@LutfullahShaydaQatee
Open in Telegram
347
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+1230 days
Posts Archive
راست بگو چه دیده ای کز همه گان رمیده ای
کز همه گان رمیده یی راست بگو چه دیده ای
شام بُدی سحر شدی، قطــره بُدی گهـر شــدی
تلخ بـُدی شکـــر شـــدی، قنـــد کـرا چشیده ای
دست و دل و زبان تو جسم شریف و جــان تو
مست شد از جهان تو تا چه فسـون دمیــده ای
موج نگاه گرم کِی دام تــو گشــت و دانـه ات
عشق ببست چشم تو کـز دو جهــان رهیده ای
گردن نفس بسته یی، چنگ هــوا شکســته ای
وزکــم و بیش رستــه یی بی پــر و پاپریده ای
نور حضور خویش را کـم و بیش چاره کن
در خـم عشـــق و زندگـــی بـــاده نو رسیده ای
اشتر جان جان من برده ز کـــف عنان من
تاب دل و تــوان من بــاز کجــا چــریده ای
✍🏽: #حیدری_وجودی
https://t.me/Lutf41
مادرم !
مادری کرد و جسم مرا بدنیا آورد،
و تو روح بودی که در من دمیدی...
✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع
https://t.me/Lutf41
بیا در پیش پایت گل بکارم
که من با تو سخن بسیار دارم
هرآن دم فرصتی شد سر بزن که
سر شب تا سحر چشم انتظارم
روی ماه تو دیدن داری ای دوست
گل باغ تو چیدن دارد ای دوست
چه سازم چاره ای دل را ندانم...
هوای با تو بودن دارد ای دوست!
خوشا آنکه تو را با خویش دارد
نه چون من بی تو قلب ریش دارد
بیا یادی از این شیدای خود کن
هوای وصل تو در پیش دارد
شده چشم و دلم ای ماه مجذوب
و کنج سینه ام جای تو محبوب
تو بهتر از پری و حور هستی
نباشی زندگانی نیست مطلوب
چه شد آن یار زیبایم کجا ماند
تمام روز را از من جدا ماند!
در این ایام عید و شادی ای دوست
به دل همصحبتی با دلربا ماند
چرا بر درد ما درمان نمیشی؟
چرا این هجر را پایان نمیشی؟
تو که بر دل و جانم خانه کردی
چرا بر دیده ام مهمان نمیشی؟
بخواهی، یار بر تو تا ابد من
رفیق روز های خوب و بد من
فقط رسم وفا را خوب دانم
خیانت را جفا را... نا بلد من
نباشد گر دلت از سنگ یکروز
شنو از عشق ما آهنگ یکروز
به شیدای خودت کن مهربانی
که بخشی زندگی را رنگ یکروز
قلم جز تو به کس شیدا نمیشه
بی تو شعر و غزل معنا نمیشه
بنامات مصنوعی باید نویسم
که وصفت در دوبیتی جا نمیشه
بیا لطفی نما و یاد ما کن
تبسم بر لب و دلشاد ما کن
وفادارت نباشم از دل و جان
برو ترکم نما برباد ما کن
بیا تا از دل و جان با تو باشم
دور از چشم عدویان با تو باشم
تمام فصل های سال ای دوست
به زیر برف و باران با تو باشم
ببوسم از لبانت حال دارد
اگر چه بعد آن جنجال دارد
هوای با تو بودن را دل من
تمام روز و ماه و سال دارد
تبسم بر لب و دلشاد هردم
و بادا قامتات شمشاد هردم
الهی تا نفس باقیست، جانا
به کامت زندگانی باد هردم
نمودی سرخ لب های خودت را
نوازش کردی شیدای خودت را
تو با موی بلند و چشم هایت
گرفتی در دلم جای خودت را
دو چشمم دیده جیهون گفتی رفتی
مرا رسوا و مجنون گفتی رفتی
برایت درد دل را کردم اظهار...
فقط ممنون و ممنون گفتی، رفتی
اگر راهت جدا باشد عزیزم
و یا ترکم روا باشد عزیزم
برو بگذار باشم دیده پرخون
نگهدارت خدا باشد عزیزم
✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع
https://t.me/Lutf41
یقین بدان که برنده ، بدون تمرین ام
و سخت باش و کمی تلخ ، سهل و شیرین ام !
بپیچ حقّ و علیه ام بگو و راحت باش
نه خشم دارم و کینه ، نه اهل توهین ام !
اگر چه کافر محضی ، خدا پرستم سخت
بلف نمیزنم اصلا ، زلال و با دین ام !
اگر به حرف تو باشم ، ذلیل و بد مثل ِ
دلی سیاه و پُر از عقده ها چرکین ام !
بشر چه کرده عزیزم ! که شادی اش جرم است ؟
غم انتظار کشید و ندید غمگین ام !
به کام عشق فقط روزگار شیرین است
نه عاقلی و ، شدیداً به عقل بد بین ام !
تو را حقیر شمردم حقیر ، ای دنیا
بزرگ و لایقِ تشویق و عشق و تحسین ام !
مسعود رحیمی
https://t.me/Lutf41
کوچه ها کوچه های پیچاپیچ
کوچه ها کوچه های پوچاپوچ
همه ی یاوه های دنیا هیچ
همه ی بافه های دنیا پوچ
کوچه ها کوچه های بعد از عشق
شاه راه جنون و وحشت شد
سگ ولگرد قصه های شما
در همین کوچه ها هدایت شد
کوچه ها چون شبان بی خورشید
ابری وبی ستاره ام کردند
من به چشمان خویش می دیدم
گرگها تکه پاره ام کردند
چند ناپهلوان باد به دست
خنجری بر غلافمان بستند
ما به درد زمین نمی خوردیم
آسمان را به نافمان بستند
نیمی از ما به هست تن دادیم
نیمی از ما مرید نیست شدیم
عده ای رو به آسمان کردیم
عده ای ماکیاولیست شدیم
گفتنی ها نگفته می ماند
هیچ دستی به شانه ی من نیست
من مقیم نبودن آبادم
روی این خاک خانه ی من نیست
واژه های سیاه دفتر من
راهزن های زلٌقی شده اند
پشت سگها نماز می خوانند
نوچه گان تقی نقی شده اند
واژه های سیاه دفتر من
یاوه بافان روزمزد شدند
عده ای همچنان لگن ماندند
عده ای آفتابه دزد شدند
قسمت اعظم ترانه ی من
تاول زخمهای چرکین است
ابر را آفتاب می خواند
«از کرامات شیخ ما این است»
همه شعرهای دفترمن
قصه ی باشم ونباشم شد
زندگی در میان بیدردان
قسمت روح آش و لاشم شد
غزلی در رثای انسان است
همه ی شعر های دفتر من
سنگ گور برادرانم شد
روسپی خانه ی بزرگ وطن
شور آزادگی فریبم داد
خانه ام خانه ی کلاغان شد
هیچ کس هیچ چی نمی فهمید
گریه ام پشت خنده پنهان شد….
شور آزادگی فریبم داد
بال بستم به محبس افتادم
باکه گویم چه بر سرم آمد
گیر یک مشت کرکس افتادم
دردهایم به مردها می زد
گریه هایم به زن شباهت داشت
خلقت من چه شاهکاری شد
من «مذکرـ مونث» افتادم
از کرامات مادرم این بود
آب در هاون عدم می کوفت
پهلوان پنبه ای به نام پدر
همتی کرد و من پس افتادم
حال وروز مرا نگاه کنید
شاعر سنگ قبرها شده ام
وای برمن که گیر قانونِ
ملتی خرمقدس افتادم
شور آزادگی فریبم داد
خانه ام خانه کلاغان شد
آسمان را به جوجگان دادم
بار دیگر به محبس افتادم….
…مانده ایم از کجا شروع کنیم
پشت این لامکان مکانی نیست
از کدامین افق طلوع کنیم
پشت این خاک آسمانی نیست
مانده ایم از کجا شروع کنیم
همه فعل ها عبث شده اند
ازکدام آسمان طلوع کنیم
همه بال ها قفس شده اند
می روم تا فناکنم در هیچ
آخرین فرصت صدایم را
توی سطل زباله می ریزم
همه ی چارپاره هایم را:
«دردلم حرفهای تلخی بود
به نگفتن حواله اش کردم
شعرهایم به گریه می مانست
اسکناس مچاله اش کردم
در دلم حرفهای تلخی بود
گفتنش را کلام نتوانست
در دلم حرفهای تلخی بود
شعرهایم به گریه می مانست
دلم از خاک وخاکیان پر بود
لشکر گریه را مدد کردم
سینه ی سفره های خالی بود
آسمانی که من رصد کردم
من شهنشاه سوختن بودم
شعله ها از من اتخاذ شدند
ریزه خواران خوان من بودند
شاعرانی که نشئه باز شدند
جوجگانی که دانشان دادم
شاعر عصر انحطاط شدند
نصفشان دلقکان افیونی
نصفشان «سیلویا پلات» شدند
شاید این یاوه ها که می خوانید
آخرین شعر دفترم باشد
شاید این لخته ها که می بینید
سنگ قبر برادرم باشد……..
پشت سر کوچه های پوچاپوچ
پیش رو کوچه های پیچاپیچ
هیچ حرفی برای گفتن نیست
وحده لا اله الا …هیچ
علی اکبر یاغیتبار
https://t.me/Lutf41
راستش را که بخواهی من ازت دل سردم
من نرفتم به جلو تا به عقب برگردم
کاش می شد به خودت راه مرا می دادی
نه دلت خواست نه تقدیر نه چانس آوردم
می نشینم که به عکسم غلط اثبات کنم
باز بالفعل در آیینه به شکل دردم
کشوری زنده به گورِ تهٔ بی هویتی
من نه تنها جسد سوخته ی یک مَردَم
تاکسی!
چند؟
کجا ؟ چند نفر؟
یک نفرم-
می روم تا به مسیری که به خود برگردم
شاعر. ✍🏽: #فرهاد_فرهمند
https://t.me/Lutf41
غزل تازه
آنقدر قامت بلندی کهکشان ها مال توست
آفتاب و ماه و گل درگوشه ی از شال توست
چشم هایت قرص تسکین است بر دلدادگان
دکمه ی خیر و سعادت قرعه از فال توست
ای تو مبدای محبت ذات تو مهرو وفا
مهربانی عشق مروت زاده ی آمال توست
سایه بان رحمتی بر کل ادوار زمین
چون« همااقبال خوش درگوشه ای ازبال توست
حاصل گندم فراوان است میدانی چرا؟
چون که این انبار خیراز خنده امسال توست
سرزمین حسن تو عالی ترین جای جهان
گونه ای زیبا ترین جا گوشه ی از چال توست
شاعر: #مبین_حکیمی
https://t.me/Lutf41
دلم گرفته ...
بنا نبود که شعرم ، به دلبخواه تو باشد
خیال آینه ، آبستن نگاه تو باشد
تمام شب به هوای ، طلوع تو بنشینم
و پشت پنجره ها ، خلوت پگاه تو باشد
تو ترجمان غمم باشی و زبانه ی شوقم ،
همیشه لحظه شمار طواف ماه تو باشد
بنا نبود که شعر بدون حوصله ی من
رفیق عشق و فراز و نشیب راه تو باشد
و باوری که پر از سیب کال وسوسه ات بود
به طعم لحظه ی دیدار بارگاه تو باشد
قرار بود شبیه دو مرغ عشق بمانیم
نه آنکه مرغ خیالم ، شکار شاه تو باشد
دلم گرفته از این کوچه ی بدون ترانه
غرور پرپر من تا به کی تباه تو باشد؟
✍️: #محمد_جوکار
#یاس_خیال
https://t.me/Lutf41
که بود؟ شهرهی عالم به سستپیمانی
وفا نکرد و دریغ از کمی پشیمانی
چه گفت؟ گفت فراق تو بر من آسان است
وداع کرد و نمییابمش به آسانی
چه برد؟ تاب مرا برد تاب گیسویش
چه بود جرم تو؟ سرگشتگی، پریشانی
چه کرد؟ عشق مرا کفر خواند و خونم ریخت
چه حکمتیست در این شیوهی مسلمانی ؟
چه از تو خواست؟ غزلهای بیرقیب مرا
کجاست؟ نزد رقیبان پی غزلخوانی
چرا به عشق چنین ظالمی دچار شدی؟
تو نیز عاشق اویی خودت نمی دانی ...
#سجاد_سامانی
https://t.me/Lutf41
صِدام
ڪہ مےڪُنَد،
فاصلہ را
از نگاهِ یڪ پرنده
مےپَرَم
ڪہ فِراق،
تیرِ جِگرسوز دارد
در ڪمانِ ابروش!!!
#آرش_شاهری
https://t.me/Lutf41
نشست بر دل تو مهر همدمی دیگر
نشست بر دل من گرد ماتمی دیگر
چه میهمان عزیزی، چراغ روشن کن!
که آمدهست به دیدار من غمی دیگر
چرا زبان بگشایم؟ که دردهای بزرگ
به جز سکوت ندارند مرهمی دیگر
هوای پر زدنم در حصار دنیا نیست
مرا ببر به تماشای عالمی دیگر !
زمان مردنم ای بیوفا به بالینم
فقط بیا که نگاهت کنم کمی دیگر
#سجاد_سامانی
https://t.me/Lutf41
هوشی که نیست در سر او فقر برده است
آرامشی که نیست به او غصه خورده است
شعرش دگر به روی ورق گل نمیکند
در خانه شمع روشن عمرش که مرده است
وقتی که صبح، روی خیابان قدم زند
فکرش همیشه در غم تکلیف "گرده" است
شاعر اگر به شعر ندارد تمایلی
درد بزرگ زخم تناش را فشرده است
دلگرم حور و قصهی غلمان نمیشود
خود را همیشه اهل جهنم شمرده است
گل آغا طاهری
https://t.me/Lutf41
کاش زیر ذره بین تمرکزت
لحظه ی، ما قرار میگرفتیم
تا از وفا و محبت که در دل ما
نسبت به تو است، آگاه میشدی...!
✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع
https://t.me/Lutf41
تجلّی کرد حسنش دوش در خلوتگه هوشم
به استقبال نازش دل برون آمد ز آغوشم
دل دیوانهام پرشور و دشت بیخودی تنگ است
کنید ایجاد صحرایی دگر تا ناز بفروشم
ز بس نازکمزاجم، ناز گردون بر نمیدارم
من آن شاخم که نکهت بار سنگین است بر دوشم
نیم شمعی که از باد نفس راه فنا گیرم
چراغ طورم و طوفان نخواهدکرد خاموشم
سزاوار شنیدن کی بود افسانهٔ زاهد؟
به جای حرف باطل پنبه بگذارید در گوشم
غبارم، لیک صد خورشید تابان در بغل دارم
به ظاهر قطرهام، امّا بود طوفان در آغوشم
چو بحر بیکران پیوستهامواج است طبع من
توانی نیست کس را تا فروبنشاند از جوشم
ز بس دارم نوید از زندگانی سرگرانیها
که بردارد به جز تیغ اجل این بار از دوشم؟
شاعر: #حامد_نوید
https://t.me/Lutf41
غزل
یک قسمتم در جستجوی کار می گردد
یک قسمتم مثل سگی بی کار می گردد
یک قسمتم کافه به کافه شعر می خواند
یک قسمتم در جاده با گیتار می گردد
یک قسمتم غرق گل و خاک است، بی پروا
در کوچه ها، هر روز بی شلوار می گردد
یک قسمتم در پارک ها با پیرمردان است
یک قسمتم با کودکان کار می گردد
یک قسمتم شاخه به شاخه باغ در باغ است
با جوجه های بی قرار سار می گردد
یک قسمتم عمری سر کلکین شدن دارد
دکّان به دکّان در پی نجّار می گردد
یک بخش من خشتی ست که از خویش بیزار است
امّا اسیر سینهی دیوار می گردد
یک بخش من جامی ست که هی قرن پشت قرن
در آرزویی خانهی خَمّار می گردد
هر بخش من دنبال کاری می رود هرصبح
سمت چپم امّا به یاد یار می گردد
یادم نرفته آن شبی را که لبت می گفت:
یک روز این دیوانه هم خونخوار می گردد
روزی که رویم چشم بستی با خودم گفتم:
این آسمان روی سرم آوار می گردد
آن که دوباره دل به صحرا می زند عشق است
پیغمبری که بی دلیل انکار می گردد
شاعر: احسان بدخشانی
https://t.me/Lutf41
عید شد هر کس ز یاری عیدیی دارد هوس
عید ما و عیدی ما دیدن روی تو بس
عید مردم دیدن مه عید ما دیدار تو
همچو عید ما مبارک نیست عید هیچ کس
پرده گفتی افکنم پس روز عید از پیش رخ
عید شد آن وعده را دیگر میفکن پیش و پس
صدق ما چون روشنت شد آخر ای خورشید روی
همچو صبح از مهر دل با ما برآور یک نفس
ما اسیر هجر و خلقی محرم بزم وصال
زاغ با گل همدم و بلبل گرفتار قفس
سوخت جان من اگر آهی کشم معذور دار
دود خیزد لاجرم هر جا فتد آتش به خس
می رسد فریاد جامی بی رخت شبها به ماه
ای مه نامهربان روزی به فریادش برس
شاعر: #جامی
https://t.me/Lutf41
ما را وفا کجاست که دُور از صنوبریم
از کِی به کِی شکایت معشوق میبریم؟
ما را وفا کجاست که دل بود جای دوست
با قیچیِ که زنگ هوس خورْد، میدَریم؟
دل، مسلخ تبسّم و آیینه میشود
تا ما به روی گردن لبخند خنجریم
آهوی تیرخوردهی بیدستوپا شدیم
در دشت سرخ، لالهی پژمرده میچریم
تا همقفس به چلچلهی پَرشکستهایم
هفت آسمان که باز شود باز بیپریم!
ماهی شدیم و بحر همه تُنگِ تَنگ شد
در مرتبان کوچک غربت شناوریم!
آسودهگی کجاست که این جنس هرزه را
وقتی به نرخ عافیت خویش میخَریم!
شاعر: #جهانگیر_ضمیری
https://t.me/Lutf41
نیستی، هر کس به فکر عید و اما بهر من...
تا هلال روی ماهت روزه واجب گشته است
سلام و احترام یک سینه صفا و مهر نثار حضور مبارک تمام شما دوستان خوب و آشنایان محترم هموطنان گرانقدر و تمام مسلمانان معزز که در هر گوشه و کنار این جهان نفس میکشند، عرض نموده ضمن قبولی طاعات و عبادات و ذکر و استغفار تان، آرزو میکنم از جمع آن گروه بندگان خداوند متعال قرار بگیرید که در این روز های مبارک مورد عفو و بخشش و فضل و کرم الهی قرار گرفته اند، باشید و برای زندگی تان سعادت و خوشبختی و برای کار و امورات زندگی تان خیر و برکت و بر جسم و روح تان قوت و سلامتی توانایی التجا دارم همچنان فرا رسیدن عید سعید فطر را به همه شما تبریک و تهنیت عرض نموده و از خداوند متعال برای تان این ایام خجسته را در کنار عزیزان تان بخوبی و خوشی سپری نمائید، مسئلت دارم.
من که عمریست در غربت تنها هستم و دور از فامیل و عزیزان، لذت و شادی عید را دور از آنها ندیده ام...
برای کسانی که دور از عزیزان شان هستند نیز دلشادی و سعادت و خوشبختی آرزو دارم...
#عید_تان_مبارک
#Eid_mubark
#Frohes_Eid_al_Fitr
با ارادت و احترام مرد کوچک و دوستدار شما عزیزان
✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع
#Lutfullah_Shayda_Qatee
https://t.me/Lutf41
تا لبان و صورتت را خوب رنگی میکنی
با لباس شیک خود را شوخ و شنگی میکنی
رو سری را میسپاری لحظهی در دست باد
دست بر مویت کشیده چنگ چنگی میکنی
مردم از حیرت به سوی تو تماشا می کنند...
نیست مانندت به شهر و بس قشنگی میکنی
با نگاه و با اشاره در خیابان های شهر
میکشانی مرد عاقل را و بنگی میکنی
مثل ماهی های کوچک می گریزم زیر آب
قصد خوردن داری من را و نهنگی میکنی
در بیایان جنون باهم قدم بر داشتیم
تو غزال عشقی و اما پلنگی میکنی!
در جفا و جنگ بیجا میرسی مانند برق
در وفا کمرنگ هستی لنگ لنگی میکنی
با تمام خلق عالم می کنی رفتار خوب
می رسد تا نوبت ما خُلق تنگی میکنی
آدمی عاشق شود قطعاً حسادت می کند
در ره عشقت مرا یک مرد جنگی میکنی
یا به من با وصل خود آرامش کامل بده
یا نپرس از من چرا شیدا ملنگی میکنی!
✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع
Lutfullah Shayda-qatee
https://t.me/Lutf41
بخواهی یار بر تو تا لحد، من
رفیق روز های سخت و بد، من
پرستاری کنم با جان و دل، گر...
شوم با درد و غم هایت؛ بلد من
✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع
https://t.me/Lutf41
