en
Feedback
آسیمگی

آسیمگی

Open in Telegram

| یادبودهای عصر بحران | نقد و‌ نظر: asimegi.ir@gmail.com

Show more
498
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
یک تاریخ علیه کودکی کم‌تر هم‌وطنی را دیده‌ام که کودکی کرده باشه، زندگی در تاریخ معاصر ما بی‌رحمانه علیه کودکی سامان پیدا کرده. اما چرا؟ شاید بیش و پیش از هرچیز به‌این علت که کودکی هم‌بسته‌ی امنیت، رفاه، بداهت، خلاقیت و شورمندانه زیستن است. تاریخ ما علیه زندگیِ خلاقانه است، چون علیه آزادی است. در فقدان آزادی کودکی تباه می‌شود، چون امکان تجربه‌ی حقیقی و اصیل از دست می‌رود. زندگی در سایه‌ی انقیاد و بند، خانواده و جامعه را مسموم می‌کند و چرخِ خودچرخِ کشف و آفرینش خویشتن را از کار می‌اندازد. تاریخْ ما را ترس‌خورده، غمگین، ریاکار و ملول بار آورده است. این انقیادِ درونی‌شده منطق فرهنگیِ بندگی، بردگی و ریاکاری را می‌سازد و بازتولید می‌کند، اما در تاریخ ما این منطق هرگز به تمامی سیطره پیدا نکرده است. این نبردی تاریخی است که از اسطوره‌ی ضحاک تا ظلم‌ستیزی حافظ و همین واقعیت اکنون ما تداوم یافته است. آن کودکی که می‌میرد، یا دقیقتر: کشته می‌شود، به‌نحو معصومانه‌ای به‌درون این نزاع تاریخی پرتاب شده و در هوایی نفس می‌کشد که پیشاپیش علیه او و زندگی اوست. این کودک نه یک قهرمان یا مبارز که انسانی است که می‌خواهد زندگی کند، زیستی آفرینشگر، شورمند، آزاد. و این‌ها همه تنش‌زاست. با این همه، این کودک با منطق نفرت و خشم زندگی نمی‌کند، بلکه تنها موقعیت وجودی‌اش در مقام انسانی که هنوز مسخ و ازخودبیگانه نشده او را متفاوت بازمی‌نماید. این بازنمایی علیه وضع موجود است، علیه انقیاد و بند، علیه استبداد. از این منظر، اکنونِ ما ماهیتا علیه کودکی است. و از این روست که تلاش تمامی دستگاه فرهنگیِ مربوط به کودک در یک *پیام* مرکزی خلاصه شده: بزرگ شو! اگر بچه‌هایی می‌بینید که زیر وزن تربیتِ گل‌درشتِ ایدئولوژیک به مصنوعی‌ترین شیوه‌ی ممکن ادای بزرگسالی را درمی‌آورند—یا مجبور می‌شوند که نمایش دهند—در نتیجه‌ی همین نگاه است. استبداد نیروی وفادار و فرمان‌پذیر و همرنگ می‌خواهد، نیرویی که با منطق رها و شوخ و فردگرای کودکی مغایر است. کمی جلوتر برویم: اگر کسی در بزرگسالی علیه *جدیت* رسمی‌شده‌ی عمومی کودک‌بودگی پیشه کند چه روی می‌دهد؟ بازنمایی این وضع یک نتیجه‌ی روشن دارد: تمرد و نافرمانی. اینجاست که برای استبداد، کودکی پدیده‌ای است که باید سرکوب شود، و البته جوانی وضعی که باید مهار شود. کنترل کودکی اما دشوار است و پرهزینه، خصوصا که آزادیِ کودکانه علیه خوی باربریِ ارزش‌ها عمل می‌کند. این را نیچه در قطعه‌ی سه دگردیسی جان روشن کرده است. دستگاه استبداد انسان را در این موقعیت می‌پسندد: بارکشِ منفعلِ ارزش‌های رسمی. درونی‌ شدن این خوی باربری موقعیتی را می‌سازد که کانت آن را *صغارت خودخواسته* می‌نامید، زیستنی خودخواسته بدون پرسش و مطیعانه. این صغارت با جانِ کودکی در تضاد است، با زیست آزاد و همبسته با کشف و پرسش. این صغارت با سرکوبِ آزادی، پرسشگری و آفرینشگری در بزرگسالی‌ست که محقق می‌شود. از این روست که در موقعیت کنونی ما بزرگ شدن بدون پذیرش این منطق عمومی بس‌خطرناک است، و‌ در نگاه محافظه‌کارِ واپس‌گرا خلاف عاقبت‌بخیری. *آهسته برو و بیا تا پیر شوی* حامل همین پیام است که: بی‌خطر باش. بی‌خطر بودن اما ذاتا علیه زیست معنادار و آزادانه عمل می‌کند، علیه آفرینش خویش. و اینجاست که حکمت عملی زندگی ایرانی از کار می‌افتد و زیستن را سترون می‌کند. این جدالی دائمی است. زندگی و کودکی سر باز ایستادن ندارد و همواره خطر می‌کند، حتی اگر هر روز جانی مقدس گرفته شود. با این مقدمات شاید بشود بهتر فهمید چه دارد بر ما و بر کودکان ما می‌گذرد. ما بزرگسالانی سرشکسته‌ایم، وارثان کودکی‌های تباه‌شده، حاملان تناقض‌های تاریخی و آونگ میان ترس‌های بزرگ و امیدهای کوچک. با این همه، هنوز آتشی در کوهستان‌های جان روشن است. ۶ آبان ۱۴۰۲

Repost from Scientometrics
امروز متوجه شدم که خانم دکتر فریبا اصغری، استاد تمام دانشگاه علوم پزشکی تهران، به دنبال نوشتن و نشر سرمقاله ای در مجله اخلاق و تاریخ پزشکی در اسفند ۱۴۰۱، (لینک)، با عنوان «با حجاب یا بی حجاب مسئله این نیست»، از سردبیری این مجله برکنار شده اند. مقاله که فایل پی دی اف آن در انتهای پست قرار دارد، با مقدمه‌ای درباره مخالفت مردم با دخالت دولت در امر حجاب و تشدید این مخالفت به دنبال مرگ مهسا امینی شروع شده و به دوقطبی شدن جامعه و خطر محدودیت ارائه مراقبت سلامت بر اساس حجاب پرداخته است. در ادامه، موضوع اصلی مقاله یعنی وظیفه اخلاقی کادر درمان به ارائه خدمات پزشکی صرف نظر از نوع پوشش آنها (با حجاب یا بی حجاب) مطرح می‌شود و سعی می‌شود تا به سوالات زیر از نظر تعهد حرفه‌اي پزشکي پاسخ داده شود: ١. آيـا پزشــکـان حق انتخـاب ارائه يـا عدم ارائه خدمت به بيماران بر اســاس پايبنـدي به عقـايد مذهبي يا نوع پوشش بيمار را دارند؟ ٢. آيا پزشکان اخلاقا مجاز به امتناع از درمان هستند؟ ٣. آيا حکمرانان مجازند به پزشـکان و مراکز درماني امر کنند که گروهي را به دليل نوع پوشـش از دریافت خدمات محروم سازند؟ این اولین مقاله ای است که حداقل من در مورد اعتراضات و یا وقایع بعد از مرگ مهسا امینی از یک عضو هیئت علمی در داخل کشور می‌بینم که در یک مجله علمی منتشر شده است. مقاله مربوطه در اسفند ۱۴۰۱ منتشر شده است. (لینک) دکتر اصغری در آذر 1400 سردبیر مجله اخلاق و تاریخ پزشکی شده بودند. (لینک). مدیر مسئول مجله دکتر باقر لاریجانی می‌باشند که در حال حاضر همزمان سردبیر مجله هم هستند و دکتر فرزانه زاهدی، معاون سردبیر می‌باشند. البته عجیب است که نسخه های انگلیسی و فارسی وبسایت مجله با هم اختلاف دارند و در نسخه انگلیسی، دکتر زاهدی سردبیر هستند. متاسفانه جامعه، هنوز درگیر موضوع مورد اشاره در مقاله خانم دکتر اصغری است. امروز تصویری را در ایکس (توئیتر ) دیدم که گفته می‌شود مربوط به بیمارستان خانواده است (تاریخ آن را نمی‌دانم) و در آن نوشته شده که «این مرکز از ارائه خدمات‌ درمانی⁩ به افراد‌ بدحجاب⁩ معذور است». پیشنهاد پایانی مقاله در مورد دخالت نظام پزشکی در این مورد را اینجا قرار می‌دهم: «به این لحاظ وظیفه جمعی پزشکان و بخصوص نظام پزشــکی اســت کـه بـا هر گونـه مقرراتی کـه موجـب محرومیـت گروهی از افراد از خـدمـات ســلامـت، بـه دلیـل پوشــششــان میشـود، مخالفت کنند. پیشـنهاد میکنم نظام پزشـکی براي حفظ اعتماد عمومی به حرفه پزشــکی، حفظ نظم در ارائه خدمات و رعایت حقوق حرفه مندان سـلامت، و نیز بهبود دسـترسـی به خدمات ســلامـت براي عموم مردم، از مجـاري قـانونی از مـداخلـه و قانونگذاري نهادهاي غیر مرتبط در این حوزه جلوگیري نماید» خوشبختانه دکتر رییس‌زاده (رییس‌کل نظام پزشکی کشور) نیز در اردیبهشت ۱۴۰۲ تاکید کردند که هیچ پزشکی حق خودداری از ارایه خدمات به افراد محجبه و یا بدون حجاب را ندارد و این موضع رسمی نظام پزشکی در این مورد است. (توضیح تکمیلی این که این اتفاق مربوط به الان نیست. همان طور که نوشته‌ام مقاله هم در اسفند ۱۴۰۱ منتشر شده بوده است. من اما امروز از طریق منابع قابل اعتماد و جداگانه متوجه آن شدم و به خاطر اهمیت موضوع و همین طور خود مقاله آن را در کانال قرار دادم) @Scientometric

در جست‌وجوی قطب‌نمایی اخلاقی در جنگ غزه یادداشت نیکلاس کریستف روزنامه‌نگار، در نیویورک‌تایمز 📍اگر مسئولیتی اخلاقی در قبال کودکان اسرائیلی داریم، همین مسئولیت اخلاقی را در قبال کودکان فلسطینی نیز داریم. زندگی آن‌ها هم ارزشی یکسان دارد. اگر فقط دغدغه‌ی جان آدمی در اسرائیل را دارید یا فقط نگران جان آدمی در غزه هستید، یعنی واقعاً غم جان آدمی را ندارید. 📍وقتی صدای وزیر دفاع اسرائیل را می‌شنوم که فلسطینیان را حیوان می‌خواند، به خود می‌لرزم. حماس از اسرائیلی‌ها انسان‌زدایی می‌کند ولی ما نباید از مردم بی‌گناه غزه انسان‌زدایی کنیم. 📍در غزه هیچ راه‌حل بهینه‌ای وجود ندارد، درست مثل وضعیت افغانستان یا عراق. تقدیر ما زیستن در جهانی است که بیشتر آکنده از مشکل است تا راه‌حل و رواست که درباره‌ی قدم‌های بعدی که برمی‌داریم، احساسات متناقضی داشته باشیم. . 📍غزه اندازه‌اش نصف شهر نیویورک است و حدود ۲.۲ میلیون نفر در آن خانه دارند که تقریباً نیمی از آن‌ها کودکان‌اند. در سراسر جهان، پس از حملات تروريستی، بسیاری با اسرائیل همدلی دارند، چنان‌که باید، ولی اگر حمله‌ای زمینی منجر به جان باختن هزاران کودک در غزه در نبردهای خانه به خانه شود، این مسیر را می‌شود ادامه داد؟ @KhabGard کامل ترجمه‌ی فارسی یادداشت👇

Repost from آسیمگی
عصرها که این همسایه می‌ره کفترهاش رو می‌پرونه من می‌شینم تو بالکن و خیره می‌شم بهشون. نگاه می‌کنم به اینکه کفترها چطور یه شعاع مشخص رو پیدا می‌کنند و می‌چرخند و می‌چرخند. اوج می‌گیرند و برمی‌گردند. دور می‌شن و نزدیک، اینکه چطور همین‌قدر آزادی براشون بسه. می‌بینم که ته‌مونده‌ی نور روز می‌تابه بر بال‌ها و خاصیتی جادویی بهشون می‌ده. انگار قدر یک آن زمان متوقف می‌شه و یادآوری می‌کنه زندگی چقدر می‌تونه ساده باشه. ساده و خواستنی. دلم می‌خواد تصور کنم اینها پرنده‌های خوشحالی هستند‌. اینها موجوداتی‌اند که خدا بهشون رحم کرده. مهمه برام‌ که باور کنم در این عالم موجوداتی خوشحالند و یک وقتی هم پروردگار حتما شنیده که باخ چه خواسته‌ای داشته،‌ شنیده و رحم کرده. ▫️▫️▫️▫️ 🎼 بشنوید: Erbarme dich, mein Gott, Um meiner Zähren willen! Schaue hier, Herz und Auge Weint vor dir bitterlich. Erbarme dich, mein Gott. [Have mercy, my God, For the sake of my tears! See here, before you Heart and eyes weep bitterly. Have mercy, my God.] https://www.youtube.com/watch?v=aPAiH9XhTHc

photo content

نگریستن به مسئله‌ی فلسطین یکم: وقتی که در واکنش به کشته‌شدن کودکان و غیرنظامیان در جنگ به‌این فکر می‌کنید که *چرا* به این مردم حمله شده و دنبال مقدمه‌ای هستید برای قابل فهم بودن مرگ کودکان یعنی فرضی پیدا/پنهان دارید مبنی بر اینکه یک *چرایی* مشخص وجود دارد که می‌تواند مرگ کودکان و غیرنظامیان را *موجه* کند. حال آنکه مطلقا، تأکید می‌کنم مطلقا، هیچ علت یا دلیلی نمی‌تواند کشتن کودکان بی‌گناه در ضمن حمله‌ی نظامی را توجیه کند. دوم: تقلیل مسئله‌ی فلسطین به نزاع اسرائیل-حماس خطا و رهزن است. مسئله‌ی فلسطین بسیار بزرگ‌تر از کنش‌گری حماس و رفتارهای اوست و اگر تلاش‌های گروه‌های دیگر فلسطینی، نحوه‌ی زیست مردمان فلسطین و تاریخِ فاجعه را نخوانید و بررسی نکنید نخواهید فهمید چه اتفاقی دارد می‌افتد. همان‌طور که جنگ ایران و عراق را نخواهید فهمید اگر که همه‌ی مسئله‌ی *دفاع* را به کنشگری بخش کوچکی از نیروهای مدافع ایران با تفکری خاص ارجاع دهید. سوم: مهم‌ترین بخش بحران در مسئله‌ی فلسطین مخالفت اسرائیل با به‌رسمیت شناخته شدن *فلسطین* در مقام یک ملت-دولت است. اسرائیل نه مسئولیت این مردم را به‌عنوان شهروندان خود می‌پذیرد و نه اجازه می‌دهد کشوری مستقل تشکیل شود. نه در ذیل قانونی اساسی به فلسطینی‌ها به‌عنوان شهروند برابر اسرائیل حقوقی می‌دهد و نه اجازه می‌دهد ایشان برای خود موجودیتی رسمی و مستقل پیدا کنند تا در سایه‌ی آن، حقوقِ ایشان در مقام یک کشور *بازشناسی* شود. چهارم: هر مسئله‌ای در جهان حتما نسبتی هم با گروه حاکم بر ایران دارد یا حداقل می‌شود چنین نسبتی را به‌صورت ذهنی برقرار کرد، اما این به‌آن معنا نیست که پس باید هر موضوعی را در نسبت با جمهوری اسلامی فهمید یا بدتر اینکه منحصرا و تنها از دریچه‌ی رابطه‌ی خودتان با این نظام به آن مسئله نگاه کنید. پیش‌تر درباره‌ی لزوم تفکیک بین علت خشم و کنش بر اساس خشم سخن گفته‌ام، خلاصه‌اش این است: باید بین علتِ خشم که می‌تواند موجه یا ناموجه باشد و رفتارِ مبتنی بر خشم تفکیک قائل شد. خشم می‌تواند برحق و موجه باشد، مثل خشمِ مظلوم در برابر ظالم. اما، هر خشمِ موجهی لزوما به تصمیمی درست منجر نمی‌شود و به حل مسئله کمک نمی‌کند، و چه‌ بسا خسارتی بیشتر هم به‌بار آورد. به‌این معنا، شما می‌توانید از نظام حاکم بر ایران بسیار خشمگین باشید، اما باید توجه کنید این خشم داوری خطا و جانبدارانه و تقلیل‌‌گرایانه‌ی شما را موجه نخواهد کرد. ۲۴ مهر ۱۴۰۲ علی مسعودی alimasoudi.uni@gmail.com

«گزارش زندگی سیاسی و فرهنگی‌ میرشمس‌الدین ادیب‌سلطانی» گردآوری: علی بزرگیان [مجله‌ی اندیشه‌ی پویا، سال پنجم، شماره‌ی ۳۸، مهر و آبان ۱۳۹۵]

دوستان سلام. بعد از این، نوشته‌ها و مطالبم با موضوع ادبیات و سینما را در کانال کوه جادو منتشر خواهم کرد. همراهی‌تان مایه‌ی خوشحالی‌ام است. نشانی کانال: https://t.me/koohejadoo

علت* رو دوست داره، علت رو می‌سازه، علت رو ترویج می‌کنه، علت رو تشویق می‌کنه، علت رو تقویت می‌کنه، علت رو ستایش می‌کنه، علت رو تبلیغ می‌کنه. اما اما اما با معلول مخالفه، بارها گفته، تأکید کرده حتی. ‎#عقل_سفارشی

ابراهیم گلستان در ذهن و ضمیر مخاطبان به زندگیِ پرثمرش ادامه خواهد داد،‌ که آنچه گفت و نوشت و تصویر کرد شنیدنی و خواندنی و دید
ابراهیم گلستان در ذهن و ضمیر مخاطبان به زندگیِ پرثمرش ادامه خواهد داد،‌ که آنچه گفت و نوشت و تصویر کرد شنیدنی و خواندنی و دیدنی بود. سفر بخیر آقای گلستان. @asimegi

از نشانه‌های متن مسئولانه نوشتن در حوزه‌ی اندیشه یکی هم این است که جوری بنویسیم که راه‌هایی برای سنجش و نقد ادعاها وجود داشته باشد. متنِ ضدضربه و غیرقابل‌سنجش نوشتن هنر بزرگی نیست، و چه‌بسا که اغلب جای آنکه محرکِ تفکر باشد مانع آن خواهد بود. @asimegi

Repost from آسیمگی
🔹 دل‌سوزی (بخش دوم) گفت تو هم گیر آوردی ما رو، نمی‌بینی این همه درد رو؟ منکری این شب مصائب رو؟ گفتم نه که منکر نیستم، ابدا. اما شناختن یه چیزه و مقیمِ سوگ شدن چیز دیگه، فهمیدن یه چیزه و هاج‌و‌واج خیره موندن به منظره‌ی بدبختی یه چیز دیگه، غم خوردن یه چیزه و یافتنِ علتِ غم چیز دیگه، اینا یکی نیست. چون یکی نیست وضع اینه، چون یکی نیست درد روی درد اضافه می‌شه، چون فهمیدن یه چیزه و غصه خوردن یه چیزه. غصه خوردن شروع راهه، دردمند شدن اول مسیره، می‌تونه این درد انرژی برا حرکت بشه، انگیزه برا فهمیدن، شور برا ادامه دادن. اما مقیمِ این غم شدن، معبد ساختن از این غم، دخیل بستن به این غمْ چاره نیست. غم اگر مقدس شد، اگر پرستش شد دیگه می‌شه تله، تله اگر بشه غم، گیر می‌کنه آدم تو این دلسوزی برای خودش، تو این نفرین کردن مدام و زاریِ بی‌امون، اونوقت دیگه آدم خو می‌گیره به این غم، مأنوس می‌شه با مصیبت، همدم می‌شه با بدبختی‌‌اش. ولی مأنوس نباید شد با غم، خونه نباید کرد در سوگ، مؤمن نباید بود به خشم. مؤمن اگر شدی به غمت، پرستش اگر کردی سوگت رو چشم‌هات بسته می‌شه، دیگه درست نمی‌بینی، درست که نبینی درست انتخاب نمی‌کنی، درست که انتخاب نکنی می‌شی بازیچه‌ی روزگار، زندگی‌ات می‌شه محصول تصادف و قدرت‌های بیرون از خودت، کشونده می‌شی به این‌ور بی‌اونکه بخوای، کشونده می‌شی به اونور بی‌اونکه بخوای. چشم اگر ببندی می‌شی رهرو، مطیع، پیرو، مقلد. پیرو که بشی چشم وا می‌کنی می‌بینی هزار ساله وضع‌ات یه چیزه، دردت یه چیزه، سوگ‌ات همون، روزگارت همون. خبر تازه‌ای اگر باشه نه اون جلوترها که همین‌جا باید باشه، همین الان. اگر امروزِ آدمی عین همون دیروز باشه، فردا هم می‌شه عین همین امروز، حتی بدتر، چاره اگر نکنیم درد روی درد انباشت می‌شه و وزنِ مشکل سنگین‌تر و سنگین‌تر. خبر تازه باید ساخته بشه، ور نه که ذات زندگی افتادن و ظلم دیدنه، بازی روزگار مغلوب شدنِ مظلوم و غالب شدن ظالمه، این بازی رو اگر به‌هم نزنی پشت‌به‌پشت و نسل‌به‌نسل همین بوده و همین خواهد بود. برای به‌هم زدن بازی هم چشم باید وا کرد، خوب باید دید، درست باید دید. درست دیدن آداب داره، زحمت داره، صبر می‌خواد، فداکاری می‌خواد، اولین فداکاری هم عبورِ از دلسوزیه. کنار گذاشتنِ‌ لذتِ دلسوزی! البته که درد هست و البته که دلسوزی هم باید باشه، اما دلسوزی نباید بشه مرام و مسلک،‌ دلسوزی یه بخش از زندگیه، خوب هم هست که باشه و مثل شعله در دل آدم روشن باشه همیشه و گرما بده به حرکت و تلاش و تقلا، معنا بده به آرمان و ایدئال‌ها، اما دلسوزی راه‌حل نیست، راه‌حل دیدنه، درست دیدن. (بخش اول را اینجا بخوانید.) https://t.me/asimegi

Repost from آسیمگی
🔹 دل‌سوزی (بخش اول) می‌گفت دل آدم می‌سوزه برا خودش، به‌پشت سر که نگاه کنی چی می‌بینی؟ به الان که خیره می‌شی چی؟ جلوتر، پشت این طوفانِ یک‌بندِ بدمصب چی منتظره؟ چشم که می‌ندازی، گردن که می‌کشی، رو نوک پا که وایمیسی چی می‌بینی اون جلوترا؟ ها چه خبره؟ خبر تازه چیه؟ قشنگه منظره؟ قشنگه یا کویره باز؟ بچه‌هاش چه شکلی‌ان؟ سرخوش از قصه و لالایی و بازی‌، یا تا کمر خم‌اند هنوز تو سطل‌ها دنبال چس‌مثقال روزیِ حلال. خودش هم خنده‌اش گرفته بود از این *روزی حلال*، تلخ‌ شده بود، تلخ می‌خندید. مکث کرد و خسته‌خسته سری تکون داد و پکی به سیگار زد. دود رو که می‌داد بیرون گفت کاش کویر بود فقط، کاش درد فقط نداشتن بود، می‌دونی اصلا دردِ اصل‌ِکاری چیه؟ درد اینه که دردها بی‌شمارن، ولی کاش درد یه چیز بود فقط، بهتر نبود اینجوری؟ فقط غصه‌ی همون‌ رو داشتی، می‌نشستی گریه‌ می‌کردی برا یه چیز، حرص می‌خوردی برا یه چیز، می‌دونستی چرا داری آب می‌شی ذره‌ذره، آه می‌کشیدی برا یه چیز. حالا اما بد وضعیه، می‌باره از زمین و آسمون، می‌باره‌ دائم، درد اینه که امون نمی‌ده، امون می‌داد کاش یه دیقه، یه دیقه نگه می‌داشتند فیلم رو، یه دیقه تنفس می‌دادن. چرا پس زندگی تنفس نداره؟ چرا یه دیقه ول نمی‌کنند آدم رو؟ یه دیقه به‌حال خودش نیست هیشکی، بی‌امون می‌باره چرا؟ اینه رسمش؟ این رسمش نیست ولی. نباید باشه. گفتم حالا فایده هم داره این دلسوزیِ آدم برا خودش؟ گیریم که دلمون سوخت، نشستیم و تا ابد مرثیه خوندیم برا خودمون، خب بعدش چی؟ بعدترش چی؟ دردی دوا می‌شه؟ گرهی وا می‌شه؟ شفا می‌ده زاری مدام؟ حالا هی بگیم و هی نشئه بشیم از سنگینی غم و بدبختی و سیاهی روزگارمون، این‌طور خماری تموم می‌شه؟ خماریِ روزگار بهتر دوا می‌شه این‌طور؟ کِیْ تا حالا غر رو غر گذاشتن کاری از پیش برده؟ کجا تا امروز آدم با نالیدن و نفرینِ چرخِ بدطینت راهی به روشنی برده؟ که اگر این چاره بود ایرانی‌جماعت از گوشه‌گوشه‌ی تاریخش سیل نفرین و لعنت و اشک روونه. که اگر چاره این بود حالا اینجا گلستون شده بود. گریه بر گورِ دیروز چه فایده اگر خنده‌ای از پی نیاره؟ چه سود اگر نقد امروز رو خرج عزای دیروز کنیم؟ فردا بهتر می‌شه اونوقت؟ دری وا می‌شه از دلسوزی و دلسوزی و دلسوزی؟ دل‌ِ سوخته شد سوراخِ دعا؟ (بخش دوم را اینجا بخوانید.) https://t.me/asimegi

از پسِ روزِ بلند و حیران گر چیزی مانده باشد از جانی که هنوز یکسره مصرف نشده، شاید بشود پناهی جست در شب. خیره شد به روزی که گذشت، به‌ دست‌ها نگاه کرد، به خطوط سبزآبی پیچ‌در‌پیچ و مورب و مغموم، به فرسودگی و بازیِ خاموشِ تن با زندگی و مرگ. در شب می‌شود به‌یاد آورد‌ که چطور آدم‌ها باید ادامه دهند، و چگونه‌ است که ادامه ندادن در حدود اختیارات و آزادی‌شان نیست، در شب برندگیِ تیغ رنج واضح‌تر است. در شب می‌شود بهتر به‌یاد آورد‌، بهتر دید. جانی مانده باشد اگر می‌شود سر بر سینه‌ی تاریکی گذاشت و کلماتی مبهم زمزمه کرد. خودت می‌دانی از چه حرف می‌زنم... https://t.me/asimegi

از فنون شارلاتان‌های عرصه‌ی نظر یکی هم این است که دائما حرف‌های شاذ و ظاهرا ضدجریان می‌زنند، تفصیل و ادله و شاهد هم که بخواهید یا حواله‌تان می‌کنند به متن مبسوطی که در آینده خواهند نوشت و همه‌ی اینها را آنجا مستند و عمیق *اثبات* خواهند کرد. یا اینکه می‌گویند برو ۶ زبان یاد بگیر و این ۴۱۲ کتاب را بخوان و بیا پیش من امتحان بده تا بعدا اگر شایسته دیدمت و فهمت از همه‌ی اینها را تأیید کردم، پاسخت را بدهم. خلاصه شارلاتان‌ها انتظار-فروشند، روزی خواهد آمد و اینها بالاخره آن استدلال‌های بی‌رقیب‌شان را عرضه می‌کنند. https://t.me/asimegi