en
Feedback
@LutfullahShaydaQatee

@LutfullahShaydaQatee

Open in Telegram

به شیدایی کسی شیدا تر از شیدا نیست شیدا ..!!!

Show more
347
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+1230 days
Posts Archive
شیداتر از این شدن چگونه؟ رسواتر از این شدن چگونه؟   بیهوده به سرمه چشم داری زیباتر از این شدم چگونه؟ من پلک به دیدن تو بستم بیناتر از این شدن چگونه؟ پنهان شده در تمام ذرات پیداتر از این شدن چگونه؟ ای با همه، مثل سایه همراه تنهاتر از این شدن چگونه؟ عاشق شدم و کسی نفهمید رسواتر از این شدن چگونه؟ ✍🏽: #فاضل_نظری

#داستانک مردی به سرعت و چهارنعل با اسبش می تاخت. اینطور به نظر می رسید که به جای بسیار مهمی می رفت. مردی که کنار جاده ایستاده بود، فریاد زد؛ کجا می روی؟ مرد اسب سوار جواب داد؛ نمی دانم از اسب بپرس! این داستان زندگی خیلی از مردم است. آنها سوار بر عادتها و باورهای غلطشان می تازند، بدون اینکه بدانند به کجا می روند. 📗"اثر مرکب" نویسنده #دارن_هاردی

من از دنیا نخواهم جز نگارم نباشد بی رخش اصلا بهارم اگر وصلش نصیب من نگردد امیدی در جهان بودن ندارم ✒️: #لطف_الله_شیدا_قاطع

هر صُبح که چشم از خواب باز کنم سریع ترین چیز که از گذشته برای حال و آینده ام به ذهن دارم تویی! و من با هربار با باز شدن چشم هایم دوباره عاشِقت میشَوم و دگر هیچ چیزی و هیچ قدرتی مانع این شده نمی‌تواند که در بود و نبودت به تو بیندیشم... و این معجزه ی چشمان توست :) ✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع

‏دوست دارم موهایت را بلند نگهش داری تا خودم كنار بزنم و پشت گردن ات را ببوسم💗 ✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع
‏دوست دارم موهایت را بلند نگهش داری تا خودم كنار بزنم و پشت گردن ات را ببوسم💗 ✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع

می‌کشم، دود از نخِ سیگار بالا می‌رود یک پرنده از دلم، انگار بالا می‌رود رهنوردی در خیالم مست‌و رقصان است تاـ پیش چشمم دامن "گلنار" بالا می‌رود می‌شوی یک‌روز صیدم باخبر گنجشک شوخ! گربه، کم‌کم بر سر دیوار بالا می‌رود شوق دست‌انداختن‌های مرا بر من ببخش اشتیاقم موقعِ دیدار بالا می‌رود بعد هر مستی سجود و توبه را از من مخواه این‌چنینی نرخ استغفار بالا می‌رود خواستم گر ماه را پایین بیارم، عیب نیست ادعایم گاهگاهی، یار! بالا می‌رود عاشقت سر خم نکرده پیش چرخ روزگار عاشقت تا چوبه‌های دار بالا می‌رود #علی_حسین_طنین

خم نخواهد کرد حتی بر بلند دار سر هر کسی بالا کند با نیت دیدار سر هر زمان یک جور باید عشق را ابراز کرد چون تو که هر بار دل می دادی و این بار سر عشق آری عشق وقتی سر بگیرد، می رود بر سر دروازه ها سر بر سر بازار سر ای شکوه ایستا! نگذار بر دیوار دست تا جهان نگذارد از دست تو بر دیوار سر کاشف الاسرار می‌خواهد گره‌گیسوی عشق خوش به هم پیچیده است این رشته‌ بسیار سر لیلة القدر است این افتاده در گودال، ماه مطلع الفجر است این برکرده از نیزار سر در مسیر وصل سر از پا اگر نشناختی می کند پندار پا تا می کند رفتار سر حاصل مرگ گل سرخ است عطر ماندگار پس ملالی نیست از گل می برد عطار سر شمع بی سر زنده می ماند که من باور کنم روی دوش مرد گاهی می شود سربار سر جای دارد صبح بگذارند نام شام را چون که دیگر می شود خورشید شام تار سر چون طلب کرده است از اهل وفا دلدار دل در طبق با عشق اهدا می کند سردار سر دل به یک دست تو دادم سر به دست دیگرت زیر سر بگذار دل یا زیر پا بگذار سر العطش گفتی ولی آب از سر دنیا گذشت یک نفس آخر کشیدی جام را انگار سر زندگی یعنی عبادت، زندگی یعنی نماز مرگ یعنی والسلام از سجده‌ات بردار سر آسمان! از ماه بالاتر نبر خورشید را نیزه را پایین بیاور، نیست یار از یار سر #محمد_زارعی

شگفتی روزگاری شد... مرا از عقل دود آمد! مسلمان‌زاده دیدم دست در دست جُهود آمد! سخن آیینه‌ی عقل است، شادا وضعِ خاموشان... که بسیاری دهان دیدیم کز وی بوی کود آمد! تو گویی هرچه نادانیست ابری شد به تاریکی سپس بادِ سفاهت هو زد و بر ما فرود آمد! ندانستیم اینک ناقه‌ی عقل است پِی کردیم بلاهت صیحه‌ای شد راست بر قومِ ثمود آمد! «دروغ و خشکسال و دشمن» آوخ! آن دعا را باش... یکی آمین نگفتی اهرمن با هرچه بود آمد! کتاب از دستمان افتاد... پر زد روی رف‌ها رفت چنین آخرزمان را دیر می‌دیدیم، زود آمد! . . #حسین_جنتی

. شگفتی روزگاری شد... مرا از عقل دود آمد! مسلمان‌زاده دیدم دست در دست جُهود آمد! سخن آیینه‌ی عقل است، شادا وضعِ خاموشان... که بسیاری دهان دیدیم کز وی بوی کود آمد! تو گویی هرچه نادانیست ابری شد به تاریکی سپس بادِ سفاهت هو زد و بر ما فرود آمد! ندانستیم اینک ناقه‌ی عقل است پِی کردیم بلاهت صیحه‌ای شد راست بر قومِ ثمود آمد! «دروغ و خشکسال و دشمن» آوخ! آن دعا را باش... یکی آمین نگفتی اهرمن با هرچه بود آمد! کتاب از دستمان افتاد... پر زد روی رف‌ها رفت چنین آخرزمان را دیر می‌دیدیم، زود آمد! . . #حسین_جنتی

ای کاش می‌ماندی و من بی‌غم نمی‌ماندم با رفتن‌ات این‌گونه در ماتم نمی‌ماندم آن روز اگر بودم، تورا در بینِ آغوشِ_ خود می‌گرفتم تا ابد محکم! نمی‌ماندم... پیش از تو تنها بودم و بعد از تو تنهاتر... باید که روی زخمِ خود مرهم نمی‌ماندم «من» بی «تو» یعنی...؟ کاش می‌بُردی مرا با خود تا اینقدر بی‌هوده و مبهم نمی‌ماندم ...دستِ خودم می‌بود اگر، عاشق شدن که هیچ از عالمِ خود پا به این عالم نمی‌ماندم ای کاش من هم مثلِ تو تغییر می‌کردم ای کاش من هم مثلِ تو آدم نمی‌ماندم آن‌گونه که در دوستی جان‌بر‌کف‌ ات بودم در خشم و نفرت هم برایت کم نمی‌ماندم حالا که چیدی برگ و بارم را... فقط ای کاش_ سر راست می‌کردم دوباره، خم نمی‌ماندم کوچیده حتی خاطراتت هم ازین اطراف من هم ازینجا کاش می‌رفتم... نمی‌ماندم *** خوبست بعد از من کنارت هیچ مردی نیست هرچند پهلویت کسی را هم نمی‌ماندم. ✍🏽: #مجید_خاک‌سار

بهایِ وصل تو گر جان بُوَد خریدارم ✍🏽: #حافظ

ژلوفن‌های خسته از اعصاب... در سرم ازدحامی از درد است! وَ سکوتی که تو نمی‌شِنوی... آخرین ضجه‌های این مرد است! تو به من فکر می‌کنی اصلا؟! یک نفر تیر می‌کشد هرشب! یک نفر در شقیقه‌اش تیر است... می‌زند قید با تو بودن را... می‌زند که دقیقه‌اش دیر است! اشتباه ِ منی! نمی‌فهمی؟! به خودم فحش می‌دهم هرشب... که چرا ضجه میزنم با درد! یک نفر تووی سینه‌ام دلتنگ... یک نفر داد میزند: برگرد! من همانم که گریه سختم بود! به جهنم که عاشقت هستم... به جهنم که باز بی‌تابم! با همین قرص‌های بی‌اعصاب به جهنم که سخت میخوابم! خسته‌ام کرده خستگی‌هایم! به درک بودم و نمی‌دیدی! سر تو گرم ِ این همه آدم... من کجای جهان تو هستم؟! که برای تو زندگی کردم! به همین زندگی تو خندیدی... یاد من هست... ذوق یخ‌بسته... گل خریدم که تووی دستم مُرد! به خودم فحش می‌دهم هرشب... دل من عاشقانه... گُه میخورد! حیف آن عاشقانه‌هایم! حیف... باید این بغض را تحمل کرد... خسته‌ از اینهمه ندیده شدن! مثل یک برّه تووی مهمانی... دل من خسته‌ از دریده شدن! یک نفر تووی سینه‌ام دل... مُرد! به جهنم که عاشقت هستم... خسته‌ام کرده خستگی‌هایم! با همین بغض می‌روم از شهر... با خودم هم کنار می‌آیم! چمدان بسته‌ام! دهان را هم... ✍🏽: #امیر_شکفته

✍🏽: #مهران_پوپل

مثلأ وقت رفتنت باشد.... همگی انتظار در کوچه نیمی از کوله بار در خانه.... نیمی از کوله بار در کوچه در نهایت تو می برایی با همه ی هست و بود از خانه من و خانه چقدر تنها و چقدر بیروبار در کوچه گرچه سخت است دوری ات اما خوش بحال اقاربت بانو که تو را بی شمار می بوسند که تو را بی شمار... در کوچه تو بهاری و نبض هستی ای! بعد تو هرچه هست میمیرد بجز از تک درخت ناجو و چند دانه چنار در کوچه لااقل تا که زنده ام بگذار عطر موهات در فضا باشد لطف کن رو سری سرخت را روی ناجو گذار در کوچه میشود تا جنازه صبر کنی؟ تو نباشی دلم که میترکد چقدر احتمال زندگی است بعد یک انفجار در کوچه؟ ✍🏽: #محبوب_احمدی

شعر خوب بخوانیم * هم لب تو لباب الالباب است هم تنت شرح اشعة اللمعات بر زبانت، تنفّرت از من در دلت، ذکر قاضی الحاجات ای شمال و جنوب و غرب و شرق دوستت دارم از تمام جهات توی چشمت همیشه منتظرند چند چاقوکش مودب و لات ما دو تا لاکپشت بی‌دریا سرمان توی لاک همدیگر مثل دو ابر آسمان‌جُل، شاد زیر باران، هلاک همدیگر مستی و راستی در لبخند! گریه‌ی زیر تاک همدیگر کفشداری عاشقان هستیم هر دو مغرور و خاک همدیگر ملوان‌های خسته‌ای هستیم با دل تنگ و کشتی سوراخ ضجه بودیم، دائماً ضجه! عشق ما را شنید و فرمود: آخ! همه رفتند از شب گریه! هیچ کس نیست جز من گستاخ چشم من را کلاغ‌ها خوردند جگرم را ولی سگ سلاخ... در عروسیت ای کمر‌باریک! من که «باباکرم»ترت بودم مثل تهدید خودکشی در باد «واقعا می‌پرم»ترت بودم نه کبودی پلک‌هات فقط چشم پر از وَرَم‌ترت بودم مؤمن هر حرامزاده شدی کافر بی‌حرم‌ترت بودم گریه‌ام قبل چای، شیرین بود گریه‌ام بعد نم‌نمک خوابید تیر باران شدم، گلوله‌ی تو صاف در خال مردمک خوابید سبکم کرد مرگ و روح من چشم‌در‌چشم شاپرک خوابید ماهی‌ات _ قلب بوگرفته‌ی من _ توی دریاچه‌ی نمک خوابید ای لب تو لباب الالبابم! ای تن‌ات شرح اشعة اللمعات! رود خشک فراروایت متن! ماهی خیس و لیز تاویلات! تبر دست‌ساز حضرت حق! بت عبریته‌ی سبکْ‌حرکات! قلب خونین عده‌ای حشره زیر پاهات، فرش تشریفات! قرص اعصاب بعد خواب من! صرع بیداری پس از حَملات! حلقه‌ی چاه در حیات همه! خضر بی‌شمع رفته در ظلمات! کافه‌ی دود و خنده و مشروب! بایزید نمانده در سکرات! هی صدایم بکن: حسین! حسین! شمر ذی الجوشن کنار فرات! ای تن لُخت زیر موی لَخت! قوی در پشت شیشه‌های دوات! در دهان تو حرف‌ها، رقّاص ای زبانت جمیله‌ی جملات! تنگ پوشیده پوست را در خود! چادر انداخته سر شهوات! آخ... معشوقه‌ی کهن الگو! سرو، سرگیجه دارد از بالات! من چگونه بگویمت که چطور دوستت دارم از کجا به کجات!؟ من که با این دهان و چشم یخ! یا همین گردن کج از کروات! توی آینه چند بُز بودم توی بشقاب، کرم سبزیجات! ✍🏽: #شهرام_میرزایی

خداوند دو تا ماه آفریده یک ماه را در آسمان برای همه و یکی تو را فقط برای من ✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع
خداوند دو تا ماه آفریده یک ماه را در آسمان برای همه و یکی تو را فقط برای من ✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع

موی باشی، رفته باشی از کمر پایان پری از تو‌ بالا، قیمتِ قرصِ قمر پایان پری هیچ می‌دانی که دائم موقع خندیدنت می‌زند در شهر نرخ نی‌شکر پایان پری دوستانت زنده و آباد و ‌دور از خسته‌گی دشمنانت این وسط خاموش و سرپایان پری بیش و ‌کم ‌با او ‌اگر نسبت نداری پس چرا شام‌ بالا می‌شوی، اما؛ سحر پایان پری از بلندایی که فعلن نقش بازی می‌کنی می‌شود، لطفن! بیایی یک چکر پایان پری شعر محصول سفر های به هم ‌پیوسته است کاش یک روزی نیابد این سفر پایان پری جز دو پای خسته و یک دستِ تا دامن دراز شاعران چیزی نمی‌یابند در پایان پری ✍🏽: #ادهم_کاوه

فهمیده‌ای که در وسطِ بدبیاری‌ام دیگر تو هم به حالِ خودم می‌گذاری‌ام افتاده‌ام ز چشمِ تو گرچه هزار بار ای آبشار! باز به سمتِ تو جاری‌ام... این بارِ چندم است که در خواب دیده‌ام برده به دوش، بارِ مرا بردباری‌ام بیکاری‌ام تمامِ گرفتاری‌ام شده چشم انتظارِ خوردنِ یک زخمِ کاری‌ام برگی که باد هرطرفی خواست می‌رود این است قصۀ من و بی‌اختیاری‌ام ای کاش آب‌سار شوم، غرقِ من شوی پیشِ تو کم زده‌ست مرا خاک‌ساری‌ام تا کی به طعنه حالِ تو را جا بیاورم دلگیر گشته خلوتِ یاغی‌تباری‌ام شاید کمی تو حالِ مرا خوب‌تر کنی شِنگی نشان بده، مثلاً دوست داری‌ام! ✍🏽: #مجید_خاک‌سار

دل ز بند برده‌گی با چنگ و دندان می‌کنم از تنوری با دو دست سوخته نان می‌کنم کم کم از آن‌سوی این دیوارها سر می‌کشد حفره‌ای تنگی که در سلول زندان می‌کنم ننگِ آدم بودن خود را مگر ثابت کنم در ازای تکه نانی مثل سگ جان می‌کنم می‌رسد پاییز و جز شاخی نمی‌ماند به جا با شتابی سیب‌ها را از درختان می‌کنم‌ سینه‌ام دارد به قبرستان مبدل می‌شود بس‌که روزی چند در آن گورِ انسان می‌کنم با تو پیوند هزاران‌ساله دارم ای وطن کی طنابی را که بستم سخت،‌ آسان می‌کنم؟! عشق تو تا مذهبم شد، عهد بستم با خودم؛ دل ز لذت‌های نامعقول دوران می‌کنم ✍🏽: #مسیح_سیامک

بر روی تمام آب‌ها، خس هستم دنیا همه پیش رفت و من پس هستم تو ساکن سرزمین پر جمعیت من ساکن سرزمین بی‌کس هستم! هرچند که با منی؛ ولی دور استم یک شاعر تیره‌بخت و منفور استم خاموشیِ من نشان بی‌دردی نیست با بخت سبیل‌ْمانده مجبور استم... بفرست ز روی لطف، پیغامت را بوی خوش لاله‌گون اندامت را از روی زبان اگر نگیرم، دیگر در سینه نوشته می‌کنم نامت را از عالم کس‌نیامده، حور آمد! بر آدم مست، آب انگور آمد پیش از تو میان گور تنها بودم تو آمدی و به خانه‌ام نور آمد! حق داری اگر همیشه در بیم استی بیگانه به اتفاق و تصمیم استی تا دست مرا نگیری و دل ندهی تو آدم پوره نیستی؛ نیم استی! در رابطه‌ی سفید ناکام استی دنبال بُروز و شهرت و نام استی تا صبح، اگر بحث نمایم هیچ است تو آدم پخته نیستی، خام استی! ✍🏽: #اسماعیل_لشکری