سلام زندگی
Open in Telegram
229
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
229
دلم یک خانهی قدیمی میخواهد...
یک حال و هوای سنتی و اصیل...
خانهای با دری فیروزهای،
حیاطی چند ضلعی و دیوارهای کاهگلی،
با حوضی پر از ماهیهای قرمز و گلهای شمعدانی، پنجرههای چوبی و شیشههای رنگ رنگی...
خانهای که کلون و هشتی و پنج دری و مطبخ داشته باشد،
که وقتی دلم گرفت به تالار آینهاش بروم،
میان آینه کاریهای زیبایش بنشینم و حال دلم خوب شود ...
عصرهای تابستان، تمام دلخوشیام یک کاسه آبدوغ خیار خنک و نان خشک باشد
و شبهای زمستان، تمام دلگرمیام یک کرسی آتشی جانانه با یک سینی پر از آجیل و خشکبار!!!
229
.
عشق نه آدمیزاد است
و نه جانورے بیرحم و درنده
نه چشمهاے هیز دارد
و نه چنگال آماده...
عشق یک حالِ خوب است براے تابِ زخمهاے وامانده...
محمود دولت آبادی
229
برایم خبر نیاورید که چه کسی از من بدش میآید،
یا پشت سرم حرف میزند.
بگذارید همه را دوست داشته باشم و گمان کنم
آنها نیز مــرا دوست دارند.
#نجیب_محفوظ
229
.
عشق نه آدمیزاد است
و نه جانورے بیرحم و درنده
نه چشمهاے هیز دارد
و نه چنگال آماده...
عشق یک حالِ خوب است براے تابِ زخمهاے وامانده...
محمود دولت آبادی
229
پرشدن زندانهای يک كشور،
نشان اجرای عدالت نيست؛
تنها نشانگر بيماری آن كشور است
كه بايد به درمان آن پرداخت ...
عيبهای ديگران را نبايد با انگشت كثيف
نشان داد كسی كه درخصوص مردم
قضاوت ميكند بايد پاك و منزه باشد ...
كسی كه قدرت را با پول بخرد،
عدالت را هم به پول ميفروشد؛
قدرت باد آورده آثار مخربتری
از ثروت باد آورده دارد ...
دكتر كاتوزيان
229
یه نفر یه نصیحتی بهم کردش که پشتش یه دنیا آرامش بود، برگشت گفت:
«سوزنت گیر نکنه روی آدما، روی حرفا، روی اتفاقات، فقط رها کن.
نیازی نیست دنبال تحلیل هر چیزی باشی، فقط ببین و بگذر تا آرامش داشته باشی»
هزار سال هم بهش فکر کنی کمه .
229
چگونه باشعور باشیم؟
۱. حین غذا خوردن، ملچملوچ نکنیم.
۲. میزان درآمد افراد را نپرسیم.
۳. در گذشتهٔ دیگران سرک نکشیم.
۴. سؤالات شخصی نپرسیم.
۵. از روی ظاهر کسی قضاوت نکنیم.
۶. به استایل و لباس پوشیدن کسی گیر ندهیم.
۷. فرزندانمان را در مجالس کنترل کنیم.
۸. وسط حرف دیگران نپریم.
۹. وقتی کسی ناراحته، نصیحت نکنیم؛ فقط گوش بدهیم.
۱۰. موقع صحبت با کسی، به موبایلمان زل نزنیم.
۱۱. اگر اشتباه کردیم، عذرخواهی کنیم.
۱۲. لطف دیگران را بدیهی فرض نکنیم و قدردان باشیم.
۱۳. وقتی وارد جمعی میشویم، سلام کنیم.
باشعور بودن کلاس نیست، شخصیت است.
گاهی فقط کافیست کمی ملاحظهی دیگران را داشته باشیم.
پروکسی | پروکسی
پروکسی | پروکسی | پروکسی
@proxy_ghavy | پروکسی قوی
229
مردی از گرسنگی رو به مرگ بود ، شیطان برای او غذایی آورد به شرط آنکه ایمانش را به او بفروشد ؛ مرد پس از سیری از فروختن ایمان خود ابا کرد و گفت : آنچه در گرسنگی فروختم موهوم و معدومی بیش نبود ، چرا که آدم گرسنه دین و ایمان ندارد !
گرگ گرسنه چو یافت گوشت ، نپرسد
کاین شتر صالح است یا خرِ دجال !
- دهخدا
229
آدمها شب ناراحتت میکنن و تو با غم میخوابی
صبح آفتاب میزنه، بیدار میشی، میزنی بیرون، هوا رو میبینی.
آخیش.. چقدر بوسیدنی و دلچسبه، ذوق میکنی و غمهای دیشبت از یادت میره..
عیب نداره آدما غمگینت کنن، خدا هست..
خدا جبران میکنه.خدا هیچوقت نمیذاره غمگین بمونی🤍
فقط باید به خودش دل بسپاری✨
229
راستش به نظرم کل زندگی در مورد جسارته.
جسارت تجربه کردن، جسارت تغییر دادن همه چیز برای رسیدن به شرایط، روزها و آدمهای بهتر، جسارت عاشق شدن، جسارت شکست خوردن، جسارت دوباره بلند شدن، جسارت زیر میز زدن و عصیان کردن.
این جسارته که به زنده بودن معنای زندگی میده.
🌿
229
یه چیز جالب امروز خوندم که میگفت:
کوسههای داخل آکواریوم بیشتر از 40 سانتیمتر رشد نمیکنند. در حالی که همونا توی اقیانوس رشدشون به 4 متر هم میرسه!
میدونی میخوام چی بگم؟!
بزرگ شدنت، به محیطی که توش فعالیت میکنی و آدمایی که باهاشون ارتباط داری، خیلی بستگی داره، با دقت بیشتری انتخابشون کن
229
آنچیزی که باعث تغییر میشود،
امید نیست، بلکه ناامیدی است.
برای جامعه و انسانی که امید را
بهانه فرار از واقعیت کرده است،
ناامیدی ابتدای دگرگونی است...
هانا آرنت
@ketab7777
229
معنی همان آش و همان کاسه
– یعنی وضعیتی که همانند سابق هیچ تغییری نکرده باشد
– به عبارت دیگر چیزی تغییر نکرده و وضع حال برهمان منوال گذشته است.
داستان این ضرب المثل
در زمان نادرشاه، یکی از مسئولین به مردم ظلم میکرد و خراج اضافی از آنها مطالبه میکرد.
تا روزی که مردم از دست این مسئول به ستوه آماده و در نزد پادشاه رفته و از آن شکایت میکنند.
نادرشاه در پیغامی به آن مسئول دستور میدهد ظلم خود را کنار بگذارد و این همه از مردم خراج اضافی مطالبه نکند.
دوباره خبر به گوش نادرشاه میرسد که آن مسئول از فرمان شما سرپیچی کرده و همچنان کار خود را ادامه می دهد.
نادرشاه دستور میدهد آن مسئول را دستگیر کند و نزد او بیاورند.
سپس دستور میدهد مسئول خاطی را قطعه قطعه کنند و آشی از آن تهیه کنند.
نادر شاه دستور میدهد تا همه مسئولان نزد او بیایند و کاسه آشی به آنها بدهند.
سپس در جمع مسئولین میگوید از این به بعد هر کسی که از دستور او سرپیچی و ظلم کند همین آش است و همین کاسه.
@ketab7777
229
بی تو من چیستم؟ ابرِ اندوه
بی تو سرگردانتر از پژواکم در کوه
گردبادم در دشت
برگِ پاییزم در پنجهی باد
بی تو سرگردانتر از نسیم سحرم
از نسیمِ سحرِ سرگردان
بی سر و سامان
بی تو، اشکم، دردم، آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شبِ گمراهم
بی تو خاکستر سردم، خاموش
نتپد دیگر در سینهی من، دل با شوق
نه مرا بر لب، بانگ شادی، نه خروش.
#حمید_مصدق
@ketab7777
229
#نقاشی
ون گوگ در نقاشی خود با نام "اندوه" میخواست نشان دهد که دل یک نفر چقدر ممکن است تهی باشد. برای این تصویر که اندوه ناامیدانه ی انسان را نشان میدهد، او از نقل قولی از ژول میشله الهام گرفت. ون گوگ از این که عامل چنین اندوهی باشد وحشت داشت و در نامهای به برادرش تئو از این جمله استفاده کرده بود: "من نمیخواهم هیچ زنی را فریب دهم یا رها کنم".
نکته: سیِن، نام یکی از معشوقه های ون گوگ بود که ون گوگ چندین نقاشی از وی کشید که معروف ترین آن غم است. سین اکثر عمر خود را در لاهه گذراند و زمانی که با ون گوگ آشنا شد، فاحشهای باردار بود. ون گوگ از وی به عنوان مدل استفاده کرد و بعدتر سین و فرزندش را به خانه خود آورد و نقاشی های دیگری از سین و فرزندش کشید که بیانگر سختی های زندگی فقیرانه هستند. این رابطه با مخالفت خانواده و آشنایان ون گوگ روبرو شد، اگرچه برادرش تئودوروس ون گوگ حمایتش را از ون گوگ دریغ نکرد. بعدتر تئو، ونسان ون گوگ را متقاعد کرد که سین را ترک کند و وی در سال ۱۸۸۳ به درنته رفت تا نقاشی را آنجا ادامه دهد.
▪️غم
▪️ونسان ون گوگ
▪️سال: ۱۸۸۲ میلادی
@ketab7777
229
گوسفندها مثل پلنگ نعره نمیکشند،
مثل الاغ عرعر نمیکنند،
مثل شیر نمیغرند،
مثل خرگوش نمیدوند،
مثل ماهی زیرآبی نمیروند
و مثل اسب به سرعت فرار نمیکنند..
و شاید به همین دلیل است که همیشه به صورت " گله" هستند و یک " سگ" از آنها مراقبت میکند تا عاقبت خورده شوند.
سگها مواظب گوسفندها هستند،
نمیگذارند گرگهای وحشی آنها را بخورد و مواظباند که دزد آنها را نبرد و سرانجام قصاب آنها را بکشد.
سگها وفادارند،
ولی نه به گوسفندها،
بلکه به قصابها.
علت اینکه دموکراسی به درد گوسفندان نمیخورد این است که آنها یا باید به سگ رای بدهند، یا به قصاب،
در غیر این صورت باید خیانت کنند و به سوی گرگ بروند که او هم آنها را خواهد خورد.
حتی اگر مدرنیزه هم بشوند،
فقط بطور مکانیزه کشته میشوند،
اگر دیندار هم بشوند، عید قربان قتل عام میشوند.
اعلام همبستگی میان گوسفندان تا وقتی ترس از گرگ و اعتماد به سگ و چاقوی قصاب است، بیهوده است،
فقط باعث میشود کشتارگاه مکانیزه ساخته شود.
انتخابات برگزار شد،
همه گوسفندان به سگ رای دادند،
جز او کسی را نمیشناختند.
پشت سر هر گوسفند ناموفق،
یک گرگ است.
دموکراسی در دنیای گوسفندها،
یعنی انتخاب یکی از این سه گزینه:
سگ... گرگ... یا قصاب...
229
چند وقت پیش پدرم عکسهای قدیمی آلبومش را بیرون آورده بود و به من نشان میداد. عکسهایی از دوران نوجوانی و جوانی خودش در کنار پدرش.
چیزی گفت که هنوز هم نتوانستهام این حجم از ادب و توجه و احترام را درک کنم.
در تمام عکسها زانوهایش را شکسته بود تا هم قدِ پدرِ کوتاه قدش باشد. میگفت آنقدر حواسم به احترام و جایگاه پدرم بود که همیشه در کنارش طوری میایستادم تا بلندتر از او به نظر نرسم؛ و مهمتر آنکه او احساس نکند بلندتر از او هستم.
راستش هر چقدر سنم بالاتر میرود و بادِ چرخِ نخوت و تکبر و همهچیز دانیِ ایام جوانیام کمتر میشود، به اهمیت وجود بزرگسالان و حفظ جایگاهشان در هر خانوادهای بیشتر پی میبرم.
بزرگترها اساس و بنیان و محور هر خانوادهای هستند. وقتی میمیرند یا جایگاهشان را از دست میدهند، خیمه آن خانواده از هم میپاشد. چه بسیار خانوادههایی را دیدهایم که حتی با وجود فرهیختگی و صمیمیت اعضای آن، بعد از مرگ والدین از هم دور شدهاند. حتی اگر سالی یک بار هم دور هم جمع شوند، دیگر خانواده نیستند؛ بلکه ازدحامی از تنهایانند.
پدرم همیشه به مادربزرگ ساکت و نحیف و رنجورم اشاره میکرد و میگفت: همین یک مشت پوست و استخوان را میبینی که چگونه همه را دور خودش جمع کرده؟ اگر روزی نباشد دیگر این جمع پا نخواهد گرفت.
و دقیقاً همان شد که میگفت.
یکی از چیزهایی که در تعطیلات نوروز توجهم را به خود جلب میکرد، میزان صمیمیت و محبت در هر خانواده و اعضای آن با همدیگر بود.
به جرات میگویم یکی از آیتمهای به شدت تاثیرگذار بر خانواده بودن یک خانواده و نه اینکه صرفاً ازدحامی از تنهایان باشند، میزان ادب و احترام و حفظ جایگاه بزرگترها در هر خانوادهای بود.
چقدر تفاوت بود بین آنها که بچههایشان را طوری تربیت کرده بودند که با هر رفت و آمد بزرگترها، حتی به دستشویی، به احترامشان تمام قد از جایشان بلند میشدند؛ با آنها که حتی یک حرف و کلام ساده و معمولی را با تندخویی و بیاعتنایی و بیتوجهی به بزرگترها میزدند.
نه اینکه بزرگترها هیشه درست میگویند، یا همیشه بیشتر و بهتر میفهمند، یا هیچگاه حرف زور و بیحساب و مفت نمیزنند، و گاهی ناخواسته و خواسته آسیب نمیرسانند.
ابداً منظورم این نیست. بلکه، مقصودم حفظ جایگاه و شأن آنها، و محبت و ادب و خشوع باطنی و ظاهری به آنها، و احترام و حفظ بزرگیشان در هر خانه؛ و ازین مهمتر، القای این حسِ بزرگی و ادب و جایگاه به آنها است.
این وضعیتی است که سودش به جیب همه میرود.
سالخوردهای که در برابر خود غبارِ غمناک مرگ را میبیند، دلخوشیای جز ثمرهها و محصولات باغش ندارد. چه مصیبت دردناکیست آنکه در برابرش هم باغی سوخته از گذشته میبیند و هم پایانِ آینده را.
پدرم که خودش یک کشاورز و باغدار حرفهای است همیشه درختها را کج و ماوج و نادرست میکاشت. میپرسیدم چرا این کار را میکنی وقتی میدانی غلط است؟
میگفت: میدانم غلط است. اما پدرم اینگونه خوشش میآید. چرا باید برای ۴ کیلو میوه بیشتر، دلش را بشکنم و بعدش سالها حسرتش را بخورم؟
و البته پدرش هم همیشه از او راضی بود و از دیدنش لذت میبرد و دعایش میکرد. با اینکه ۲۰ سال از مرگش گذشته است هنوز هم پدرم با احترام و جلالت از او یاد میکند و اشک در چشمانش حلقه میزند.
به راستی این ادب چیست که مولانا میگوید:
از خدا جوییم توفیقِ ادب
بیادب، محروم گشت از لطفِ رب
بیادب، تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
از ادب پُر نور گشتهست این فلک
وز ادب معصوم و پاک آمد مَلَک
دکتر محسن زندی _روانشناس
@ketab7777
