♡کافه انار♤
Open in Telegram
422
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+430 days
Posts Archive
422
بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ
وَز حاصلِ عمر چیست در دستم؟ هیچ
شمعِ طَرَبم، ولی چو بنشستم، هیچ
من جامِ جَمَم، ولی چو بشکستم، هیچ
#خیام
422
کمتر قضاوت کنیم
بیشتر درک کنیم
کمتر ایراد بگیریم
بیشتر محبت کنیم
کمتر خشمگین بشیم
بیشتر آرامش بدیم
کمتر خراب کنیم
بیشتر زندگی کنیم
422
روز مرگم، هرکه شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید
مزد غـسـال مرا سيــــر شــرابــــــش بدهيد
مست مست از همه جا حال خرابش بدهيد
بر مزارم مــگــذاريــد بـيـــايد واعــــــظ
پـيــر ميخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ
جای تلقــيـن به بالای سرم دف بـــزنيـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنيد
روز مرگــم وسط سينهی من چـــاک زنيـد
اندرون دل مــن يک قـلمه تـاک زنـيـــــــد
روی قــبـــرم بنويـسيــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوختهی خسته از اين دار برفــــت
نگذارید که بیباده بمانم گاهی
نگذارید که از سینه برآرم آهی
تا که جان دارم و از سینه برآید نفسم
نگذارید که بیباده سرآید نفسم
همهجا هر شب و هر روز شرابم بدهید
آخرین لحظهی عمرم می نابم بدهید
عاقبت مست و خرابم ز می ناب کنید
راحت آن موقع مرا تا به ابد خواب کنید
بگذارید مرا داخل یک تابوتی
تختههایش همه از خوب رز یاقوتی
هر که پرسید که مرده است جوابش بکنید
از می خالص انگور خرابش بکنید
مزد غسال مرا سیر شرابی بدهید
مست مست از همه جا حال خرابی بدهید
بعد غسلم وسط سینهی من چاک کنید
اندرون دل من یک قلم تاک کنید
به نمازم مگذارید بیاید واعظ
پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
جای تلقین به بالین سرم دف بزنید
شاهدی رقص کند جمله شما کف بزنید
هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید
روی قبرم بنویسید وفادار برفت
آن جگر سوختهی خسته از این دار برفت
وحشی بافقی
422
ما بنای یادگار زندگی هستیم
نازیسته و بیگانه
تنها سرِ سوزنی از زندگی
از آنِ ماست،
به راستی زندگی کِی از آنِ ما بود؟
اکتاویو پاز
422
أیها الحزن...
ألم تؤلمك ركبتاك
من الجثو فوق صدورنا.؟
ای اندوه...
آیا زانوانت از زانو زدن برسینههامان
بهدرد نیامد.؟
422
بمانیم و ضامن نور باشیم
شب تابان را از باغ و بیابان به اتاق آوریم تا دوباره بیافروزیم
یخ را زیر نفس آب کنیم و ماهیان را دوباره زنده ببینیم
دشت را یکسره در باران رها کنیم و بخوابیم
تا افق سپید بهاری از مژگان انسانی
تو را مینگرم تا کنارم بنشینی
و دستهایت را در گیسوان من نهان سازی
چون نسیم
چون راز جهان...
"بیژن الهی"
422
تو را از ته دل به یاد میآوردم، دلی فشرده به غم، غمی که آشنای توست
پابلو نرودا/ ترجمه از بیژن الهی
422
کار شاقی نکردهام
فقط به زانو درنیامدهام
فقط تاریکی را
از تکلم بیهودگی بازداشتهام
دشوار نیست؛
شما هم بگویید نور
بگویید امید
بگویید عشق
#سیدعلیصالحی
422
گاهی حس عاقل بودن و توهم دانایی باعث میشه کارهایی رو که دلمون میخواد انجام ندیم.
این توهم دانایی یا این نقابی که از عقل به چهره میزنیم اغلب ما رو در چهارچوبی زندانی میکنه که دوستش نداریم.
کم هستند آدمهایی که تونستند خودشون رو از تصورات بیهوده آزاد کنند.
#باخودمهستم
#رهاصابر
422
پرنده گفت: چه بویی، چه آفتابی، آه
بهار آمده است
و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت
پرنده از لب ایوان
پرید، مثل پیامی پرید و رفت
پرنده کوچک بود
پرنده فکر نمیکرد
پرنده روزنامه نمیخواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمیشناخت
پرنده روی هوا
و بر فراز چراغهای خطر
در ارتفاع بیخبری میپرید
و لحظههای آبی را
دیوانهوار تجربه میکرد
پرنده، آه، فقط یک پرنده بود...
#فروغ_فرخزاد
