مَهتاب :)
Open in Telegram
✨🐈⬛ Wanna talk?! @Bethemoonlightbot . Instagram: https://instagram.com/a_mahtab_y?utm_medium=copy_link .
Show more437
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
436
If you gonna set fire to the night
Baby, let me be the lighter
If you're already high and
you wanna fly
I'll be the hit that takes you higher
If you wanna love
when you touch the sky
You can be my midnight rider
If there's nowhere to go
when you wanna go wild
I wanna be the driver…
☆彡
436
یه راجبش توییت دیدم نوشته بود
من انقدر دوست داشتم که میتونستم یه کتاب بنویسم که ۱۲۸ بار اسم تو رو توش بگم و خودم حتی اسم نداشته باشم ولی تو انقدر نرد نیستی که بفهمی:))
436
من عاشق این کتابم و واقعا با کارکتر اصلیش همذات پنداری میکنم چون میدونم خیال باف بودن چقدر دردناکه وقتی تو زندگی واقعیت خیال هات اتفاق نمیوفته و پیوسته منتظر کسی هستی که دنیای درونیتو بهش نشون بدی ولی آدما اصلا به نظر عمیق نمیان که بتونی باهاشون حرف بزنی…
436
ناستنكا، نمى دانيد چقدر دوستتان داشتم. و رنجم چه جانشكاف بود كه مى ديدم با اين عشقم نمى توانم دردتان را تخفيف دهم و دلم خون بود…
شبهای روشن
436
چرا حتی بهترین آدمها همیشه چیزی را پنهان میکنند؟ چرا حرف چیزی که در دل دارند باهم نمی زنند؟ جایی که میدانند حرف هایشان با باد هوا هدر نمیرود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمیآورند؟
چرا ظاهر همه طورى است كه انكارى تلخ انديش تر از آنند که به راستى هستند، طورى كه انگاری مى ترسند اگر آنچه درا دل دارند به صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال كرده
باشند…
شبهای روشن
436
Repost from N/a
چرا حتی بهترین آدمها همیشه چیزی را پنهان میکنند؟ چرا حرف چیزی که در دل دارند باهم نمی زنند؟ جایی که میدانند حرف هایشان با باد هوا هدر نمیرود چرا چیزهایی را که در دل دارند بر زبان نمیآورند؟
چرا ظاهر همه طورى است كه انكارى تلخ انديش تر از آنند که به راستى هستند، طورى كه انگاری مى ترسند اگر آنچه درا دل دارند به صراحت بگویند احساسات خود را لگدمال كرده
باشند…
شبهای روشن
436
می دانيد كه الان چه فكرى در سرم بود؟ شما دو نفر را باهم مقايسه مى كردم. چرا شما جاى او نيستيد؟ چرا او به خوبى شما نيست؟ درست است كه من او را بيش تر دوست دارم، اما شما از او خيلى بهتريد!
شبهای روشن
436
حالاكه كنار شما نشسته ام و با شما حرف مى زنم و به آينده فكر مى كنم مى ترسم، زيرا در آينده باز تنها مى شوم. باز همان حرمان است وهمان زندان و همان زندگی بى حاصل، و جايى كه من در بيدارى در كنار شما اين قدر شيرين كام بوده ام دیگر به چه رؤيايى مى توانم دل خوش كنم؟
شبهای روشن
