◉خُمـاریـسـمـ◉
Open in Telegram
1 680
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+3430 days
Posts Archive
1 680
من، خاکِ تو در چشمِ خرد میآرم
عذرت نه یکی، نه ده، نه صد میآرم
سر خواستهای؛ به دست کس نتوان داد
میآیم و بر گردن خود میآرم
#نظام_استرآبادی
📚 تذکره روز روشن
پ.ن: امیر نظامالدین کبودجامه استرآبادی، از بزرگان و نزدیکان سلطان تکشخان بود که به سخندانی، شجاعت و دلاوری شهرت داشت و در فتوحات بسیاری نقش داشت. حسادت برخی از ندیمان سلطان باعث شد با سعایت و بدگویی، شاه را علیه او تحریک کنند و فرمان قتلش صادر شود. امیر از ماجرا باخبر شد و با بخشش مال به مأموران، آنان را راضی کرد که او را زنده نزد سلطان ببرند. سپس در جشن شاهانه، با جسارت به حضور سلطان رسید و این رباعی را در عذرخواهی و اظهار وفاداری خواند. سخنانش مورد لطف سلطان قرار گرفت و از مرگ نجات یافت.
1 680
بیا و آن مژه در چشمِ بازماندهٔ من کوب
که کُشت حسرتِ آنَم که یک زمان به هم آید
#شجاع_کاشی
📚 مکتب وقوع در شعر فارسی
1 680
هر سوی میخرامد و جان و دلِ مرا
دنبالِ خویش میکِشد از گوشههای چشم
#شانی_تکلو
📚 مکتب وقوع در شعر فارسی
1 680
🎼 کنارتم
#علی_یاسینی
#موسیقی
1:27
ـ ذوقی چنان به صحبتِ وقت وداع نیست جان عزیز من، به خدا میسپارمت #سلیم_تهرانی
@khomarysm
1 680
خُتَنیست رنگ رویت، حبشیست رنگ مویت
به میان این دو کشور، تو کجا مقام داری؟
#نزاری_قهستانی
📚 تذکره روز روشن
پ.ن.۱: نام اصلیاش سعدالدین و از حکمای معاصر شیخ سعدی شیرازی و متولد فوادج از توابع بیرجند بود. روزی در حمامی در شیراز، شیخ سعدی را دید. شیخ از او پرسید: در خراسان کسی سعدی را نمیشناسد؟ حکیم جواب داد: کلام سعدی در خراسان در افواه عموم جاریست. پس از اندکی مباحثه درباره شعر، سعدی، نزاری را به خانه خویش برد و تا چند روز پذیرایی شایانی از وی کرد. اتفاقا سالی شیخ از قهستان گذر میکرد و چندی میهمان حکیم شد. نزاری که سالها در دربار امرای کرت خدمت میکرد، به تیر حسد معاندین گرفتار آمد، برکنار و اموالش مصادره شد. وی سالهای پایان عمر خود را با گوشهگیری گذراند و به کار کشاورزی پرداخت.
پ.ن.۲: ختن، جایی در چین فعلی و ترکستان شرقی قدیم است و در گذشته یکی از شهرهای مهم راه ابریشم بود. در ادبیات فارسی از ختن بیشتر برای مُشک و خوبرویان ختنی یاد کردهاند.
1 680
ز جورِ دهر وارستم به یاد زلف و روی او
برای خود دگر لیل و نهاری کردهام پیدا
#نصیر_گوپاموی
📚 تذکره روز روشن
1 680
نمود وعدهٔ قتلم دو چشمِ او، لکن
چه اعتماد توان کرد قولِ مستان را؟
#نسبتی_تهانیسری
📚 تذکره روز روشن
1 680
Repost from [ اِی مَن ]
چو آشنای تو شد دل، ز من برید آری؛
تو را کسی که به دست آورَد، مرا چه کند؟
#محتشم_کاشانی
#شعر
@eyyman
1 680
دارم بُتی «به جلوه، دلِ سنگ آب کن»
«از عکسِ خویش، آینه عالیجناب کن»
«داغی به دستِ خود نِه» و «عاشق تمامسوز»
«آتش به شاخِ گل زن» و «بلبل کباب کن»
«یک وعدهی نيامده را، روزِ وصل گو»
«یک بوسهی نداده، به صَد جا حساب کن»
«مست از می رقیب» و «گَزَک از نجیب خواه»
«ساغر ز غیر گیر» و «مرا دل کباب کن»
#نجیب_کاشی
📚 تذکره روز روشن
پ.ن.۱: عالیجناب کردن آینه، کنایه از شان و مرتبه بخشیدن به آینه است، آینه را محترم و ارجمند کردن است.
پ.ن.۲: گزک، به هر چیزِ ترشمزه یا خوردنیِ همراه شراب (مانند کباب، پسته، سیب، انار) گفته میشده. تناسب آن با دل عاشق را کباب کردن هم، قابل توجه است.
1 680
هر عاشقی کزو گله بنیاد میکند
اول ز ناامیدی من یاد میکند
در بند آن نیام که به دشنام یا دعاست
یادش بخیر هرکه مرا یاد میکند
#نجیب_کاشی
📚 تذکره روز روشن
پ.ن: نامش نورالدین محمد شریف معروف به ملانورا بود از اهالی کاشان. پیشهاش بزّازی بود، بعدها پیشهٔ اجدادی خود را ترک کرده به زیست شاعری درآمد و به اصفهان رخت کشید و در دربار سلطان حسین صفوی، عز و اعتبار یافت و مخاطب به خطاب ملکالشّعرای آن دربار گشت.
1 680
حدیث مهر و محبّت نگفتهام جایی
که التَّقِیَّه دِینِی و دِینِ آبایی
#میرنجات_اصفهانی
📚 تذکره روز روشن
1 680
دل تمنای وصل او دارد
چه بَلا مشکل آرزو دارد
دل گرفت و ز بدمعاملگی
پیشم انداخت کین رفو دارد!
نسبتی! دل به درد، معتبر است
لاله از داغ آبرو دارد
#نسبتی_تهانیسری
📚 تذکره روز روشن
1 680
پ.ن.۱: بر اساس روایت «ابن حَجّة حَمَوی» در کتاب «ثمرات الأوراق» و نیز ابوالفرج اصفهانی در کتاب مشهور «الأغانی»: تاجری از عراق به مدینه آمد که بارش روسریهای عراقی بود. او همهٔ روسریها، بهجز روسریهای سیاه، را فروخته بود. پس نزد دارمی، که شاعری صاحبنام بود، رفت و از این بابت شکایت کرد و از او خواست کاری کند تا بتواند روسریهای سیاه باقیمانده را نیز بفروشد. دارمی، که مردی عابد و زاهد بود، این ابیات را سرود و از مردی خوشصدا خواست تا شعر را با صدای بلند در شهر بخواند. خبر در شهر پیچید که دارمی زهد و عبادت را رها کرده و عاشق زنی شده که روسری سیاه بر سر دارد. همین خبر باعث شد تمام زنان شهر برای خرید روسریهای سیاه هجوم بیاورند و تاجر نیز همهٔ روسریهایش را بفروشد!
پ.ن.۲: در دوران معاصر، ابیاتی به این شعر افزوده شده و خوانندگان بسیاری آن را با اندکی تصرف اجرا کردهاند که از معروفترین آنها میتوان به ناظم الغزالی، صباح فخری، یاس خضر و کاظم الساهر اشاره کرد. این اثر بارها و بارها توسط خوانندگان مشهور و گمنام، حرفهای و خیابانی خوانده شده و جزیی از تاریخ فرهنگی و موسیقیایی عرب قرار گرفته است.
1 680
قُلْ للمَليحَةِ في الخِمارِ الأسودِ
ماذا فَعَلتِ بِزاهِدٍ مُتَعبِّدِ
قَد كان شَمَّرَ للصلاةِ ثیابَهُ
حَتى وَقَفتِ لَه بِبابِ المَسجدِ
رُدِّي عَلَيهِ صَلاتَهُ وصيامَهُ
لا تَقتُليهِ بِحَقِّ دِينِ مُحَمَّدِ
به آن زیبارویی که روسری سیاه بر سر دارد بگو تو با زاهد عابد چه کردی؟
او برای نماز آستین بالا زده بود تا آنزمان که تو بر درب مسجد ایستادی
نماز و روزه اش را به او برگردان و تو را قسم به دین محمد او را (در این عشق) هلاک مکن!
شعر: #ربيعة_بن_عامر (مسكين دارمي)
خواننده: #حازم_ایهاب
1 680
آرمیدی به رقیبان و رمیدی از ما
ما چه گفتیم؟ و چه کردیم؟ و چه دیدی از ما؟
#نرگسی_سمرقندی
📚 تذکره روز روشن
1 680
🎼 تنهاترین
#رضا_صادقی
#موسیقی
الفت میانۀ من و غمهای عشق او جایی رسیده است که من هیچکارهام #میرزاصالح
@khomarysm
1 680
چه اعتماد کند کس به وعدهات ای گل!
که همچو غنچه، زبان در ته زبان داری
#ناصر_بخاری
📚 تذکره روز روشن
پ.ن.۱: عالم و صوفی و شاعر بود و مدتی قاضیِ منصوبِ عبدالعزیزخان بود، اما بعدها از این مقام کناره گرفت. در سفر حج، به بغداد رفت و برای دیدار سلمان ساوجی، شاعر مشهور آن زمان، مشتاق بود. روزی او را کنار دجله دید و پس از معرفی خود بهعنوان شاعری غریب، سلمان برای آزمودنش گفت: «دجله را امسال رفتاری عجب مستانه است»؛ ناصر نیز بیدرنگ پاسخ داد: «پای در زنجیر و کف بر لب، مگر دیوانه است». این پاسخ بداهه، سلمان را بسیار تحت تأثیر قرار داد و او ناصر را نزد سلطان اویس، ممدوح خود، ستایش کرد؛ سلطان نیز ناصر را به حضور طلبید و مورد لطف و حمایت خود قرار داد.
پ.ن.۲: «زبان در ته زبان داشتن» کنایه است از حرفِ صریح نزدن، دوپهلو سخن گفتن و وعدهای دادن که معلوم نیست واقعاً قصد انجامش را داشته باشی. و نیز تصویری ظریف از غنچه میسازد؛ چنانکه برگهای غنچه مانند زبانهایی درهمرفته و یکی پشت دیگری پنهاناند. شاعر با این تصویر میگوید همانگونه که زبانهای غنچه آشکار نیستند، سخن و وعدهٔ معشوق نیز روشن و قابل اعتماد نیست.
