en
Feedback
𝗔𝗡𝗟𝗔𝗜𝗡𝗞𝗔𝗗𝗘𝗛 l آنلاینکده

𝗔𝗡𝗟𝗔𝗜𝗡𝗞𝗔𝗗𝗘𝗛 l آنلاینکده

Open in Telegram

#گپ_درخواست_رمانمون @romanzarzarii #چنل_رمانمون @lromanzarzaril #گپ_معرفی_رمانمون @romanzarzari67

Show more
1 994
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+530 days
Posts Archive
https://t.me/+WIJFQDqi5QwzMDI8 جلد دوم رمان #فرو_افتاده #زمرد_سرد جلد دوم راجبه شخصیته ویسپر هست .

این کانال به فروش میره با قیمت توافقی کسی خواست فقط قیمت مد نظرشو بگه https://t.me/lromananlainl آیدی: @llmozamll

-چون با متجاوزت ازدواج کردی گریه میکنی؟ نیشخند زد و مجبورم کرد جلوی پاهاش رو زمین بشینم شلوارکشو پایین کشید و دستشو پشت سرم گذاشت -خونوادت جای اینکه از متجاوزت شکایتت کنن،اومدن التماسش کردن که بگیرتت❗️ سرمو به پاهاش نزدیک کرد و بلند تر گفت -حالا باید واسم بخوری که خیس بشه و بکنمت چون دیگه زنمی و نیاز نیست به زور بهت نزدیک شم❌🔞 بی توجه به مقاومتم، دهنمو با انگشتاش باز کرد و... https://t.me/+3vjGEFUkwBliNzRk خونواده‌ی پناه وقتی میفهمن بهش تعرض شده و حرفش تو محل میپیچه، به شایان که به پناه دست‌درازی کرده التماس میکنن تا با پناه ازدواج کنه و...😱🥲❗️

ـ لباس عروستو میکنم کفن واسه‌ات هرزه! پدرم به سمتم آمد و دایی بود که جلویش را گرفت. ـ مرد مومن ولش کن، حتما حرفی داره، توجیهی داره، دلیلی داره. با آرنج به صورت داییم کوبید و باز هم به سمتم قدم برداشت، موهایم را گرفت و مرا با لباس عروس کشان کشان به سمت سالن برد. ـ گه خورده، چه توضیحی؟ چه دلیلی؟ این عکسای لختیت چیههه رو تخت ویدااا! لعنت به تو که آبرو و حیا واست شوخیه حرومزاده. مرا وسط سالن پرت کرد و من با اشک و گریه به داماد خیره شدم، مسعود! مردی که از بچگی عاشقش بودم... عاشقم بود! درست قبل از عقدمان پستچی عکس های لخت مرا به دست او رساند... مسعود هم صاف عکس ها را به پدرم نشان داد، بدون توضیح، بدون رحم... لگد محکمی به پهلویم زد و غرید. ـ پدرتو در میارم، سنگ رو یخم کردی! تک تک مهمونا عکس لختتو رو تخت دیدن. ـ من هیچ کاری نکردم! بخدا قسم، به روح مامان قسم من کاری نکردم. به سمتم خیر برداشت و با پشت دست به دهانم کوبید. ـ اسم مادرتو نیار بی شرف حرومزاده! مامانت مُرد تا توی بی عفت به دنیا بیای هرزه! خوب اسم مادرتو پاک نگه داشتی! با هق هق به مسعود گفتم: ـ مگه نگفتی همیشه پشتتم؟ هواتو دارم؟ حمایتت میکنم؟ پس چرا الان هیچی نمیکنی؟ جیغ کشیدم. ـ چرا الان خونسرد نشستی داری کتک خوردن زنتو نگاه میکنی؟ از جا بلند شد، انگار در چشم هایش نفرت می دیدم و بس! ـ زن من نمیتونه هرزه باشه! من به گور بابام خندیدم که تو زنم باشی. بغضم را فرو خوردم و جیغ کشیدم. ـ من کاری نکردم! یه نفر! فقط یه نفر تو این خونه نیست که باورم کنه؟ من کاری نکردم... تهمته! دشمنای عوضیتون میخوان از ناموستون ضربه بزنن! پدرم جلو آمد، نه دایی و نه عمو هیچکدام جلویش را نگرفتند... کمربندش را بالا برد و اولین ضربه اش لباس عروس سفیدم را خونین کرد. ـ خفه خون بگیر پدر سگگگ! بازم زر میزنی! بازم گه میخوری... با چه رویی حرف میزنی بی پدر! میدمت به یکی از این بازاریای زن مرده عقدت کنن تا آبرومو بشوره! ضربه هایش به تنم می نشست و صدای فریادم بالا می رفت. مسعود مرد نبود! که اگر بود الان طاقت کتک خوردن مرا نداشت! عاشق نبود! که اگر بود نمی توانست این عکس ها را باور کند. جیغ کشیدم. ـ میگم من نبودم! چرا نمیفهمین؟ دلتون میخواد کتکم بزنین؟ باشه بزنید! ولی من نکردم! خیانت نکردم! بی آبرویی نکردم. بلند تر جیغ کشیدم. ـ یکی تو این خونه نیست منو باورم کنه؟؟؟ صدای آشنایی از پشت سرم آمد، صدای بم و خش داری... صدایی که از سال ها پیش میشناختم و فراموش کرده بودم. ـ من باور میکنم! جمله‌اش باعث شد برای لحظه ایی همه مکث کنند، پشت سرم ایستاد و من چرخیدم تا قامتش را ببینم. عارف... پسری که از کودکی هایش عاشقم بود! کمربند بابا بالا رفت تا ضربه ی دیگری به تنم بزند اما دست عارف جلویش را گرفت، ساعدش را سپر من کرد و ضربه ی کمربند به دستش خورد، خم به ابرویش نیورد! ـ نزن لامروت! دخترته... میگه اون نبوده، نکرده! یادگار زنته... به جون خودت زخم میزنی؟ پدرم همیشه در برابر او آرام بود... عارف یادگار بهترین دوستش بود! کمربندش را روی زمین انداخت و اشک به چشم هایش دوید. ـ این دختر بی آبرو کرده منو پسرم... معلوم نیست تو تهران چه گهی خورده، با کی گشته! عارف بازویش را گرفت. ـ عمو جان میگه نبوده! شاید عکس ها فتوشاپ باشه! شاید دشمن داره... این دختر از گل پاک تره. صدای مسعود بلند شد. ـ گه خوری نامزد من به تو نیومده! عارف به سر تا پای او با تحقیر نگاه کرد. ـ اینجا مرد ندیدم که پشت ناموسش بایسته! این دختر به یه مرد نیاز داشت که پشتش باشه. پدرم دوباره کمربند را برداشت، به سمتم خیز آورد. ـ من میکشمت! همین امشب خاکت میکنم تا این طبل رسوایی زندگیم رو خراب نکرده! عارف بازویش را گرفت و بلند غرید. ـ عقدش میکنم! پدرم سر جایش ایستاد، مسعود از خودش وا رفت و من... به این فکر کردم که چقدر انتخابم اشتباه بوده است! ای کاش عارف را مثل برادرم نمی دیدم... ـ عقدش میکنم عمو جان! طبل رسوایی؟ ثابت میکنم این بچه دختره! رسم دستمال خونی رو به جا میاریم. بازویم را گرفت و از جا بلندم کرد، پیشانی ام را بوسید و زمزمه کرد. ـ عروس خانوم... میدونی از بچگی عاشقت بودم! هیچوقت چشمت منو ندید... ولی امشب، عروسم میشی؟ چشم هایم را که به نشانه ی رضایت باز و بسته کردم، رو به عاقد کرد و گفت: ـ حاجی صیغه ی دائمو بخون! مسعود فریاد کشید. ـ تو گه میخوری مرتیکه! هیچکس حق نداره با این هرزه ازدواج کنه! باید تا گور تنها بمونه. عارف دوام نیاورد و مشت محکمی به صورت مسعود کوبید. ـ خفه ی حرومزاده ی بی غیرت! راجع به این دختر درست حرف بزن! بی عرضه ی دیوث هنوز نمیشناسی این بچه رو که چقد پاکه؟ مسعود جرعت نکرد قدم دیگری بردارد، عارف رو به رویم ایستاد، کتش را درست کرد و دوباره گفت: ـ حاجی بخون عقد رو! https://t.me/+4p08qgQLVt5hMzFk

چنل رسمی رمان جذاب #خان #خان_دایی 👇👇برای خوندن رمان بزن روی لینک زیر 😍 https://t.me/+kbkoosZWhEw2YmU0

آسمان گمشده #آسمان_گمشده https://t.me/+a95Znrj3SmxlNTA0

رمان: #خمار_مستی ♡ فایل کامل رمان چاپی و فروشی است ♡ نویسنده: #فاطمه_بامداد ژانر: #عاشقانه خلاصه: سالار زرگر مردی عاشق که چندروز بعد از به دنیا اومدن پسرش همسرش ترکش میکنه وحالا این جدایی اون رو به یه مرد افسرده خشمگین و بی احساس تبدیل کرده رزا دختری که تو گذشته سختی های زیادی رو تحمل کرده برای تامین مخارج تحصیلش برای نگهداری از فرزند سالار زرگر پا میذاره تو عمارتی که نمیدونه چه روزهایی در انتظارشه دختری که به شدت خود ساخته س و حرف زور تو کتش نمیره وحالا مقابل سالار زرگر قرارگرفته مردی که بدجور زورگوئه و بد اخلاق و اما رزایی که کم کم دل این مرد خشن و زورگو رو میبره کانال ما را به دوستانتان معرفی کنید👇🏻🎀 https://t.me/novell_rose

⚜عنوان رمان: شیطان و پروانه آبی ⚜ #شیطان_و_پروانه_آبی ⚜جلد اول مجموعه: قلب شیاطین ⚜نویسنده:مهین مقدسی فر ⚜ژانر: #مافیایی #عاشقانه #اروتیک #اجتماعی #دارک ⚜بدون‌حذفیات‌وسانسور ⚜قیمت: 80000تومان ⚜جلدها مستقل ⚜خلاصه رمان: هرگز عاشق نشدم. هرگز احساس نکردم. هرگز شاد نبوده و لبخند نزدم. پسر بچه بودم وقتی همه ی اینها بخاطر مادرم از من گرفته شد. هیچ احساسات جنسی و عاطفی نداشتم...بجز خشمی که هرگز تمام نمیشد. تا یک شب. وقتی با دختر کوچکی تصادف کردم. قصد داشتم رهایش کنم...ولی او را لمس کردم...و لمس کوچک معصومانه برای نجات جانش چنان احساساتی را در من برانگیخت که تقریبا مرا به جنون رساند. فکر میکردم مشکل جسمی ام به نحوی درمان شده. اشتباه میکردم. بدن،ذهن،احساسات و حتی روحم فقط به آن زن پاسخ داده و گره خورده بود. من صاحب همه چیز بودم. هر چیزی که میخواستم. من پادشاه بودم. قاتل بودم من خدا بودم. میتوانستم هر چیزی که میخواهم را بدست بیاورم. ولی برای به دست آوردن پروانه ی کوچک آبی ام مشکلی وجود داشت... قبل از من شخصی او را گرفته بود. شخصی تصاحبش کرده و به اسم مرد دیگری بود. و آن دختر پاک تر و معصوم تر از آن بود که با من به گناه بیفتد. ولی من شیطان هستم... او را در مشتم میگرفتم...حتی اگر مجبور شوم بال هایش را جدا کنم. ⚜️ برای خرید به ایدی زیر پیام بدید: ➖@NightAngel55 . @NovelBooki

دوستان پیاده روی ساعت ۲۰ یادتون نره✌🏻 #مرگ_بر_خامنه_ای #جاوید_شاه

بوسه‌اي روي گردنش زدم و از توي آينه نگاهش كردم. - گليِ من از كي تا حالا انقدر زبون دراز شده كه واسه اومدن تو اتاقم نه مياره؟!❌🔞 با بغض بهم نگاه كرد و گفت: - سالار درد دارم… هنوز جاي كبودياي پريشبم خوب نشده…🔥 خمار گردنش و بوسيدم و دستم و به سمت پايين سر دادم. - يه امشبم دختر خوبي باش، فردا شب جبرانش مي‌كنم گليِ سالار💧🤤 فرصت مخالفت بهش ندادم و با بالا زدن دامنش… https://t.me/+okpXVD8_JBI0M2Jk

زاده انتقام #زاده_انتقام https://t.me/+mt60BLSlwYFiMWEx

وقتی خدا چشمانش را بوسید #وقتی_خدا_چشمانش_را_بوسید https://t.me/+7UQuPGOtxE84MjI0