en
Feedback
Alora

Alora

Open in Telegram

به موقع بمیر.

Show more
817
Subscribers
+424 hours
+87 days
-430 days
Posts Archive
درباره این جاهای زندگی کسی بهم نگفته بودم قراره پاره شم. پارم.

Repost from шрам
photo content

Thank me later.

این یه نشونه ست که اون دوستت که دنیاش فوق‌العاده ست و عاشق توجهه و همیشه برات تعریف می‌کنه که آدما بهش چیا میگن و چقد دوستش دارن و به نظرش تو فرشته‌ای و میگه دوستت داره و مواظب قلبته، ولی همیشه پست و استوریاتو سین می‌زنه، می‌بینه و می‌دونه چی کار می‌کنی، هیچوقت لایک و ریپلای نمی‌کنه و به موفقیت‌هات کمتر از ظرف غذای سگش اهمیت میده رو بلاک کنی. 🥺

کر بی کر.

و شاید غم‌انگیزترین تصویرش همون لحظه‌ای باشه که وقتی کسی رو از دست میدن، همه تو سکوت چوبدستی‌هاشون رو بالا می‌برن، نه برای جنگ، بلکه برای احترام، برای سوگواری و برای اینکه بگن: «فراموشتون نمی‌کنیم.»

حس می‌کنم ایران این روزها شبیه تیتراژهای اول فیلم‌های هری پاتر شده است. اول داستان، هنوز نور هست. آدم‌ها می‌خندن، کافه‌ها بازن، بچه‌ها مدرسه میرن و بوی زندگی میاد. اما از همون صفحات اول، چیزی توی هوا تغییر می‌کنه. یه حس مبهم، مثل ابری که آروم‌آروم روی آسمون میخزه. هنوز اتفاق اصلی نیفتاده، اما همه می‌دونن که دنیا دیگه مثل قبل نخواهد بود. هر فصل، کمی تاریک‌تر از فصل قبله. امید هنوز زنده‌ست، اما ترس هم کنارش راه میره. خبرها سنگین‌تر میشن، سکوت‌ها طولانی‌تر، و آدم‌ها بیشتر از گذشته قدر کنار هم بودن رو می‌دونن. چون هیچ‌کس مطمئن نیست فردا چه خواهد شد. توی «یادگاران مرگ»، تاریکی یهو نمیاد، ذره‌ذره همه‌جا رو می‌گیره. درست مثل غروب، اول فقط نور کم میشه، بعد سایه‌ها بلندتر میشن، و یهو می‌بینی شب از راه رسیده. اما همون‌طور که دنیای هری پاتر نشان داد، حتی توی تاریک‌ترین فصل‌ها هم همیشه کسایی هستن که چراغی روشن نگه می‌دارن. چون داستان‌های بزرگ، هرچقدر هم تلخ باشن، با امید معنا پیدا می‌کنن. امیدی که اجازه نمیده تاریکی، آخرین صفحه‌ی کتاب باشه.🔮🔮🖤🖤

هرچی فکر می‌کنم اول و آخر همه چیز ریشه‌هاست.

بخوام دقیق‌تر صحبت کنم باید بگم فکر می‌کنم که too much بودن در هر زمینه‌ای، احتمالآ فقط یک حالت از برون‌ریزی احساس و عواطف درونیه که ریشه و دلایل خودشو داره، اما ممکنه صرفآ به هر شکل در زندگی واقعی و خارج از ذهن ما، بروز کنه. یه موردش مثلا همین زیاد حرف زدن. حالا اینجا دوتا شاخه اگر باز کنیم؛ برای وقتی که طرف زیاد حرف می‌زنه: شاخه اول میشه وقتی که تو به خودت اجازه میدی زیاد حرف بزنی، تو این پروسه خرابی‌های زیادی هم به بار میاری با حرف بیخود زدن؛ گمراه کردن، آسیب، بی‌آبرویی، سوءتفاهم، از دست دادن تمرکز؛ ولی اون انرژی که با حرف زدن اومد بیرون و اگر تخلیه نمی‌شد منفجرت می‌کرد، دیگه تخلیه میشه و تو هم به مرور رو به راه میشی مسیرتو پیدا می‌کنی و یه درمان اتفاق می‌افته و خساراتت هم سنگینی خودشونو از دست میدن. شاخه ی دوم هم اینه که نه تنها خرابی به بار میاری، که دیگه اعتیاد هم پیدا می‌کنی به اون حالت زیاد حرف زدن، و اصلا درمانی در تو صورت نمی‌گیره چون آدم با آدم فرق داره و بعد تو می‌مونی و یک اعتیاد سنگین و خرابی‌های به بار اومده و 0 فایده از این روند پوچی که طی شد.

من به شدت با این "you talk too much? Start a podcast" زاویه دارم. خب چرا نمیگی برو پی‌وی دوست صمیمیت بی‌نهایت وویس بده یا تو سیود مسیج خودت برا خودت وویس بگیر یا بین خفه شدن و دیلی زدن ده بیست سی چهل کن وا.

sticker.webp0.18 KB

با مارس کانجاکت پلوتو و دو تا کارمیک لاین شکنجه‌گر و مشکلات خشونت ارثی از سمت پدر انتظار دارن من آروم باشم.

"People are not simple. They cannot be reduced to what others expect of them." • Dragon age - Morrigan

She has a habit of standing outside the crowd, watching people instead of joining them, and she values competence far more than charm.

*/ [ 17 ] 8 9

ولی اون کودنی که اولین بار گفت مامانت بده پس سگ توش، از امروز یکی از این مامانای پیشنهادی رو به عنوان مامان خودت وردار و دیگه به مامانت فکر نکن چون اون ارزشاش باهات یکی نیست، یا لعنت به پدرت به جاش با مردای دیگه ای ارتباط بگیر که از دنیا چیزی حالیش بشه چون این آدم با این افکار بی‌شرفه، بذارید به نرمالایز کردنش ادامه بده. خانواده اگر دست کم یه استخون جلوی این آدما مینداخت در چند سال عمری که داشتن شاید یک قطره عشق درونشون به وجود میومد. ولی این اتفاق نیوفتاد. خانواده کوچیک‌ترین حریف تمرینی ایه که تو می‌تونی داشته باشی، بعدش میشه دوست، بعدش میشه پارتنر، و وقتی سر اولی به لعن و نفرین و طرد کردن بیوفتی واقعا کارت زاره. بهتره یه کاری بکنی که بتونی حس کنی این پکیج ارزشش رو داره. این خانواده به فلان دلیل و بهانه، لازم نیست منهدم بشه و قابل پذیرشه. اگر نمی‌تونی وجود داشتن چیزی که 180 درجه باهات فرق داره رو admit کنی برگرد به قنداقه‌ت. یا شاید هم شش متر زیر زمین.

میگن وقتی یک نفر پدر یا مادر خوبی نداره، میاد و برای خودش تو زندگیش خواسته یا ناخواسته، یعنی حالا آگاهانه یا غریزی، یک جانشینی انتخاب می‌کنه برای اون فرد. و چیزی که از اون نقش در اون آدم نیاز داره رو ازش می‌گیره. و این آدم مثلا میشه mother figure به جای مادری که مادر خوبی نبوده یا father figure به جای پدری که نتونسته پدر خوب یا مورد نیاز تو باشه، به عنوان یک انسانی که قطعاً و طبعاً به یک مادر و پدر نیاز داره در زندگیش. بعضاً خود شخص اون قدر خوب یاد می‌گیره برای افراد دیگه / بچه‌ها / نیازمندا / گربه ها، بیاد mothering یا fathering کنه، که زخم‌ها و عقده‌های خودش رو هم در این زمینه مثل آب خوردن حل می‌کنه. این اتفاق، در هر دو حالت، داره به خاطر غیبت یا حضور ناسالم یکی از والدین رخ میده به عنوان یک ضرورت، و به نظرم خیلی منصفانه ست. ما نمی‌تونیم انتظار داشته باشیم یک family bond جوری که ما خودمون نیاز داریم کار کنه. اونا در بهترین حالت چیزی که فکر می‌کنن ما بهش نیاز داریم رو پیشکش می‌کنن، و در بدترین و زخمی‌ترین حالت، هرگز اهمیت نمیدن که ما به چه چیزی نیاز داریم. این وسط تو سنین بالاتر اختلافات فکری هم اضافه میشن که تمام اون کم و کاستی‌ها رو تشدید می‌کنه. و اگه هیچ عشقی در میون نباشه اون وقته که احساس می‌کنی کل این پکیج اصلا ارزشش رو نداره. ولی خب ما فقط باید بپذیریم که به هزار دلیل با این عده آدم متفاوت گوشت و خون یکسانی داریم و همین دلیل کافیه که نخوایم باهاش سر ناسازگاری داشته باشیم با وجود و عدمِ این آدم‌ها در زندگیمون. اونا صرفا تو نقطه ی مشترکی با ما spawn شدن چون حضورشون کنار ما دست کم یک درس خیلی مهمیو تو خودش جا می‌داده که بدون وجودشون ممکن نبود اونو یاد بگیری. و نیاز نیست چیزی بین شما پرفکت باشه، فقط نقش‌ها و نیاز‌ها باید متعادل بشن و مانع رشدت نشن. پس بعد از پذیرش این آدما، این روش هم منصفانه ست.

حالا چند ماه پیش یه چیزی مد شده بود، نمی‌دونم کدوم کودنی این رو شنید و گفت به به عجب ایده ی خوبیه بیاید نرمالایزش کنیم؛ اما دقیقا در خلاف جهت اینی بود که الان گفتم. 🥰