en
Feedback
مجبـورِ مخـتار!

مجبـورِ مخـتار!

Open in Telegram

از تمام دار دنیا، برایم همین یک قلم✏ مانده و بس... ناشناس ادمین👇 https://telegram.me/BChatBot?start=sc-203070-0A6xFIt اینستاگرام👇 Www.instagram.com/Salva_Afshari

Show more
195
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
می‌توانم آیا نبارم من...؟ که به قول عباس معروفی: خرابی از حد گذر کرده... 🚬🚶‍♀

بیدار شو عزیزکم... بیدار شو که خواب هم برای تو فایده‌ای ندارد. راستش را بخواهی، خستگی تو هیچ‌وقت قرار نیست به‌در شود. حتم دار
بیدار شو عزیزکم... بیدار شو که خواب هم برای تو فایده‌ای ندارد. راستش را بخواهی، خستگی تو هیچ‌وقت قرار نیست به‌در شود. حتم دارم که خواب قشنگی هم نمی‌بینی؛ نهایت رویایت شاید فروش تمام فال‌های در بین دستانت باشد که آن هم اگر خیلی برکت کند، کفاف شامی ساده را بدهد که تَه‌جانی داشته باشی برای کاسبی فردا... بیدار شو عزیزکم... بیدار شو که دنیا برای تو همین است؛ سیاه... و سفیدی که آن‌هم به چِرکی می‌زند، درست مانند دست‌وپایت. راستی! از شور و شوق انقلاب، چیزی نسیب تو شد؟! مگر برای تو فرقی هم می‌کند؟ مگر در فردای این جهان، جایی یا نقشی خواهی داشت؟ تو اصلا بلدی بنویسی «آزادی»؟! بیدار شو عزیزکم... بیدار شو و ببین که هیچ‌کجا حرفی از تو نیست. که هیچ‌کس تو را نمی‌بیند. که هیچ‌کس تو را نمی‌شنود. که تو «هیچی» و «بازنده» و «اشتباهی»... که فکرها از تو دور است و نگاه‌ها بر تو کور و امیدها در تو منفور. بیدار شو عزیزکم... بیدار شو و فال‌هایت را بفروش؛ مبادا امشب را هم گرسنه بخوابی. بیدار شو که تو پولی برای خریدن استراحت، نداری. ✍ سلوا افشاری @salva_afsharii

با بهترین قلم دنیا بنویسه، با یه مداد ضربدرو من می‌زنم! @salva_afsharii

به مادر می‌گویم: نمی‌خواهی دست برداری؟ خودت که هیچ، موهای فرزندت هم سفید شد و روز خوش ندید. می‌گوید: درست می‌شود. خدا رحیم و عادل است. می‌گویم: کفن مادرت هنوز زیر خاک‌ها تازه است؛ عادلانه مُرد؟ صدای آهِ آرزوهای ساده اما دورش، خواب شبم را گرفته. خدایش کجا بود؟ می‌گوید: عوضش را در بهشت خواهد گرفت. می‌گویم: نمی‌خواهی دست برداری؟ مادرت که هیچ، خودت هم هیچ، فرزندت حق زندگی دنیوی‌اش را می‌خواهد. می‌گوید: امام زمان‌مان به همین زودی‌ها خواهد آمد. می‌گویم: مرا نمی‌بینی؟ بگذار من منجی‌ات باشم؛ نه آن مرد ندیده و نشناخته‌ای که قرن‌هاست قرار است بیاید و... می‌پرد میان حرفم: تو جانوری! معلوم نیست چه بر سرت آمده که این خزعبلات را به‌هم می‌بافی. می‌گویم: جانم به لبم رسیده از دست اربابانت... می‌گوید: من چه لجنی بودم که چون تویی را زاییدم! می‌خندم؛ آن‌قدر بلند که زمین زیرپایمان می‌لرزد. می‌گوید: بازیچهٔ دست ازخدابی‌خبران نشو. آن‌ها خواب سقوط این نظام مقدس را به گور می‌برند. می‌گویم: من بازیچهٔ فلاکت خویشم و آن‌چه سقوط نخواهد کرد، انسانیتم است و بس. از خدایت هم بیش از خودت خبر دارم؛ یادت که نرفته...؟! اشک‌هایش جاری می‌شود: چرا رعشه بر تنم می‌اندازی؟ بلند می‌شوم و به سمت در می‌روم. فریاد می‌زند: شالت را سر کن. نگاهش می‌کنم: تو بوی خون را نمی‌شنوی؟! باز فریاد می‌زند: گفتم شالت را سر کن. می‌گویم: آخرین‌باری که به حرف زور چشم گفته باشم، در خاطرم نیست. در این خیابان‌ها نمی‌جنگم که دوباره لچک به سر کنم؛ من به خانهٔ اول، به زیر یوغ بردگی، برنمی‌گردم. باز فریاد می‌زند و من از جنگی به جنگ دیگر می‌روم. جلوی در مکث می‌کنم. برمی‌گردم به خانه‌اش. نگاهمان به هم تلاقی می‌کند. روی میز خم می‌شوم؛ سیگارم را برمی‌دارم و می‌روم. از وقتی مادربزرگ مُرده، دیگر پنهانی سیگار نمی‌کشم. ✍سلوا افشاری برای مایی که در دو جبهه می‌جنگیم... @salva_afsharii

🎙 ابوذر شریعتی آموزش تفکرِ انتقادی از صفر فایل شماره‌ی صفر: جلسه‌ی مقدماتی 📎 جلسات بعدی در روزهای آتی بارگزاری خواهد شد

دوستان من که نمی‌دونم این حادثه شاه‌چراغ تقصیر کی بوده ولی تقصیر هرکی بوده، ایشالا این دستش هم مثل اون یکی دستش فلج بشه. Farhan از توییتر

Repost from تفکر نقاد
زاهدان ، کردستان ، شاه‌چراغ ...
زاهدان ، کردستان ، شاه‌چراغ ...

تو خیابون وایساده که یه‌جوری حقشو پس بگیره... چندین ساله اشکشو درآوردن و دیگه اشکی واسه گاز اشک‌آور نمونده!

https://t.me/abedtavanche اکثر هایلایت‌های عابد توانچه رو این‌جا می‌تونید بخونید👆

خودش ظالمه این امام مظلوم...

ما عصیانگر بار آمده‌ایم. اسمش را نسل زِد یا هر کوفتی که می‌خواهید بگذارید؛ اما هیچ قاعده و قانونی ما را تعریف نمی‌کند. در هیچ ایسمی نمی‌گنجیم. ما دیوانهٔ از قفس پریدنیم. برای رهایی از هر بندی، خون می‌دهیم اما عقب نمی‌کشیم. ما زندگی خود را که حناق شما شده، از گلویتان بیرون خواهیم کشید.

+2
قانون اساسی مشروطه مصوب ۱۲۸۵ خورشیدی، برابر با ۱۴ جمادی‌الثانی ۱۳۲۴ هجری قمری

ما جوش‌هایی زیر پوست این شهر بودیم که صبح و شب، عفونت به جانِمان ریختید. و دمل‌های چرکی شدیم، سر باز کرده در خیابان‌ها؛ اینک تخلیه می‌شویم در دامانتان. آن‌چه که تا امروز زاییدیم، نفرت بود، فرزند شما... و آن‌چه که این‌روزها می‌زایید، ترس است، فرزند ما... ✍ سلوا افشاری @salva_afsharii

اعتراف می‌کنم که تا حالا قانون اساسی کشورمون رو نخونده بودم. امروز شروع کردم و چندصفحه‌ش رو خوندم. و نمی‌دونم چی بگم... با بعضی از اصل‌ها که روبه‌رو می‌شدم، حس می‌کردم خودشون هم تا حالا نخوندنش و با بعضی دیگه‌، حس می‌کردم با یه نوشتهٔ طنز طرفم! جدا مثل یه شوخی می‌مونه... فقط یه‌چیز می‌تونم بگم اگر شما هم نخوندیدش هنوز، فکر کنم وقتشه باید بدونیم دقیقا با چی طرفیم و چی رو قراره تغییر بدیم