از بازسازی روان تا بهبود زندگی
Open in Telegram
مریم نجابت کارشناسی ارشد روان شناسی بالینی 💎تنها راه نجات روان و روانشناسی، افزایش آگاهیست💎
Show more499
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-630 days
Posts Archive
🔍 یکی از تفاوتهای آشکار میان "روان شناسی زرد" و
"روان درمانی" نوع نگاهشان به واژه ی " درد" است ؛
به طوری که از نگاه روان شناسی زرد ، "درد" یا همان
"زخم های روانی" را باید از بین برد!
قرار است به کمک راهکارهایی که به شما ارائه می شود ، حالِ خوب، جایگزین درد و رنج شود و یاد بگیرید که چطور به کمک این تکنیک ها از تجربه ی درد و رنج ، مواجه شدن با زخم های روانی ، خلا ها و آسیب ها فرار کنید!
اما از نگاه روان درمانی؛
تنها زمانی می توانید به "درد" و رنج مسلط شوید که از میان آن عبور کنید؛
با درد و رنج گلاویز شوید ،
به سوگ آنچه از دست رفته بنشینید ،
آنچه باقی مانده را ببینید و به مسیر ادامه دهید.
در ادامه ی مسیر "درد" همچنان وجود دارد اما "توان" شما برای کنار آمدن با درد، افزایش یافته است.
قرار است به خاصیت خود ترمیمی نهفته در هر هیجان باور داشته باشیم و بدانیم که پس از تجربه ی عمق درد است که این خاصیتِ خود ترمیمی، خود را نشان می دهد.
درمان، درد دارد ؛ درد زیادی هم دارد .
لازم است بر خلاف تمایل ذاتیمان به راحت طلبی و فرار از درد ؛
از میان راهِ پر پیچ و خم درمان عبور کنیم و هر لحظه خود را برای مواجهه با آنچه تمایلی به دیدن و تاییدش نداریم آماده کنیم .
سوالی که لازم است از خود بپرسیم این است:
آیا می خواهم دردی مزمن و فلج کننده را به دوش بکشم و زندگیم را ، تمام لحظات نابش را قربانی کنم تا با خوشی ها و لذت های سطحی و زودگذر ، از رویارویی و چاره اندیشی برای این درد ها دوری کنم؟!
یا می خواهم یک بار با ترس هایم مواجه شوم ، به کمک متخصصی کار بلد به تجربه ی عمیق ترین دردهایم بنشینم ،
به سوگ بنشینم ،
تاریکی را لمس کنم و پس از آن زندگیم را پس بگیرم ؟
هر کدام را که بخواهید،
می توانید انتخاب کنید و پیامدهایش را بپذیرید.
اما این را بدانید که برخلاف دروغ هایی که روان شناسی زرد به شما میگوید ،
"درمان درد دارد."
@lifeimprove1
"تاسیان" توقیف شد چون از "زندگی" می گفت...
چند قسمتی بیشتر از سریال تاسیان پخش نشد و طبیعتا این چند قسمت برای پی بردن به محتوای فیلم ، آنچه می خواهد بگوید و روشن شدن داستانِ فیلم کافی نیست.
بنابراین اطلاعات کافی برای تحلیل ، بررسی و در ادامه نقد فیلم در دسترس نیست.
اما به نظرم تا به اینجا هم می توان با یک نگاه موشکافانه دلیل توقیف فیلم را متوجه شد.
دلیل توقیف فیلم نمی تواند به تصویر کشیدن بدیِ آدم های بد باشد !
چرا که از گذشته تا به امروز استفاده از کلیشه ی "آدم خوب" و "آدم بد" مجاز بوده و بنابر این کلیشه "آدم های بد تا منتهی الیه بدی می روند و آدم های خوب نیز تا منتهی الیه خوبی" !
پس محدودیتی برای به تصویر کشیدن "میزان" بدیِ آدم های بد و "میزان " خوبیِ آدم های خوب وجود ندارد.
اما تاسیان با شروع جسورانه و قدرتمندش در قدم اول به نظرم خط قرمز ها را پشت سر گذاشت و این موضوع برای عده ای هم "خطرناک" است و هم "ترسناک".
مفهوم "عمه" خط قرمز است!
"عمه" قرار نیست فضایی برای برادرزاده و یا حتی دختر خودش ایجاد کند تا آنها در گوشه ای به دور از چارچوب های خشک و غیرمنعطف ، طعم "زندگی" را مزه کنند.
"عمه" خودش باید همان چارچوب خشک و غیر منعطف باشد که اگر خدای ناکرده دخترش یا برادرزاده اش دستشان را به سمت زندگی دراز کردند با اخم و قهر و غضب و یا با اطلاع رسانی به مرجع قدرت که همان "مرد" است ، باعث شود تا آن دستان دراز شده به سمت زندگی کوتاه شود!
"عمه" نباید علیه ظلمی که به خودش شده اعتراض کند و مانع شود که این ظلم به شکل تمام و کمال برای دیگری هم اجرا شود.
ازدواج در سن پایین، علی رغم میل فرد ، با صلاح دید مراجع قدرت ، ظلم نیست!
نچشیدن طعم زندگی ، ظلم نیست!
بلکه عین لطف است.
و "عمه" نباید این لطف را ظلم ببیند و مانع این شود که این ظلمِ در لباس لطف، برای دیگر دختران هم تکرار شود!
از دیگر کلیشه هایی که به نظرم خیلی ظریف زیر سوال رفته بود این بود که:
"آدم های بد عاشق نمی شوند"!
اما این سریال می گوید :
"آدم های بد هم عاشق می شوند"!
پس قدرتِ نرم و جان بخش زندگی حتی می تواند در قلب انسان های بد هم نفوذ کند ...
بنا بر کلیشه، آدم های بد، بد هستند...
یک بدِ مطلقِ بی چون چرا ....
اگر خودمان را جای بزرگوارانی! بگذاریم که هنگام تماشای همین چند قسمت از این سریال ، لرزه بر پیکره ی کلیشه هایشان را حس کرده اند،
توقیف این سریال قابل درک می شود....
@lifeimprove1
- می خواهی برایت یک قصه تعریف کنم که آخرش را
نمی دانم؟
+تعریف کن
_دوستت دارم.....
👇👇👇👇👇
@lifeimprove1
💡💡💡هزینه ای که برای درمان، پرداخت می کنید؛
بسیار "کمتر" از هزینه هایی است که "درمان نشدن" روی دستتان می گذارد.
گاهی اوقات نمی دانیم از کجا می خوریم!
👈 مثلا زمانی که مدام کارهایی که برای رسیدن به اهدافمان باید انجام دهیم را به تعویق می اندازیم و خسارت های زیادی از این بابت پرداخت می کنیم؛
نمی دانیم که ترس از شکست است که مثل یک هیولا ما را از پایان کار می ترساند و مانع این می شود که قدمی برداریم.
👈 زمانی که با هزینه کردن های زیاد ، پرداخت عاطفی بی حد و مرز و قربانی کردن ارزش هایمان در یک رابطه ی عاطفی ،
می خواهیم حداقل یک نفر باشد که در کنارمان بماند و تعلق خاطر و امنیت را در کنارش تجربه کنیم ،
نمی دانیم که ناامنی و احساس عمیق تنهایی که زخمیست روانی و ریشه در تجربیات دوران کودکی دارد وادارمان
می کند که به هر شاخه ی ضعیف و شکننده ای چنگ بزنیم و در نهایت این شاخه می شکند و زخم های روانی در وجودمان تقویت می شود.
👈 زمانی که به شکل افراطی و طاقت فرسا به دنبال "بهتر بودن" هستیم و با تحصیلات بیشتر، شغل بهتر ، مقام اجتماعی بالاتر و رابطه ی عاطفی پر زرق و برق برای رسیدن به حس "برتری" در تقلا هستیم؛
نمی دانیم حال خوبی که به دنبالش هستیم با دستاوردهای بیرونی تجربه نمی شود بلکه در درونمان چیزی شکسته است که نیاز به ترمیم دارد چیزی شبیه حس "کافی بودن" .
🔍 بنابراین شما تصور می کنید که هزینه ای که برای درمان پرداخت می کنید اضافی است و اگر این هزینه صرف امورات دیگر شود خیلی بهتر است؛
اما درواقع همان هزینه را یا حتی خیلی بیشتر از آن هزینه را در طول زندگی و برای سرپوش گذاشتن روی زخم های روانی می پردازید،
به این شکل هم هزینه کردید و هم به آنچه نیاز دارید نرسیدید.
💡"تغییرات" زمانی که در مسیر درمان گام برمی دارید ممکن است قابل رویت نباشد یا بسیار تدریجی باشد اما "موثر" است و شما را از اسارت تقلاهای به ظاهر مفید و پیش برنده اما در باطن سطحی و مبتنی بر فرار نجات می دهد.
👇👇👇👇👇
@lifeimprove1
"مهرورزی"
تواناییِ نشان دادن همدلی ، عشق و پذیرش نسبت به افرادی است که حال خوشی را تجربه نمی کنند.
و
" مهرورزی به خود"
تواناییِ هدایت همین احساسات ( همدلی، عشق و پذیرش) به درون و نسبت به خود است.
دومین دوره ی "مهرورزی به خود" برای عزیزانی که ساکن شهر قم هستند.
@lifeimprove1
💐 به مناسبت روز مرد
"مردسالاری" زنجیری بر دست و پای "مردان"!
به مناسبت روز مرد ، قصد دارم ضربه ای بزنم به چارچوب هایی که مرد سالاری را به جنسِ مردانه تحمیل کرده است،
تا شاید با هر ضربه ای که من و شما به این چارچوب ها می زنیم، ترک هایی ایجاد شود و در نهایت بشکند....
احتمالا شما هم دیده باشید که اخیرا در فضای مجازی بارها و بارها چه در قالب طنز و چه به نشانه ی طعنه و کنایه به "پرنسس شدن" مردها اشاره می شود!
بازهم مار خزنده ای به اسم "کلیشه" آمده تا آرام و در قامت طنز و طنازی نیشش را به روان جامعه بزند و ناپدید شود تا فرصتی دیگر....
اگر مردی به دور از باورهایِ محدود کننده در مورد جنسیتش و نقش تحمیلی فرهنگی ،اجتماعی و عرفی که می گوید " مرد که احساساتی نمی شود!" ؛
تصمیم گرفته با احساساتش ارتباط برقرار کند، به او بگوییم "پرنسس شدی؟!"
چه هوشمندانه!
با یک تیر دو نشان بزنیم....
هم تجربه و ابراز احساسات و عواطف را نشانه ی زن بودن (پرنسس ) بدانیم و
هم مرد بودن را در تضاد با پرنسس بودن و زنانه بودن گوش زد کنیم که:
"آی آی حواست هست مثل زنان، پرنسس شدی!"
چرا تجربه و ابراز احساسات؛
زنانه تلقی می شود؟!
چرا زنانه بودن نشانه ی ضعف است؟!
چه اشکالی دارد اگر مردان هم احساساتشان را تجربه و ابراز کنند؟!
به رغم باوری که در جامعه تقویت شده و زنان و مردان را به دو دسته تقسیم کرده و روبه روی هم قرار داده است ؛
خوب است بدانیم "زنانی" که به دنبال پس گرفتن تعریف زن از ظرافت های شکننده و دست و پاگیری هستند که آنها را به انزوا کشانده،
و
"مردانی" که در مسیر شکستن کلیشه ها و تجربه و ابراز عواطفشان گام بر می دارند،
یک دشمن مشترک دارند:
"مرد سالاری"
روز مرد را به تمام مردانی که "شجاعت" رویارویی با احساسات و عواطفشان دارند و
"جسورانه" پذیرفته اند که روح انسان فارغ از جنسیت؛
سرشار از لطافت است، تبریک می گویم.
@lifeimprove1
شب های هجر را گذراندیم و
زنده ایم؛
ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.
@lifeimprove1
💡💡💡برای رسیدن به اهدافی که تعیین کرده اید، داشتن "نظم" مهم تر از داشتن "انگیزه" است.
برای اینکه به اهدافی که تعیین کرده اید دست پیدا کنید ، بهتر است یک روند مشخص و برنامه ریزی شده را دنبال کنید ؛
تا اینکه کنترل زندگیتان را به دست "انگیزه" بسپارید تا هر زمان که انگیزه وجود داشت شما را به اهدافتان نزدیک کند و هر زمان که انگیزه وجود نداشت شما از حرکت در مسیر رسیدن به اهدافتان باز بمانید.
انگیزه در شما "هیجان" ایجاد می کند و هیجان شما را به سمت انجام کارهای روزانه هدایت می کند.
تا اینجا مشکلی نیست؛
مساله از جایی شروع می شود که هیجان ها "ناپایدار" هستند بنابراین خیلی نمی شود حسابی روی آنها باز کرد.
و مساله ی بعدی این است که بسیاری از کارهایی که برای رسیدن به اهدافمان لازم است انجام دهیم اتفاقا" بسیار سخت، کسل کننده و دوست نداشتنی هستند!
بنابراین انگیزه یا هیجانی برای انجام آنها وجود ندارد.
🔍 اما آیا این باور که اگر کاری هیجان انگیز است انجامش دهیم و اگر کاری هیجان انگیز نیست انجامش ندهیم؛
می تواند ما را به اهدافمان برساند؟!
داشتن "نظم" یا "روتین مشخص" و از "پیش تعیین شده" به شما کمک می کند در مسیر رسیدن به اهدافتان گام بردارید بی آنکه منتظر باشید انگیزه، برای شما تصمیم بگیرد که حرکت کنید یا حرکت نکنید.
بعد از آن که مدت زمانی را با داشتن نظم و به شکل مشخص و برنامه ریزی شده به انجام کارها پایبند باشید "عادت ها" شکل می گیرند و همین عادت ها برای شما "دستاوردهای" زیادی ایجاد می کنند.
این دستاوردها باعث ایجاد "انگیزه" برای ادامه ی مسیر می شوند.
👈 به عنوان مثال شما میخواهید ورزش را به شکل روزانه به برنامه ی زندگیتان اضافه کنید؛
از دو روش می توان کمک گرفت:
اول اینکه منتظر بمانید تا خلق و خوی شما پس از بیدار شدن از خواب مشخص کند که حوصله و انرژی لازم را برای انجام این کار دارید یا خیر .
اگر خلق و خوی خوب ، حوصله و انرژی را داشتید پس انگیزه ی لازم را پیدا کرده و ورزش می کنید اما اگر غمگین بودید و حوصله و انرژی نداشتید ورزش نمی کنید.
روش دوم این است که صرف نظر از اینکه حوصله و انرژی دارید یا نه ،
خودتان را مجبور کنید روزانه پس از بیدار شدن از خواب چند حرکت ورزشی انجام دهید ، همین موضوع که با وجود بی حوصلگی، کاری برای خودتان انجام دادید حس های خوب را به دنبال دارد؛
پس از آنکه مدتی بی توجه به خلق و خو و حوصله و انرژی ، مسیرتان را ادامه میدهید( عادت ها را ایجاد می کنید) ،
تغییرات (دستاوردها) را مشاهده می کنید و انگیزه ایجاد می شود.
✔️ پس تعهد به یک برنامه ی مشخص است که عادت ها را شکل می دهد ؛
عادت ها با دستاوردهایی که به دنبال دارند انگیزه ایجاد کرده و
به شما کمک می کنند تا مسیرتان را ادامه دهید.
👇👇👇👇👇
@lifeimprove1
از تو دور و
بی تو نزدیکم به پایانی که دیگر گفتنی نیست...
جز برای گم شدن در یاد تو
این قصه از سر گفتنی نیست....
🪷مهربانی با خود می تونه این شکلی باشه که:
به خودمون فرصتِ " کم آوردن" بدیم ،
یک مدتی از چیزهایی که ساختیم "دست بکشیم"،
بپذیریم که همه چیز تحت "کنترل" ما نیست
و
گاهی چیزهایی که تحت کنترل ما نیست، "زورشون" خیلی بیشتر از چیزهایی هست که تحت کنترل ماست.
شاید "انتظارِ" این که همه چیز باید خوب پیش بره باعث میشه که بعد از رو به رو شدن با هر مانعی با خودمون قهر کنیم!
اما مهربانی با خود یعنی بارِ سنگین انتظارات و
پیش بینی ها رو زمین بذاریم و تلاش نکنیم که چیزی رو تغییر بدیم....
امتحانش کردید؟
به جای اینکه تلاش کنید غم رو به شادی تبدیل کنید به خودتون اجازه بدید غمگین باشید و بازهم خودتون رو دوست داشته باشید...
به جای اینکه تلاش کنید حسادت رو تبدیل به آرزوهای خوب کنید ، به خودتون اجازه بدید حسادت بورزید و بازهم خودتون رو دوست داشته باشید....
به جای اینکه تلاش کنید چیزی بسازید یا قدمی بردارید به خودتون اجازه بدید بایستید و کاری انجام ندید و بازهم خودتون رو دوست داشته باشید....
به جای اینکه تلاش کنید ؛
تلاش نکنید و بازهم خودتون رو دوست داشته باشید...
ما لایق این هستیم که خودمون رو دوست داشته باشیم بدون هیچ قید و شرطی...
و
به طور متناقضی وقتی خودمون رو دوست داشته باشیم و شرایط بد رو بپذیریم ؛
شرایط خوب ایجاد میشه.....
👇👇👇👇👇
@lifeimprove1
💌دل نوشته
جزئیات این خاطره به یادم نمی آید ، یادم نمی آید دقیقا چند سالم بود و در چه مقطع تحصیلی بودم .
تمام آن چیزی که از این خاطره در ذهنم مانده نگاه سرد و بی احساس معلمم هست که همراه با یک نگرانی وناامیدی بود....
ماجرا از این قرار بود که از زمانی که مداد را برای نوشتن به دست گرفتم ، آدابش را رعایت نکردم!
اینطور تعریف شده بود که باید! مداد به گونه ای در دست قرار گیرد که سه انگشت در قسمت پایینی و انگشت اشاره و شصت روی سطح مداد قرار گیرد؛
اما من سه انگشتم را روی سطح مداد قرار میدادم.
با آنکه متفاوت از همکلاسی هایم و متفاوت از آنچه برایم مقدر شده بود! مداد را در دست می گرفتم؛ مشکلی برایم پیش نیامده بود و حتی به نوشتن خیلی علاقه داشتم و زیاد می نوشتم از املا گرفته تا انشا و رونویسی از متن کتاب فارسی.
مساله این بود که نحوه ی در دست گرفتن مداد و خودکار توسط من با چارچوب های مشخصی که تعیین شده بود همخوانی نداشت و هر ناهمخوانی و تفاوتی به عنوان تفاوت فردی در نظر گرفته نمی شد بلکه ساز ناکوکی در نظر گرفته می شد که اگر کوک نمی شد فرد مذکور به قهقرا می رفت!
مثل نوشتن با دست چپ که نوعی معلولیت به حساب می آمد !
یا علاقه نداشتن به علم که نوعی انحراف محسوب می شد!
روزی را به یاد می آورم که در جلسه ی امتحان غرق در نوشتن بودم که معلم چارچوب مدارِ سخت گیر متوجهِ نحوه ای که مداد را در دست گرفتم شد و با یک نگاه متعجب و نگران پرسید :
اینطوری مداد دست می گیری؟!!
گفتم آره
گفت اگر بخوای اینجوری بنویسی از بچه ها عقب می مونی و نمره نمیاری.
اینکه هیچ چیزی به جز چهره ی معلم و حرفی که زد را به یاد نمی آورم گویای این مطلب است که چطور توانسته رد ترس و دلهره را در ذهنم جا بگذارد.
شاید فشار حاصل از همین احساسات و افکارِ ناشی از این احساسات بود که در نهایت من را همرنگ جماعت کرد؛
اما خودم بیشتر تصورم این است که در طول زمان تنها با کمی فرصت دادن به خودم توانستم به شیوه ی دیگری بنویسم همان شیوه که مورد پسند معلمم بود و به "قانون" تبدیل شده بود.
اما آن نگاه پر از نگرانی و ناامیدی هنوز در خاطرم مانده است.
آن سردی و قهری که در کلمات بود و انگار آخرین تقلاهای معلمم را نشان میداد تا مرا به چارچوب برگرداند و نجاتم دهد!
بعد از آن اما با خودم مواجه بودم و با چارچوب های محدود کننده ای که در آن ها جا نمی شدم.
این بار دیگر نگاه های سرد و سکوت های طولانی برای برگرداندن من به چارچوب ها قدرتی نداشتند ؛
شاید هم قدرت داشتند اما من هم قدرت سرکشی پیدا کرده بودم،
و در این زورآزمایی میان چارچوب ها و سرکشی، این چارچوب ها بودند که شکسته می شدند...
هربار برای شکسته شدن این چارچوب ها بهای سنگینی پرداخت می کردم؛
احساس گناه و احساس تنهاییِ عمیق به همراه ترس از جدا شدن از یک چارچوب و پناه نبردن به چارچوبی دیگر ، بهایی بود که می پرداختم.
دیگرانی که من را فقط در قالب این چارچوب ها می پذیرفتند از دست دادم
حمایتشان را
عشقشان را از دست دادم،
و فهمیدم که آن چیزهایی که من با برافراشتن پرچم استقلال از دست دادم
احتمالا هیچ وقت نداشتمشان!
و تا به امروز این تلخ ترین حقیقتِ زندگی برای من بود.
اما ارزشش را داشت؛
به بهای از دست دادن دیگران، خودم را به دست آوردم و بعد از آن تلاش کردم تا هرچه از دست داده بودم را برای خودم بسازم.
دیگرانی را به دست آوردم که در کنارشان خود واقعیم باشم و دوستم داشته باشند.
منِ امروز وقتی به گذشته نگاه می کند دوست دارد منِ گذشته را در آغوش بگیرد و بگوید
"عزیزِ من، نگران نباش؛ آینده روشن است."
@lifeimprove1
کیمیاگر گفت : " قلب من از رنج می ترسد."
" به او بگو که ترس از رنج، بدتر از خود رنج است."
کیمیاگر
پائولوکوئیلو
من دیگه بهش فکر نمیکنم، فراموشش کردم، بخشیدمش!
قبل از اینکه مراجع کننده آگاه شود که چه آسیب هایی از لحاظ روانی از طرف مقابل دیده و پیش از آنکه خشم و غم را تجربه کند،
بسیار میشنوم که آنها را بخشیده است!
قبل از اینکه شما به "آسیب هایی" که از طرف فرد مقابل تجربه کردید آگاه شوید ،
"خشم" را تجربه کنید و
در "فضای درمان" این خشم را ابراز کنید ؛
"بخشیدنِ " فردی که به شما آسیب زده ، نوعی "فرار" است.
ذهنِ شما نمی خواهد با آسیب ها و هیجانات ناخوشایندی که در نتیجه ی این آسیب ها تجربه کرده است روبه رو شود؛
بنابراین به کمک "سرکوب" و یا " انکار" ،
این زخم ها و آسیب ها را کوچک و پیش پا افتاده جلوه می دهد؛
و "بخشیدن" را وسط می کشد تا صورت مساله را پاک کند!
گاهی هم فکر کردن به خطاها و اشتباهاتِ طرف مقابل،
احساس گناه ایجاد می کند زیرا به این معناست که
"ناسپاس"! هستید و
تلاش هایی که برای شما انجام شده را نادیده می گیرید!
اما باید بدانیم که بخشش ِ سالم ،
تنها زمانی اتفاق می افتد که " در یک فضای امن" خشم را تجربه کنید ،
رنجی که به شما تحمیل شده و تحمل کردید را به واژه تبدیل کنید و به زبان بیاورید،
نیازهای سرکوب شده ی خودتان را بشناسید و در مورد آن ها صحبت کنید.
بعد از آن،
اتصال روانی شما با افرادی که آسیب و رنج را ایجاد کرده اند از بین می رود و
ذهن ،
درگیری با این افراد را "رها" می کند.
درواقع "بخشش" به معنای "رهایی" از خشم ، رنج، غم و هر احساسی است که فرد مقابل با رفتارش در روانِ شما
جا گذاشته است.
👇👇👇👇👇
@lifeimprove1
🔍 ترس از "تصمیم گیری"
🔍🔍 "ماندن" در وضعیت ناخوشایند را انتخاب می کنیم و تصمیمی نمی گیریم تا چیزی را "از دست ندهیم"!
👈 ترس از تصمیم گیری یک سرنخ است ،
سرنخی که اگر به آن توجه کنیم و مسیرش را دنبال کنیم به نیاز به "تمامیت خواهی" در وجودمان می رسیم.
منظور از تمامیت خواهی ، آن بخش از وجود است که همه چیز را می خواهد و حاضر نیست هیچ چیز را از دست بدهد.
💡تصور کنید در یک رابطه ی عاطفی هستید و متوجه شدید که دنیای مشترکی با شریک عاطفیتان ندارید؛
شیوه ی نگاهتان به مسائل زندگی با یکدیگر متفاوت است ، بنابراین دغدغه ها و اولویت های متفاوتی دارید و صمیمت میان شما رنگ باخته است.
همین موضوع شما را خسته یا کلافه کرده است و وضعیت ناخوشایندی را برایتان ایجاد کرده است.
حالا وقت "تصمیم گیری" و "تغییر" وضعیتی است که در آن قرار دارید؛
👈 اما انتخاب و تصمیم گیری به معنای پایان دادن به یک مسیر و آغاز مسیری جدید است.
بنابراین شما قرار است یک مسیر، آسودگی های خاطرش، عادت ها، دلبستگی ها و وابستگی هایش را از دست بدهید .
در این زمان است که بحث و جدل میان بخش های مختلف شخصیتتان ، "ترس" از تصمیم گیری در شما ایجاد می کند:
-اگر این ها رو از دست بدی چی؟
+ممکنه چیزای بهتری به دست بیاری
-اگر این ها رو از دست بدم و چیزای بهتری به دست نیارم چی؟
+آره ممکنه، ولی الان هم خیلی وضعیت خوبی نداری
-وضعیت خوبی نیست ولی از هیچی بهتره
+یعنی بودن با کسی که دنیای مشترکی باهاش نداری از هیچی بهتره؟
-از تنهایی که بهتره
+مطمئنی؟
-آره
+پس چرا حالت خوب نیست؟
-چون دنیای مشترکی باهاش ندارم
+ خوب بیا این دنیا رو تغییر بده
-اگر هیچ دنیای بهتری در انتظارم نباشه چی؟
و این گفتگوی بی نتیجه ادامه دارد.....
✔️چه باید کرد؟
در قدم اول بدانیم که "تصمیم گیری" عملی است که احتمالا با خاطرات ناخوشایند زیادی در کودکی همراه و عجین شده و احساسات ناخوشایندی مثل ترس یا غم را به ما یادآوری می کند؛
برای تجربه نکردن این احساسات ناخوشایند از تصمیم گیری اجتناب می کنیم.
در دوران کودکی ممکن است تصمیمات زیادی به میل و خواسته ی خودمان گرفته باشیم و از قواعد والدین سرپیچی کرده باشیم که این سرپیچی تاوان های سنگینی مثل تنهایی، ترس و تنبیه برایمان داشته است.
مثلاً خلاف میل والدین تصمیم گرفتیم با دوستمان بازی کنیم و در بازی آسیب دیدیم و سپس توسط والدین به خاطر تصمیمی که گرفتیم و آسیبی که دیدیم سرزنش شدیم و یا حتی شاید تنبیهمان کردند.
بنابراین طبیعی است که ترس از تصمیم گیری و ترس از پیامدهای تصمیم گیری داشته باشیم که می توان به کمک جلسات روان درمانی خاطرات مرتبط با این ترس ها را پیدا کرد و به درمان آنها پرداخت.
👈 اما به طور کلی و به عنوان یک راهکار فوری در نظر داشته باشید که "غیر ممکن" است شما تصمیمی بگیرید و پیامدهای ناخوشایندی را تجربه نکنید!
تنها با بررسی مزایا و معایب شرایطی که در آن قرار دارید و بررسی پیامدهای تصمیمی که می گیرید ؛ می توانید تصمیمی بگیرید که ارزشِ پیامدهای ناخوشایندی که تجربه می کنید را داشته باشد.
👇👇👇👇👇
@lifeimprove1
زمانی یک نفر را دوست دارید که در حضورش بتوانید خودتان را دوست داشته باشید.
ناتاشا لان
👇👇👇👇👇
@lifeimprove1
