🌹✨رفیق جانی✨🌹
Open in Telegram
دُنیا🌏مِث مارو نَدارِع👭 #رفیق.. 😉❤️ نَه دارِع🙊نَه میتونِه بیارِع🙈👌🏻💋 @rafegjani
Show more194
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-530 days
Posts Archive
#پارت ۱۶۵
معجزه عشق😍
ساعت ها ۶ بود که برفتن
مم دگه از اتاق خو بدر نشدم خجالت میکشیدم
تمنا بیامااد ب اتاق مه گفت
بابا میگن بیا ب دهلیز کار دارن بری توو
مه: خوبه تو برو مم میام
رفتم ب دهلیز سلام کردم
بشیشتم که بابا مه شروع کردن ب گپ زدن
بابا: خوب تینا خانم حالی که امتحان کانکور خو هم بدادی پوهنتون هم که میری بخیر وقت ازینه که بیک ها خو بسته کنی بری ب طرف خونی شوهر
نمیفهمم چری بابا مه که ایته گفتن دل مه بگیرفت
اشک ها مم بیخود میریخت
مادر: تینا چری گریه میکنی؟ اگی قبول نمیکنی غمی نداره
مم کلی خو بالا نمیکردم فقد گوش میکردم😔
بابا: دختر بری عروس کردنه
اگر چی ب ازدواج کردن تو زوده ولی حالی که شرایط محیا شده
بهتره که بری ب خونی بخت خو
مه و مادر تو هم که خوشیم
فقد جواب تو میمونه
حالی هم تصمیم دسته تونه هر چی بگی ما قبول میکنیم
مه ب دو راهی قرار میدن مه اگی بگم قبول نمیکنم
میگن دلیل خو بگو با چی دلیلی بگم
میگن البد دگه کسه مایه البته مادر و بابا که ایته فکری ندارن
از قوما بابا خو میترسم
خیلی گپ تیار میکنن🥺
ایشتع دختر ب ای جامعه بدبخته😔
هیچ راهی ندارم باید قبول کنم
مه: وقتی شما خوش باشین مم خوشم
شما هم خوشبختی مه مایین هر چی میگین ب صلاح منه
مم گپی ندارم
بابا: خووبه دگه پس قبوله
مادر: تینا مطئنی باز نگی شما مه مجبور کردین
مه: نه مادر جووو مطمئنم
ایندفعه بیشتر گلو مه قود کرد
باز ب گریه شدم رفتم ب اتاق خو
امیگذر گریه کردم که سر درد شدم
عیش دارن بچه ها
ایته درد رنج ها ندارن😔
کاشکی میشد اصلا عروس نشم
مچم چری احساس میکنم خونی آرزو ها مه خراب شده
شاید فقد مه ایته تصور بدی دیشته باشم ایگذر هم بد نباشه🥺
╔═════❥❊•••
◍⃟♥️
╚═════─────✤❊•••
#پارت ۱۶۴
معجزه عشق😍
بابیلا زن ماما مم که زبون ب کوم نمیکشن🤭
مادر مه: هادگه میشناسین همدگرا خو
مه که خوشم بابا تینا هم خوشن
ولی خود شما میفهمین دگه
حالی تصمیم دست دخترایه
ببینیم تینا چی میگه
خاله احمد: وی خوهر جو وقتی شما خوش باشین دختر شما مجبوره قبول کنه
یاری از امی خاله بد مه میایه
کی به تو گفت که فضولی کن😒
مادر: مجبوری نیه معصومه جان
هر جا دختر ما خوش باشه ما هم قبول میکنیم
قربون مودر خو بشم خودی ای جوابینا😍
زن ماما: یعنی ما باید دو جفت کفشی پاره کنیم😁
مادر: نه دگه وقتی نظر تینا بپرسیم
ب شما خبری میدیم
زن ماما: خوب دگه بخیر اگی قبول کردین
امشو مرتکا ما میاین
سارا : مادر مه میرم پیش تینا خداحافظی بکنم
زن ماما : باشه برو
مم تیز تیز از پشت در وخیستم
رفتم رو تخت بشیشتم گوشی خو هم وردیشتم
که در اتاق مه تک تک کرد بیاماد داخل
سارا: عروس خانم خجالتی 😂
مه: سااارا نگو ایته دگه🙈
سارا: مادر تو گفتن ما خوشین فقد محتل نظر تونن
مم چوپ بودم چیزی نگفتم
که سارا گفت ؛ تینا خاانم
زن برار جااان کم تر خجالت کشین😂
مه بیامادم تو راضی کنم😜
شوخی کردم فقد بیامادم عادت ها بد احمده بگم که قبول نکنی😂
مه؛ نگی هم میفهمم 😂🙈
شوخی کردم احمد
واقعا بچی گلی یه از هر نظر بگی خووبه
فقد کمی حساس هسته
در غیر ازو خیلی خوش اخلاق مهربانه
ای مطمئن باش
اگی قبول کنی پشیمون نمیشی
مه حالی ای گپ ها نگفتم که بگم تو صدفیصد قبول کن
مه فقد نظر خودخو گفتم بخاطریکه هر دختر آرزو داره خوشبخت بشه
و مه خوشبختی تو خودی احمد میبینم😊
تینا: مه حالی نمیتونم جواب بدم باید فکر کنم 🙈
سارا: باشه مجبوری نیه تینا جووو فکر ها خو عدلی بکن
مطئنم از احمد بهتر پیدا کرده نمیتونی😉
فعلا خداحافظ
مم ایستاد شدم که سارا رو مه بوس کرد
سارا : ای از جم احمد بوود😂
مه: ساراااااا بعده 🙈
سارا: البته احمد گفت مم قبول کردم
گپ برار خو زمین ننداختم😁
خوب دگه فعلا👋
مه: سلام هم بگوو ب سحر
سارا: ب نامزد شما سلام نگم🤪
مه: سارا باز شرروع نکن
سارا: ok بای
╔═════❥❊•••
◍⃟♥️
╚═════─────✤❊•••
#پارت ۱۶۳
معجزه عشق😍
(تینا)
وقتی از موتر پایی شدم
خودی السا هم خداحافظی کردم
ماستم برم ب طرف سرا خو که احمده دیدم
خودی موتر خو ایستاد بود به موتر تکیه داده بود طرف مه نگاه میکرد
اخم کرده هم بود
بابیلا البد آرش دیده 😰
ای چری ب خونه نرفته که ب اینجی بت بامیان واری ایستاده یه
حالی بری ازی چی جواب بدم😥
مم کله خو ته انداختم رفتم طرف سرا اصلا ب احمد توجه نکردم
که صدایو شنیدم
احمد: تینااااا
مم رو خو طرفیو کردم
مه: بلی ؟؟
احمد: فقط یک سوال میپرسم
جواب منطقی میدی
صدااا احمد هم بالا رفت
الهی شکر ته کوچه ما خلوت بود
اگی کسی ببینه میگه چری اینا بخونه نمیرن که به در سرا گپ میزنن🤦♀️
مه: میشنوم بفرمایید؟
احمد: اوو بچی گه کی بود که از موتریو پاهین شدی😡
از چیزی که میترسیدم ب سر مه آماد🤦♀️
مه: برار صنفی مه بود امروز او ما رسوند
مشکلیه؟؟
احمد: بلی که مشکلیه
حالی بسر کسی اعتمااد کرده نمیشه
تو ایشته به موتر برار صنفی خو میشنی
مه: اول ایکه مه یکه نبودم صنفی دگی مم بود
و ای که ای صنفی خو میشناختم ک شیشتم
او هموبخاطریکه خیلی اسرار کرد
باااز دل مه ماست که بگم ب شما ربطی نداره پس پشیمون شدم
هر کس به جا احمد میبود امی گپ میزد
احمد هم جواب مه نداد رفت ب موتر خو بشیشت
خیلی اعصابیو خراب شد
مم رفتم بخونه که زن ماما مه آماده بودن خودی خاله کلون احمد
سارا هم بود
رفتم مانتو خو بدر کردم
لباس ها دگی پوشیدم رفتم خوش آمادی کردم
فکر کنم شیرینی هم بیاورده بودن
اونا هم شروع کردن ب گپ زدن از خاستگاری
مم موندنه جایز ندونستم رفتم ب اتاق خو
پشت در بشیشتم که گپ هاینا بشنوم
زن ماما: خوب سامعه جان شما که دلیل آمادن ما میفهمین
ما که همدگرا خو میشناسیم
نیاز ب شناخت نیه دختر بچه ها ما هم که همدگرا خو میشناسن
پس لازم نیه که دیر کنیم
╔═════❥❊•••
◍⃟♥️
╚═════─────✤❊•••
#پارت۱۶۲
معجزه عشق 😍
مم از رو مجبوری گفتم
مه:بلی خوبم
آرش:الهی شکر که خوب شدین 🙂
مم دگه جوابیو ندادم چند دقیقه اموته همه
چوپ بودین مم به فکرا خو غرق بودم
یاد مه از روزی آماد که یکه ته موتر آرش
بودم بابیلاااااا خیلی کار کردم
تحمل کردم ایشته کارا کرد خودی بچه گه
اور بزد مرم اگی میتونست میزد
خیلی وحشتناکی شده بود تا حالی ازو
ترس دارم🥺
دل م مایه ای گپ به کسب بگم که کمی سبک شوم
ولی به کی بگم نازین کو براریو
میشه به تینا هم بگم میشه به نازین بگه
یاری بیزارم شتر دیدم ندیدم او موضوع رم
بگه از یاد خو ببرم
( یعنی اینجی آرش شتری تیار کردم 😂)
چند دقیقه امیته فکر میکردم که نازین گفت
نازین:چه چوپ شدین گپ زنین
مه کو هیچی نگفتم تینا گفت
تینا:چی بگین
تا نازین ماست چیزی بگه دیدم برسیدین مم
ذوق زده گفتم
مه:وی الهی شکر انی برسیدین😊
آرش:مثلی خیلی ته موتر مه به شما خسته
کن بوده 😒
مم دیونی یم خو چری بلند بگم🤦♀️
مه:نه خسته کن نبود خاطری مهمون داریم
مودر مه گفتن زودی بیایی
(ایشته دروغی🤦♀️)
آرش:خوب خیر
دم سرا ما ایستاد کرد گفت
آرش:بفرمایین به خونه ما بریم
تو اگی دل تو ماست موتره ایستاد نمیکردی
دم سرا ما با ای تعارف ها دروغیو
سی کن
(مه که میگم دیونه شدم شما باور نمیکنین😁
خو هر کس تعارف هایو دروغیه
چه مه بزی گیر دادم)
ما کو همه به یک کوچه میشیشتیم تینا هم
پایین شد گفت
تینا:ببخشین شما هم به زحمت شدین
تشکر😊
آرش ته رو مه نگاه کرد گفت
آرش:خواهش میکنم کاری نکردم
ای یعنی به مه تعنی داد که تو تشکری نکردی
مم از مجبوری گفتم
مه:تشکر
آرش بخندید گفت
آرش:خواهش میکنم 😁
ای مرگ بخندی بخیرر😠
بیازو تینا نازین شک کردن ای هم به کارا
خو بیشتر اونا به شک میندازه
نازین:خداحافظ دخترا سبا میبینم پس
چهره ها مبارک شما 😂
مه تینا:خداحافظ😁
╔═════❥❊•••
◍⃟♥️
╚═════─────✤❊•••
#پارت۱۶۱
معجزه عشق 😍
آرش هم دگه هیچی نگفت مه هم مانستر به دست مه بود به صد حسرت ارمون به طرفیو
سی میکردم 🥺
بازم خجالت میکشیدم سریو وا کنم
"خاطری بد مه میایه به جلو کسی سر انرژی یا نوشابه وا کنم پیتس میکنه 😂
خیال میکنم همه میشناون "
اموته نگاه میکردم که تینا وا کرد کمی بخورد
او هم بنظرم خجالت میکشید 😁
وقتی که دید مه نمیخورم آهسته گفت
تینا:چه نمیخوری بخور کمی بعده حالی کو
بستونده میگه البد بنظرینا نماده
که نخوردن
مه:نمام مه خوش ندارم سر انرژی خو وا کنم
صدا گندی داره
تینا بخندید گفت
تینا:بونه نکن بوی انی مه وا میکنم
مم از خدا خو به جو رسیدم بدادم دست تینا که وا کنه دمی که صدا
پیتس شد مر خنده گرفت😁
تینا هم وا کرد بداد به دست مه
تینا:انی بگیر بخور کمی
مه:نکه نماستم😉
بازم ملسی 😊
تینا:بخاطری تو نکردم بخاطری خود خو کردم
که برار نازین نگه ای ایشته بد شکمیه
السا نیه مم گفتم هر دو تا ما همرنگ شین😂
مه:خرررررر😒
مه با سیل کو خیال میکنم به مه نیکی کرده
تینا:چه به تو نیکی کنم به خود خو کردم😁
مم دگه هیچی نگفتم طرف انرژی نگاه کردم
دل مه آو شد خیلی تشنه بودم مم گفتم
بخاکی یک اوش میخورم بلکی تشنه
گی مه بسوزه
هم که بالا کردم یک اوش بخوردم به خس
مه جیست🥵
مه کوخه میزدم تینا هم گومب گومب ته شونه
ها مه میزد
سوخت ها خو همه خالی کرد به سر مه 😕
هنوز هم کوچه مه نستاد که آرش گفت
آرش:وسطی خفه شد😂
ایشته سگیه 😒
مه با کی تیز تیز خوردم که خفه شوم
ایله بیله به خس مه جیست
نازین بری آرش گفت
نازین:تو چوپ کن گپ نزی به ایته صحنهها 😒
تینا یک گوروم مشت دگی هم بزد ته کمر مه
که نازین گفت
نازین:بسه دگه تینااا بکشتی اوررر
تینا:وی گناهکاری مه میگم تیار شه😒
مه هم خوب شدم یک نفس عمیقی بگرفتم که آرش گفت
آرش:خوبین؟😁
سگگگ خو چه میخندی یعنی میگه ای بد شکمیه
تیز تیز خورده که خفه شده🥺
مه ماستم خور بالا زنم نخورم که بیشتر
ضایع شدم😢😩
╔═════❥❊•••
◍⃟♥️
╚═════─────✤❊•••
انسانیت معنای خاصی ندارد
همینکه در بین مردم زندگی کنیم
ولی هیچگاه به کسی زخم زبان نزنیم
دروغ نگوییم
کلک نزنیم
و دلی را نشکنیم
حق را ناحق نکنیم
یعنی انسانیم…..🍁
#پارت۱۶۰
معجزه عشق 😍
بازم مه چوپ بودم نازین گفت
نازین:بستونین دختراا ناز نکنین
باز به طرف آرش نگاه کرد گفت
نازین:مگری میستونده وظیفه یو بوده
آرش هم بنظرم به گپ نازین سوختیو گرفت
گفت
آرش:تو گپنزی خودی تو نبودم
نارین:یعنی میگی به مه نستوندی😕
آرش:نه تو به انرژی چی میفهمی
به تو یک آبمیوه ۵ روپه گی خریدم😂
مر خیلی خنده گرفت بازم خور کنترول کردم
که به جلو آرش نخندم
(آخه بعده به جلو بچه گه بیگونه بخندم
باشه برار دوست مه برار مه که نمیشه🥴)
نازین هم سوختیو گرفت دهن آرش کج کرد گفت
نازین:ایشته خیطططط😒
بیازو نماستم مانستر ها حروم تو 😒
آرش:کی بداد 😏
نازین:کی بستوند😏
آرش:خو تا مه ندم ایشته مایی بستونی😁
نازین هم کم آورد دگه هیچی نگفت رو خو بگشتوند
که ایندفعه آرش به مه تینا گفت
آرش:بگیرین دگه دست مه کوتاه نکنین
تینا هم مجبور شد بستونه از دست یو
آرش هم دید که مه هیچ عکس العملی نشون
نمیدم گفت
آرش:مثلی که الساخانم هیچی تشنه نشدن
اصلا طرف نا نگاه هم نکردن
ایشته نشدم حمالی بدی همه میخورم
ولی نمیخورم😁
چون مه خوش ندارم خور به جلو آرش کم بیارم
مم گفتم
مه:نه نشدم کاشکی شما هم خور به زحمت
نمیکردین
آرش:زحمتی نبود
با به طرف نازین نگاه کرد گفت
آرش:وظیفه بود😉
نازین هم خیال خور نرسوند بریو اموته چپه
کرده رویو گشتونده بود
که آرش یکی هم بداد بری نازین
آرش:بگیر توهم بخور دل مه به تو بسوخت
ایته مظلوم نگاه کردی🥺😂
نازین:نمایم از خود تو بخور تا از پوز تو بدر
شه😒
آرش:بگیر دگه ناز نکن دوستا تو هم بستوندن
نازین هم ناسندی انرژی از دست یو کش
گرد گفت
نازین:نکه نمیستوندم خاطری تینا السا ایستوندم
که اونا هم بخورن خجالت نکشن😉😁
سر انرژی خو وا کرد تیز به سر خو کشید با یک
اینس کتی هم بزد😂
آرش هم که اموته که موتر روشن میکرد که حرکت کنه گفت
آرش:تو نماستی ایته به سر خو کشیدی اگی
ماستی چکار میکردی
نازین:اگه ماستم یکه تورم میخوردم
╔═════❥❊•••
◍⃟♥️
╚═════─────✤❊•••
#پارت ۱۵۹
معجزه عشق 😍
بابیلااااا ای ایشته بدچیزی بوده بخداااا😳
یک جیغ کشید مه دست پا مه به لرزه افتاد🥺
آرش هم کو چهل تا قنج کو ته رو خو بنداخته
نازین: حیفی بچه ها خوردی بودن
آرش: نی ماستی کلون باشن تو هم خوب خودخو گنده کردی
نازین: هاادگه😜
نازین:چکار شده تور ناسندی
بجول تو بگیشت
آرش:به تو ربطی نداره بجول با چیه
چری ایته گپ ها تاریخی میزنی 😒
ای ایشته بی روییه بخدا خجالت هم خوب چیزیه
مگه به جلو ما ایته کارا نکنه دگه
ما کو خوهرایو نیم مگه از ما خجالت کشه
"مم ایشته گپا میزنم ای اگی خجالت میکشید
ضد نمیکرد که بیایین بالا شین
با ای کو بخاکی
ایشته اعصاب خو به سر مه خراب کرد
تا گفتم شیشه پایین میکنم 😒
یکی نیه بریو بگه بتوچی مار میبینن به تو
چی ربطی داره فضول😏"
باز آرش مانستر هایکه ایستونده بود بطرف ما کرد گفت
آرش:بفرمایین گلو خو تازه کنین🙂
ای مرضی نیه بنظر شما 🙄
حمالی کو ماست مار بزنه با حالی به مه مهربون
شده
"مم از بس دیونی یم چه یکه به مه شده باشه
تینا هم کو هسته 🤦♀️"
مه کو نه گپ زدم نه هم مانستر ها
از دست یو ایستوندم امیته چوپ نگاه
میکردم که تینا گفت
تینا:تشکر میل ندارین
آرش:ای به میل چیکار داره بخورین که
خیلی گرمه حتمی تشنه شدین
چی دروغ بگم خیلی تشنه شده بودم🥵
به حسرت ارمون طرف انرژی ها دست یو
نگاه میکردم بازم غرور مه اجازه نمیداد
که بستونم مه ایته کارا خوش ندارم 😌
╔═════❥❊•••
◍⃟♥️
╚═════─────✤❊•••
#پارت ۱۵۸
معجزه عشق😍
ای چری ایته تابلو میکنه مایه مه بی آب کنه
مم گوشی خو بیرون کردم
خیلی عرق کرده بودم ماستم شیشه پایی کنم
که آرش یک جیقی کشید
آرش : میگم پایی نکنین 😡
مه: 😥 چری
آرش" مثلی بچه ها نمیبینی ک مایین پاهی کنین ای نگاه میکنن😡
السا: چی ربطی داره البد موتر شما ایستاده که بچه ها نگاه کنن
نازین: السا برار مه مرضی یه به دل نگیر
آرش" نازی ایته گپ ها بزنی تو پاهین میکنم 😡
نازین: بابیلا بیازو ب تو شکی هم نیه ک امیته کاری کنی
آرش: گپ نزن 😡
نازی:ok🤐
مم پشیمون شدم بیزارم
بمرم از گرمی شیشه پاهین نمیکنم
آرش" ببخشین دخترا پنج دیقه صبر کنین برم لباس ها خو بستونم
نازی" برو دگه نیایی
آرش: 😒 تو چوپ باش
آرش برفت
تینا: بابیلا نازینک برار تو ایشته بدچیزی بوده
نازی: هاا خوهر مه ایله بیله از دست ازی که به داد نیم
مه: نازین گرمه شیشه پاهیی کنم تا برار تو بیایه🥵
نازین: هااا بکن
مم شیشه پاهی کردم
که دو تا بچه ها ۱۵ ساله از پیش ما تیر شدن
وقتی دیدن ما سه نفر یکه ییم ایستاد شدن
بچه : جوووون چه دخترایی🤩
مه: برین گم شین خاک بسر شما شه
تینا: بابیلا اینا پوز ها خو پاک کرده نمیتونن
از امالی ایته کارها میکنن
بچه: مایین ما هم بیایین فک کنم جا هسته😂
نازین: بنظر شما ما همسن شمانیم
بین گم شین خورتکا😒
حداقل کلون ها که میبودین
آرش: میگم اینجی چی گپه 😡
بچه ها هم تا آرش دیدن فرار کردن
آرش بشیشت ب موتر اعصابیو هم خراب مانستر هم بستونده بود
آلاااااا خیر بینی آرشک بمرده بودم از تشنه گی🥵
آرش : بری شماا نگفتم شییشه پاهی نکینن😡
نازی: مه گفتم بکنه گناه السا نیه
گرم بود خیلی
آرش: توو گپ نزن 😡
╔═════❥❊•••
◍⃟♥️
╚═════─────✤❊•••
#پارت ۱۵۷
معجزه عشق😍
(السا)
ای هم ک دیونه تیاریه 😒
تینا هم آهسته ته گوش مه گفت میگم السا
هر کس ما ببینه
فکر بد میکنه مه که نمیرم
مم که از خدا مه بودد گفتم هااا بخدا
عدلی بگوو بریو ک بره ما نمیریم
تینا: میبخشین ب زحمت هم بشدین
ما خود ما میریم
شما نازین ببرین
نازین: میگم شما ای برار ما نمیشناسین
تا شما ب سرا ها شما نبره یله نمیکنه
پس ایله بیله اسرار نکنین
آرش" نه زحمت نیه بشینین دگه
السا: میگیم نمیریم
شکر سچرخ هسته نازین تو هم ضد نکن دگه
تینا و نازین طرف مه یک رغمی نگاه کردن
فکر کنم تند رفتم🤦♀️
یعنی میگم ب سچرخ راحت ترین
آرش" السا خانم میگمممممم بشینین
دیر میشه
وی خدااااا 😰 مایه مه بزنه
تینا: السا خیره بشینیم فکر کنم مرغ ازینا یک لینگ داره
السا: بابیلاااا نمااایه😰
تینا: تو ک یکه نیی مم هستم
السا: خبه😥
مه و تینا رفیتم ب پشت سر
نازین ماست ب جلو بشینه
ک آرش گفت
آرش: کجااااا
نازین: ب خونه همسایه😐
معلومه دگه مام بشینم
آرش" برو پشت سرر
نازین : بخدا ایته کنی میرم یکه ب سچرخ میشینم😡
آرش" خوبه خوبع خیلی گپ نزن
بشین حجاب خو بگیر
خیلی ای طرف او طرف هم نگاه نکن
نازین: خوووووبه🙁
مچم چری حس کردم ب مه و تینا هم بگفت
به در بگفت که دیوار بشنوه😐
تینا هم آهسته ته گووش مه گفت
بابیلا ای ایشته غیرتی بوده ما خبر ندیشتیم
مه: هااا بابا خیلی
تینا: تو از کجا خبر داری🤨
مه: وی دیونه خود نازین بری ما نگفت
تینا: مه که یاد مه نیه🤷🏼♀️
بااا تینا هم که یله نمیده🤦♀️
مم وقتی طرف آرش کردم دیدم
آینه طرف مه میزان کرد😥
بابیلا 😰
╔═════❥❊•••
◍⃟♥️
╚═════─────✤❊•••
#پارت ۱۵۶
معجزه عشق😍
تینا: خیره دگه بیازو ک یک روز بری تو پروژه میداد
حالی بهتره
السا: منم موافقم شاید بعد از تو هم ما باشیم.
مه: جدی میگین🥺
تینا: هاا مطمئن باش
امیته گپ زده برفتیم تا در پوهنتون رسیدم
ماما سچرخ هم ک نماده بود
ما هم در پوهتتون ایستاد
همه بچه ها تیر میشدن یک متلکی مینداختن میرفتن
واقعا ب ای جامعه بری دختر ها خیلی سخته خصوصا هرات🤦♀️
یک موتری نزدیک ما شد شیشه موتر خو هم ته کرد
وقتی نگاه کردم مصطفی 😐
السا: دخترا ای مصطفی گنده نیه؟
تینا: نی همرنگیونه
تو چری ایته گپ ها سر چپه میزنی السا😂
السا: فضول نخواستم😒
مه: چوپ شین ببینم چی فس فس میکنه
مصطفی : دخترا بشینین برسونم😎
مم گفتم باشه سوخته خو خالی کنم گفتم
مه: پیاده بریم بهتر ازینه ک ب موتر تو بشینیم😒
مصطفی: خوبه دگه مم اسرا نکردم
بشینیم فقد رسم صنفی بودن خو بجا کردم خانم نازین
مه: شما دگه کارها خو خوب کنیم 😒
مصطفی: همه کارها ما خوبه ولی بعضی ها چشم ندارن ببینن
مه: عععععع 😒
بدون ازی که بگذاره جواب بدم برفت
عبرت😒
امیته ایستاد بودیم ک السا گفت
السا؛ میگم نازین شماری ماما نداری زنگ بزنی پلوش شدیم از گرمی 🥵
تینا: بااا تووهم ایشته براری داری
بیزار از سچرخ قرار دادی بودیم
نازین: نی ندارم یاد مه رفت بستونم از آرش
السا: چری آرش خوتو از ماما بستون
نازین؛ ok
دخترا بریم سچرخی بگیریم فکر نکنم ماما بیایه انی ۲۰ دیقه شد
تینا: هاا بریم مادر مه هولکی میشن بیازو مهمون هم داریم مه رسوا میکنن😰
االسا: ای جان 😂
ماستیم بریم ک موتر آرش دیدم
آرش: سلام دخترا بشینین ماما سچرخ شما زنگ زد گفت سچرخ مه خراب شده
مه آمادم برد شما
نازین: خوب زنگ میزدی خود ما ب دگه سچرخ ها میامادیم
آرش: حاالی ک بیامادم بالا شین
تینا: نازین تو برو مهو السا ب سچرخ میریم
السا: هاااا نازین تو برو
آرش" لازم نکرده بالا شین
میرسونم شما
╔═════❥❊•••
◍⃟♥️
╚═════─────✤❊•••
#پارت ۱۵۵
معجزه عشق😍
خیلی دختر خوبی بود اخلاق خوبی دیشت
اسمیو خیلی خوش کردم
(مگری اسم دختر خو رومیسا کنم)
بااا مم ب ایشته چیز ها فکر میکنم
کمی دگم اختلاط کردیم که
گوشیو زنگ آماد هر کی هست مثلی بردیو آماده
بخاطریکه کیف خو جم کرد
رومیسا: نازی جوو فعلا خداحافظ باز بخیر میبینم همدگرا خوو
حالی برار مه برد مه آماده
وی خداااا ایشته زودی خودی مه راحت شد
مه: باشه خداحافظ رومیسا جان
رومیسا : کلمه شما حذف کن راحت باش 😊
مه: باشه بای👋
مم وخیستم ک السا تینا بیامادن
تینا: ناااااازین 😰
مه: بلی چی گپه
السا: نرفتی مصطفی آبرو تو ببرد 😬
مه: چری باااا چیکار کرد 🙁
تینا: استاد اسم تو بخوند مم گفتم نماده
مصطفی گفت دورغ میگن استاد هم که ساعت شما شروع شد به بیرون رفت
مه: چییییییییییی 😳
السا: دگه گپ ها گوش کن
استاد گفت میرم به تدریسی ازو شکایت میکنم
.باز مه تینا گفتیم
مشکل دیشته رفته بیرون گفت
پس بری دوست خو بگین که روز دگه پروژه داره از مضمون مه
باید ۱۰۰ فیصد حاضر باشه
تینا: مصطفی هم یکسر میخندید
مم چیشم ها مه بدر شد 😳😳 مه ایشته پروژه بدمممممم
چری ایته کارها میکنه مصطفی 😫
السا: خیره دگه ازی ک بهتره ک شکایت تو میکرد ب تدریسی
مه: نمااااام بخدا مه زوف میکنم ب سر صنف برم 😫
الساااااااااا تو بخدا کو نگاه کن ک چی روز مضمون سیاست داریم
السا هم از گوشی خو نگاه کرد تقسیم اوقات
االسا: پس سباااا داریم ساعت سوم🙁
مه: نمیاااام مه 😫😫
╔═════❥❊•••
◍⃟♥️
╚═════─────✤❊•••
#پارت ۱۵۴
معجزه عشق😍
(نازین)
ای گپ ها مصطفی ک شنیدم
دگه نتونستم تحمل کنم
از صنف بدر شدم تینا السا هم از رد مه بیامادن
رفتیم پشت ریاست بشیشتیم
مه: دخترا شما بخدا سی کنین چیکار میکنه
مایه ابرو مه ببره
تینا: مااایه توو خررر کنه نازین
هووش کنی خررر نشی یکدمی
السا: ها والا از کارهایو معلوم میشه
مه: خوب شد بگفتین یعنی امیگذر هم نمیفهمم ک راست میگه یا نه
تینا: فقد نظر خو گفتیم 🤷🏼♀️
مه:: غم دگه چیزی نیه خوش ندارم اسمه مه ب صنف بد شه
السا: خودتو خودی مصطفی گپ بزن
مه: دگههه چی😳 او آدمی نیه ک خودیو گپ زده بشه
هر چیزی ب شوخی میگیره
بدون ازو هم هیچ وقت گپ نمیزنم
تینا: خووب عقل کل
بری مصطفی چی بگه دیونه شدی تو
االسا: بد کردم🤐
مه: دکه ازی بدد ها نکنی
تینا: خوب نازین بریم صنف؟؟
مه: شما برین مه نمیرم
السا: دیونه شدی
مه: جدی میگم هیچی حوصله ندارم
شما بریم
تینا: چری نری هیچ کس که ب غیر ما گپ ها مصطفی نشنید
مه: ازو خاطر نیه .دل مه نمایه برم شما برین
السا: خوب خیره تینا ما بریم
تینا: ساعت آخره نازنی قید میشی
وخی بریم
مه: نمیرم برین شما
تینا: خوبه دل توو
او تا برفتن مم امیته شیشته بودم
ب فکر غرق بودم
که یک دختری بیاماد پیش مه بشیشت
کتاب خو هم بیرون کرد
فکر کنم بیاماده بود درس بخونه
مم چیزی نگفتم ک خودیو سلام کرد
مه: ع سلام
دختر: شما چی میخونین
مه: اداره عامه
دختر : صنف شما خلاص شده؟؟
مم از دورغ گفتم ساعت آخر درس ندیشتیم
مه: خوب شما چی میخونین ؟
دختر: ادبیات E خیلی خوش دارم رشته خو
خوب اسم شما چیه ؟؟
مه: نازین اسم شما؟؟
دختر: اسم مه رومیسا 😊
╔═════❥❊•••
◍⃟♥️
╚═════─────✤❊•••
#پارت ۱۵۳
معجزه عشق😍
استاد هم نماد مم گوشی خو وردیشتم ای گیم میزدم
ک مصطفی خودی رفیق ها باز بیاماد
مم دگه طرفیو نگاه نکردم
از پیش مه تیر شد مم اصلا توجه نکردم
بشیشت پشت سر مه🤦♀️
ای خودی رفیق ها خو گپ میزد
بلند هم میگفت ک مم بشنوم
(مصطفی)
بیامادم ب صنف ک نازین سریو ته اتداخته بود اصلا طرف مه نگاه نکرد 🙁
مم گفتم از نگاه کردن ک نشد تو زیر تاثیر ببرم باشه از گپ زدن خو شروع کنم
بشیشتم پشت سریو
شروع کردم ب گپ زده
مه" میگم علییییی
علی: جانم داداش
مه" میفهمی که عاشق شدم 🤪
علی: جدی 😳
مم طرفیو چیشمک زدم
فکر کنم موضوع بفهمید
محمد هم ک بت بامیانی شیشته او اصلا اهل ای کارها نیه
مهم هم نیه😒
مه: هاااا برار بد دردیه
هوش کنی عاشق نشی😬
علی : خوب کی هسته🙁
مه: از امی صنفه برار
به ردیف ما هم شیشته یه خیلی او دوس دارم🥺
علی : ای جان او دختره خوشبخت کیه😂
مه : گفته نمیشه فقد سر اسمیو میگم
محمد: مصطفی دگم جیق کشین برار😒
مه: باشه محمد جان جیق میکشم
سر اسمیو هسته N جانم 🤪
دیدم نازین از جا خو وخیست از صنف بیرون شد
رفیق هایو هم از پشتیو برفتن
مه: علی فکر کنم تیر ما ب هدف خورد😂
علی : ها یاری تو هم خوب بدچیزی
مه: کاشکی ته رو نازین میدیدیم 😂
علی : هااا ولا حیف شد
محمد: خوب چی عاید شما شد ازی کار😒 خیلی هم خیط بود
مه: محمد ایگذر رو اعصاب مه راه نرو بتو بگفتم ب کار مه کار ندیشته باش
محمد: گناه داره او ب جلو همه صنفی ها ب زمین انداختی دل تو یخ نکرد
که با ایته کارها میکنی
مه: نی نکرد لازم بشه دوباره هم میکنم ب کسی هم ربط نداره
محمد: واقعا سلام هست ب تربیه توو
علی : محمد مگس هر دوغی نشو 😒
مه: محمد بخدا خیلی خودخو کنترول میکنم
پس بهتر تونه چوپ شی
محمد هم از پیش ما وخیست رفت دگه جا شیشت
علی : ای مچم ایشته مخلوقی بوده
ب شوخی هم نمیفهمه
╔═════❥❊•••
◍⃟♥️
╚═════─────✤❊•••
#پارت ۱۵۲
معجزه عشق😍
بالاخره ساعت استاد درازه خلاص شد استاد هم بدر شد از صنف
هیچی هم که نفهمیدم🤦♀️
مصطفی هم خودی رفیقا خو بدر شد از صنف
باز طرف مه خیره نگاه کرد یک پوزخندی هم بزد
معنی امی کارها ازی نمیعهمم یعنی چی ای کارها ازی🥺
تینا هم شروع کرد ب گفتن موضوع خاستگارها خو
(مصطفی)
علی: مصطفی میگم بچیم ایگذر طرف نازین خیره نکن خیلی تابلو میکنی
محمد: لالا جدی جدی ب دام افتادی😳
مه: عععععع چی میگین شما
امیته گپ میزنین ک فقد عاشق چیشم ابرویو شده باشم 😒
مه فقد مام او زیر تاثیر ببرم 😌
محمد: چری چیکار کرده ک مایی انتقام بگیری
مه: انتقام نیه فقد یک سرگرمیه😁
علی: مه تا او روز بگفتم ماستی مه بزنی
حالی خودتو مایی شروع کنی
مه" امالی هم میگم هوش کنی دست از پا خطا نکنی علی ک باز او رو مرم میبینی
محمد: بعده بچه ها ای کارها شما چی معنی خود شما خوش دارین یکی خودی خوهر شما امیته کاری کنه؟
مه: بااااا محمد توو هم ایگذر ملا بازی نکن
تو از ما بدتری😒
علی : هاا والااا از بس شماری دخترا ته گوشی تونه گوشی تو مایه بترقه 😂
محمد: هاا البد گوشی خودخو با گوشی مه اشتباه گیرفتی علی جان
شکر مه ایته کارها نمیکنم
مه: خوبه دگه الهی شکر نمیکنی
ایگذر گپ هم نزن😒
محمد: مه فقد نظر خو گفتم دل شما🙁
مه: اوکی دگه ب کارها ما کار نگیری
(نازین)
تینا: حالی نمیفهمم چیکار کنم😐
السا: هنوز هم گپ مفت میزنی دیونه بیچاره بگفته ک عاشق تونه
مه: هاادگه قبول کن بیازو مگری یکروزی ک باید عروس بشی
تینا: باشه فکر ها خو بکنم
╔═════❥❊•••
◍⃟♥️
╚═════─────✤❊•••
امید یعنی هنوز برای فردایی که ندیدی، دلت روشن باشه و باور داشته باشی اتفاقهای خوب میتونن از جایی شروع بشن که انتظارش رو نداری.
تشکر کردن رو یاد بگیرید
هیچکس نوکر شما نیست.
هرکسی هرکاری میکنه اول از شعورشه
دوم از لطف و بزرگواریش.
چیزی كه برات مقدر شده باشه جورى برات اتفاق مى افته
كه نه انتظارش رو داشته باشى نه بتونى توضيحش بدى.
برات مثل معجزه میمونه.
