en
Feedback
آفرودیته

آفرودیته

Open in Telegram

روایت یک زندگی معمولی، روزگار یک وکیل دادگستری👩🏻‍⚖ ☕✍💅🎒👩🏻‍🍳 https://t.me/BiChatBot?start=sc-177741-kim1hmj

Show more
The country is not specifiedThe category is not specified
3 477
Subscribers
-324 hours
-167 days
-6730 days
Posts Archive
روزِ نو🌱
روزِ نو🌱

و بعد، تو لحظه‌ای که فکرشم نمی‌کنم اونایی که برام چندان هم ویژه نیستن، به دادم میرسن!

همیشه رو آدمای اشتباه، حساب‌های بزرگ باز میکنم!

تا ۸ صبح پنج‌شنبه جلسه ندارم، دفتر هم که قرار نیست برم. این چند روز مال خودمه و دلم می‌خواد حیف و میلش نکنم الکی. یعنی میشه!

موکل جلسه امروزم بی‌نهایت قشنگ بود البته که به قول مامان بزرگ "کاش آدم بختش قشنگ باشه". اصلا قشنگیش شبیه یک نقاشی قدیمی و اصیل بود، تو جلسه وقتی زد زیر گریه قلبم گرفت دوست نداشتم گریه‌ش رو ببینم ولی اون لحظه چیکار میتونی بکنی جز مسلط بودن به خودت و اوضاع برای ادامه دادن جلسه بلکه با گرفتن یه رای خوب بخشی از غم دلش کاسته بشه.

البته نیم‌ساعت بیشتر هم خودم موندم که بتونم توضیحات تکمیلی بدم، چون زوج مدام جلسه رو متشنج میکرد، پای دعاوی دیگه رو میکشید وسط، وکیلش هم متاسفانه با تمام احترام به همکارم، از خودش بدتر.

جلسه دادگاه (طلاق به درخواست زوجه به جهت عسر و حرج شدید زندگی مشترک) ساعت ۱۰ بود که همین الان تموم شد. وقتی قاضی میدونه دستت برای اثبات بعضی مسائل چقدررر بسته است و مدارا میکنه و تقلا میکنه که به سایر ادله به علم برسه که حق رو ضایع نکنه، قلب آدم گرم میشه که هنوزم عدالت از خلاء قانون قدرتمندتره. #وکالت

چند صفحه‌ای از کتاب "بادبادک‌باز" (هدیه بهارمسیحای قشنگم) رو خوند برای هردومون و دیگه رفت شهر مادری. دوباره من موندم و این خونه و هفته پیش رو و این شربت بهارنارنجِ پر از یخ.

Repost from N/a
خانم آفرو و زیبایی های ساده

از این زن‌ها میخوام منم:)

Repost from Lumos
این زن هر وقت حس میکنه یه ذره عنقم برام یه فنجون قهوه میاره. :)))
این زن هر وقت حس میکنه یه ذره عنقم برام یه فنجون قهوه میاره. :)))

جدیدا رو لفت‌دهنده‌ها حساس شدم نه از این جهت که چند نفر رفتن و اینا، نه اینش نه. اینجوری که چک میکنم ببینم اوناییکه دوسشون دارم نرفته باشن!

جمعه است و عطرِ قرمه‌سبزی‌✨

☕️🌱
☕️🌱

photo content

photo content

وضعیت؟ چشمی که نگاه میکنم انگار فقط چند متر دیگه مونده برسم به ساحل ولی تو واقعیت انگار پونصد ساله دارم پارو میزنم و نمی‌رسم، همچین چیزیه.

عصر غمگینی رو دارم سپری میکنم.

از اون روزاست که مثلا خونه‌ام ولی هر ده دقیقه یکی از دفتر تماس میگیره یه کاری داره.

حسی که گاه و بیگاه دارم چیه؟ اینکه وسط یه چهارراه شلوغ ایستادم، یکی از چراغ‌ها خرابه. منم اون وسط گیر پاره‌های نظم و بی‌نظمی و سردرگمی‌ام!