کانال از نسل کوروش بزرگ
Open in Telegram
753
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-230 days
Posts Archive
♪🌸ꦿ
من دلم میخواهد ،،
خانهای داشته باشم پُرِ دوست ،
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو …
هر کسی میخواهد
وارد خانه ی پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند .
شرط وارد گشتن :
شست و شوی دلهاست
شرط آن ، داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی میکوبم
روی آن با قلم سبز بهار
مینویسم :
ای یار
خانهی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر :
"خانه دوست کجاست؟ "🏕
#فریدون_مشیری
┅─═ঊঈ ♥️ ঊঈ═─┅
ما ایرانیها اینو خوب میدانیم ..
که امسال پایبند بودن به فرهنگمون
از هر زمان ديگهای مهمتره !
نوروز تو راهه ...
نگویید نوروز نداریم !
هربار که میگویید نوروز نداریم،
چه چیزی را میخواهید حذف کنید؟
امید را؟
شادی را؟
هویتمان را؟
#نوروز، حافظه باستانی ایران است !
یادگار قرنها ایستادگی و زنده ماندن ..
امسال نوروز را نه با هیاهو ..
که با اندوهی در دل و امیدی در جان
برگزار میکنیم ...
به یاد عزیزان از دسترفته
و به امید پیروزی نور بر تاریکی ...
#نوروز #فرهنگ #ایران_من
☀️
♥️
نگویید نوروز نداریم…
هر بار که میگویید نوروز نداریم،
چه چیزی را میخواهید حذف کنید؟
امید را؟
شادی را؟
هویتمان را؟
نوروز، حافظه باستانی ایران است؛
یادگار قرنها ایستادگی و زنده ماندن.
امسال نوروز را
نه با هیاهو،
که با اندوهی در دل و امیدی در جان
برگزار میکنیم؛
و به امید فردایی روشنتر برای ایران
نوروز داریم ولی درکنار خانواده های جاوید نام ها ۱۸ و۱۹ دی ماه سال ۲۵۸۵ شاهنشاهی
این ذرهذرهِ گرمی خاموشوارِ ما
یک روز بیگمان
سر میزند ز جایی و خورشید میشود
تا دوست داریام
تا دوست دارمت
تا اشکِ ما به گونهی هم میچکد زِ مهر
تا هست در زمانه یکی، جانِ دوستدار
کی مرگ میتواند
نامِ مرا بروبد از یادِ روزگار؟
بسیار گل که از کفِ من برده است باد
اما من غمین
گلهای یادِ کس را پرپر نمیکنم
من مرگِ هیچ عزیزی را
باور نمیکنم...
■شعر و صدا: زنده یاد سیاوش کسرایی
آدمها خیال میکنند برای زنده ماندن
به چیزهای بزرگی احتیاج داریم؛
در حالی که گاهی یک فنجان چایِ گرم و
دستی روی شانه کافیست تا ادامه بدهیم…
زندگی در این جهان پرهیاهو با همین
مهربانیهای کوچک نفس میکشد؛
با نگاهِ آرامی که میگوید «تنها نیستی»،
با بودن آدم امنی که دلت را گرم
نگه میدارد. و می فهمی هنوز می شود
به زندگی اعتماد کرد
آنها که کنارشان لازم نیست
قوی تر از توانت باشی
انهایی که پناه اند و
با حضورشان آرامش می شوی
در جهانی که همهچیز عجله دارد،
همین دل گرمی های کوچکاند
که ما را زنده نگه میدارند.
.
می گویند؛
میز " شادی!" جهان؛
چهار پایه دارد:
دو تای آن را " مولانا !"؛
به ما نشان داده؛
دو تای دیگر را "حافظ !"؛
دو تایی که مولانا معرفی کرده؛
"مرنج !" و " مرنجان !"؛
مانند باران باشید که پلیدیها را می شوید و
دوباره به آسمان می رود ، پاک می شود وبه
زمین برمی گردد؛؛
و حافظ گفته :
"بنوش !" و " بنوشان!"
هر نعمتی که خدا به شما داده؛
از "مال" یا "سلامتی "؛
از "معرفت " و " آگاهی"؛
با دیگران تقسیم کنید و دیگران را در این سهیم کنید!
چون همه اینها امانتی ست که ؛
به ما داده شده ؛
وباید آن را منتقل کنیم.
پس بیایید همه باهم "مرنجیم"و"مرنجانیم" و
"بنوشیم " و"بنوشانیم" ؛ و دراین خاک ؛در این مزرعه پاک ؛ بجز "مهر!" ؛ بجز"عشق!"؛
دگر هیچ نکاریم
یه زمانی اسفند قشنگترین ماه سال بود، پر از تکاپو و حس زندگی، بوی تمیزی، عید و بهار ...
الانو نبینید که دیگه هیچکس حس و حال نداره ...
شاید هم ماه اسفند زمانی قشنگ بود که پول تو جیب مردم و خنده روی صورتشون بود، شور و شوق داشتن و بازار رونق داشت.
اسفند امسال با همهی اسفندها فرق میکنه!
🔴 سیاوش در شاهنامه فردوسی شاهزادهای
پاکنهاد و نجیب، فرزند کیکاووس و
پرورشیافته رستم است که به خرد،
شجاعت و پایبندی به اخلاق شناخته
میشود.
او وقتی عشق ناپاکِ سودابه را نپدیرفت
به ناروا متهم شد و برای اثبات بیگناهی
اش از دل آتش گذشت و آتش به احترام
پاکی اش راه بر او گشود، با این همه، هوای
مسموم دربار؛جایی ماندن برایش نگذاشت.
به توران رفت و مورد احترام
افراسیاب قرار گرفت.
سیاوش صلح میخواست،
آبادانی میآفرید،
شهری بنا کرد بر پایهی مهربانی و پیمان.
اما دسیسهها دوباره سایه انداختند،
و سرانجام، به فرمان افراسیاب،
خونِ پاکش بر خاک ریخت.
و به یکی از مظلومترین و تراژیکترین
قهرمانان شاهنامه بدل شد ؛ شخصیتی که
نماد پاکی، وفاداری و بیگناهی در فرهنگ
ایرانی است و هنوز،قرنهاست که بر دلِ
تاریخ داغِ سیاوش تازه است
سپیده که بدمد ..
فوجی از پرنده ها ..
دوباره بر فراز رود پرواز خواهند کرد ..
غمگین نباش ..!
ظلمت در سیاهی خود
فرو خواهد ریخت !
همچنان که نور ..
بر دره های ژرف .....
و شادی ..
چهره ی عبوس شهر را ..
به کهکشانی از ستارههای روشن ..
بدل خواهد کرد ...
سپیده که بدمد ..
دوباره با هم در خیابانها
خواهیم رقصید .....
دوباره ..
ترانههای روشن خواهیم سرود ...
از آبی دریاها ..
از غرور بیشهها و کوهها ...
از شکوه وطن ..
در سیارهی زخمیِ زمین ..!
غمگین نباش ..!
رود تاریکی را خواهد شکافت ..!
و از تل خاکستر زیباترین گلها ..
خواهند رویید .....
شکوهمندترین ِدشتها ...
و نیز ...
زیباترین رویاها .......
#احمد_نجاتی
#پیروز_آزاد_وسربلند_باشید✌️🏻
#پاینده_ایران❤️🤍💚
☀️
سخت است ..
بخندی و دلت غمزده باشد ...
هرگوشهی پیرهنت نم زده باشد ...
سخت است ..
به اجبار به جمعی بنشینی ...
وقتی دلت از عالم و آدم زده باشد ..!
احوال من ای دوست
چنین است که انگار ...
یک صاعقه بر جنگل خرم زده باشد ..!
دور از ادب است ..
اینکه بخندد لبت .. اما ...
دیوار دلت مشکی و ماتم زده باشد ..!
برای تمام مادران ایرانزمین ..
که جانشان، خاستگاه غیرت است !
و پدران این مرز و بوم که با عشق
و شکوه،لقمهی پاک به فرزندان خویش
دادند …
مادرانِ دیگر سرزمینها ..
دختر میزایند و پسر ..
ثمرههایی برای فردای آرامِ خانههایشان ..
اما اینجا …
دراین جغرافیای مهآلودِ نجیب ..
دراین خاک که بوی تاریخ وحماسه میدهد ..
مادران تنها فرزند نمیزایند ..!
سرنوشت میزایند ..!
جانفدای وطن میزایند ..!
پسرانی که اگر خونشان برخاک بریزد ..
ریشه میشود ...
و دخترانی که نام ایران را ..
چون لالایی در گوش فردا میخوانند ...
قهرمان میزایند !
پهلوان میزایند !
یلانی که قامتشان تکیهگاه تاریخ است ..
و دلهایشان محراب عشق به میهن ...
شیربیشه میزایند !
چشمانی بیدار در شبهای تیره !
و گامهایی استوار بر خاک لرزان !
مهاجر میزایند !
آنکه کولهبار غربت را بردوش میکشد ..
و نام وطن را چون حرزی بر سینه
نگاه میدارد !
خاک ایران
گویی در رگهای جوانانش
خونی از جنس افسانه جاریست ..
خونی که از تبارِ کوه و آفتاب است !
از جهانی دیگر
جهانی که هنوز ایستادن را
به زانو زدن ترجیح میدهد !
#نسترن_ناصرنژاد
#ایران_من
☀️
🎆تاریخ تلخ* اندیشه ورزی*
دربرابر جهل مقدس!!
میگفت:
حکیم ناصر خسرو، به طور ناشناس وارد نیشابور شد.......!
به دکان پینهدوزی رفت تا وصلهای بر پایافزارش (کفشش) زند!
سر و صدایی از گوشه بازار برخاست، پینهدوز کارش را رها کرد و مشتری را به انتظار گذاشت و به تماشای غوغا رفت؛
ساعتی پس، باز آمد با لختی گوشتِ خونین، بر سرِ درفش پینهدوزیش!
پینه دوز، در پاسخ ناصرخسرو که پرسید، چه خبر بود؟ گفت؛
در مدرسهِ انتهای بازار، مُلحِدی فلان فلان شده پیدا شده، که به شعری از ناصرخسرو استناد کرده و گویا از مریدان ناصر خسرو (لعنتاللهعلیه) بود.........!
پس علمای دین، فتوای قتلش دادند و خلایق، تکه تکهاش کردند و هرکس به نیت کسبِ ثواب، زخمی زد و پارهای از بدنش جدا کرد......! دریغا که نصیب من همین قدر شد.......؛
ناصر خسرو که این را شنید با شتاب، کفش را از دست پینهدوز قاپید و بهراه افتاد، در حالی که میگفت؛
برادر، کفشم را بده! من حاضر نیستم در شهری که نام ناصرخسرو ملعون در آن برده میشود لحظهای درنگ کنم.........
▫️آری این است تاریخ تلخِ* اندیشهورزی* در برابر جهلِ مقدس در این سرزمین، به راستی که؛ جهل مقدس آخرین پناهگاه توحش انسان است.......؛
بسیارند کسانی که در جهل خود غرقند و به میزان عمقِ جهالت خود، سخن و نظر خود را حجتِ تمام و حق مطلق دانسته و با همین طرز فکر و زُهد ریایی، زندگی بسیاری را به کام نابودی و تباهی میکشند.........
یک بار دیگر با هم می خوانیم؛
علما، فتوای قتلش دادند و خلایق تکه تکهاش کردند و هرکس به نیت کسبِ ثواب، زخمی زد و پارهای از بدنش را جدا کرد، دریغا که نصیب من همین قدر شد.........
✨بایزید را هفت بار از شهر بسطام بیرون کرده اند با سر و رویی خونین...
یکی از آنها اینگونه اتفاق افتاده است که
در روزی از روزهای ماه رمضان بهنگام ظهر، کسبه بازار شهر بسطام ، بایزید را دیدند که مشغول خوردن نانی ست که در دست دارد...
مردم غضبناک و خشمگین بر سر و صورت او زدند و او را خونین به درگاه حاکم شرع بردند.
قاضی پس از استماع حرف حاضرین از بایزید می پرسد که چرا در ملا عام روزه خواری میکنی؟
بایزید می گوید: مردمان نان نمی خورند و هر کاری که میخواهند می کنند من نان میخورم و هیچ کار دیگری نمیکنم.
#بایزید_بسطامی
#عطار_نیشابوری
