دومان
Open in Telegram
دومان یعنی مهآلود، غبارآلود پیام ناشناس: https://t.me/BiChatBot?start=sc-321972-lQvNuAR لینک پیامای ناشناسمون https://t.me/doumnpech
Show more1 541
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1 541
Repost from دلآسا
تو تاریکی نشسته، زانوهاش تو بغلشه و نور کم گوشی به صورتش میتابه، انگشت اشارهش روی صفحه گوشی میلغزه و زیر لب یه چیزایی زمزمه میکنه.
نزدیکش میشینم و میگم: چی میخونی؟
نگاهم میکنه، راه گلوش رو با تک سرفهیی باز میکنه و میخونه: رفتار آدمها انعکاس برخورد خودت با آنهاست، انسان همانند آینه چیزی را بازتاب میکند که میبیند.
کلافه موهاش رو بالا میبنده، چراغو روشن میکنه و گوشیو خاموش!
داد میزنه: مزخرف کامله، چرت و پرته، اگه حقیقت داشت در جواب این همه عشقی که بهش دادم، حداقل یه دوستت دارم ناقابل بهم میگفت، نه اینکه بره!
#حدیث_عجم
@Delasachannel
1 541
Repost from دلنیا
حالمان شبیه است به «فرش قهری» که ناتمام قیچی شد؛ پر از نقش و طرح اما نامعلوم!
#سعیده_سعیدی
@Saeede_Saeedi
1 541
Repost from دلنیا
«نوشتن، باستانیترین دارو برای تمایل به جاودانگیست.»
اگر به نویسندگی علاقهمندید و دوست دارید خلاقیت و مهارت فنیتون در نوشتن رو ارتقا بدید با آیدی زیر در ارتباط باشید
@SaeedeSaeedi98
آموزشها در کارگاه آنلاین نویسندگی به صورت تعاملی و با ارتباط مستقیم با مدرس دوره (سعیده سعیدی) انجام میشه.
@Saeede_Saeedi
1 541
رو پشت بوم این آهنگو پلی میکنم، دستشو میکنه تو جیبش و دنبال سیگارش میگرده، رومو برمیگردونم سمت چراغای خونهها و صدام میزنه: سیگارای من کو؟ از تو کیف تو پیدا نشن یه وقت؟
تو تاریکی شب نگاهش میکنم و میگم: صدات نمیاد و دونه دونه سیگارا رو از لبه پشت بوم میندازم پایین.
مچ دستمو میگیره و میگه: ولی ضرر این آهنگا از سیگار بیشتره.
#مریم_یعقوبی
@doumn
1 541
Repost from N/a
🌸
مشخصات جا عینکی:
ساخته شده از الیاف طبیعی
نقاشی با دست و قابل شستشو
رنگ ثابت
در ابعاد دلخواه بند هم قابل تغییر است.
قیمت با احترام ۶۰ تومان
برای ثبت سفارش:
@nooora74_sh
1 541
Repost from N/a
🌸
رومیزی/رانر
یه گوشه از خونه که باید بهار باشه...🌱
مشخصات:
در ابعاد دلخواه ساخته میشه
از الیاف طبیعی
رنگ ثابت و قابل شستشو
تور دورشم میتونید خودتون انتخاب کنید و هر ایده ی توی ذهنتون دارید رو بهم
بگید
برای سفارش بهم پیام بده😌🌼
@nooora74_sh
1 541
تو ردیف دوم صندلیای به هم وصل شده میشینم و منتظر نوبتمم که یه زن و شوهر مسن میان تو سالن، همین که مرد رو میبینم یاد مکس تو انیمیشن مری و مکس میوفتم، همون کلاه، همون هیکل. خانومش یه پیرهن مخمل آبی نفتی با گلای قرمز پوشیده که لباس مخصوص یکی از روستاهای شهرمونه. آقا به زور راه میره و به خاطر اضافه وزنش با هر قدم یه بار به سمت راست و یه بار به سمت چپ خم میشه. از پذیرش صدای بگو مگوشون میاد و بعد منشی با چشمای کلافهش میگه: خانم لطفا آب زیاد بخور، برای سونوگرافی لازمه. بطری آبو برمیدارم و یکم ازش میخورم. اسم خانم رو میخونه سعادت مغانلو. قبل از این که خانم بلند بشه مکس سریع دست زنشو میگیره و راهنماییش میکنه سمت اتاق سونوگرافی که منشی زود مانعشون میشه که: حاج آقا شما نمیتونین برین داخل. خانمش با نگرانی نگاهش میکنه و آقای مکس غرغرکنان میگه: حاج خانم نمیتونه راحت راه بره. با رفتن خانمش برمیگرده سرجاش و کنار من میشینه. زیر لبش یه چیزایی زمزمه میکنه که واضح نیستن و مدام گردنشو خم میکنه تا بلکه از کنار ستون جلوش ببینه خانمش کی میاد.
یه عده قدم میزنن و آب میخورن. یه عده نگرانن و یه عده هم با شکمهایی که حامل بچهن بیحوصله نشستن. تا اینکه در اتاق خانم دکتر باز میشه و منشی میگه: سعادت خانم با شوهرشون کار داره، حاج آقا بیا جلو. شوهرش هم سریع راه میوفته و بلند بلند به ترکی میگه: بله جانیم بله گلدیم. تا میرسه دم در، خانمش میاد بیرون و دستشو میگیره و میان تو سالن. همه با خنده نشونشون میدن. یکی با مسخره و یکی هم با حسرت. خانمش میشینه و جواب سونوگرافی رو میده دست شوهرش. مرد میگه: والا من سواد ندارم که. برگه رو میده به من و میگه: جواب سعادت خانم رو میخونی قیزیم؟ باز میکنم و میگم: انگار مشکل خاصی ندارن ولی باید به متخصص نشون بدین. سعادت با گوشهی روسری سفید گلدار بلندش گوشهی چشمشو پاک میکنه و میگه: پس به پسرمون زنگ بزن بیاد دنبالمون. مرد میگه: عجله نداریم، من خیلی گرسنمه، توام رنگ به صورت نداری؛ بریم کباب بخوریم تا اینجا اومدیم دیگه.
بعد رفتنشون منشی میگه: اسم خانم فاطمه بود ولی شوهرش سعادت صداش میزد. شروع کرد به غر زدن درباره شلوغی و گرفتاری با این مریضا، منم یاد همه لحظههایی میوفتم که تک درخت صدام میکنی. خندم میگیره و میگم: چقدر تو جر زنی آخه، منو به اسم فروشگاهمون صدا میزنی که هیچوقت فراموشش نمیکنی؟
با نگاه پر از عقلت میگی: تک درخت جایی ریشه میندازه که خالی از امیده و خاکش هر گیاهی رو پس زده. حالا ببین چقدر ارزش داری برا جون ناامیدم.
منشی صدام میکنه و کسی کنارم نیست که کیفمو نگه داره؛ با یه لبخندی به یاد مکس و سعادت میرم تو. سردی دستگاه که به پوستم میخوره انگار یه شوک به مغزم میدن و نگاهم میمونه روی مانیتور و نوسان شکلای نامفهومی که فقط دکتر ازش سردرمیاره. با لبخند همیشگیم میپرسم: خانم دکتر مشکل مریض قبلی چی بود؟ بیتفاوت مکث میکنه و میگه: همون که اسمش فاطمه بود و شوهرش سعادت صداش میکرد و اصرار داشت که اسمش همینه و وقتمونو بهخاطر دفترچه و عدم تطابق اسمش گرفته بود؟ سری تکون میدم و میگه: چطور؟ از فکرای احمقانه و فضول بودنم خندم میگیره و میگم: هیچی! دکتر به دستیارش مشخصات کیستم رو میگه. لباسم رو مرتب میکنم و دکتر میگه: چند وقت یبار از این مریضا داریم که وقتمونو میگیرن!
دلم میخواد که بگم خانم دکتر نبودی سالن انتظار رو ببینی! اتاق، هوای بهار داشت و همه گل از نگاههای سردشون شکفته بود و هرکسی تو ذهنش داشت خاطرهی دور یا نزدیکی رو مرور میکرد اما دهنمو باز میکنم و میگم: خسته نباشید و میرم.
#مریم_یعقوبی
@doumn
1 541
Repost from هوران
نوشدارو زود به سهراب رسید؛ امید بهبود را باخته بود او!
#علی_اصغری
@Huran_Channel
