• Arshia Amin Javahery
Open in Telegram
999
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-3030 days
Posts Archive
از بندناف دخترتان
تا چارچوق همسرتان
بر گردنم طناب كنید
این چارپایه را بكشید
من ملحدم مرا بكشید
اینبار هم ثواب كنید
یکریز حرف میزنم و
یکریز فحش میشنوم
این نیز خود، معاملهایست
این شخص، مرد حاملهایست
در صورتی كه باكرهاید
از بنده اجتناب كنید
در من، نوشتن از وطنم
جز غربتی كشنده نداشت
"آزادی بیان" شدنم
اجری برای بنده نداشت
پس خونبهای رنج مرا
یارانگی حساب كنید
این عوعو سگان شما
بوی بد دهان شما
دستان پرتوان شما...
من خسته ام به جان شما!
این سقف نیمه ریخته را
روی سرم خراب كنید
اندیشهٔ خرافیتان
فرمایش اضافیتان
جریان انحرافیتان
اصلن اصول كافیتان...
كافیست از چهار جهت
این خلق را مجاب كنید
حوض حكیمباشیتان
كیفیت حواشیتان
علامههای ناشیتان
تا درس، عبرتی شود و
این خلق عمهدار شوند
هر مكتبیست باب كنید
قانون بیاساسیتان
زندانی سیاسیتان
احساس خوش لباسیتان...
با سیرهٔ حماسیتان
مردم! چنین كه میگذرد
پیوسته انقلاب كنید
مردم! دروغگو چه كسیست؟
هالو كه و هلو چهكسیست؟
لكن مصممید كه باز
آن طور عشق و حال كنید
این طور اغتشاش كنید
آن طور اعتصاب كنید؟
همبند ابلهان عقلا
همشأن فضلگان فضلا
همدست دزدها وكلا
هم وزن شمشهای طلا
جز آبروب ما فقرا
جنسی نمانده آب كنید
گویند حبس، حكم كمیست
حمام جای مغتنمیست
هر پا شكستنی قدمیست
باید دوید، عمر دمیست
هنگام صرف واجبی است
زندانیان شتاب كنید
زنهای بدحجاب بدند؟
زشت است، ناخنک نزنید
این آش فسق و فاجعه را
شور است هی نمک نزنید
فكری به حال مزهٔ این
افكار بد حجاب كنید
سیسال رنج بخیهگری!
فرصت برای دوختن
این هشت پاره نیز گذشت
در انتخاب وصله هنوز
ما كج سلیقهایم، شما
بیزحمت انتخاب كنید
دست خداست بر سرشان
ما نوكران سرورشان
دارند پای منبرشان
خر داغ میكنند، مباد
بوی كباب چون كه وزید
دعوا سر كباب كنید!!
هرگز به من نگفت كسی
فی خالدون كجای منست
اینجای كه جای سوختن است
بین الپسین پای منست
بالم نسوختهست كه باز
پروانهام خطاب كنید
نا خواندهایم و خواندهشده
درماندهایم و راندهشده
پژمرده چلاندهشده
رسم برادریست كه ما
ناخواندگان سرزده را
از پشت در جواب كنید؟
از بندناف دخترتان
تا چارچوق همسرتان
بر گردنم طناب كنید
این چارپایه را بكشید
من ملحدم مرا بكشید
اینبار هم ثواب كنید
یكریز حرف می زنم و
یكریز فحش می شنوم
این نیز خود، معاملهایست
این شخص، مرد حاملهایست
در صورتی كه باكرهاید
از بنده اجتناب كنید
در من، نوشتن از وطنم
جز غربتی كشنده نداشت
"آزادی بیان" شدنم
اجری برای بنده نداشت
پس خونبهای رنج مرا
یارانگی حساب كنید
این عوعو سگان شما
بوی بد دهان شما
دستان پرتوان شما...
من خسته ام به جان شما!
این سقف نیمه ریخته را
روی سرم خراب كنید
اندیشهٔ خرافیتان
فرمایش اضافیتان
جریان انحرافیتان
اصلن اصول كافیتان...
كافیست از چهار جهت
این خلق را مجاب كنید
حوض حكیمباشیتان
كیفیت حواشیتان
علامههای ناشیتان
تا درس، عبرتی شود و
این خلق عمهدار شوند
هر مكتبیست باب كنید
قانون بیاساسیتان
زندانی سیاسیتان
احساس خوش لباسیتان...
با سیرهٔ حماسیتان
مردم! چنین كه میگذرد
پیوسته انقلاب كنید
مردم! دروغگو چه كسیست؟
هالو كه و هلو چهكسیست؟
لكن مصممید كه باز
آن طور عشق و حال كنید
این طور اغتشاش كنید
آن طور اعتصاب كنید؟
همبند ابلهان عقلا
همشأن فضلگان فضلا
همدست دزدها وكلا
هم وزن شمشهای طلا
جز آبروب ما فقرا
جنسی نمانده آب كنید
گویند حبس، حكم كمیست
حمام جای مغتنمیست
هر پا شكستنی قدمیست
باید دوید، عمر دمیست
هنگام صرف واجبی است
زندانیان شتاب كنید
زنهای بدحجاب بدند؟
زشت است، ناخنک نزنید
این آش فسق و فاجعه را
شور است هی نمک نزنید
فكری به حال مزهٔ این
افكار بد حجاب كنید
سیسال رنج بخیهگری!
فرصت برای دوختن
این هشت پاره نیز گذشت
در انتخاب وصله هنوز
ما كج سلیقهایم، شما
بیزحمت انتخاب كنید
دست خداست بر سرشان
ما نوكران سرورشان
دارند پای منبرشان
خر داغ میكنند، مباد
بوی كباب چون كه وزید
دعوا سر كباب كنید!!
هرگز به من نگفت كسی
فی خالدون كجای منست
اینجای كه جای سوختن است
بین الپسین پای منست
بالم نسوختهست كه باز
پروانهام خطاب كنید
نا خواندهایم و خواندهشده
درماندهایم و راندهشده
پژمرده چلاندهشده
رسم برادریست كه ما
ناخواندگان سرزده را
از پشت در جواب كنید؟
حال من از رفته و مونده بد شد
حال من از رفته و مونده بد شد
حال من از رفته و مونده بد شد
و از شما
زخمها خواهم خورد
شروع نشوید لطفاً
که زخمهایی یدک دارم از
همه زخمهای قدیمیام
آهای شما که رفتهاید
بیاید ببرید زخمهایتان را
که پیر شدهام
و منحنی به خودم
من کولبَر نیستم
من فقط
شرحهشرحه شدهام
چه شروع کنم با شما؟
که خستهام بهجان شما
نه نیازمندِ کسی بودم
و نه نیازمند ِکسی هستم
داغی که مانده بر دلِ من
با هیچ قطبی خنک نمیشود
فقط ذوب میشود یخها
و جهانتان را آب میگیرد
بروید زخمهای ناخوانده
بخوابید زخمهای آینده
که بنده نه آیندهای دارم
و نه دیگر گذشتهای مانده
و از شما
زخمها خواهم خورد
شروع نشوید لطفاً
که زخمهایی یدک دارم از
همه زخمهای قدیمیام
آهای شما که رفتهاید
بیاید ببرید زخمهایتان را
که پیر شدهام
و منحنی به خودم
من کولبَر نیستم
من فقط
شرحهشرحه شدهام
چه شروع کنم با شما؟
که خستهام بهجان شما
نه نیازمندِ کسی بودم
و نه نیازمند ِکسی هستم
داغی که مانده بر دلِ من
با هیچ قطبی خنک نمیشود
فقط ذوب میشود یخها
و جهانتان را آب میگیرد
بروید زخمهای ناخوانده
بخوابید زخمهای آینده
که بنده نه آیندهای دارم
و نه دیگر گذشتهای مانده
چون قرابت با غیر اندازه نبود، حرمت بشکند و عهد بگسلد. نمکبهحرامان، معرفت شکنند و قیمت از قدر بیفکنند. تختت بر بلندای رفعت است و معرفتت شفای خلق. در شفاعت به احتیاط گرای و در قناعت به استقامت.
آیا هنگام تولد
نباید به سمت دریا میرفتم؟
اگر آن دست ناشناس
با بندناف خودم
مرا نبستهبود به تخت زایشگاه
امروز شاید
پیراهنی که به تن دارم
از فلز نبود
آیا هنگام تولد
نباید با سمت دریا میرفتم؟
اگر آن دست ناشناس
با بندناف خودم
مرا نبستهبود به تخت زایشگاه
امروز شاید
پیراهنی که به تن دارم
از فلز نبود
هرچند سالی که گذراندیم بیغم نبود، اما آرزوی هرسالهٔ من بیغم بودن شماست. 🫶
