farsh_nevesht
Open in Telegram
فرش_نوشت: اینجا در مورد طرح و نقش در هنرهای صناعی ایران به ویژه فرش صحبت میشود... حسین کمندلو
Show more429
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
دیروز یکی از دوستان به مناسبت درگذشت استاد فقید، زندهیاد عبدالمجید ارفعی، در استوری خود بخشی از قصیدهخوانی ایشان را منتشر کرده بود. استاد، شعری از ناصر خسرو خواندند؛ که بیشتر ایرانیان سالها پیش در کتابهای فارسیِ دورهٔ راهنمایی یا دبیرستان آن را خواندهاند و در حافظهٔ جمعی ما زنده است:
چون تیغ به دست آری، مردم نتوان کشت/ نزدیک خداوند، بدی نیست فرامُشت
این تیغ نه از بهر ستمگاران کردند/ انگور نه از بهر نَبید است به چرخُشت
عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده/ حیران شد و بگرفت به دندان سرانگشت
گفتا که: «کرا کشتی تا کشته شدی زار؟/ تا باز که او را بکشد آنکه تو را کُشت!»
انگشت مکن رنجه به در کوفتنِ کس/ تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مُشت
پ.ن: انسان در شگفت میماند که با وجود چنین بزرگان و این همه پندها و ارزشهای حکیمانه در تاریخ ایران، که نسل به نسل تکرار شده و در فرهنگ ما ریشه دوانده است، چگونه میتوان خوی انسانی را از یاد برد...
منبع شعر: سایت گنجور
منبع موسیقی toneloom violin: سایت آپ موزیک
@farsh_nevesht
انشاالله که گربه است...
مرکز ملی فرش اعلام کرده است که به پاس استقبال بینظیر از نمایشگاه سی و دوم فرش، ساعت بازدید افزایش یافت...
اما فیلمهایی که برخی غرفهداران از فضای نمایشگاه در مجازی منتشر کردهاند بر عدم استقبال مردم گواهی میدهد حتی از نمایشگاههای استانی نیز کم فروغتر است...
@farsh_nevesht
+1
خوشحال و شادو خندانیم....
وعده: قرار بود آینن افتتاحیه نمایشگاه ۳۲ با حضور وزرا ،نمایندگان هیات دولت ،نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی و فعالان و تجار فرش دستباف ایران برگزار شود.
واقعیت: در فیلمی که منتشر شده حتی وزیر سمت نیز حضور ندارد.... مابقی پیشکش...
مظفرالدین شاه در فیلم کمال الملک سخنی میگوید بهجا و دقیق:
«کار جهان به اعتدال راست میشود، همه چیزمان باید به همه چیزمان بیاید. اتابک بدش نیاید، ما که صدراعظم مثل بیسمارک نداریم که نقاشباشی آنطوری داشته باشیم.»
سوپِ اردک...
سرکار خانم رافع، رئیس پیشین مرکز ملی، در گفتوگویی با سایت مشرق در تاریخ ۹ مهر ۱۴۰۲، شمار قالیبافان کشور را دو میلیون نفر اعلام کردند؛ که از این میان، تنها دویستوسیهزار نفر تحت پوشش بیمه بودهاند.
بهتازگی نیز سرکار خانم کمانی اظهار داشتهاند که بناست در سال ۱۴۰۵، تعداد بیمهشدگان قالیباف به دویست هزار نفر برسد...
اگر این گفتهها و وعدههای رؤسای مرکز ملی فرش را کنار یکدیگر بگذاریم، حاصل چیزی کم از یک اثر کمدی نخواهد داشت.
به قول گروچو مارکس:
«من از هیچ آغاز کردم و با تلاش و کوششی بسیار، به نهایت فقر و فلاکت رسیدم»
وعدههای سر خرمن...
از اواسط دهه ۸۰ تا امروز، هرکدام از رؤسای مرکز ملی که به مسئولیت خود منصوب شدهاند، برای جلب توجه بیشتر وعده بیمه قالیبافان را مطرح کردهاند و پس از مدتی، همانطور که آمده بودند، رفتند. اما متأسفانه در دوران فعالیتشان هیچ اقدام جدی و نتیجه ملموسی حاصل شد.
حال، خانم کمانی هم مانند پیشینیان، وعده بیمه قالیبافان را دادهاند. ایشان گفتهاند:
"برنامهریزی ما این است که تا سال ۱۴۰۵ تعداد بیمهشدگان قالیباف به ۲۰۰ هزار نفر برسد تا تعداد بیشتری از فعالان این هنر-صنعت از حمایتهای بیمهای و امنیت شغلی بهرهمند شوند."
نکتهای که باید به آن توجه کرد این است که طبق گفته خانم کمانی، دو میلیون بافنده در کشور فعالیت دارند. حتی اگر تلاشهای ایشان به نتیجه برسد، تنها یک دهم از این جمعیت بیمه خواهند شد و باقیمانده (یعنی یک میلیون و هشتصد هزار نفر) همچنان محروم از بیمه خواهند بود.
سوال اصلی اینجاست، در حال حاضر، دقیقاً چه تعداد از قالیبافان بیمه هستند؟ ۱۰۰، ۱۵۰، ۱۸۰ یا حتی ۱۹۰ هزار نفر؟ چرا بهعنوان مسئول فرش هیچ آمار رسمی و دقیقی از تعداد بیمهشدگان ارائه نمیدهید؟
واقعی....
طرف تو نشست خبری گفته نمایشگاه از ۴ تا ۸ اسفند برگزار میشه… آخه برادر، اینو که تو پوستر هم نوشتی! حداقل دو جمله مفید برا صندلیها میگفتی ...
دم خروس یا بزک آماری...
امروز رئیس مرکز ملی فرش ایران سخنانی مطرح کردند که بهخوبی عمق بحران فرش ایران را نشان میدهد. ایشان با شور و شوق فراوان اعلام کردند که میزان تولید فرش کشور در دهماهه امسال حدود دو و نیم میلیون مترمربع بوده است. این در حالی است که در پاییز سال جاری، در مصاحبه با رسانه ملی، تعداد بافندگان فرش در ایران را دو میلیون نفر عنوان کرده بودند.
با یک محاسبه ساده روشن میشود که بر اساس این آمار، هر بافنده در این ده ماه بهطور متوسط تنها حدود ۱۲۵ سانتیمتر فرش بافته است؛ یعنی ماهانه نزدیک به 12/5 سانتیمتر. اگر میانگین رجشمار فرشهای بازار ایران را حدود چهل رج در نظر بگیریم (از فرشهای نفیس شصترج تا فرشهای بازاری بیسترج) هر بافنده در این مدت حدود پانصد و دوازده هزار گره زده است؛ یعنی ماهانه پنجاه و یک هزار گره و روزانه نزدیک به هزار و هفتصد گره.
برای بررسی دقیقتر درآمد بافندگان، از یکی از استادان باتجربه این حوزه درباره دستمزد بافت فرش چهلرج پرسوجو کردم. ایشان با استناد به گفتوگو با یکی از بافندگان اطراف تهران، دستمزد هر گره را بین ۳۵ تا ۵۰ تومان اعلام کردند. اگر رقم ۵۰ تومان را مبنا قرار دهیم، درآمد روزانه یک بافنده حدود ۸۵ هزار تومان و درآمد ماهانه او نزدیک به دو میلیون و پانصد هزار تومان خواهد بود. در نتیجه، مجموع درآمد یک بافنده در این ده ماه حدود ۲۵ میلیون و پانصد هزار تومان میشود.یعنی بافندهای که ستون اصلی این صنعت است، در بهترین حالت زیر خط معیشت زندگی میکند. این همان واقعیتی است که سالها نادیده گرفته شده و امروز به شکل بحران خود را نشان میدهد.
بنابراین یا آمار تعداد بافندگان غیرواقعی است، یا میزان تولید اعلامشده با واقعیت فاصله دارد. هر دو حالت نگرانکننده است. اگر آمار نادرست باشد، سیاستگذاری بر پایه اطلاعات غلط صورت میگیرد؛ و اگر درست باشد، باید پذیرفت که صنعت فرش ایران به مرحلهای از رکود رسیده که دیگر با شعار، گزارشهای نمایشی و آمار بزککرده نمیتوان آن را پنهان کرد.
واقعیت این است که بدون شفافیت آماری و بدون اصلاح ساختارهای فرسوده مدیریتی، آیندهای برای فرش ایران قابل تصور نیست. امروز بیش از هر زمان دیگری، این صنعت نیازمند صداقت، برنامهریزی علمی و پذیرش بحران است؛ نه آمارسازی و خوشبینیهای غیرواقعی...
@farsh_nevesht
دیروز...
ترانهٔ «دیروز، هنگامی که جوان بودم…» از جمله آثاری است که بارها و به زبانهای مختلف بازخوانی شد؛ اثری که نخست با صدای شارل آزناوور/Charles Aznavour به زبان فرانسوی اجرا شد... شخصاً اجرای فرهاد را دوست دارم؛ هرچند نسخهٔ روی کلارک/Roy Clark هم شنیدنی است.
دیروز، وقتی جوان بودم
زندگیام پر از لذتهای بیپایان بود
انگار همه چیز برایم بازی بود
و هر روز، شادمانی تازهای داشت
زندگی
جامی از شراب بود که مینوشیدم
و هرگز نمیاندیشیدم
که روزی
این جام تهی خواهد شد
دیروز، وقتی جوان بودم
دلهای بسیاری را ربودم
بیآنکه بدانم عشق چیست
و بیآنکه بفهمم چه زخمی میزنم
با غرور
و بیفکر
از کنار دلها میگذشتم
و حالا
تنها خاطرهای تلخ از من مانده است
دیروز، وقتی جوان بودم
هر رؤیایی را باور میکردم
و به فردا نمیاندیشیدم
گویی زمان
هرگز مرا دنبال نخواهدکرد
اما امروز
سالها آرام و بیصدا گذشتند
و من
در تنهایی
به گذشتهای نگاه میکنم
که دیگر بازنمیگردد
دوستانم
یکییکی رفتند
و عشق
چنان از کنارم گذشت
که حتی فرصت شناختنش را نیافتم
و اکنون
رو به غروب عمر
تنها نشستهام
و میبینم
زندگیام
چقدر زود گذشت
@farsh_nevesht
بزم کستار....
در تاریخ بیهقی آمده، پس از اعدام حسنک وزیر، بوسهل زوزنی، وزیر سلطان مسعود، در مجلسی آکنده از طرب و بادهگساری، با نهایت سنگدلی، سرِ بریدهٔ حسنک را به نمایش میگذارد. این رفتار نه از سرِ مستی و بیخردی، بلکه در اوج هوشیاری انجام شد، نشانهای روشن از انحطاط اخلاقی و فروپاشی ارزشهای انسانی در میان برخی دولتمردان غزنوی است. عمل بوسهل در قیاس با رندان نیشابور ــ که در نشئهٔ مستی و غبارِ جهالت بر حسنک سنگ زدند ــ فرومایهتر و نکوهیدهتر مینماید.
بیهقی در این روایت، به شیوهای هنرمندانه و غیرمستقیم، یادآور میشود که در هر عصر و دورهای، چهبسا برخی از صاحبان قدرت، بهجای همدردی با مظلوم و تأمل در ستم آشکاری که بر او رفته است، از جایگاه خویش برای تحقیر و بازی با رنج و غم دیگران بهره میگیرند؛ رفتاری سخیف و دونمایه که از تهیشدن جان از فضیلت حکایت دارد. شایسته توجه آنکه پس از این نمایش بیشرمانه، گروهی از خواص و بزرگان قوم، کردار ناشایست بوسهل را نکوهش و تقبیح میکنند:
... و پس از آن شنیدم از بو الحسن حربلی که دوست من بود و از مختصّان بو سهل، که یک روز شراب میخورد و با وی بودم، مجلسی نیکو آراسته و غلامان بسیار ایستاده و مطربان همه خوش آواز. در آن میان فرموده بود تا سر حسنک پنهان از ما آورده بودند و بداشته در طبقی با مکبّه پس گفت:
نوباوه آوردهاند، از آن بخوریم. همگان گفتند: خوریم. گفت: بیارید. آن طبق بیاوردند و ازو مکبّه برداشتند. چون سر حسنک را بدیدیم همگان متحیّر شدیم و من از حال بشدم. و بو سهل بخندید، و باتّفاق شراب در دست داشت، ببوستان ریخت، و سر باز بردند. و من در خلوت دیگر روز او را بسیار ملامت کردم، گفت: «ای بو الحسن، تو مردی مرغ دلی، سر دشمنان چنین باید.» و این حدیث فاش شد و همگان او را بسیار ملامت کردند بدین حدیث و لعنت کردند. و آن روز که حسنک را بر دار کردند، استادم بو نصر روزه بنگشاد و سخت غمناک و اندیشهمند بود، چنانکه بهیچ وقت او را چنان ندیده بودم، و میگفت: چه امید ماند؟ و خواجه احمد حسن هم برین حال بود و بدیوان ننشست....
پ.ن: مکبّه به معنای سرپوش آمده و نوباه یعنی میوه نورسیده.
@farsh_nevesht
سپهر آفتاب....
...و مادر حسنک زنی بود سخت جگرآور، چنان شنودم که دو سه ماه ازو این حدیث نهان داشتند، چون بشنید، جزعی نکرد، چنانکه زنان کنند، بلکه بگریست بدرد، چنانکه حاضران از درد وی خون گریستند...
بخشی از حکایت《بردار کردن حسنک》از تاریخ بیهقی، تألیف ابوالفضل بیهقی.
@farsh_nevesht
شیره انگور بر سر جامعه فرش....
مرکز ملی فرش ایران اعلام کرده که برگزاری نمایشگاه فرش تهران در اسفندماه قطعی شده است. این تصمیم سه روز پیش گرفته شده و امروز به اطلاع جامعه فرش رسیده است.
مهمترین پیامی که در این خبر نهفته، این است که هیچ تبلیغ خارجی برای این نمایشگاه انجام نگرفته، و با توجه به اینکه تبلیغات داخلی هم در حد یک پوستر پیشپا افتاده و ضعیف است، انتظار میرود، استقبال از نمایشگاه پایین باشد...
سخنان رئیس مرکز ملی درباره هماهنگی با وزارت خارجه، سازمانهای مربوطه، نمایشگاه جهانی فرش و تخفیف پنجاه درصدی.... نه تنها بر عدم دانش و مدیریت ایشان گواهی میدهد بلکه باعث تعجب و سرافکندگی هر فرد دلسوزی خواهد شد....
@farsh_nevesht
+2
گل یا پوچ؟
این روزها بعضی از فروشندگان قالی، فرشهای خود را وسط بازار پهن میکنند و با استفاده از موسیقی دفرمهشده سنتی، سعی دارند ارزش و اعتبار فرش ایرانی را نشان دهند… اما نتیجه معمولاً یک مضحک است.
یکی از این فروشندگان قالیچهای تمام ابریشم قم را وسط بازار پهن کرده بود؛ نه برای فروش، بلکه برای تبلیغ فرش با آزمایش نگاه مردم. اما مردم رد میشوند، فقط مراقباند پا روی فرش نگذارند، اما هیچکس حتی لحظهای نمیایستد تا طرح، نقش یا کیفیت بافت را ببیند. همین برخورد را مردم با قالی دیگری داشتند...
نتیجه این گونه فیلمها روشن است: فرش آنقدر جذاب نیست که کسی را به توقف و نگاه کردن وادارد. فیلم هایی که قرار بود تبلیغ فرش باشند، به ضد آن تبدیل شدهاند، اکثر مردم بیتفاوت از کنار فرش عبور میکنند، گویی با کالایی بیارزش روبرو هستند.
رندان کوچه نایب گربه...
ابوالفضل بیهقی در روایت تلخ بر دار کردن حسنک وزیر، اراذل و اوباش نیشابور را «مردمان رند» مینامد: «...پس مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند...». واژۀ رند در فرهنگهای لغت فارسی بهمعنای افراد لاابالی و بیقید آمده است، اما در تاریخ ایران معنایی بهمراتب تلختر یافته است. در برخی منابع از جمله دانشنامۀ جهان اسلام، آنان جماعتی توصیف شدهاند که از پایبندی به اخلاق و هنجارهای دینی فاصله داشته و در بزنگاههای سیاسی، بهعنوان بازوی اجراییِ قدرتهای فاسد عمل میکردهاند؛ مخالفان را سرکوب میکردهاند، اموالشان را غارت میبردهاند و حرمتشان را میشکستهاند.
مسعود کیمیایی در سینمای بعد از انقلاب خود با زیرکی تداوم زیست این تیپ اجتماعی را نشان میدهد؛ کسانی که برای بقا و ارتقای موقعیت خویش، به هر سازوکاری تن میدهند. در فیلم «سلطان» (۱۳۷۵)، شخصیت کَرَم (با بازی کیانوش گرامی) نمونۀ برجستۀ این الگوست. او رفیقش را در سال ۵۷ فروخته و از یک زیرپلهای «با بیست سیخ دل و جگر»، به چلوکبابی، مسافرخانه و ثروت ساختوساز رسیده است؛ مسیری که بیش از آنکه محصول کار و مهارت باشد، نتیجۀ نزدیکی به شبکههای قدرت است.
کیمیایی چند سال بعد در فیلم «اعتراض» (۱۳۷۹)، همین تیپ را به دل حوادث سال ۱۳۷۸ میبرد. اینبار او تنها نیست؛ حلقهای از نوچهها و اراذل زیر دست دارد. وقتی امیرعلی (با بازی داریوش ارجمند) از زندان آزاد میشود و برای کار نزد او میرود، پاسخ فتحالله(کیانوش گرامی) را میتوان نوعی «مانیفست» این گروه دانست:
«پادویِ سیاسیکاری دوست داری؟ مرگومیرش مال رئیسرؤساشه، تو فقط میگی چشم...»
نکته مهم آن است که این گروه از بیرون جامعه وارد نمیشوند، بلکه در بطن مناسبات اجتماعی شکل میگیرند. در روایت حسنک وزیر نیز نشانهای نیست که رندان از جایی دیگر آمده باشند؛ آنان بخشی از همان جامعهاند که در شرایط خاص، کارکردی متفاوت مییابند.
از این رو، مسئله صرفاً به افراد محدود نمیشود، بلکه به رابطهای ساختاری میان حاشیه و قدرت بازمیگردد؛ رابطهای که در طول تاریخ صورتهای گوناگون یافته است. صحنۀ ویران کردن کتابفروشی و ضربوشتم کارکنان در فیلم اعتراض با حضور امیرعلی و دارودسته فتحالله، نه فقط خشونتی فردی، بلکه بازنمایی همین سازوکار است. بهنظر میرسد آنچه استمرار یافته، بیش از هر چیز منطق بهرهمندی از رانت و مصونیت است؛ منطقی که با تغییر زمان، زبان و ظاهر، همچنان بازتولید میشود.
در نهایت، پیوند میان «رذالت» و «قدرت فاسد» را نمیتوان رخدادی مقطعی دانست؛ این پیوند الگویی تکرارشونده در تاریخ اجتماعی ایران است که با هر ضعف در نظارت و عدالت، خود را بازسازی میکند و خشونتی عریانتر بهنمایش میگذارد.
@farsh_nevesht
اندر مزایای صفر بودن
گویا نمایشگاه بینالمللی فرش باکو قرار است از ۱ تا ۳ مه ۲۰۲۶ (۱۱ تا ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵) برگزار شود؛ رویدادی که ریشه آن به سال ۱۹۸۳م/۱۳۶۱ش بازمیگردد. مهمتر آنکه زمان برگزاری آن مطابق با روز ملی قالیبافان است؛ یعنی پیوند هویت فرهنگی با برنامهریزی اقتصادی.
سخن این است: ادعاهای ما سالهاست گوش فلک را کر کرده است. در هر محفل از قدمت قالیبافی ایران میگوییم، اما در عمل چیزی در چنته نداریم. کشورهایی که تا دیروز در حاشیه بودند، امروز با سیاستگذاری، سرمایهگذاری و دیپلماسی اقتصادی، سهم ما را تصاحب کردهاند. نمایشگاههای جهانی برگزار میکنند، برند میسازند و مسیر صادرات را هموار میسازند. ما هم در توهم ۲۵۰۰ سال فرشبافی، به چند رویداد محلی دلخوش کردهایم.
دیگران روز ملی فرش دارند و آن را به فرصت اقتصادی بدل کردهاند؛ در اینجا حتی نامگذاری مستقل نیز گرفتار نگاه دُگم مسئولان است. نتیجه روشن است: بزرگترین تهدید فرش ایرانی، نه رقبا، بلکه فشل بودن اتحادیهها و مرکز ملی، بیبرنامگی و نبود نگاه راهبردی است. ادامه این روند، تنها فضا را برای جولان «افغانفروشان» متصل باز خواهد کرد.
@farsh_nevesht
اگر مرا ترک کنی
«اگر بروی» در سال 1959م توسط ژاک برل نوشتهشد و در گذر زمان بارها بازخوانی شد. بهشخصه دو اجرای نیل دیامون و فرهاد مهرداد را بیشتر دوست دارم...
در این روز تابستانی اگر مرا ترک کنی
آنگاه آفتاب را هم با خود خواهی برد
و تمام پرندگانی را که در این آسمان صاف و آبی پرواز میکنند
زمانی که عشقمان تازه بود و قلبمان روشن
زمانی که روزها پر از جوانی بود و شبها طولانی
و ماه به آواز پرندۀ شب گوش فرامیداد
اگر بروی...
اما اگر با من بمانی روزی برایت خواهم ساخت
که همانندش هرگز نبوده و نخواهد بود
ما تا خورشید سفر خواهیمکرد و سوار بر باران خواهیمشد
ما با درختان هم سخن خواهیمشد و باد را تحسین خواهیمکرد
آنگاه اگر باز هم بخواهی بروی، درک خواهمکرد
فقط برای من کمی از عشق خود باقیگذار تا در دست خود حفظ کنم
اگر بروی...
اگر بروی، که میدانم حتما این کار را خواهیکرد، به زمین بگو دیگر نچرخد
تا زمانی که بازگردی، البته اگر زمانی این کار را خواهی کرد. زیرا عشق چه معنا دارد اگر برای تو نباشد
و حالا همچنان که به من پشت میکنی و میروی، بگذار به تو بگویم که تا سلامی دیگر، به آهستگی خواهم مرد...
ملیجک و گلدان نقره....
شهردار غازیآنتپ در حاشیه نمایشگاه فرش از تلاشهای دولت ترکیه برای ثبت فرش ترکی در فهرست میراث جهانی یونسکو خبر داده بود
مسئولان صنعت فرش ایران (مرکز ملی و اتحادیهها) قرار است نمایشگاه فرش ایران را در بدترین زمان ممکن برگزار کنند.
اگر این اخبار کوچک را کنار هم قرار دهیم، خواهید دید که تفاوتی آشکار میان کسانی که با تمام وجود به صنعت، فرهنگ و هنر کشورشان خدمت میکنند با کسانی که تنها به صندلی، میز، عنوان و البته منفعت شخصی میاندیشند، وجود دارد.
کاوه بودن
حکیم توس هنگام سرایش رویارویی کاوه آهنگر با ضحاک، به نکتهای ژرف اشاره میکند. کاوه، پدری که ۱۷ پسرش بهدست ضحاک، بیرحمانه کشته شدهاند، از او میخواهد پسر ۱۸ را از مرگ برهاند:
مرا بود هجده پسر در جهان/ از ایشان یکی مانده است این زمان
ضحاک پساز شنیدن استدلالهای کاوه، از سر مصلحتاندیشی این خواسته را میپذیرد؛ اما در برابر، از او میخواهد که همچون دیگران، بر دادگری و درستی او گواهی دهد.
اینجاست که حقیقتی تلخ رخ مینماید: استمرار ظلم، تنها به اراده ظالم نیست، بلکه به تأیید و همراهی کسانی وابسته است که از سر ترس یا طمع، در برابر بیداد سر فرود میآورند.
کاوه، در پاسخ، نخست فریاد خشم خود را بر سر بزرگان قوم میکشد؛ آنان که با امضای استشهاد، بر درستی ضحاک مهر تأیید زدهاند. خروش او پیش از آنکه متوجه ضحاک باشد، متوجه همین خواصِ است. و چه زیبا این لحظه در شاهنامه روایت میشود:
چو بر خواند کاوه همه گواهینامه/ سبک سوی پیران آن کشورش
خروشید کای پایمردانِ دیو/ بریدهدل از ترسِ گیهانخدیو
همه سوی دوزخ نهادید روی/ سپردید دلها به گفتار اوی
نباشم بدین استشهاد اندر گوا/ نه هرگز براندیشم از پادشا
آنی هال
وودی آلن در سکانس درخشانی از فیلم آنی هال/ Annie Hall، با بهرهگیری از «پردۀ دوپاره»، خانوادۀ پرهیاهوی «آلوی» که یهودی هستند را در برابر خانوادۀ سرد و مبادیآداب «آنی» که مسیحی پروتستان هستند قرارمیدهد. او با این تمایز بصری، فراتر از یک کمدی ساده، بههجوی گزنده از سنتهای تهی از معنا دست میزند. این تقابل، بر یک نکتهی کلیدی استوار است؛ هر دو خانواده به شکلی متفاوت زندانیِ آیینهای خویشاند.
در این میان، گفتگوی کوتاهی میان آنی و مادر آلوی شکل میگیرد که به شکلی عریان بر پوچی مراسمها و سنتهای روزمره دلالت دارد؛ آیینهایی که تنها پوستههایی بیروح از آنها باقیماندهاند:
آنی: تعطیلاتون رو چه جوری می گذرونید خانم سینگلر
خانم سینگلر: روز میگیریم!
پدر: روزه میگیریم! آره غذا نمیخوریم، باید کفاره گناهامون رو بدیم
آنی: کدوم گناها؟ من که سر در نمیآرم!
پدر: اگه راستشو بخواین ماهم سر در نمیآریم....
پ.ن: وودی آلن در این سکانس با طنزی سیاه یادآور میشود که ریشۀ اختلافات، در تکرار کورکورانۀ عاداتی نهفته است که بدون هیچ درکی، هر روز یا سال بازتولیدشان میکنیم.
@farsh_nevesht
