book.hunter2021
Open in Telegram
@Qzale_aliyan معرفی کتاب فروش تمامی کتاب های انتشارات #آذرباد با ۲۵ درصد تخفیف✨
Show more811
Subscribers
+324 hours
-17 days
+2530 days
Posts Archive
خوشگلا فک کنم بهتر باشه یچیزیو بگم بهتون
اگه میخواید قسطی یا تعداد زیاد کتاب بخرید بیاید از من بخرید
یدونه کتاب و کتابای جدید از سایت واستون ارزون تر در میاد
چون هزینه ارسالی که به من گفتن بگیرم بیشتر از سایته
سلام بچه ها
۴ جلد ابزار فانی ویدا ( ۸ بخش ) رو میخوام بفروشم
۱۲۳۳ میشه قیمت جلد ولی با تخفیف میدم ۷۸۹ تومن و ارسال رایگان
سلام
بچه ها من ۱۳ جلد نایت ساید ویدا رو دارم میخوام بفروشم
تو سایت ویدا میشه ۱۷۸۸ هر ۱۳ جلد
من میدم ۸۵۰ تومن
خونده هم نشده
تابستون امسال برا من یه تابستون خیلی خیلی خوب و ایدهآلی بود که تا مدتها قراره تو ذهنم بمونه.
یکی از دلایل خاص بودنش هم حضور این عزیزان تو قسمت read این 3 ماهه.
شماهم اگه تابستونتون بخاطر کتابهایی که خوندین، مقداری خاصتر شده، با ارسال لیست اون کتابا مارو خرسند کنین.
عکس رو کامل باز کنین. *
غم و اندوه همچون جایی بود که هر شخص باید به تنهایی میرفت.
📚 گذرگاه
👤 جاستین کرونین
#هایلایت
سلام
بچه ها من ۱۳ جلد نایت ساید ویدا رو دارم میخوام بفروشم
تو سایت ویدا میشه ۱۷۸۸ هر ۱۳ جلد
من میدم ۱۰۵۰ تومن
خونده هم نشده
نمیدونم چجوری توی خارج و ایران انقد بولد شده
اره قلم مک فادن خوبه و واقعا ادم رو میکشونه
ولی این به معنای واقعی کپی بود!!!!
من اینو تموم کردم
داستانش میتونست خوب باشه
البته اگه کپی درجه ۳ از یه کتاب خیلی خفن تر نبود
انقدررر کپی بود که اگه اسم کتاب رو بگم اسپویل میشید کامل کل کتابو 😐😂
صفحه ۲۸۶ اون جا که نوشته فقط به جلو خم میشود و مرا میبوسد.
تنها به جلو خم میشود( و گرمای شیرین نفسش به مشامم میرسد. لبهایش را بر لبانم میفشارد)
صفحه ۲۶۴ خط پنجم
(لبهایش را به لبهایم چسباند. چنان غافلگیر شدم که جم نخوردم. لبانش نرم و کمی مردد بود. چشمانش را با حالتی دلنشین بسته بود. از روی عادت ناخودآگاه دهانم باز شد.)
این جا یکم ازش حذف شده و جمله بندی عوض شده.
صفحه ۲۶۰ خط نهنم
همانند دفعات بسیاری (دست و پایمان در هم میلولید) و هنوز هم بنیه جوانی در ما زنده بود.
صفحه ۲۶۰ خط پنجم
(دستم را به آرامی روی سینهاش کشیدم و ماهیچههای زیر پوستش را لمس کردم.)
حالا دیگر هر دویمان چه از گذراندن روزها در چادر طبابت و چه در میدان نبرد قوی بنیه گشته بودیم.
(در زیر لمس دستم لرزیدو حس کردم میلم رو به افزایش است. پتو را از رویش کشیدم تا کاملا بر او اشراف داشته باشم. خم شدم و لبانم را بر تنش نهادم، و تا به پایین شکمش به آرامی بوسه بارانش کردم.)
صفحه ۲۶۰ خط پنجم
(دستم را به آرامی روی سینهاش کشیدم و ماهیچههای زیر پوستش را لمس کردم.)
حالا دیگر هر دویمان چه از گذراندن روزها در چادر طبابت و چه در میدان نبرد قوی بنیه گشته بودیم.
صفحه ۲۲۵ خط آخر
طاقت نیاوردم. تنها یک کار به ذهنم رسید. به سوی آشیل برگشتم. لباسش را به دست گرفتم ( و او را بوسیدم)
صفحه ۲۱۹
تنها قسمت باریکی از صورتش نمایان ماند.
در حالی که عطر عرق، چرم و فلز از اون ساطع میشد به سویم خم شد. (چشمهایم را بستم و لبهایش را روی لبانم حس کردم، تنها همین بخش از بدنش هنوز نرم مانده بود. و سپس رهسپار شد*
