en
Feedback
𝗔𝗡𝗟𝗔𝗜𝗡𝗞𝗔𝗗𝗘𝗛 l آنلاینکده

𝗔𝗡𝗟𝗔𝗜𝗡𝗞𝗔𝗗𝗘𝗛 l آنلاینکده

Open in Telegram

#گپ_درخواست_رمانمون @romanzarzarii #چنل_رمانمون @lromanzarzaril #گپ_معرفی_رمانمون @romanzarzari67

Show more
1 994
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+530 days
Posts Archive
-کجا دنیای رسمه که به جای خود طرف عکسشو ببوسن؟! با صدای زن‌عمویش دست از اَره زدن برداشت و سر بلند کرد. با پشت دست، عرق از جبین برداشت. -سلام! زن عصا زنان جلو آمد. -علیک سلام شیرمرد! مادرت نبودم ولی کم مادری نکردم برات. از کی غریبه شدم که عاشق شدی و بی‌خبرم؟ گردهای چوب روی لباسش را با دست تکاندن. وقت هایی که زیاد عصبی می‌شد یک بند کار می‌کرد. -کسی چیزی گفته منصوره بانو؟! -حتماً باید خبر برسونن فرهاد تو غار تنهاییش دل سپرده اما زبون باز نمیکنه؟ اخم کرد. اره‌ی درون دستش را روی میز کار انداخت و به سمت کتری و قوری گوشه کارگاه رفت. -پس کلاغا خبر رسوندن... بحثشو باز نکن زن‌عمو. کار نشده که پِیشو نگرفتم. بفرما چایی. زن چای را از دستان فرهاد گرفت و با تحکیم گفت: -علم غیب داری یا تو خواب و خیال نه شنیدی که میگی نشده؟ جلو رفتی و نشد؟ فرهاد کلافه دستی پشت گردنش کشید. خودش کم عذاب می‌کشید از دیدن و نداشتن دخترک بقیه هم آزارش می‌دادند. -نرفتم اما عقلم میگه نه... اون به دنیا اومد، من ده سالم بود. هم بازی که ، از سر و کول خودم بالا رفت تا بزرگ شد. دخترِ پسرعمومه. نمی‌خوام بشم اون بی‌چشم و رویی که این همه سال همه سفره بوده و چشم به ناموس. زن نگاهی پر اخم به او انداخت. او را زیادی قبول داشت که خودش پا جلو گذاشت بود. آسو نوه‌اش بود. -این نگاهی که ازش حرف میزنی مگه به خطا و هرزه؟ فرهاد خوف کرد. سریع و با تحکیم گفت: -نه به علی! من سر سفره‌ی خودت بزرگ شدم زن‌عمو! مگه لقمه‌ی حروم گذاشتی دهم که نگاهم حروم باشه؟ فقط نگران اون دخترم. می‌ترسم پام حیف شه... زن عصایش را بر زمین زد و از روی صندلی بلند شد. -یه نگاه به خودت کردی؟ کاری زحمت کش. هزار ماشالله قد و هیکل رعنا‌... همه این‌ها را می‌دانست اما بازهم تردید در دلش بود. -اگه برم جلو آسو نخوادم چی؟ غیض میان کلام زن غلیظ‌تر شد. -ترسو نبودی فرهاد! این چه لحن زاریه به خودت گرفتی؟! انگار نه انگار یک محل از رو حرفت حساب میبرن فرهاد کلافه  دستی پشت گردنش کشید. نتوانست تاب بیاورد و صادقانه گفت: -خونه خرابم کرده این دختر منصوره بانو! منو چه به این قابم موشک بازی ها که شیش صبح کمین ببندم تا خانومو مثلاً اتفاقی برسونم دانشگاه! لعنت به چشاش! ایمونمو ازت گرفته. شدم نوجون تازه سیبیل سبز شده! منصوره خانوم ریز خندید. -من گفتی هارو گفتم درضمن، اونی که ایمونتو برده، کلاغِ این ماجراست. دفعه‌ی دیگه خواستی عکسشو ببوسی مواظب باش  با شیطنتش رسوات نکنه! چشمان فرهاد از تعجب درشت شد! این یعنی بله را گرفته بود؟! https://t.me/+9dbcnRyELNUzOThk https://t.me/+9dbcnRyELNUzOThk https://t.me/+9dbcnRyELNUzOThk https://t.me/+9dbcnRyELNUzOThk https://t.me/+9dbcnRyELNUzOThk

فرشته ای از تبار جهنم #فرشته_ای_از_تبار_جهنم{جلد دوم} https://t.me/mariaseirinovel

عشق ممنوعه🖤🖇 #پارت33 +خب دیگه...اشکاتو پاک کن من نیومدم اینجا گریه کنی ها _آره.. خب ببخشید +ولش کن بیا بخوابیم _باشه روی تخت دراز کشیدیم پتو رو هم کشیدیم رومون چشامو بستم کم کم چشام گرم شد و خوابم برد.... صبح که چشامو باز کردم دیدم یگانه نیست گوشیمو برداشتم بهش زنگ زدم که گفت در دسترس نیست حتما رفته خونش دیگه کجا میخواد بره از جام بلند شدم رفتم دستشویی دست و صورتمو بشورم صورتمو که شستم حوله رو برداشتم اومدم بیرون حوله رو جلو صورتم گرفتمو خشک کردم حوله رو که آوردم پایین بادیدن نیما یه جیغ بلند کشیدم: +چیه جیغ میکشی...میخوای گوشامو کر کنی؟ _تو برا چی اومدی اتاقم هان؟ رو تخت که نشسته بود ...از رو تخت بلند شد آروم آروم میومد سمتم _برای اینکه جواب سوالمو بدی نیاز نیست بیای جلو از دور هم..میتونی بدی انگار واقعا گوشاش نمیشینید حالا اون هی بیاد جلو من برم عقب تا اینکه برخورد کردم به دیوار وااایی...فاتحه‌م خوندس صورتش تو یه سانتی صورتم قرار داشت طوری که اگه یکمم میومد.....توبه توبه من چرا دارم به اینا فکر میکنم تو چشاش نگاه کردم...ولب نتونستم بیش از 10ثانیه نگاش کنم سرمو آوردم پایین که گفت....

عشق ممنوعه🖤🖇 #پارت32 مسواک هم زدم بعد نشستم رو تخت یگانه هم گه تا اونموقع گوشی دستش بود گوشی رو گذاشت زمین هر دوتامون به تاج تخت تکیه دادیم +خب _چی خب +ماکه دوست شدیم....ولی از زندگی هم خبر نداریم....تو اول تعریف میکنی یا من؟ _ماله من زیادی خوب نیس...ولی خب اول تو بگو +باشع....خب من اهل کرجم یه برادر بزرگتر از خودم دارم که 25سالشه اسمش شایانه اونم رشتش مهندسی مکانیکه مامانم 39سالشه ولی جوون دیده میشه شغل پدرم هم شرکت قطعات یدکی داره همین! _دلیلی داشتی اومدی؟ +آره...دلیلم هم اینکه مامانمو بابام زیادی پسر دوست دارن نه که منو دوست نداشته باشنا...خب داداشمو یه جور دیگه دوسش دارن _فرق گذاشتن بین شما +آره...حالا تو بگو _ماله من زیادم خوب نیست +حالا بگوو _من تک فرزندم اهل تهرانم ما وضعیت مالیمون خوب نبود یعنی همه فامیل وضعیتشون خوب بود ولی ما..نه...پدرم راننده تاکسی بود درسته پولش کم بود ولی ما به اونم راضی بودیم بابام منو با همون پول دانشگاه ثبت نام کرد میگفت هیچوقت پول حروم نمیتونم خورد زن و بچم بدم مامانم عاشق پدرم بود پدرم هم مامانو میپرستید با اینکه فقیر بودیم... به اینجا که رسیدم بغض امونمو نداد شکست و من جلوش گریه کردم _اما...خوانواده صمیمی داشتیم یبار بابام تو خواب سکته میکنه زود میرسونیمش بیمارستان میگن به عمل نیاز داره...50ملیون برامون پول خیلی زیادی بود..به هرکدوم از فامیلا ‌گفتیم هیچکی کمکمون نکرد بابام... گریه‌م دیگه به هق هق تبدیل شده بود نمیتوتستم خودمو نگه دارم یگانه اومد نزدیکو بغلم کرد +میخوای ادامه ندی؟ _نه بزار س..سبک شم +باشه بگو عزیزم _با‌..بابام دووم نیاورد...ما..مارو تنها گذاشتو رفت قلبم شکست...خیلی هم شکست منم نتونستم دووم بیارم شوک بهم وارد شد حالا اینا به کنار مامانم کسی که دیوانه وار پدرمو دوست داشت چند روز بعد مراسم چهلمش منو برداشت آورد اینجا و بهم گفت ازدواج کردم...قلبم هزار تیکه شد یگانه..میفهمی اینارو؟؟ +هیشش....آروم باش...تو کار خدا شک نکن حتما یه حکمتی داره همه اتفاقات _چه حکمتی آخه....

گپ 2022 به قبل میخرم 900t واریز آنی داری بیا پی @llmozamll ❌لطفا پیاماشو پاک نکنید❌

عشق ممنوعه🖤🖇 #پارت31 برگشتم سمت یگانه دیدم بیچاره سکته ناقص رو زده ولی به خودم نقاب بی تفاوتی زدم: _بله +بیا اینجا _همینجا بگو +این کیه آوردی خونم؟ جاااانم؟خونش؟خونه ی نیما؟؟توبه توبه خدایا نیازمند صبر: _اولاً این به درخت میگن دوستمه گفتم بیاد ثانیاً اینجا خونه تو نیست پس قرار نیست بهت جواب پس بدم بعد بدون اینکه منتظری از جانبش باشه یه برمیگردمی به یگانه گفتم و رفتم سمت اشپزخونه: _زهرا خانم...من مهمون دارم برامون غذا بیارید +چشم...فقط خانم چند نفرید؟ _دونفر +چشم الان میارم از آشپزخونه بیرون اومدم رفتم سالن غذا خوری ددیم نه خبری از اون دوتا گوریله نه از یگانه میخواستم برگردم که یه پس گردنی خیلی محکمی خوردم: _وای وای...ایشالله دستت بشکنه مگه مرض داری +تویی که منو با اون برج زهرمار گذاشتی انتظار که نداری بهت مدال افتخارآفرین بدم _خب بابا رفتم بگم غذا بیارن دیگه +ایشالله غذا کوفتت بشه _محض اطلاع قراره تو هم از اون غذا بخوری +خب حالا... رفتیم نشستیم که چند تا از خدمتکارا که اهل ترکیه بودن غذا هارو آوردن بعدش رفتن بعد رفتن اونا شروع کردیم به خوردن بعد اینکه تموم کردیم از جامون بلند شدیم همونطور که حرف میزدیم رفتیم به اتاق +خب بهم لباس بده _تو کشوی دومه لبای خواب بردار بپوش +باشه بعد اینکه برداشت پوشید اومد نشست منم رفتم لباسامو با لباس خواب عوض کردم.....

عشق ممنوعه🖤🖇 #پارت30 منم پشت سرش وارد شدم. درو بستم... +خوب شد گفتیا...فکر کنم من در اتاقو بتز میکردم اونم از پشت ظاهر میشد واییی چه فاجعه ای _فکر نکنم حالا حالا ها برگرده +خب اینکه عالیه همونطور که تو تخت نشسته بود داشت گوشیشو چک میکرد: _غذا خوردی؟ +نوچ _میرم بیارم بخوریم +نیار...بریم پایین بخوریم +باشه پس پاشو گوشیو گذاشت کنار درو باز کردم باهم از اتاق اومدیم بیرون و از پله ها که رفتیم پایین از بخت خیلی بدمون نیما اومد...اونم تنها نه با آریا...خواستم بگم یگانه بیتفاوت باشیم دیدم بیچاره خشکش زده خب منم بودم خشکم میزد...برای اولین بار نیما ی معروفو دیده اونم اخمو...دستشو گرفتمو کشیدم سمت سالن پذیرایی: _خنگ خدا...لطفا کم احمق بازی در بیار یکم بیتفاوت باش مثل اونا +دختر..تقصیر من چیه یه جوری با اخم نگام میکرد اگه باباش زنده نبود مطمئن میشدم من کشتم پدرشو _خب حالا...بشین اینجا برم یه چیز.... +نیلا یا ابلفض نیما داره منو صدا میزنه؟؟نه نه حتما اشتباه شنیدم...

عشق ممنوعه🖤🖇 #پارت29 بعدش صندوق عقبو بست... راه افتادیم رفتم کنار مامان همین که وارد فرودگاه شدیم شماره پرواز رو گفتن برگشتم سمت مامان راستش دروغ چیه...درسته تو این اواخر خیلی قلبمو شکوند ولی بازم دلتنگش میشم +خب دخترم...من دارم میرم همونطور که گفتم زود برمیگردیم مطمئنم نیما هم. مراقبته _باشه مامان...فقط زود برگرد بغلم کرد و بعدش نیما هم با پدرش خدافظی کردن چمدونو از بادیگاردا گرفتن در نهایت یه دست تکون دادنو رفتن.... هوووف....از الان میدونسم این چند هفته رو با نیما حسابی دعوا داریم خب چیکار کنم ازش بدم میاد پسره ی نکبت +خانم لطفا بیاین برگردیم _هااان؟‌‌‌...باشه باشه بریم نیما هم بدون توجه بهمون رفت سمت ماشینش سوارش شد و دور زدو رفت...احمق منم رفتم سوار شدم راه افتادیم بعد یه نیم ساعتی رسیدیم پیاده شدم داخل خونه که شدم خدمتکارا گفتن برای صزف ناهار بیام... البته چون تنها بودم نخوردم...گفتم نگه دارید وقتی دوستم اومد باهم بخوریم رفتم بالا..یه چند ساعتی گذشت منم خودمو با گوشی مشغول کردم بودم که مسیج اومد از طرف یگانه: +منم راه افتادم خونه ای؟ _نو تو کوهم...خونه نباشم کجا باشم +خب حالا نخور منو 20 دقیقه دیگه اونجام دیگه جوابشو ندادم پاشدم موهامو به حالت گوجه ای جمع کردم... درو باز کردم که همون موقع صدای زنگ زده شد _کسی باز نکنه خودم دارم میرم همین که درو باز کردم یگانه رو دیدم که تو یه دستش گوشی بود اون یکی هم دور بند کیفش نگه داشته بود.. +سلام...کی خونتونه؟ _سلام..خودمو خدمتکارا بعدش که انگار خطر از بیخ گوشش رد شده باشه منو کنار زدو رفت تو +خب حالا فکر کردم اون.... که یهو صداش قطع شد درو بستم برگشتم دیدم عین این خنگا دهنشو یه متر باز کرده داره خونه رو آنالیز میکنه: _نیشتو ببند ببینم...خجالتم نمیکشه دهنشو یه متر باز کرده +زهرمار....دختر یعنی خاک بشم بریزم رو سرت تو همچین خونه ای زندگی میکنی بعد میگی زندانه؟؟میگم احمقی میگی نه _خب حالا...بیا بریم بالا +اتاقت طبقه بالاست؟ _آره همینطور که از پله ها داشتیم میرفتیم بالا یگانه هم فقط خونه رو نگاه میکرد تا رسیدیم داشت میرفت سمت اتاق نیما که گفتم: _ابلح خان...کجااا؟ +مگه نمیریم اتاقت؟ _خنگ خدا اونجا اتاق نیماعه +اوه شات بعد درو اتاقمو باز کردو پرید تو اتاق...

عشق ممنوعه🖤🖇 #پارت28 از پله ها اومدم پایین ۵دقیقه بعد هم نیما اومد که مامان گفت: +خب بچه ها بریم..نیلا تو با ماشین خودمون بیا _باشع اوف خدایا یعنی اینبار هم اگه میگفت با ماشین نیما برو قطعا روانی میشدمااا از در رفتیم بیرون بادیگارده در ماشینو باز کرد نشستیم نیما هم نشست تو ماشین خودش راه افتادیم یع 5 گذشته بود که دیدم یه مسیج از طرف یگانه دارم: +چی شد مامانت اینا رفتن _اره من باهاشون تو ماشینیم دارم میرم برا خدافظی +اون گوریل هم هست؟ _نگووو...صبح یه اتفاق بد افتاد؟ +یا ابلفض...چی شد؟چیکارت کرد؟ ماجرا رو براش تعریف کردم: +خب بیچاره حق داشته دیگه..فک کن تو حموم باشی بیای بیرون ببینی یه فوضول داره اتاقتو چک میکنه..حالا نزد ناقصت نکرد جای شکر داره _اولا غلط بکنه بزنه منو ناقص کنه ثانیاً الان من شدم فوضول نه.... بعدشم من سرخود نرفته بودم که مامان گفت برو +حالا هرچی ولی حق با اون بوده _خاک بر سرت...عوض اینکه طرف منو بگیری طرف شازه رو گرفتی واقعا برات متاسفم +من طرف حقم گلم _زر نزن بعدا به حسابت میرسم الانم رسیدیم بای +گمشو بینم...بای گوشی رو گذاشتم کنار...ماشین رو نگه داشت راننده همگی پیاده شدیم از الان استرس وارد جونم شده بود... راننده هه از صندوق عقب چمدون هارو درآورد....

عشق ممنوعه🖤🖇 #پارت27 _بیا تو یکی از خدمتکارا اومد تو +سلام خانم..لطفا برای صبحانه تشریف بیارید و بعدش میرید فرودگاه تا با مادرتون خداحافظی کنید _باشه..برو میام الان بدون حرفی درو بست و رفت.. بلند شدم موهامو شونه کردم از پایین بستم لباسامم با یه تیشرت و شلوار عوض کردم رفتم پایین هیچکس تو سالن غذاخوری نبود رفتم نشستم پشت میز یکمی خوردم هنوزم داشتم میخوردم که نمیدونم مامان از کجا ظاهر شد: +نیلا پاشو آماده شو...تا فرودگاه برسیم وقت پروازمون میشه _باشه زبونم گفت باشه ولی از ته وجودم درسته قلبمو شکونده بود ولی نمیخواستم بره.... با نارضایتی از پشت میز بلند شدم رفتم بالا کمدو باز کردم یه شلوار بگ به رنگ ذغالی با یه مانتو خط خطی صورتی و سفید یکمی‌بالاتر از زانوم بود برداشتم پوشیدم گوشیمو هم برداشتم یه کلاه مشکی هم سرم گذاشتم موهامم باز کردم از اتاق رفتم بیرون دیدم دارن چمدونای مامان و احمد آقا رو میزارن تو ماشین مامان با دیدنم گفت: +نیلا عزیزم تو بالا...برو به نیما هم بگو بیاد واااایی...من هرچی میخوام از این پسر دور باشم تقدیر هی اونو جلو راهم قرار میده ای بابا...خب انقده آدم چرا من با همون حال زار که کم مونده بود گریه کنم پله هارو رفتم بالا چند تقه به در اتاقش زدم که جوابی نشنیدم بازم زدم دیدم بازم جواب نمیده عزممو جزم کردم و درو باز کردم با دیدن اتاق از حیرت چشام گرد شده بود.. تمومه وسایل های اتاق مشکی و سرمه ای بود مدل اتاق مثل ماله من بود ولی تم اتاقش یه جور دیگه خوشرنگ بود هر طرف اتاق عکساشو زده بود..لامصب عجب جیگریه ها. +آنالیز کردنت تموم شد؟! با شنیدن صداش یه هین بلند کشیدم..خدا لعنتت کنه پسره گوریل..خب از حموم دراومدی حداقل برو لباس بپوش زود صورتمو برگردوندم _خب..مریض برو لباس بپوش دیگه +ببخشیدا یواشکی وارد اتاقم شدی حالا طلبکارم هستی که چرا لباس نمیپوشم _اولا انقدم بدبخت نشدم بیام از اتاق تو دزدی کنم...دوما زود باش لباس بپوش مامانم و بابات دارن میرن دیگه منتظر نشدم حرفی بزنه از اتاق اومدم بیرونو درو بستم...

عشق ممنوعه🖤🖇 #پارت26 بعد اینکه حرفاشو زد از تخت بلند شد و رفت و درو بست... حالامن چیکارکنم...چطور میتونم با نیما تنها زندگی کنم درسته خدمتکار ها اینجا میموندن ولی یه هر روز اینجا نبود گاهی فقط دوروز میموندن و گاهی پنج روز حالا روزایی که اونا نیستن من چیکارکنم.... زنگ میزنم یگانه میاد‌....آره فکر خوبیه ولی خب اونم هرروز نمیتونه بمونه که ولی روزهایی هم که میمونه غنیمته... گوشیمو از رو پاتختی برداشتم تو مخاطبام اسم یگانه رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم تو سومین بوق برداشت: +به به....بالاخره خانم خانما غرورشو گذاشتو کنارو بهمون زنگ زدن _اولن سلامتو قورت نده‌....دوما چه غروری آخه فقط سرم شلوغ بود الانم اول صبحی مامان اومد رید تو اعصابم +دختر مگه تو با کلمه اعصاب آشنایی داری آخه....حالا بگو ببینم چی شده؟ همه اتفاقاتو براش توضیح دادم حالا بماند که چقدر فحش نثار نیمای ذلیل مرده کرد: _حالا میای یه دو سه شب؟ +چرا نیام...اگه نیام که آقای بوکسر میزنه چپر چلاقت میکنه _چه بوکسری؟؟ +نگو نمیدونی نیما بوکسره؟ _نه نمیدونم +یعنی خاک بر سر مشنگت کنم باهاش تو یه خونه زندگی میکنی نمیدونی بوکسره یعنی واقعا مطمئن شدم که خنگی _خب دختر من از کجا بدونم مگه من چند بار باهاش صحبت کردم...حالا اون دو‌ سه باری ام که حرف زدیم فقط دعوا کردیم +خب با خودش حرف نزدی تو اینترنت که میتونستی ببینی _یعنی انقدر معروفه؟ +آره بابا...مربی هم هستش یه باشگاه هم واسه خودش داره _عه عه....ببین مامان صبح گفتا بخاطر باشگاهش نمیتونه باهامون بیاد +آره..ببین چقد خنگی که ازش نپرسیدی _باشه خانم باهوش....حالا اینا رو ولش لوکیشن میفرستم ساعت 8 اینجا باش +اوکیه بفرس گوشی رو قطع کردمو لوکیشن براش فرستادم گوشی رو گذاشتم کنار که تقی به در خورد....

عشق ممنوعه🖤🖇 #پارت25 تابش مستقیم نور به چشام باعث شد چشمامو باز کنم با همون تاری چشام دیدم مامان پرده هارو باز کرد: _چیکار میکنی...ببند اون بی صاحابارو +پاشو باید باهات حرف بزنم پتو رو کشیدم رو سرم و مخالفش چرخیدم _مامان تورو قرآن بس کن اول صبحی چه حرف زدنی +زیاد هم زود نیس ساعت 10 خب حالا بلند شو زود باش _اه مامان چیه....این حرف مهمتون چیه که نزاشتی من بخوابم...بگو نشست روی تخت و گفت و من با هر کلمه‌اندازه اندازه شاخ گوزن شاخ در میاوردم: +خب نیلا نیما رو که دیدی....هم کلام هم باهاش شدی...دیدی که پسره خوبیه و من مطمئنم به عنوان برادر میتونه ازت محافظت کنه....منو احمد امروز ساعت1پرواز داریم قراره بریم سفر...البته فقط منو احمد....نیما که تو شرکتش کار داره و باشگاهش هم نمیتونه ول کنه تو هم که بمون خونه....یکم برو اینجا هارو بگرد.‌‌‌چمیدونم هرکاری دلت میخواد بکن سفرمون زیاد طول نمیکشه در حد 1ماه و اینا زود برمیگردیم....نیما هم در جریانه....باشه؟ یعنی به معنای واقعی داشتم منفجر میشدم.. _من؟؟با نیما؟؟تو یه خونه؟؟ عمرا اصلا این امکان نداره من مگه میتونم این پسره رو 1دقیقه تحمل کنم...الانم میگی 1ماه؟؟؟یک ماه زوده؟؟ عجب دخترتو بسپر دست پسر غریبه تو یه کشور غریب خودت هم برو عشق و حال آره؟؟ +ببین نیلا...داری از حدت... _من از حدم نگذشتم تویی که داری زیادروی میکنی از رو تخت بلند شد روبه روم وایساد: +ببین نیلا...چه بخوای چه نخوای من امروز میرم تو هم...عین..یع..بچه..خوب میشینی خونه اونم با نیما...نیما هر چی گفت به حرفش گوش میدی تموم؟ _مامان بس کن...من نمیتونم باهاش تو یه خونه باشم چرا درکش برات سخته؟ +نیلا..شما دوتا تنها نیستید که خدمتکارا هم باهاتون هستن حرفی نزدم...چون حرفی نداشتم که بزنم....

-با بچم چیکار کردی که میترسه سمتم بیاد؟ با درد دستم را روی شکمم گذاشتم و خیره به مهرزاد، زمزمه کردم: -من... جلو آمد و دست‌هایش را روی شانه‌هایم گذاشت. -حرف بزن لارا. چه چرت و پرتی به ستاره گفتی که من و میبینه فرار میکنه؟ آب‌دهانم را قورت دادم. چطور به او می‌گفتم که برادرش قصد دست درازی به بچه‌ را داشته و حالا بچه از هر مردی می‌ترسد؟ وحشت‌ زده زمزمه کردم: -داد نزن، بیدار می‌شه‌. مرا محکم توی دیوار کوبید و فریاد کشید: -عوضی. هنوزم به زن اولم حسودیت می‌شه، آره؟ می‌خوای دخترم و بر علیه‌ من کنی که برن تا بتونی تنهایی از مال و منالم استفاده کنی، آره؟ خونی که لای پایم راه افتاده بود را نادیده گرفتم و با وحشت صدایش زدم: -مهرزاد... باورم نمی‌شد درباره‌ی منی که همه‌ی زندگیم را پای او و دخترش گذاشته بودم، اینگونه فکر کند. با بغض و اشک نگاهش کردم و نالیدم: -بخدا درد دارم مهرزاد. ول... سیلی محکمی روی صورتم کوبید و دوباره فریاد زد: -گور خودتو کندی لارا. بعد اون شب که سکس کردیم، دیدم بلدی، گفتم نگهت می دارم. ولی تو لیاقت خونه زندگی من و نداری. باید برگردی سگ‌دونی بابات. -چیکار می‌کنی مهرزاد؟ لارا همین امروز سقط کرده! اون همه خون و نمی‌بینی؟ گیج شده عقب رفت و ناباور پرسید: -حامله بودی؟ دستم را روی شکمم فشار دادم. قدمی فاصله گرفتم و با درد گفتم: -وقتی داشتم به زور ستاره رو از زیر دست و پای داداشِ مستت بیرون می‌کشیدم، خوردم به میز. چون جفت ضعیف بود، بچه‌ افتاد! با خونی که از شلوارم چکه می‌کرد به سمت در رفتم و زیرلب گفتم: -ستاره هم برای همین ازت می‌ترسه، بابای نمونه! یکی رو سپردی به داداشت که بهش دست‌درازی کنه، یکی هم که نیومده، کشته شد! -صبر کن لارا‌... در را باز کردم که مچم اسیر دستش شد و... https://t.me/+E2FGHpfZeqRkYWY0 https://t.me/+E2FGHpfZeqRkYWY0

#مرد_خوار #مردخوار مرد خوار https://t.me/+Q9pLXd05atgwMjhk

عشق ممنوعه🖤🖇 #پارت24 با صدا زدنای کسی چشامو باز کردم سرمو برگردوندم دیدم آریاس: +هوففف.دختر پاشو دیگه داشتم کم کم مطمئن میشدم مردی....البته خدایی نکرده هاا خب اینارو ولش رسیدیم پیاده شد _اممم...باشه...چیزه راجب چزوندن نیما هم مرسی کمکم کردی +چه کمکی دختر من گور خودمو با همین دستای افلیجم کندم _حالا برا من که کمک محسوب میشد واقعا هم خوشحال شدم....به هر حال خدافظ +خدافظ درو باز کردمو پیاده شدم اونم یه بوق زدو رفت رفتم سمت در نگهبانا تا منو دیدن درو باز کردن رفتم داخل چراغا خاموش بود انگاری خدمتکارا خوابیده بودن منم از پله ها رفتم بالا در اتاقو لاز کردم از تو آینه به خودم نگاه کردم زیادم بدک نبودم پس چرا نیما بهم گفت اندام خوبی ندارم؟؟ من اصلا چرا دارم به اون مردک احمق فکر میکنم زیپ لباسمو به هزار زحمت باز کردم اون پیراهن خوشگلو در آوردم کشو رو باز کردم از توش یه شلوار گشاد با ست تیشرتش درآوردم و پوشیدم آرایشمم پاک کردم موهامو هم باز کردم باید فردا با مامان صحبت میکردم که اگه بتونه اینجا دانشگاه ثبت نام کنه چون اگه زندگیم اینجور پیش بره خیلی کسل کننده میشه یه لحظه با خودم گفتم ولی نیما جذابه اونم خیلی جذابه به خودمم که نمیتونستم دروغ بگم درسته پیشش طوری نشون میدم که انگار ازش متنفرم اما اینجور نیست یعنی فکر کنم اونجور نیست با فکر به این چیزا چشمام گرم شدو خوابم برد....

📚 #چاپ_کتاب #انتشارات_نسل_روشن با مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برگزار می‌کند: 🎊🎉 فرصت استثنایی فراخوان چاپ آثار
📚 #چاپ_کتاب #انتشارات_نسل_روشن با مجوز رسمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برگزار می‌کند: 🎊🎉 فرصت استثنایی فراخوان چاپ آثار شما 👍مشاوره رایگان با کارشناسان✔️🔻 🔹09122649163 02166953926 @pubnasleroshan