رمان٫تکست٫دلنوشته٫استوری
Open in Telegram
💚 بنام خداوند بخشنده و مهربان ✍️ نویسنده: #بهار_بای 📳 اینستاگرام👇 Www.instagram.com/bahaarbai
Show more2 139
Subscribers
No data24 hours
-107 days
-6430 days
Data loading in progress...
Similar Channels
Tags Cloud
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
May '25
May '250
in 0 channels
April '25
+2
in 0 channels
Get PRO
March '25
+1
in 0 channels
Get PRO
February '25
+4
in 0 channels
Get PRO
January '25
+2
in 0 channels
Get PRO
December '240
in 0 channels
Get PRO
November '240
in 1 channels
Get PRO
October '240
in 0 channels
Get PRO
September '24
+4
in 1 channels
Get PRO
August '24
+3
in 0 channels
Get PRO
July '24
+8
in 0 channels
Get PRO
June '24
+7
in 0 channels
Get PRO
May '24
+1
in 0 channels
Get PRO
April '240
in 2 channels
Get PRO
March '24
+156
in 171 channels
Get PRO
February '24
+12 374
in 0 channels
Get PRO
January '240
in 0 channels
Get PRO
December '230
in 0 channels
Get PRO
November '230
in 0 channels
Get PRO
October '230
in 0 channels
Get PRO
September '230
in 0 channels
Get PRO
August '230
in 0 channels
Get PRO
July '230
in 0 channels
Get PRO
June '230
in 0 channels
Get PRO
May '230
in 0 channels
Get PRO
April '230
in 0 channels
Get PRO
March '230
in 0 channels
Get PRO
February '230
in 0 channels
Get PRO
January '230
in 0 channels
Get PRO
December '22
+10
in 0 channels
Get PRO
November '22
+6
in 0 channels
Get PRO
October '22
+14
in 0 channels
Get PRO
September '22
+25
in 0 channels
Get PRO
August '22
+25
in 0 channels
Get PRO
July '22
+14
in 0 channels
Get PRO
June '22
+11
in 0 channels
Get PRO
May '22
+3
in 0 channels
Get PRO
April '22
+1
in 0 channels
Get PRO
March '22
+3
in 0 channels
Get PRO
February '22
+3
in 0 channels
Get PRO
January '22
+2
in 0 channels
Get PRO
December '210
in 0 channels
Get PRO
November '210
in 0 channels
Get PRO
October '210
in 0 channels
Get PRO
September '210
in 0 channels
Get PRO
August '210
in 0 channels
Get PRO
July '21
+1
in 0 channels
Get PRO
June '21
+1
in 0 channels
Get PRO
May '210
in 0 channels
Get PRO
April '210
in 0 channels
Get PRO
March '210
in 0 channels
Get PRO
February '210
in 0 channels
Get PRO
January '210
in 0 channels
Get PRO
December '20
+21 306
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 16 May | 0 | |||
| 15 May | 0 | |||
| 14 May | 0 | |||
| 13 May | 0 | |||
| 12 May | 0 | |||
| 11 May | 0 | |||
| 10 May | 0 | |||
| 09 May | 0 | |||
| 08 May | 0 | |||
| 07 May | 0 | |||
| 06 May | 0 | |||
| 05 May | 0 | |||
| 04 May | 0 | |||
| 03 May | 0 | |||
| 02 May | 0 | |||
| 01 May | 0 |
Channel Posts
بچههای خصوصی اینستا که تو پیدا کردن آیدی ادمین به مشکل خوردن، لطفا برای عضویت خصوصی تلگرام، به آیدی زیر پیام بدن🤍👇👇👇👇
@K_H_B_0
| 2 | پ_۳۷۱
به گرشا که رسیدند، گلناز احوالپرسی کرد و تبریک گفت. با نگاهی کنجکاو گفت: چقدر آشنا بهنظر میاین!
پروانه بهسمت میزی هدایتش کرد: بیا من بهت میگم!
_ پرویز گفت گداس که! این که خیلی لاکچریه!
گرشا که سمت من میآمد، از شنیدن این حرف، کمی خندهاش گرفت و کنارم نشست.
پ_۳۷۴
درحالیکه موزیک دوباره روشن شد و عدهای برای رقص به وسط میآمدند، با تهخندهای گفت: بهتر! چون مامان خیلی به هر چیزی که بهش مربوط میشه، حساسه و یهجورایی میشه گفت روشون غیرت داره! چه بچهش باشه، چه عروسش، چه حتی ماشینش یا خدمتکارهاش! طاقت اینکه کسی از داراییهاش چه آدما چه وسایلها بد بگه رو نداره! احتمالا پشتسرت بد شنیده، بهش برخورده، پاشده همچین حرفی توو جمع زده، تا دهن طرف رو برای همیشه ببنده!
_ واقعا؟!
_ شک نکن!
_ ... مامانتم مثل خودته! عجیب و گیرا!
لبخندی منظوردار کنج لبش نشست و با صدایی ریز گفت: عاشقتم!
با صدایی ریزتر گفتم: وظیفهته!
دهانش را به گوشم نزدیک کرد: اون حرفایی که توو راهرو زده بودی رو دوباره بگو، خوب متوجه نشدم چی گفتی!
متعجب گفتم: کدوم حرفا؟!
_ همونایی که داشتی میگفتی ولی یهو داداشم اومد و نصفه موند!
گوشهی لبم به لبخندی منظوردار کش رفت و رویم را برگرداندم. با لبخندی عمیقتر ادامه داد: چی شد؟! منتظرم! حرفات اونجا نصفه موند؛ گوش میکنم بقیهشو بگی.
لبخندم آنقدر عمق گرفت که دندانهای فک بالایم نمایان شد. صورتش را نزدیکتر کرد و گفت: مصمم و دانام؟!
نتوانستم خندهام را کنترل کنم و بیآنکه نگاهش کنم، با تهخندهای در کلامم گفتم: چه قشنگم یادشه!
_ منظورت اینه حافظهم هم عالیه؟!... بگو دیگه!
رو به چهرهاش که خیلی نزدیکم بود کردم و با تقدیم غرورم گفتم: آره! تو فوقالعادهای!
نگاه خندانمان به هم گره خورد و طوریکه کسی متوجه نشود، بوسهای نرم روی گوشم نشاند...
✨ پایان
✍🏻 نوشته شده توسط بهار بای | 26 |
| 3 | پ_۳۶۷
_ اینقدر خوشحال شد که نگو! گفت تازه گروه گردشگری ثبت نام کرده، دلش میخواست با تور بره خارج از کشور، دنیا رو بگرده! گفتم خب تو که این کارهارو دوست داشتی، به من هم میگفتی باهم میرفتیم! گفت نه تنهایی دوست دارم برم!...
ِ متبسم نگاهش کردیم که متعجب به ما مینگریست. ادامه داد: گفت همهش نگرون تنهاییهای من بوده، اما الان با خیال راحت میتونه بره پی رؤیاهاش! گفتم خوبه والا! همیشه فکر میکردم این منم که دارم تو رو به رؤیاهات میرسونم! نگو اصلا نقشی نداشتم!
_ تو فقط میتونی حمایتش کنی؛ معلومه که تنها خودش میتونه خودشو به رؤیاهاش برسونه! مثل راد! من که نمیتونم چیزی براش اختراع کنم؛ خودش باید اختراع کنه!
زینب که چشمش به خانوادهی گرشا بود گفت: اینا همه متأهلن؟!
پروانه گفت: کشتی خودتو! چقدر عجله داری؟! روستا که دنیا نیومدی! قدر دختر من نیستی، بری پی یه هدفی؟!
_ اول شوهر، بعد هدف!
_ آها! اونوقت هدفت بعد از ازدواج چیه؟!
پشتسر هم پلک زد و گفت: ولگردی و ولخرجی!
ِ
خندیدیم و با شنیدن صدایی که گفت «مبارکه!» سر بلند کردیم. گلناز بود! بلند شدم و ضمن دراز کردن دستم به سمتش، گفتم: وای تو اینجایی؟!
دستم را گرفت و گونهاش را به گونهام چسباند: تبریک میگم عزیزم؛ چرا بهم نگفتی؟!
_ اینقدر ماجرا پشت ماجرا شد، پاک یادم رفت!
... نگاهها سمت زینب چرخید و با یادآوری چیزی گفتم: وای یادم رفت رسیدارو تسویه کنم بریزم به حسابت!
گلناز گفت: حالا این موقع؟! بذار به حساب کادو عروسیت.
_ نه زیاده!
_ چون ازت خوشم میاد، زیاد نیس.
با نگاهی به اطراف ادامه داد: چه حس خوبی داره اینجا! دوماد، کیه؟! دوست دارم ببینمش!
پروانه با دیدن گرشا که وارد جمع میشد گفت: اوناهاش! صاحبش اومد!
رو به من ادامه داد: بازم میایم پیشت.
گلناز گفت: وایسا من میخوام با دوماد حرف بزنم!
_ بیا خودم به همهی سؤالاتت جواب میدم!
بازویش را گرفتند و با خود بردند. گلناز گفت: یه سلام که بدم! | 22 |
| 4 | ... پیش از شام، همه سرگرم پذیرایی بودند و آهنگ پخش بود و بعضیها هم میرقصیدند. من در جایگاهی که برای من و گرشا در نظر گرفته شده بود، نشسته بودم و گرشا به آشپزخانه رفت، تا اوضاع را چک کند. نگاهم به پدرم و آقای شایان بود که سخت، درگیر صحبت بودند و خانم شایان هم به صحبتهای زنهای مهرداد و فرزاد گوش میسپرد. گهگاهی هم نگاهی به من میانداخت. سعی میکردم رو نشود که متوجه خلوت آن سه شدهام. در سرم هزار حرفی که ممکن است زنداداشهایم به او بگویند، میچرخید.
پ_۳۶۶
به خودم گفتم «آروم باش؛ شاید دارن ازت خوب میگن! اگر هم بد بگن، بالاخره در گذر زمان، خودش متوجه میشه که خوبم»
به خودم دلداری میدادم که یک طرفم زینب نشست و طرف دیگرم هم پروانه. خوشحال دستانم را گرفتند و پروانه گفت: وای مهشید نمیدونی چه ذوقی دارم! سر سفره همهش چشمم بهت بود؛ میدونی چرا؟!
_ چرا؟!
_ چون همهش قیافه هشتماه پیشت جلو چشمم بود که چقدر زرد و نزار بودی! چقدر عصبی بودی! اما الان ماشالله هزار ماشالله خیلی به رو اومدی! آرومتر شدی!
زینب گفت: راستی خانم چی شد؟! نیومدها!
گفتم: نه؛ گرشا به آقا خبر داد!
_ واقعا؟!
_ آره؛ حالا چه اتفاقی افتاده، هنوز نمیدونیم!
_ من موندم مثلا میخواست بیاد چیکار کنه!
پروانه گفت: عقد رو بههم بزنه دیگه!
_ چرا؟! مگه مریضه؟!
_ خب حتما فکر کرده مهشید با داوود همدسته!
_ چه همدستی؟! مگه اتفاقی براش افتاده؟!
_ چه میدونم!
گفتم: شاید فهمیده داوود علاقهای بهش نداره و فقط دنبال پولشه!
زینب گفت: چطوری آخه؟!
_ نمیدونم...
رو به پروانه ادامه دادم: از آقاتون چه خبر؟!
خندهاش گرفت و زینب گفت: حله!
رو به پروانه گفتم: واقعا؟!
_ دیشب یهو زنگ زد و گفت که اگه میتونی بیام دنبالت، بریم یهکم حرف بزنیم. منم قبول کردم و رفتم.
_ میگم دیگه بهم پیام ندادی! پس قضیه این بوده!
_ آره! رفتیم بیرون و حرف زدیم و حرف زدیم. آخرش گفت دلش خیلی با منه و دوست داره رسما باهم ازدواج کنیم. منم گفتم مشکلم فقط دخترمه. نمیدونم چطوری بهش بگم! گفت بذار من باهاش صحبت کنم. ولی من دودل بودم؛ گفتم بذار یهبار دیگه امتحان کنم، نتونستم، تو بگو.
_ خب؟!
_ وقتی برگشتم خونه، سرش توو گوشی بود. یه دلم میگفت بگم، یه دلم میگفت بذارم اون بگه؛ وای مهشید! خیلی بهم سخت گذشت!
_ گفتی بالاخره؟!
_ آره! خودم گفتم دیگه! گفتم از خودم بشنوه، بهتره.
_ دخترت موافقت کرد؟! | 25 |
| 5 | پ_۳۵۸
کمی چهرهام درهم شد و رو به پنجره کردم. زیر لب گفتم: بد عصبانی میشی!
_ عصبانی نیستم؛ ولی تابهحال بدقولی نکردم.
_ شده دیگه!
_ نباید بشه!
_ چه وقتشناس!
_ وقتشناس نبودم که، الان پشت همچین فرمونی نبودم!
نگاه از پیادهرو برنداشتم. لپم را نرم کشید و گفت: نبینم اخمتو!
واکنشی نشان ندادم. ضبط را روشن کرد و با شروع ریتم «جانم باش»، دستم را گرفت و روی پای خود گذاشت. همزمان به هم نگاه کردیم و در برابر لبخندش، ناخواسته لبخند زدم. چهرهاش در آن لحظه، بیشتر به دلم نشست! گرشا یک به خیابان نگاه میکرد تا درست براند، یک به من. گفت: نگاهی میکنی ما را! مگر خوشگل ندیدی تو؟!
لبخندم عمیقتر شد و گفتم: خوشگلی که اینقدر مرد باشه، نه!
لبهایش را به هم چسباند تا خنده و ذوقش را کنترل کند. رو به خیابان نگریست و دستم را که روی پایش گذاشته بود و دست خودش هم رویش بود، کمی محکم فشرد.
صدای تماس همراهم بلند شد و گفتم: چه روزی شده! همهش تماس!
گرشا صدای ضبط را کم کرد و گفت: دیر کردیم!
گوشی را از کیف درآوردم و با دیدن نام پروانه جواب دادم: بله.
_ کجایین شما؟!
_ نزدیکیم.
_ ساعت ده دقیقه به هفته!
_ داریم همهی سعیمونو میکنیم برسیم!
_ خانوم بهم زنگ زده مهشید!
پ_۳۵۹
یاد حرف پرویز افتادم و نگران گفتم: خب؟!
_ میدونست واسه عقد تو مرخصی گرفتم؛ نشونی محضرتو میخواست.
_ بهش چه ندادی؟!
_ چرا! نباید میدادم؟!
به دلهره افتادم: وای نه! اون فهمیده من کیام! واسه همین دنبالمه!
_ شوخی نکن! حالا چیکار کنیم؟!
صدای گرشا را شنیدم: چی شده؟!
خطاب به پروانه گفتم: فعلا!
قطع کردم و رو به گرشا گفتم: خانوم تیمورزاده فهمیده من زن سابق داوودم! داره دنبالم میگرده؛ پروانه و زینب واسه اومدن به مراسم ما مرخصی گرفتن. اون هم واسه پیدا کردنم زنگ زده به اینا و نشونی محضر رو گرفته. اینام از همهجا بیخبر، آدرسو دادن! حالا چیکار کنم گرشا؟!
_ نگرون نباش.
_ اگه بیاد آبروریزی کنه، چی؟!
_ ... الان درستش میکنم.
گوشیاش را گرفت و همزمان که چشم به خیابان داشت، به کسی پیام داد. تا به محضر برسیم، همچنان درگیر پیام بود. هنگام پیاده شدن، گوشیاش زنگ خورد و گفت: الو... آره... زود فقط!
تماس را قطع کرد و دستم را گرفت: بریم.
_ گرشا؟
_ جانم! همهچی سر جاشه؛ نگرون نباش.
بوسهای آرام روی لبهایم نشاند و ادامه داد: چه حسی داری؟
_ میخوامت! | 29 |
| 6 | پ_۳۵۶
_ خب بگو بیاد لابی بشینه، پذیرایی هم بشه.
_ چقدر دیگه مونده؟
_ دو سه دقیقه.
_ نمیصرفه بیاد.
_ خوبه که! یه قهوه بخوره، سرحال شه!
پیشنهادش بهنظرم منطقی آمد. سمت شمارهی گرشا رفتم و تماس گرفتم. جواب داد: تموم شد؟
_ نه؛ میگم میخوای بیای بالا توو لابی بشینی قهوه بخوری؟!
_ ... باشه.
_ زود میام.
_ منتظرتم.
مژگان گفت: میاد؟
گوشی را روی میز گذاشتم: آره.
نفسی تازه کشیدم و کمر راست کردم. گویا میخواستم با اعتمادبهنفس دیده شوم تا از خانوم تیمورزاده نترسم...
مژگان تافت را روی سرم پخش کرد و کمی تار موهایم را حالت میداد که با حضور ذهن بیشتری به خودم در آینه نگاه کردم و گفتم: واااای! چه بافت قشنگی! مرسی مژگان! کارهات حرف نداره!
_ خواهش میکنم عزیزم!
_ جدی میگم! هر دفعه اومدم پیشت، راضی رفتم!
_ پول میگیرم که مشتری رو راضی بفرستم بیرون!
_ کاش همه مثل تو بودن.
کمی خندهاش گرفت و گفت: تموم شد؛ مبارکته عشقم.
_ مرسی گلم!
پ_۳۵۷
برخاستم و سمت پاکت لباسهای عقد رفتم. پوشیدمشان و اودکلن زدم. مژگان که بیرون رفت، کفش و لباسهایی که قبلش تنم بود را در پاکتها گذاشتم و جلوی آینه رفتم تا شالم را روی سرم مدل بدهم. کمی خود را برانداز کردم و حس کردم همهچیز در من خوب بهنظر میرسد. پاکتها را گرفتم و پا به سالن انتظار گذاشتم. حساب که کردم، مژگان ضمن برگرداندن کارت گفت: خوشبخت بشی عزیزم.
_ ممنون؛ خداحافظ.
در را که پشتسرم بستم، گرشا را دیدم که نزدیک آسانسور، با تلفن حرف میزد. سمتش میرفتم که با دیدنم، لبخندی کنج لبش نشست و تماس را قطع کرد: برسونمتون!
خودم را لوس کردم: مسیرتون میخوره؟!
_ شما فقط آدرس بده!
کمی به رویم خم شد و بوسهای آرام روی موهایم نشاند: بریم که امروز رو مخ همهایم!
... در راه، تماسها بهقدری زیاد بود که هر تماس، سرعت ماشین را بیشتر میکرد. از ترس، کمربندم را بستم و سعی کردم خیلی آرام صدایم را به گرشا برسانم تا با این حجم شماتت و تماس از طرف سایرین، عصبی نشود: گرشا؟
کمی صدایش جدی بود: جان!
از جدیت کلامش، جرأت نکردم چیزی بگویم. سکوتم باعث شد ادامه دهد: چی شد؟
_ ... هیچی.
_ میشه توو این موقعیت رو مخم نری؟!
کمی متعجب و البته دلخور، نگاهش کردم و زیر لب گفتم: باشه!
_ پس حرفتو کامل بزن!
_ چیز خاصی نبود.
_ صداتو بیار بالا. | 25 |
| 7 | پ_۳۵۴
بهجای پیام، زنگ زد. دوباره رد زدم و نوشت «اومده بودم دیدنت؛ اتفاقی با داوود، دم در خونهش دیدمش؛ حالش خوش نبود. باهم بحث میکردن و درمورد تو حرف میزدن.»
کمی قفسهی سینهام را نوازش دادم تا تپشش آرام شود. دقیقهای گذشت تا توانستم ذهنم را جمع کنم و نوشتم «چطوری جلوی تو دعوا کردن؟!»
نوشت «توو ماشین بودم؛ قبل از اینکه پیاده بشم، از خونه اومدن بیرون»
میل داشتم دروغ گفته باشد و در ذهنم دنبال دلایلی گشتم تا بتوانم مچاش را باز کنم. حس کردم فقط اینگونه آرام میشوم! نوشتم «خانوم با ماشین میره توو، با ماشین میره بیرون! چطوری حرفاشونو شنیدی؟!»
نوشت «با ماشین اومدن بیرون. ولی در بسته نشده بود که پیاده شدن و خانوم تیمورزاده، از داوود خواست سوئیچ رو بهش بده! داوود هم نمیخواست پس بده و بحث بالا گرفت»
نوشتم «چرا سوار شده بود که یک دقیقه بعدش پیاده شه؟!»
نوشت «من چه میدونم! لابد همون لحظه اوج دعواشون بوده!»
نخواستم ببازم و نوشتم «خب که چی؟! بفهمه! من که کاری نکردم!»
نوشت «دنبالته؛ الان کدوم محضری؟»
نوشتم «میخوای گزارش بدی؟»
نوشت «چه گزارشی؟! میخوام کمکت کنم!»
نوشتم «ممنون؛ کمک بخوام، شوهرم هس!»
نوشت «داوود که داد میزد با یه گدا ازدواج کردی! آخه چه کمکی از اون گدا برمیاد؟!»
نوشتم «داوود خودش هم تازه فهمیده! اصلا نمیدونه من با کی ازدواج کردم! حتما اینطوری گفته که زنش رو آروم کنه. در ضمن، گدا تویی که فکر میکنی تو رابطه، پول از شخصیت و چهارچوب مهمتره!»
پ_۳۵۵
کمی طول کشید تا پیام فرستاد «باشه اشکال نداره؛ باز هم به روزگاری میفتی که دست به دامنم شی؛ ولی اون روز، جات فقط توو دستشویی خونهمه که برقش بندازی؛ حالا گاهی هم شاید واسه سرویسدهیت بندازمت لب تختم، تا صداتو ببرم!»
خون در صورتم پخش شد و داغ شدم. خواستم بنویسم «خیلی بیشعوری!» ولی چشمانم را بستم و نفسی عمیق کشیدم تا بتوانم به خودم مسلط شوم. سعی کردم خودم را با این فکر که عزتنفسش آسیب دیده و به غرورش برخورده، آرام کنم و حق دهم که تسلطی روی حرفهایش نداشته باشد. گوشی را روی میز گذاشتم و تلاش کردم گوش به آهنگی که در سالن میپیچید بسپرم. اما تمرکزی روی صداهای اطرافم نداشتم و با آنکه از نگاه روانشناسی به پرویز حق میدادم، اما در ذهنم مدام دشنامش میدادم «عقدهای!» «بیچاره!» «مردک حقیر!» «بیسواد!» «همهش میخواد یهجوری حرف بزنه و رفتار کنه، سر بمونه!» «کاش قد تمرکز روی تجارتش، یه وقت هم واسه ذهن سیاهش میذاشت!»
از سروصداهای ذهنم، کلافه شدم و پوفی طولانی از ریهام به بیرون راندم. مژگان گفت: چی شد؟! خسته شدی؟!
_ نه؛ حواسم جایی دیگه بود!
_ الان تموم میشه.
صدای زنگ موبایل باعث شد، نگاهی مردد به همراه بیاندازم. گرشا بود. جواب دادم: جانم!
_ فدای جانت! دم درم.
_ وای هنوز تموم نشده!
_ مهشید از شیش گذشته!
_ میگه الان تموم میشه!
_ من آرایشگاه بودم، گفتی الان تموم میشه!
_ خب تو با سرعت اومدی! وگرنه ما داریم خوب پیش میریم!
کلافه گفت: اوففففف گربه! بجنب!
_ باشه!
گوشی را بین دستانم گرفتم و مژگان گفت: دوماده؟
_ آره؛ پایین، توو ماشین، منتظره. | 21 |
| 8 | پ_۳۵۲
آنقدر استرس داشتیم که نفهمیدیم کی آماده شدیم! در چشمبرهم زدنی، وسیله به دست، سوار ماشین شدیم و بهسمت آرایشگاه راه افتادیم. آنقدر نگران بودیم که اصلا حرف نزدیم! حتی تمرکز نداشتم بابت سرعت بالایش، اعتراض کنم! فقط گرشا کارتی از جیبش درآورد و گفت: با این حساب کن؛ رمزش ۰۶۳۷
وقتی جلوی آرایشگاه مژگان ترمز گرفت، خداحافظی سریعی کردم و پیاده شدم. گرشا به تاخت گاز داد تا به آرایشگاه خودش برسد. مژگان با دیدنم گفت: چرا دیر کردی؟! صورتشو!
با گامهایی بلند و تند، وارد ویآیپی میشدم: خواب موندم!
دنبالم میآمد: روز عقد؟!
روی صندلی مینشستم: آخه دیشب اصلا نخوابیدم!
با لبخندی منظوردار گفت: ای ناقلا!
_ نه! منظورم اینه دیر خوابم برد!
_ نمیخواد حالا جمعش کنی!
رو به دختری ادامه داد: از فوم مخصوص بده صورتشو بشوره، تا من برگردم.
دختر جوان بهسمت قفسههای سفیدی با نورپردازی بنفش رفت و مژگان از اتاق، خارج شد...
ساعت ده دقیقه به شش بود و هنوز آرایشم تمام نشده بود. چند دقیقهای طول کشید تا کارش روی بینی و لبهایم کامل شد و سراغ موها رفت.
گوشی در دستم بود و در اینستاگرام میچرخیدم که پروانه تماس گرفت. نشان سبز را کشیدم و گفتم: بله.
_ سلام عروس خانم!
پ_۳۵۳
_ سلام عزیزم! حالت چطوره؟
_ عالی! کجایی؟
_ آرایشگاه.
_ تموم نشد؟! من و زینب داریم میریم محضر. تا برسیم، اومدی؟
_ آره؛ برین.
_ باشه؛ میبینیمت.
تماسش که قطع شد، بلافاصله گرشا تماس گرفت. جوابش را دادم: الو
_ الو مهشید؛ تموم شد؟
_ آخراشه.
_ تا پنج دقیقه دیگه راه میفتم میام دنبالت.
_ باشه.
_ قربونت؛ فعلا عزیزم.
_ فعلا
نشان قرمز را که زدم، بلافاصله باز صدایش درآمد. پرویز بود. ناخواسته کمی مکث کردم و مژگان گفت: دیوونهت کردن! به یکیشون آمار بده و بگو به بقیه هم بگه!
با خندهای کوتاه، نشان قرمز را کشیدم و گوشی را روی میز آرایش گذاشتم. اما دوباره تماس گرفت. باز هم رد دادم و اینبار پیام داد. نوشته بود «بردار؛ کارت دارم»
نوشتم «توو محضرم»
نوشت «خانوم تیمورزاده همه چیو فهمیده»
کمی لرز به دستانم افتاد و نوشتم «یعنی چیو؟!»
نوشت «اینکه زن سابق داوود بودی!»
نوشتم «تو از کجا می دونی؟!» | 21 |
| 9 | پ_۳۵۰
_ ... که اینطور...
_ ... گرشا؟!
_ بعد اون همه فداکاری، اینه شناختت از من!
_ ربطی به شناخت نداره! خب اسمش خرید عقده؛ یه هزینهی دو طرفهس.
پوزخندی زد و ادامه دادم: آخه دیشب هم، همه کارها با تو بود! خب نمیشد دست رو دست بذارم!
_ ورشکست نشی!
ناباورانه گفتم: گرشا! خیلی داری بیرحمانه حرف میزنی!
به پشت چراغقرمز رسید و ضمن ترمز گرفتن، نگاهم کرد. کمی سرد بود. گفتم: دلم داره میشکنهها!... بی حلقه که نمیشه!...
سکوتش، اذیتم کرد. روی برگرداندم و نگاه به خیابان انداختم. لپم را نرم گرفت و گفت: یکبار دیگه پیش من دست توو جیب کنی، همه کارتهاتو میسوزونم!
نگاهش کردم که خندان نگاهم میکرد. میل به پنهانشدن داشتم اما نتوانستم نگاهم را بدزدم: آدمو قشنگ خجالت میدی! نمیدونم چه واکنشی نشون بدم!
_ فقط یه واکنش ازت میخوام! تا میتونی لذت ببر!
لبخندی ناخواسته، کمی کنج لبم را بالا برد و نتوانستم چیزی بگویم...
... به جای یک طلافروشی معمولی، روبروی ویلایی پارک کرد و گفتم: از اینجا میخری؟!
_ آره؛ انگشتری هم که بهت دادم، از همین جا خریدم.
_ اینا مغازه ندارن؟!
_ مغازهشونه؛ ولی چون فقط کارهای خاص میارن، توو ویلایی با چیدمان فروشگاه، کارشونو انجام میدن.
_ چه جالب!
پ_۳۵۱
بعد از ساعتی مشورت و امتحان کردن انگشترها، بالاخره حلقهای انتخاب کردیم و بهسمت خانه راه افتادیم. نفیسه، به سفارش گرشا، برای ناهار، فقط کمی استیک با کاهو و زیتون آماده کرده بود تا برای رفتن به آرایشگاه و محضر، سنگین و خوابالو نشویم.
... ناهار را که خوردیم، در اتاق، روی تخت دراز کشیدیم و در آغوشش، چشمهایم تا میخواستند بسته شوند، هیجانزده بازشان میکردم. در حسرت یک چرت، کمی سرم را جابهجا کردم و بیآنکه نگاهش کنم گفتم: خیلی خوابم میاد.
گرشا چیزی نگفت و سر بلند کردم. چشمانش بسته بود. گفتم: گرشا؟
جوابی نداد. خوابش برده بود! مثلا سبک خوردیم، که خوابمان نبرد! نگاهی به ساعت مچی انداختم. دو و ربع بود. محضر، ساعت ششونیم بود. ساعت پنج هم باید آرایشگاه حاضر میشدم. یعنی دستکم باید ساعت چهارونیم راه میافتادیم. با این فکر که اگر چهار هم بیدار بشوم خوب است، دست به عقب بردم تا گوشی را بگیرم. حوصلهی برگشتن نداشتم. کمی دستم را جابهجا کردم تا بالاخره توانستم لمسش کنم و گرفتم. روی ساعت چهار تنظیمش کردم و با خیالی آسوده، چشم بستم.
... بدنم به تخت چسبیده بود و حالم ناب بود که ناگهان زیر سرم خالی شد و نگران، چشم گشودم. گرشا را دیدم که شتابزده از تخت پایین میرود. گفتم: چی شده؟!
_ خواب موندیم!
متعجب نگاهی به گوشی انداختم. ده دقیقه به پنج بود! لباسهایم نزدیک گرشا بود اما پیش از تکان خوردن، دستم سمت صورتم رفت. نگاهی به سرانگشتانم که چرب شده بودند انداختم و سراسیمه برخاستم. در جهت مخالف گرشا، خود را به لبهی تخت رساندم تا برای شستشوی صورت به سرویس بروم که گرشا گفت: کجا؟!
_ صورتمو بشورم.
برای آنکه مانعم شود، موهایم را از پشت گرفت و گفت: وقت نیس!
دستانم سمت سرم رفت: موهام!
_ بپوش، بریم!
_ صورتم چی؟!
_ بسپر به آرایشگر! | 29 |
| 10 | پ_۳۴۸
کیف و کفشی هم انتخاب کردیم و پس از پرداخت هزینه، به قسمت مردانه رفتیم. بین مانکنها چرخ میزدیم که گفت: واسه تو رو من انتخاب کردم، واسه منم تو انتخاب کن.
کمی کتوشلوارها را برانداز کردم و گفتم: اوممم... خب وقتی با کتوشلوار طوسی دیدمت، خیلی خوشم اومد! خیلی بهت میاومد! توو کافهی بابات هم که کتوشلوار مشکی پوشیده بودی هم، خیلی بهت میاومد!
_ کلا همهچی بهم میاد.
خندهام را کنترل کردم و گفتم: پس صورتی بپوش!
_ میپوشما!
_ نه شوخی کردم!
نگاهی دیگر به مانکنها انداختم و ادامه دادم: بیا تو هم سفید بپوش. به نظرم باید جذاب بشی.
_ خب کتوشلوار سفید مردونه، اسپرتش جذابتره.
_ خب اونکه آره...
چشمم به کتوشلواری طوسی تیره افتاد و گفتم: واااای این خیلی قشنگه! چقدر دوختش خاصه!
_ همینو میخریم!
کفش و کراوات هم انتخاب کردیم و روبروی فروشنده برای تسویه، منتظر ایستادیم. مرد جوان با لبخند گفت: قابلتونو نداره.
تشکر کردیم و گفت: ۲۳ میلیون و ۸۵۰ هزار تومن.
درحالیکه از درون یکه خورده و در فکر حسابکتاب موجودیام بودم، همزمان باهم کارت بانکی را درآوردیم و با نگاهی به گرشا گفتم: من باید حساب کنم.
_ نمیخواد.
پ_۳۴۹
_ میخواد.
ابرویی بالا انداخت و ابرویی بالاتر انداختم! همچنان که چشم در چشمم داشت، کمی خندهاش گرفت و گفتم: بذار جیبت.
کارت را دادم و رمز را که میگفتم، در دلم گفتم «حلقه چند در میاد؟! خدا کنه از ساده خوشش بیاد!»
خارج که میشدیم، گرشا گفت: رو حرفت نمیشه حرف زدها!
با لبخندی مطمئن، نگاهش کردم و چیزی نگفتم. سوار ماشین شدیم و هنگامی که راه میافتاد، چشمم به یک جواهر فروشی افتاد و گفتم: گرشا اینجا طلافروشیه؛ میخوای نگه دار، بریم ببینیم.
_ ... نمیخواد.
_ چرا؟! جایی مدنظرته؟
_ نه.
_ وا! نمیخوای حلقه بخریم؟!
_ اگه قراره جلو ملت، واسم کارت بکشی، نه!
نگاهم نمیکرد. شوخ به نظر نمیرسید! متعجب گفتم: خب کارتو قبل از اینکه بریم توو، میدم دستت!
_ نگه دار واسه خودت!
_ گرشا؟!
همچنان چشم به خیابان داشت و نگاهم نمیکرد: گرشا ناراحت شدی؟! خب این رسمه!
_ به رسم و رسوم بود، میسپردم زنم هم، مامانم انتخاب کنه!
کمی خندهام گرفت: اِوا باورم نمیشه!... بهخدا فکر نمیکردم ناراحت شی! من از صبحه دلهره دارم، از اینکه پول خریدم کم بیاد ناراحت نشی! | 25 |
| 11 | پ_۳۴۶
_ معذرت میخوام؛ یهکم با مامانم درد دل کردیم، طول کشید.
_ درد دل؟! صبحِ عقد؟!
لبخندی کمرنگ زدم و با شنیدن صدای پایی که از راهپله میآمد، کمی از هم فاصله گرفتیم. زنی جوان، با رویی باز احوالپرسی کرد و رو به من گفت: لباسها رو نگاه کردین؟
_ نه هنوز.
_ بسیار خب؛ چه مدلی مدنظرتونه؟
_ از کارهاتون، ژورنال دارین؟
_ بله؛ میگم براتون بیارن.
رو به دختری که دورتر ایستاده بود، ادامه داد: میشه از پایین بیاری؟
نگاهی به همراهش که زنگ میخورد انداخت و رو به من ادامه داد: تا ژورنال رو بیاره، میتونین، مدلهایی که تن مانکنهاس رو ببینین.
تشکر کردم و با لبخندی گفت: خواهش میکنم.
به تماس جواب میداد که با نگاهی به مانکنها، گرشا را خطاب قرار دادم: اینجا دقیقا کارشون چیه؟!
_ هر چی که مربوط به نامزدی و عروسی و سالگرده؛ برای هر کدوم، ست کاملش رو دارن. هر چی بخوای، میتونی همینجا تهیه کنی.
_ با توجه به این لباسهایی که تن مانکنهاس، یعنی الان باید برای محضر خرید کنیم؟
_ آره. قسمت عقد و عروسی و بلهبرون و یلدایی و کلا همهچیزش جداس.
_ کت و شلوارهاش کو؟!
_ اینجا واسه خانومهاس.
_ آقایون باید کجا بری؟
_ ساختمون بغلیش.
پ_۳۴۷
دختر جوان، ژورنال را به دستم داد و گفت: بفرمایین خانم.
ضمن تشکر از دستش گرفتم و با گرشا روی مبل نشستیم. به مدلها نگاه میکردم که گرشا گفت: یه چیز بگم؟
چشم از عکسها برنداشتم: بگو.
_ تا بیای، یه چندتا انتخاب کردم. میخوای ببینی؟
سر بلند کردم: آره!
بلند شد و بین مانکنها رفت. ژورنال را روی میز گذاشتم و دنبالش راه افتادم. به مانکنی رسید و گفت: اینو خیلی دوس دارم!
کتوشلواری استخوانیرنگ. ادامه داد: این باید خیلی بهت بیاد.
_ خب؛ یکی شبیه این که دارم!
_ نه اون اسپرته؛ این مجلسیه! پارچهشو ببین چقدر خاصه! واسه محضر، اینو بیشتر میپسندم. بعد واسه عقدکنونی که توو تالاره، یه پیراهن خوشگل میخریم.
دستم را گرفت و ادامه داد: بیا.
سر مانکنی، شالی حریر و کرمرنگ نشان داد و گفت: ببین چقدر قشنگه! یه آرایش لایت کنی، تکمیلی!
با اینکه متوجه شدم چقدر هوای افکار خانوادهام را دارد و از دریافت این توجه قند در دلم آب شد، خودم را به آن راه زدم و با لبخندی منظوردار گفتم: نوع آرایشها رو هم میشناسی؟!
_ آره خب؛ زنم باید بدونه چی دوس دارم!
لبخندم کش پیدا کرد: قشنگه؛ همینو میخریم. | 22 |
| 12 | پ_۳۴۴
_ هیچی مامان من! من خودم یه مقدار پول دارم، با همون امروز برای گرشا حلقه و کتوشلوار میخرم.
_ چیزهای دیگه هم باید بخری!
_ حالا تا هرجا وسعم برسه میخرم!
_ اینجوری که زشته!
_ شاید... با گرشا صحبت میکنم.
_ خب اگه کاری هس که باید انجام بدم، بگو.
آب را کامل که سر کشیدم، لیوان را روی کابینت گذاشتم و کنارش نشستم: هیچ کاری نمیخواد بکنی مامان؛ خودم حواسم هس! چرا اینقدر هولی؟!
_ دست خودم نیس. احساس میکنم هیچ رقمه باهاشون جور نیستیم!
_ اتفاقا خیلی آدمای خوبیان! فقط بهخاطر پول زیادشون، اعتمادبه نفسشون از ما بیشتره که طبیعیه! تو هم وقتی با جیب پر پول میری بازار، یهجوری راه میری که انگار همه مغازهدارها، نوکر باباتن! جز اینه؟!
_ نه؛ ولی،،، نگفتی دیشب مادرشوهرت توو حیاط چیا بهت گفت! مطمئنی باهات کاری نداره؟! البته اگه مخالفت کنه، اصلا نمیتونم از دستش ناراحت شم!
_ منم نمیتونم ناراحت شم! چیزی هم بهم نگفت؛ خیالت راحت باشه.
_ اما وقتی اومدین توو، حال هیچکدومتون خوب نبود!
_ ... درست میشه... چون اولینبار بود منو دیدن، یهکم شوکه بودن.
_ چه شوکی؟! تو که خوشگلی! خوشتیپی!
ذوقزده خودم را لوس کردم: اِوا مرسییی!
خندیدیم و بیصدا به گریه افتاد. متعجب گفتم: چرا گریه میکنی؟!
_ ... خیلی بهت سخت گذشت... هیچ کاری نتونستیم برات بکنیم...
احساساتم را کنترل کردم و نگذاشتم اشکی که در چشمم جمع شده، بریزد. با لبخندی گفتم: همین که هستین، برام کافیه. همین که هنوز میتونم یه زنی رو مامان و یه مردی رو هم بابا صدا کنم، احساس خوشبختی میکنم!
پ_۳۴۵
دست روی دستش گذاشتم و ادامه دادم: زندگی همینه؛ بالا و پایین داره. خدارو شکر پایینهای زندگیم زیاد نبوده! من همیشه همهچی داشتم مامان! خودتو سرزنش نکن!
بغض کرد: خیلی از خودیها حرف شنیدی!
سرم را به زیر انداختم و اینبار نتوانستم مانع اشکها شوم و گونههایم خیس شد. ادامه داد: یهو تنها شدی!
_ این تنهایی لازم بود تا گرشا رو ببینم! همون مردی که لوس بودنمو با جون و دل تحمل میکنه! اگه تنها نمیشدم که هیچوقت پام به اون شرکت باغبونی باز نمیشد تا گرشا منو ببینه!
صدای پدرم که مرا مینامید، باعث شد اشکهایم را پاک کنم و به حیاط بروم. از زیر پلهها گفت: گوشیمو کنار تلویزیون جا گذاشتم؛ میاریش؟
_ باشه.
گوشی را برایش بردم و با رفتنش، دست و صورتم را شستم. کمی آرایش کردم و همان لباسهایی که پریروز تنم بود را پوشیدم. چون وسیلهی دیگری برای خود نیاورده بودم...
... وقتی پیاده شدم، چشمم روی ساختمان سفید رنگی که ظاهری قصرمانند داشت، خیره ماند. زیرلب با خودم گفتم: همینه؟!
از پلههایش بالا رفتم و زنگ آیفون تصویری را زدم. در باز شد و دختر جوانی را پشت در دیدم که بهم خوشآمد گفت. وارد شدم و با اشاره به راه پلهای مارپیچ گفت: بفرمایین.
قدم در راهپله گذاشتم و بالا رفتم. گرشا را دیدم که روی مبلی چرمی نشسته و با گوشیاش ور میرود. با دیدنم، از جایش برخاست و همزمان که گوشی را در جیبش میگذاشت، خندان به سمتم آمد. در زیر بازویش جایم داد و گفت: خوبی؟
_ ممنون؛ خیلی معطل موندی؟!
_ فقط بیست دقیقه! | 20 |
| 13 | پ_۳۴۲
با همهی خستگیها و دلهرهها، حالمان ناب بود و هیچ میلی به رهایی از هم و اندام هم نداشتیم...
**
سر و صداها در گوشم میپیچید و همزمان به این میاندیشیدم من که تازه خوابیدهام! بهزور، تکانی به پلکهایم دادم و چشمان نیمهبازم در اطراف چرخید. مادر در درگاه اتاق ظاهر شد و گفت: پاشو دیگه! کی میخوای آماده شی، بری؟!
در ذهنم گذشت «وای نه؛ باید برم بازار! من خستهام! دستکم دو روز میخوام استراحت کنم!»
نیرویی به بالاتنهام انداختم تا بتوانم بنشینم. نگاهی به صفحهی گوشی انداختم. ساعت هشت و بیست دقیقه بود. گرشا ساعت پنج صبح از خانه رفت و من تا خوابم ببرد، هفت هم گذشت! یعنی حتی دو ساعت هم نخوابیدهام!
دوباره روی تخت ولو شدم. دلم میخواست به گرشا پیام بدهم که امروز بیخیال شود؛ اینطوری هم خانوادهاش بیشتر و بهتر آمادگی خواهند داشت، هم من کمی استراحت میکردم. با چهکنم چهنکنم درگیر بودم، که گوشی زنگ خورد. گرشا بود. متعجب جواب دادم: الو!
صدایش خشدار به گوش میرسید: صبحت به عشق، دلبرم! خوب خوابیدی؟
_ نه! خیلی خوابم میاد!
با تهخندهای گفت: یه امروزو تحمل کن، فردا تا ظهر بخواب.
_ چقدر خوابیدی؟
_ تقریبا یهساعت.
_ منم! میتونی پاشی؟!
_ واسه تو، آره.
_ گرشا؟
_ جان گرشا!
_ بیا امروز استراحت کنیم، فردا بریم محضر.
پ_۳۴۳
_ نوبت گرفتم!
_ خیلی خستهایم!
_ من خسته نیستم! آژانس بگیر بیا، یه بغل بهت میدم، سرحال شی.
کمی خندهام گرفت: ... خونوادهت در چه حالن؟
_ نمیدونم؛ هنوز ندیدمشون... مهشید؟
_ جانم!
ِ_ جونتو قربون! یه نشونی واست میفرستم، ساعت ده اونجا باش.
_ باشه.
_ میدونی چرا هر روز دوباره عاشقت میشم؟!
_ چرا؟
_ چون فرت میگی باشه!
خندید و با لبخندی گفتم: الان دستم انداختی؟!
_ نه کاملا جدی گفتم! دور باشههات بگردم من، پاشو آماده شو.
خداحافظی که کردیم، کشوقوسی به بدنم انداختم و راهی آشپزخانه شدم. مادر روی زمین نشسته بود و از کابینت بشقاب در میآورد. سمت سینک میرفتم تا کمی آب بخورم: چیکار میکنی؟
دست از کارش نکشید: واسه شام امشب، باید همهچیو آماده کنیم!
لیوانی برداشتم: مهمون داریم؟
_ وا! رسمه بعد از عقد، به مهمونای دوماد شام بدیم!
از آب پرش میکردم: گرشا گفت میبره رستوران خودش.
_ کی گفت؟!
_ دیشب، بعد از اینکه رفتن.
_ خب پس،،، ما باید چیکار کنیم؟! | 21 |
| 14 | پ_۳۴۰
صدای پیام، نگاهم را از ابرهای در حال حرکت کند و به گوشی که کنارم روی زمین بود، دوخت. گرشا بود. نوشته بود «بیداری؟»
نوشتم «آره»
نوشت «چیکار میکنی؟!»
از جوابی که میخواستم بدهم، کمی خندهام گرفت و نوشتم «روی ایوون نشستم؛ تکیه دادم به دیوار؛ یه شلوار با گلهای ریز سرخآبی تنمه، با یه تیشرت تنگ. موهامم، بازه.»
استیکر خنده فرستاد و نوشت «دیوونه!»
بحث را عوض کردم و نوشتم «اوضاع چطوره؟»
نوشت «خوبه؛ مامان یهکم توو شوکه؛ ولی کاری از دستش برنمیاد»
یک چشمک انتهای پیامش گذاشته بود. لبخندی روی صورتم نشست و نوشتم «این داستان، چرا اینطوری پیش رفت؟!»
تماس گرفت. خیلی زود صدایش را قطع کردم و نگاهی به در انداختم. ساعت از یک گذشته بود و مادر و پدر خواب بودند. نشان سبز را کشیدم و با صدایی ریز، شروع به صحبت کردم: الو.
_ جاااانم!
از ذوق، زیر چشمانم چین افتاد. ادامه داد: منظورت چیه خوشگلم؟!
_ منظورم،،، آخه همهچی قاطی شده! همهش میگم چرا باید با مامان و بابات اینجوری آشنا میشدم؟!
_ مامان، همهچیو برام تعریف کرد؛ اینکه اون روز با پرویز توو خونهشون بودین... یهکم ازت دلخورم؛ باید بهم میگفتی.
_ خب راستش اگه بهت نگفتم، واسه این نبود که نگرون نشی؛
_ ... بگذریم؛ کاش امشب میاومدی پیشم؛ به خواب، توو بغلت نیاز دارم!
پ_۳۴۱
لبخندی زدم و با صدایی آهستهتر گفتم: من بیشتر.
_ بیام؟
خندهام گرفت: تا برسی، خوابم برده!
_ مگه میتونی؟! من از فکر اینکه پاشم بیام، بیخوابتر شدم! بیام؟
_ نه؛ دیوونه شدی؟!
_ آره؛ حالم بده مهشید! باید بیام!
_ اگه میخواستی بیای، چرا رفتی؟!
_ نرفتم!
_ نرفتی؟!
_ رفتم! برگشتم!
هیجانزده از دیوار فاصله گرفتم: برگشتی؟! چرا رفتی که برگردی؟!
_ رفتم، تا مامانم حسابی غر بزنه و تخلیه شه! برگشتم، تا همهی استرسهای این مدتِ خودم تخلیه شه!
_ الان کجایی؟!
_ پشت در خونهتون.
تماس را قطع کردم و با گامهایی آهسته اما تند، سمت پلهها رفتم. حواسم نبود و یک دمپایی بزرگ مردانه پوشیدم. شتابان خود را به در رساندم و خیلی یواش، ضامن در را کشیدم. در را کمی باز کردم و با دیدن اندام گرشا، نیشم از ذوق تا بناگوش باز شد و پا به داخل گذاشت. در را آرام بستم و همین که رو به سویش کردم، مرا به آغوشش کشید و لبهایم را به لب گرفت. نفسی گرفت و نگاهم کرد. کمی خندان به هم نگریستیم و دوباره درگیر بوسه شدیم. روی پنجههای پاهایم اینور و آنور میافتادم و احساس کردم دمپاییها دارد از پاهایم درمیآید. بیخیالشان شدم و دستهایم را دور گردن گرشا انداختم و با تمام توانم خود را بالا کشیدم. گرشا که همچنان درگیر لبهایم بود، دست به زیر رانهایم برد و با کمکش زودتر موفق شدم و پاهایم را دور کمرش انداختم. | 22 |
| 15 | پ_۳۳۳
مادرم که چشمش در میوهها راه کرده بود، گفت: بچه بودی همیشه میگفتی خدمتکار داری و شوهرت برات هرکاری میکنه! چقدر اون موقعها از این رؤیاپردازیهات اعصابم بههم میریخت! وقتی هم با داوود ازدواج کردی، چقدر بهت تیکه انداختن! اما مصر بودی که بالاخره ثروتمند میشی و کارهاتو خدمتکارا میکنن... بعد از طلاق هم که رفتی خودت خدمتکار شدی...
با بیان جملهی آخر، بغض کرد و نتوانست ادامه دهد. لبهایم را به هم فشردم تا احساساتی نشوم. مادر بعد از کمی مکث ادامه داد: هم خوشحالم، هم باورم نمیشه!
زینب گفت: والا قبل از دیدن گرشا، به من هم از این حرفهای تخیلی میزد، مسخرهش میکردم!
خندهام را کنترل کردم و گفتم: پاشو بریم میوههارو بشوریم...
... ساعت، نزدیک هشت بود و مرتب و منظم، روی مبل نشسته بودم. کت وشلواری مشکی، با شومیزی نیلیرنگ و کفشی مشکی پوشیده بودم و شالی هم بهرنگ شومیز، سرم بود. هر سه برادرم بههمراه خانوادههایشان آمده بودند و منتظر خواستگار بودیم. زینب به خانهی تیمورزاده برگشته بود و دائم بههمراه پروانه که چند دقیقهای میشد که دیگر خبری ازشان نبود، پیام میفرستادند و گزارش میخواستند. زن مهرداد از کنارم رد میشد تا برای بچهاش آب بیاورد: انگار استرس داری!
لبخندی کمرنگ زدم: نه؛ خوبم.
رفت و به این اندیشیدم که اصلا هم خوب نیستم! تاکنون خانوادهاش را ندیده بودم. حتی نمیدانستم آیا هر دو زندهاند یا فقط یکیشان؟ آیا گرشا تکفرزند است یا نه؟ اگر نه، فرزند چندم است؟ راستی تحصیلات گرشا چیست؟! متولد چه ماهی ست؟ در چه روزی؟! چرا بدون داشتن حتی سادهترین اطلاعات، اینقدر راحت بله را گفتم؟! حتی شغل واقعیاش را هم بعد از بله گفتن فهمیدم! خدایا چرا اینقدر هول بودم که زود بله را گفتم؟! تازه خانوادهام چیزی نمیدانند! کاری که من کردم، حتی دختر مدرسهای هم نمیکند!
پیشانیام را کمی ماساژ دادم و سعی کردم آرام بهنظر برسم تا یک وقت، لو نروم که مجبور شوم توضیح دهم چقدر بیمنطق پیش رفتهام! اکنون که فکرش را میکنم، دیشب چقدر شانس آورده بودم که به ذهن خانوادهام هم این سؤالها نرسید!
پ_۳۳۴
با شماتت خودم درگیر بودم که زنگ در به صدا درآمد. با شنیدن صدای زنگ، همهی بدنم از ترس بدی سوخت. معدهام داغ شد و دچار حالت تهوع شدم. فرزاد، برادر دومم گوشی را برداشت و گفت: بله... بفرمایین.
دکمه را فشرد و رو به بقیه گفت: اومدن.
همگی برخاستند و از چهرهها پیدا بود که همه دلهره دارند! احساس کردم صدای نفسهایم را میشنوم. مهرداد و برادر کوچکم فرشاد برای استقبال به ایوان رفتند. در صدای سلام و احوالپرسیشان، وجود چند زن حس میشد! کمی قفسهی سینهام را ماساژ دادم و به خودم تلقین کردم «آروم باش؛ دیگه اتفاقیه که افتاده؛ نمیشه برگشت!»
بالاخره در باز شد و ابتدا زنی وارد شد. با دیدنش، احساس کردم قلبم نمیزند! حس خفگی داشتم. | 27 |
| 16 | پ_۳۳۱
خندیدیم و ادامه داد: به خوانودهت بگو فرداشب خواستگاری و بلهبرون باهمه.
دلم آشوب بود اما نتوانستم چیزی بروز دهم و گفتم: باشه... مراقب خودت باش.
_ اوفففففف!
صورتم را در دستانش گرفت و تکان داد: تو هم مراقب خودت باش عزیز دلم!
پیشانیام را بوسید و ادامه داد: فعلا.
سوار شد و بوقی زد و رفت. آنقدر حالم عالی بود، که هیچ شُبهه و سوالی در ذهنم نبود...
پا به حیاط که گذاشتم، با انبوهی از سؤالها مواجه شدم. تا آخر شب، بیشتر این من بودم که حرف میزدم؛ از راد و رباتش؛ از گرشا و فداکاریهایش؛ حتی بهخاطر یک سوتی، مجبور شدم از پرویز هم بگویم. اما در مورد داوود و خانم تیمورزاده هیچ حرفی نزدم. هر دو، بهنوعی کار بدی در حق یک نوجوان در یک کشور غریب کرده بودند؛ اما داستان راد از آنها جدا شده بود و دلیلی نبود به مهرههای سوخته اهمیتی بدهم...
بخش_دهم
صبح زود، زینب مرخصی گرفت تا در تمیز کردن خانه کمکم کند. گرشا نشانی کامل محل کار و منزل خود و خانوادهاش را داده بود، تا برادرهایم بتوانند، پیش از آغاز مراسم خواستگاری، تحقیقات خود را انجام دهند. اینبار خودم از مژگان وقتی برای آرایش مراسم خواستگاری گرفتم. آنقدر خوشحال شد که یک نوبت ویژه در ساعت پنج عصر، بهم داد.
... دمدمای ظهر، خسته از کار، وسط پذیرایی، روی زمین نشستیم تا دور هم، کمی چای بنوشیم. مادر گفت: کِی میری واسه خرید مهمونی؟! هنوز نه میوه خریدیم، نه شیرینی!
روی زمین دراز کشیدم و دستها و پاهایم را رها کردم تا کمی نفس بکشند: بذار یکم استراحت کنم، میرم.
زینب گفت: لباس چی میخوای بپوشی؟
_ نمیدونم؛ اگه وقت کنم برم پیش همون خانومی که خودش ست میکنه و میفروشه، خیلی خوب میشه! چون هر روز مشتریهای ثروتمندی داره که به مناسبتهای گوناگون ازش ست میخوان، واسه خواستگاری هم حتما یه چیزی توو آستینش داره!
پ_۳۳۲
_ کدوم خانومه؟!
_ همونی که گلناز واسم ازش خرید میکرد؛ اسمش چرا یادم نمیاد؟!
_ نشونیشو داری؟
_ آره! گلناز، هم اسمشو، هم نشونیشو برام توو تل فرستاده بود؛ پاک نکردم... ولی نمیدونم کِیا فروشگاهش بازه!
ناگهان چیزی یادم آمد و گفتم: ای واااای! پول لباسایی که گلناز واسم خریده بودو بهش ندادم! پول لوازم بهداشتیآرایشی! پول آرایشگاه!
_ وا! مگه هدیه نبود؟!
_ چه هدیهای؟! چه موفق بشم چه نشم، قراره پولو بهش برگردونم!
_ اوووو! من چه ذوق کردم همینجوری داره واسه آدم خرج میکنه! منتظر بودم نوبتم بشه!
خندهام گرفت: وا! دیوونهس همینجوری خرج کنه؟! درواقع قرض میده تا کار آدم راه بیفته.
با شنیدن صدای زنگ، رو به زینب ادامه دادم: وای باز میکنی؟! اصلا حال ندارم!
زینب که انرژیاش از شنیدن حقیقتی ناچیز کم شده بود، بیعلاقه از جایش برخاست و گوشی را برداشت: بله؟... الان میام.
گفتم: کیه؟
_ میگه سفارشتونو آوردم.
_ چه سفارشی؟!
_ از من میپرسی؟!
رفت اما با گذشت مدت کافی، خبری از او نشد. نشستم و چایم را سر کشیدم. مادر متعجب از طولکشیدن تحویلگرفتن یک سفارش، گفت: چیکار میکنه؟!
_ نمیدونم!
هر دو کنجکاو برخاستیم و به ایوان رفتیم. کارتون میوههای بهاری با جعبههای شیرینی لبهی ایوان بود. زینب در حیاط را که بست، هیجانزده برگشت و گفتم: کی بود؟!
_ پیک؛ گرشا فرستاده!
مادر رو به من گفت: تو بهش گفتی؟!
_ نه! فقط دیشب پیام داد فردا چه کارهای؟! منم توضیح دادم باید تمیز کنم و برم خرید و از این حرفا! البته یهساعت پیش هم زنگ زد که رفتی خرید؟ گفتم نه هنوز کار خونه تموم نشده.
زینب گفت: چرا این گرشا اینجوریه؟! آدمو به هوس میندازه فقط زن باشه! | 28 |
| 17 | پ_۳۲۹
_ شاید یکی از برادرزادههام بدوئه بیاد دم در! اونوقت، تو رو میبینه!
_ نمیاد!
کسی گوشی را برداشت و پاسخ داد: بله!
یکی از برادرزادههایم که ده سال داشت، بود. گفتم: سلام عمهجون!
خوشحال به همه گفت: عمه اومده!
در باز شد و خندان رو به گرشا گفتم: کاری نداری؟
خندان گفت: نه عزیزم؛ خوش بگذره.
_ بذار زمین، برمیگردم میگیرم.
_ باشه.
پا به داخل میگذاشتم: بابت امروز خیلی خیلی ممنونم! فعلا.
لبخندی تحویلم داد و با شنیدن صدای برادرزادهام، وارد حیاط شدم و به آغوشش کشیدم: سلام عزیز دلم! خوبی؟
_ ممنونم؛ تو خوبی؟ تو با راد حرف زدی! آره؟!
_ آره عزیزم!
_ منم میخوام باهاش حرف بزنم!
صدای برادر بزرگترم، مهرداد را شنیدم که سلام میداد. سر بلند کردم و گفتم: سلام! حالت چطوره؟
سمت هم رفتیم و با هم روبوسی کردیم. همه روی ایوان بزرگ، دور هم نشسته بودند و با دیدنم، بلند شده بودند. مهرداد خواست چیزی بگوید که نگاه متعجبش به کسی افتاد که «یالا» میگفت. سر چرخاندم و از دیدن گرشا، چشمانم گرد شد. در یک لحظه همهی صورتم از استرس سوخت. گرشا پیش آمد و احوالپرسی کرد. ناچار گفتم: برادر بزرگم، مهرداد.
پ_۳۳۰
گرشا گل را به دستش داد و گفت: خوشحالم که میبینمتون.
از پلهها بالا رفت و با همه احوالپرسی کرد. سبد میوه را که به دست مادرم میداد، همهی نگاهها بین من و گرشا در رفت وآمد بود. دنبال معرفینامهی خوبی در ذهنم میگشتم که خودش گفت: عذر میخوام بیدعوت اومدم؛ قرار نبود بیام داخل؛ فقط خواستم مهشید رو برسونم و برم؛ ولی گفتم حالا که تا اینجا اومدم، خودم بیام حضوری برای خواستگاری فرداشب ازتون وقت بگیرم.
همه نگاهی به هم انداختند و بعد از کمی مکث، مهرداد که زیر پلهها کنار من ایستاده بود، سکوت را شکست و گفت: قدمتون روی چشم.
_ ممنون؛ با اجازهتون مرخص میشم.
به همهی مردها دست داد و خداحافظی کرد. «ببخشید»ی به بقیه گفتم و برای بدرقه، پشتسرش راه افتادم. پا به کوچه که گذاشتیم، در را پشتسرم نیملا بستم و گفتم: داشتم سکته میکردم!
لپم را کشید: برو توو و تا میتونی خوش بگذرون. فردا کلی کار داری!
_ گرشا فرداشب واقعا میای خواستگاری؟!
_ به نظرت شوخی بود؟!
_ نه!
_ هر چی لازم داشتی، به خودم بگو.
_ میگم،،، من هنوز خونوادهتو ندیدم!
_ فرداشب میبینی.
_ نظرشونو میدونی؟!
_ اگه بهنظر اونا بود، که الان دهتا بچه داشتم! نگرون نباش عزیز دلم. خودشون آمادگی اینو دارن که یهو با چند بچه برم پیششون و بگم این هم نوههاتون! | 25 |
| 18 | پ ۳۲۷
نگاهم به راهی که در پیش گرفته بودم، گیر کرد: ... حواسم نبود!
خواستم برگردم که برم گرداند و گفت: این همه خدمات ارائه دادم، نمیخوای چیزی بهمون بدی؟!
با نگاهی به پیرامونمان، که کمتر خانهای دیده میشد، بیمنظور اما چون هول شده بودم، گفتم: اینجا؟!
با تهخندهای متعجب گفت: مگه چی قراره بدی؟!
به سن و شرایطم نمیخورد اما از شوخیاش خجالت کشیدم. برگشتم بروم که دستم را کشید و چانهام را در دستش گرفت. لبهایم را بین لبهایش محکم گرفت و از شانهاش چسبیدم تا به عقب هولش دهم؛ اما بیمیلتر از آن بودم که موفق شوم...
... پس از خوردن ناهار در یک رستوران، در راه بازگشت از درکه، روبروی گلفروشیای توقف کرد. پیش از آنکه پیاده شود، گفتم: گل میخوای بخری؟!
_ آره.
_ واسه چی؟!
_ مگه نمیخوای بری دیدن خونوادهت؟!
_ چرا! ولی هر دفعه یکم شیرینی و میوه میبرم؛ نه گل.
_ این دفعه متفاوت برو.
پیاده شد و بیشتر از یکربع طول کشید تا با دستهگل بزرگی برگشت. در صندلی عقب گذاشت و دوباره رفت. مسیرش را با نگاه دنبال کردم. وارد شیرینیفروشی شد و اینبار هم دقایقی طول کشید تا با جعبهای چوبی برگشت. پشت فرمان نشست و جعبه را به دستم داد. کنجکاو بازش کردم و با دیدن شیرینیهای ماکارون و شکلاتهای رنگی، شگفتزده گفتم: وای گرشا! چقدر خوشگلن اینا!
_ نوش جونت.
_ معمولا اینارو سفارشی میخرن!
_ سفارشیه!
_ چی؟!
_ واسه تو سفارش داده بودم، قسمت خونوادهت شد.
پ_۳۲۸
ذوقم را کنترل کردم و با نگاهی گذرا به عقب گفتم: دستهگلش بزرگ نیس؟! بیشتر به خواستگاری میخوره!
_ یه چیز درخور خریدم.
سوئیچ را میچرخاند که ادامه داد: میوه هم بخرم؟
_ نه؛ بسه!
_ حتما؟!
_ آره بابا!
چیزی نگفت و راه افتاد. اما سر راه، روبروی یک میوهفروشی پارک کرد و ضمن پیاده شدنش گفتم: گرشا نمیخواد!
بیتوجه به حرفم رفت و چشم به شیرینیها دوختم. شدیدا دلم میخواست، یکی را مزه کنم! در رنگبندیهایش غرق بودم که در باز شد و دستخالی، نشست. گفتم: چی شد؟
_ پشتسرت گذاشتم! متوجه نشدی؟!
_ پشتسرم؟!
سر به عقب چرخاندم و با دیدن سبدی که درونش یک آناناس و چند موز و مقداری هم انبه بود، گفتم: وااای گرشا!
_ جان گرشا!
_ خیلی داری زحمت میکشی!
_ نوش جون خانومم.
چشمکی زد و به راه افتاد. روبروی در خانهی پدری، خواستم که نگه دارد. شیرینی به دست، پیاده شدم و خواستم از عقب، گل و میوه را بردارم که متوجه شدم گرشا هم همزمان با من پیاده شده و دارد از آن طرف، وسیلهها را برمیدارد. تشکر کردم و سمت در رفتم. خواستم زنگ را بزنم که چشمم به سه خودرو پراید و پژو ۴۰۵ و سمند افتاد: اوه اوه! داداشام هم هستن! حتما مامانم بهشون گفته من قراره بیام و شام، همهرو دعوت کرده! هر چند هر ماه میام، همین کارو میکنه تا همهشونو ببینم اما اینبار دلم میخواست کسی نباشه.
میوه و گل به دست، روبرویم ایستاده بود: چه خوب شد هستن! بزنگ زنگو!
زنگ را فشردم و همزمان گفتم: بذار زمین، میبرمشون.
_ حالا در باز شه! | 22 |
| 19 | پ_۳۲۰
گفتم: خودتو بذار جای گرشا! از همون اول، جز مشکل، چیزی از من ندیده!
_ خب مشکلپسنده! به ما چه؟!
خندهمان گرفت و همزمان پر از استرس بودم و چشمانم نم داشت. ذهنم سمت راد رفت و گفتم: چرا این بچه همچین کاری کرد؟!
زینب گفت: طفلک! چقدر به فکرت بوده که اینارو گفته!
به فکر رفتیم و پیامی از گرشا به دستم رسید. نوشته بود «بیام دنبالت؟»
پروانه گفت: باز داووده؟!
_ نه؛ گرشاس. میگه بیام دنبالت؟
_ میخوای بری؟
_ ... راستش میخوام برم خونه مامانم اینا؛ یه دلم میگفت امشب خونهشون بمونم. ولی با این خبری که داوود داد، خیلی گرفته شدم.
_ بیخود! برو، بگو، بخند، کیف کن؛ مثل آدم هم مشکلتو به گرشا بگو؛ اون خودش میدونه چیکار کنه!
کمی فکر کردم تا بتوانم تصمیم بگیرم که گرشا تماس گرفت. بلند شدم و سمت مطبخ روباز رفتم. تماس قطع شد و خودم تماس گرفتم. الویش را که شنیدم گفتم: الو، سلام.
سرحال گفت: سلام عشق من! حالت خوبه؟
_ آره؛ تو چطوری؟
جان در کلامش کم شد و دودل گفت: چی شده؟!
_ چیو چی شده؟!
_ سرحال نیستی!
_ چیزی نشده!
_ بگو چی شده!
کمی خندهام گرفت: هیچی نشده!
_ صداتو میشناسم مهشید!
سکوت کردم. کمی که گذشت گفت: دارم میام.
پ_۳۲۱
قطع کرد و اشکی که گوشهی چشمم جمع شده بود را پاک کردم. به داخل برگشتم و پروانه گفت: چی شد؟ میاد؟
_ آره؛ تو راهه.
پروانه برخاست و ظرفی برداشت تا پای سیب را درونش بگذارد. با دیدنش گفتم: ظرف دیروزیه نیس؟!
_ چرا؛ دیشب وقتی اومد چمدونتو بگیره، دادش.
درش را گذاشت و ادامه داد: بیا عزیزم.
_ ممنون.
با هم روبوسی کردیم و زینب گفت: به خونوادهت سالم برسون.
_ حتما. خداحافظ.
دست تکان دادیم و رفتم. نزدیک در حیاط، روی نیمکتی نشستم تا گرشا برسد. دقایقی طول کشید تا تماس گرفت. تماس را قطع کردم و سمت در رفتم. در را که باز کردم، درست پشتش ایستاده بوده. دستم را گرفت و گفت: خوبی؟!
_ آره؛ تو خوبی؟
لبهایم را بوسید و گفت: چی شده؟!
_ ... بریم،،، میگم.
_ همینجا بگو!
_ ... در مورد راده.
_ اتفاقی براش افتاده؟!
_ نه... ظاهرا بهم دروغ گفته.
_ چه دروغی؟!
_ ... اینکه دستش پوله... میشه امشب برم خونه مامانم؟ خیلی وقته پیششون نرفتم...
_ ... از کجا میدونی دروغ گفته؟!
_ داوود گفت؛ گفت هنوز چیزی جز ماشین، نتونسته کش بره و دست راد اونجا خالیه!
_ با داوود حرف زدی؟!
_ خانم، منو دید،،، داوود هم بهم پیام داد اینقدر جلوش آفتابی نشم؛ چون ظاهرا یهچیزایی به دلش افتاده؛ امروز بهش گیر داده بوده که اسم زن سابقش چی بوده!
بغلم کرد و دستی به سرم کشید: نگرون نباش. | 21 |
| 20 | پ_۳۱۸
نوشت «گیر داده که اسم زنت چی بود! ببینم میتونی گند بزنی به برنامهم؟! این خونه، ضمانت آیندهی بچهته؛ بفهم!»
نوشتم «بچهم به قدر نیازش توو دستوبالش پول داره؛ طمع خودتو، به پای راد ننویس!»
نوشت «کدوم پول؟! اون خونهای که توش زندگی میکنه، اجارهنامهش، بهنام همین زنه! حساب بانکی هم که هنوز براش باز نکردم!»
نوشتم «خونه رو که عوض کردی! مگه این یکی رو هم، اون اجاره کرده؟! پول هم که، یه گاوصندوق بهش دادی!»
نوشت «چرا چرت میگی؟! ما خونه عوض نکردیم! کدوم گاوصندوق؟!»
عصبانی نوشتم «حضانتش با توئه! سرپرستش تویی! اونی که مثلا مراقبشه، تویی! از من میپرسی؟!»
نوشت «ایناش به تو مربوط نیس؛ کاری که گفتمو بکن. خیلی بچهتو دوس داری، خفهخون بگیر، تا من بتونم این خونه رو بگیرم بفروشم، تا بچهت اونور، آواره و گشنه نشه!»
با دلهره نوشتم «بیخود منو نترسون! راد خودش همهچیو بهم گفت!»
نوشت «چیو بهت گفت؟!»
نوشتم «که اون خونه رو عوض کردین و یه خیلی پول هم بهش دادی، تا بتونه در نبودت راحت زندگی کنه! خدمتکار هم عوض کردی!»
نوشت «دروغ گفته بچه! من فقط تونستم همین پورشه رو از چنگش دربیارم با یکم پول نقد! من پولم کجا بوده که بتونم این کارهارو توو یه کشور غریب بکنم؟! همه امیدم، همین خونهش توو ایرانه که تا هفتهی بعد به نامش میشه و قراره به نامم بزنه!»
بلافاصله پیامی دیگر فرستاد «ببین، میونهی این با راد خوب نیس! اگه تو رو بشناسه و بیفته رو لج و شک، ممکنه راحت راد رو آواره کنه! منم نهایت بتونم این پورشه رو بفروشم، در برم و برگردم فنلاند که بتونم یهجایی واسه خوابمون جور کنم و بگردم دنبال کار! اون هم کارگری! فنلاند از اون کشورها نیس که به یه مهاجر، حقوق ماهیانه بده! حتی به راد هم که زیر سن قانونیه، چیزی نمیده! راد از لباس تنش گرفته تا حتی غذا و خدمتکارش، همه با پول این زنه!»
پ_۳۱۹
گوشی از دستم رها شد و لرز به انگشتانم افتاد. چشمهای پروانه از گوشیاش جدا شد و متعجب گفت: چی شد؟! چرا باز رنگت پرید؟!
_ داوود میگه راد دروغ گفته!
همزمان گفتند: چه دروغی؟!
_ میگه خونه رو عوض نکردن! در حالیکه راد به من گفت کوچ کردن! راد به من گفت یه گاوصندوق بهش دادن؛ اما داوود میگه دروغ گفته!
پروانه گفت: یعنی راد الکی گفته؟!
_ داوود اینجوری میگه!
_ آخه واسه چی؟!
زینب گفت: شاید خواسته مامانش نگرونش نشه!
پروانه گفت: از همچین بچهی مهربونی بعید هم نیس! خواسته اینطوری بتونی راحت بری پی زندگی خودت. چون میدونه باباش باهات چیکار کرده!
مستأصل و مردد، دهانم را با دستانم پوشاندم: حالا چیکار کنم؟!
پروانه عصبانی گفت: ناراحت نشو باز دیگه! تو گرشا رو داری! حتما کمکت میکنه!
نگرانتر شدم: آخه روم نمیشه!
_ چرا روت نشه؟!
_ همهش براش دردسرم!
_ انتخابشی! وظیفهشه هواتو همهجوره داشته باشه!
زینب دلخور رو به پروانه گفت: چرا عصبی حرف میزنی؟! حالا انگار همینالان گرشا زده زیر همهچی که اینجوری جبهه گرفتی!
_ نمیبینی چطوری یهو عزا گرفته؟! انگار نه انگار یه مرد پولدار داره! | 27 |
