کاربر نیمه دروغگو
Open in Telegram
248
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-730 days
Posts Archive
سرمو گذاشته بودم رو بار، دندوندرد داشتم. همکارم اومد کنارم دستشو گذاشت پشتم شروع کرد نوازشم کردن. انقدر که تاچ زنانهای توی زندگیم نبوده این چندوقت گریهم گرفت.
دوست دارم بنویسم. یعنی میل به نوشتن داره من رو پاره میکنه. چند وقته دوست دارم به عقب برگردم و مثل همون دوران بنویسم و خودم بخونم و کصخنده بزنم. آقا بهنظر من طنز یکی از عناصر اصلی توی نوشتنه. رعایت نشدنش باعث کسالت متن میشه. من و هنری میلر باهم راجعبه این مقوله تفاهم داریم. یعنی ما دوتا موافقالنظریم. اونم راجعبه کصخنده زدن با داستایفسکی یهچیزایی گفته بود. آدم فیلسوفمآبی بود هنری میلر. خیلی شاکی بود سر اینکه طنزنویسا کمن و نوشتن با درونمایهی طنز اوستا میخواد و این کسشرا. تو خواندن در توآلت بود فکر کنم اینا رو میگفت. من هنوز یکی از بهترین داستان کوتاههایی که خوندم از همین آدمه. اسم داستان مکس بود. سر هم ۵۰ صفحه نمیشد ولی پسر عجب داستانی. عجب چیزی. با اینکه توی دور و بریهام، یعنی اونایی که علاقه به ادبیات داشتن کسی با ادبیات آمریکا چندان ارتباط برقرار نمیکرد ولی واسه من اینجوری نبود. یعنی نیست. من تو آمریکا دوسپاسوس رو دارم، هرمان ملویل رو دارم، آلنپو رو دارم، همینگوی رو دارم، هنری میلر رو دارم، ونهگات، کروآک و.. رو دارم؛ بابا دیگه چی میخوام انصافن؟ من همین الان میتونم راجعبه اینا مثل سلین یه مرگ قسطی پرحرفی کنم. نقد ادبی و اینا نه ها، راجعبه تجربههای خوبم با اونا بنویسم. من هیچوقت آدم نقد ادبی نوشتن نبودم. نه که نخوام باشم، عرضهش رو نداشتم. هروقت تلاش میکردم یه حرکتی در این راستا بزنم نتیجهش باعث میشد احساس کنم خیلی آدم کسشری هستم و چیزی که نوشتم مثل یه لباس بده که به تن این تراژدی زار میزنه. ببینین از نظر من آدمی که نویسندگی رو به عنوان پیشهش انتخاب میکنه آدمیه به با خایهگی گالیله. یعنی آدمی که تو خودش دیده و قید همهچی رو زده و میگه من نویسندهم، حداقل در وهلهی اول. نویسندگی اکتیه که هیچ بازخورد فیزیکیای، حداقل تا مدتها، همراه خودش نمیآره. شده بعد مرگ یارو بیاره. شما میتونی نوازنده باشی، یه بند تخمی داشته باشی و چنتا کارم رکورد کرده باشی که مردم میتونن تو ساوندکلاود و اسپاتیفای و یوتوبمیوزیک بشنونش. لینکشم توی بایوی اینستاگرام اعضای بند موجوده. میتونین الکتریک دستتون گرفته باشید یا دراماستیک و چنتا قابلمه یا خدای ناکرده نقش سنگین و عنوان مقدس باسیست بند رو به خودتون اختصاص داده باشید و توی صفحهتونم یهسری سولو نوازی تخمی و چنتا عکس با باس و دستکش توی دستچپ در حال آکورد گرفتن داشته باشید. با این حال برید تو یه جمع بشینید و دخترا براتون حشری شن و پسرا بهتون بگن حاجی دمتگرم. ولی نویسنده اینجا چیکار کنه؟ تمام اون دیتاهایی که راجعبه ادبیات داره واسه یوسا اهمیت داره ولی یوسا تو اون جمع داریم ما؟ ما کیرخر شافاکم نداریم. این رو به عکاس و نقاش و فیلمساز و هرکسشر دیگهای هم تعمیم بدید باز نویسنده میبازه. این در صورتیه که واژه شروع کنندهی تمام اینهاست و خفنترین مدیومها محسوب میشه و این کسشرا للهی. یعنی آدمی که وارد یه مهمانخانه میشه و ازش میپرسن شغلت چیه؟ میگه نویسنده، واقعن آدم باخایهایه. حالا کسایی هم هستن و بودن که آرزوی تیپ شخصیتیای مثل من رو زندگی میکنن و کردن و دمشون گرم چون واقعن اوستا بودن. ایشیگورو نوازنده بود و نویسنده، کورتاثار نوازنده بود و نویسنده. حالا که مدیا این اجازه رو داده از کسشر درآمدزایی کنی دنیاش به دو بخش شدیدن کسشر و انصافن ردیف تقسیم شده. شما یوتوب رو ببینین. آدم مولفهدار داره. دِ دوو داره، مارکوس ولتری داره، هری مک داره و به همهشون هم توجه شده. یعنی شاید نه اندازهی هنر یارو ولی بهقدری و این جالبه.
Repost from کاربر نیمه دروغگو
از نیازهای مهمّ من یکی هم این است که بعد از سکسِ خوب بتوانم ساعتی تنها باشم. ترجیحاً با لیوانی چای یا فنجانی قهوه. تنها باشم با جسمِ آرامگرفتهام و ذهنِ سرشار از تصویرم و مستیِ چشیدنِ تنی که دوست میداشتهام.
عاشقِ این تصویرم: کنارِ هم دراز کشیدهایم و معشوقام کتاباش را با یکی از دستاناش نیمهباز نگه داشته. سرِ او جایی است میان سینه و بازوی من و یکی از دستانام دورِ بدناش حلقه شده و حرف میزنیم. و میبوسماش، چند بار. و کتابِ نیمهباز از دستاش رها میشود...
بوسهاش تلخ بود و شیرین. تلخ بود از سیگارِ ساعتِ قبل کشیده. و شیرین بود، شیرین بودنی! همراه با احساسِ بینظیرِ بوسیدنِ لبهایی ظریفتر از آنچه خود داری. و فقط بوسه نبود. لذتی بود که دوچندان بود: لذت میبردی، و لذت میبردی که میدانی او چه لذتی میبرد.
تکیه دادم به صندلی، چشامو بستم شروع کردم شمارش. تا به شصت برسم. چشامو باز کردم دوتا خط دیگه مونده بود. یه خط دیگه دماغی رفتم. بوم. گوشام شروع کرد سوت کشیدن. تندتپشی. مردمکگشادی. عرق. ماشین درحال حرکت. موزیک کسشر بلند. من سرخوش، برانگیخته جنسی، آژیتاسیون. کارمُ انجام داده بودم. مثل یه پیامبر. پشت ترافیک گیر کردیم. اینا پاره. مطمئن بودم صد متر دیگه این ماشین بهگا میره. راننده وحشتناک میخندید. ماشین پشت ترافیک. درو باز کردم رفتم بیرون. رفتم. شب شده بود. رسیدم خونه. یه تک تک از رو اپن برداشتم. رفتم تو دستشویی. هروئین رو از جورابم درآوردم. شروع کردم کشیدن. سرم افتاد رو کاشی کف دستشویی. پرواز کردم. پرواز ایکار. انگار واقعن باد منو از دنیای قصه کنده بود و افتاده بودم تو دنیای واقعی. احساس کردم بالای لبم داغ شده. بهزود بلند شدم رفتم جلو آینه. دیدم خون دماغ شدم. صورتمُ شستم. تا تخت پنجتا قدم بلند فاصله داشتم. سه تاشو برداشتم بقیهش رو پرواز. سقوط روی تخت. تخت تابوتم بود. خیره به سقف. سقفُ آسمون میدیدم. ستاره میدیدم. به این فکر میکردم اگه جاذبه برعکس شه چی میشه؟ یهو پرتاب شم سمت آسمون. صدای ضربان قلبمُ میشنیدم. بلند و واضح. هی آهستهتر میشد. به مغزم دستور میدادم دستم تکون بخوره، دستم تکون نمیخورد. به مغزم دستور میدادم پاهام تکون بخوره، پاهام تکون نمیخورد. میتونستم بفهمم بازم خون دماغ شدم. پلکام سنگین و سنگینتر میشدن. تاریکی. نمیدونم چطوری اون شب صبح شد. من شک نداشتم که اون شب، شبه آخر زندگیمه.
داداشم صفحه لپتاپُ بست. نگاهم کرد. آروم اسممُ صدا زد، گفت: این چیه نوشتی؟ فهمیدم که بگا رفتم.
پایان.
شما تصور کن یه وبلاگی داری مثل وبلاگ من و یهو خانوادت پیداش میکنن و میخوننش. این داستان همون موقعس. وقتی داشتم رو یه داستان کار میکردم و داداشم خوندش. میخوام اون داستانه رو تعریف کنم. یعنی سهتا داستانه که در انتها بههم متصل میشه. یه داستان دراگی، یهدونه کرایینگ شیم و یهدونه هم مواجهه به سبک میلان (کدوم میلان؟ آث میلان؟ بیبیه میلان؟ ( آخ آخ آخ آهای چاقالا يادتونه وقتی دريم تيم بودين كرايف بالا سرتون بود روماريو و زوبی زارتا و استويچكوف داشتين چارتا گذاشتيم پا چشتون؟ نه شما اينا يادتون نيست شما آدمای دو هزار و پنج به بعدين) نه همون میلان که کون داره. میلان کوندار، بچهها بهش میگن میلان کوندرا. نقل قول از کتاب کونهای خندهدار.)
درست قبل از دیدن وبلاگ توسط برادر، من این داستان رو نوشته بودم و روی لپتاپ بود. داداشمم میخواست با لپتاپ نمیدونم چه کسکلکی دربیاره. من صفحه رو مینیمایز کرده بودم و این جاکش بازش کرده بود.
داستان اودی بود. وقتی که من اودی کرده بودم. صبح از خواب پاشدم. خمار خارمادر. یکی از بچهها زنگ زد گفت بیا علف بکشیم یکم. رفتم بیرون. علف نگو بلا بگو. علف رو کشیدم و گوز جاده شدم. های خار و مادر ولی هنوز خمار. هارد دراگ میخواستم. اجبار به مصرف بودم و تنها چیزی که حالمو جا میآورد هارددراگ بود. یه مسئلهای که توی یه دورهای از زیست یک فرد اجبار به مصرف وجود داره، آدمای اطرافشن. کسایی که باهم جنس مصرف میکنن. کسایی یا خودشون هنوز بهگای سگ نرفتن و یا رفتن ولی با یه آدمی دوستن که در آستانهی بهگای سگ رفتنه. هنوز نرفته ولی قراره امشب بره. توی این دوره زنگ میزنن بهت و حتا دعوتت میکنن جنس مجانی دود کنی، ولی مادامی که بهگای سگ بری تمومه. خبری از جنس مجانی نیست. لباستو میکنن تا بهت جنس بدن. یکی بهم زنگ زد. گفت بیا پیش ما باهم یه حالی بکنیم. منم رفتم. (این همون مریضیه بود که تعارف خوردنی رو رد میکردم ولی کشیدنی رو نه.) اونا شیشه داشتن و هروئین. به مقدار. خونهی یه دراگدیلره بود. خودش دیل میکرد از جنس خودشم میکشید. از اون آدما که سر دو سه ماه بهگا میره. جو خونه تخمی. آدماش تخمی. نشستیم شروع کردیم به کشیدن. از خونه اومدم بیرون. نئشهی خار مادر. بهقول سلین به دیوار شانه میسابیدم. تلفنم زنگ خورد، درینک داریم بیا درینک بزنیم. رفتم. کیرم توی این مغز بره. الان توی این حال روی این همه جنسی که هایپوکسیم کردن الکل باید گزینهی تموم کردن باشه. رفتم، الکل خوردم. خیلی خوردم. دیگه تو سر خودم نبودم. به جمع اضافه میشد. حرفا رو نمیشنیدم. همهچی کند و سریع میشد. به خودم اومدم دیدم یکی داره بهم علف پاس میده. سهتا دم گرفتم. سرفه زدم. روحم افتاد بیرون. نفس کشیدم. روحم برگشت تو بدنم. دستمو گذاشتم رو دیوار بلند شدم. رفتم سمت در. رفتم بیرون. زنگ زدم به یکی برام جنس بیاره که شب خمار نشم خدایی نکرده. ده تومن هروئین گرفتم گذاشتم تو جورابم. کلامو کشیدم رو سرم. نمیتونستم راه برم. چیزی نمونده بود بیفتم کنار خیابون. یه ۲۰۶ کنارم نگه داشت. صدای موزیک میاومد ازش. هیپهاپ. از این رپ کسشرا. بلند بود. شیشه شاگرد اومد پایین. صدای موزیک بلندتر شد. اونی که شاگرد نشسته بود عینک دودی زده بود. از این سرامیکی تخمیا. گندهها. نصف صورتش عینک دودی بود. لَق حرف میزد. داداش کجا میری؟ میرم فلانجا. بشین میرسونیمت. نشستم. آقا اینجای داستان باورنکردنی بهنظر میآد. بهکیرم باور نکنید ولی این اتفاق افتاد. نشستم تو ماشین. نمیخواستم تو ماشینشون باشم ولی مصرفکننده بودم و انتخاب دیگهای نداشتم. اونا من رو میرسوندن. عقب یه نفر دیگهم بود. سر جمع اونا سهنفر بودن. با من شدن چهار نفر. اونی که شاگرد بود گفت: داداش ما باهات حال کردیم سوارت کردیم. یهو یه دست اومد سمتم که یه نصفه جوینت نگه داشته بود. مرسی. سهتا دم گرفتم. اومدم بدم نفر بعدی، یارو گفت ما همین الان کشیدیم این واسه توعه. من شروع کردم شخص یه نصف جوینت کشیدن. اونی که تو شاگرد بود یه چیزی شبیه یه ظرف شیشهای از جیبش آورد بیرون و سرگرم یه کاری شد. پشتش به من بود. نمیتونستم بفهمم چیکار میکنه. موزیکُ ولوم دادن. مخم داشت گاییده میشد. همین الانم علفشون رو کشیده بودم. نمیتونستم بگم این چه کسشریه کمش کن. یهو پسره برگشت سمت من. یه چیز صافی دستش بود. روش شیشتا خط کوکایین بود. شت. کیرم توی این زندگی. من چرا اینجوریام؟ این چه ماشین کیریایه؟ خودروی مخصوص مصرفکنندهها اومده سوارم کرده. مادرجنده کوکایین چی میگه این وسط؟ پسره گفت مصرف کردی تاحالا؟ من همینطوری خیره نگاهش کردم. لولتُ اشتباه پیچیدی. اینجوری یه مشامی بری وا میره. بدش به من. من و کارد کولر و فروید باهم تجویزش میکردیم کسخلی؟ من کنار نمک فلفلم کوکدون دارم. استفادهی مشامی انجام شد. جذب از طریق مخاط تنفسی.
خيلی احساس عجيبی دارم. امروز ديدنش با قبل فرق میکرد. به وضوح، رفتار و شوخیها و حتی صدايش را دوست داشتم. چيزی حدود ۷ ساعت است به دو ساعت با هم (در جمع) بودنمان فکر میکنم.
سرِ انگشتانم را نگاه میکنم. میگويند عصبها جمع شدهاند در اين قسمتِ بدن. لمسشان میکنم با شستهايم. خوشايند است اما خالی از احساس. چند بار اين انگشتان معشوقانی را نوازش کردهاند؟ چند بار لغزيدهاند روی چروکهای گوشه چشمهای معشوق؟ چند بار روی شقيقهها؟ چند بار خط خنده را دنبال کردهاند روی صورتهاشان؟ چند بار رفتهاند لای موهای پرپشت و کم پشت؟...
چقدر ثروتمندند سرِ انگشتانم...
