@LutfullahShaydaQatee
Open in Telegram
347
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+1230 days
Posts Archive
من چنان یک دوست میخواهم که بعد از مردنم
نـذر و خیراتم دهـد، گـوید عجب آرام شــد
...
...
من چنان یاری بخواهم کز پی مرگم به شوق
گوید از دل با درودی، روح شیدا شاد باد
✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع
من چنان یک دوست میخواهم که بعد از مردنم
نـذر و خیراتم دهـد، گـوید عجب آرام شــد
...
...
من چنان یاری بخواهم کز پی مرگم به شوق
گوید از دل با درودی، روح شیدا شاد باد
✍🏽: لطفالله شیدا قاطع
✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع
با تمام وجود از دل بخواه،
چیزهای خوب و ارزشمند برای دیگران، مانند آرامش کامل، خوشبختی بیپایان.
هرگز فراموش نکن،
تو نیز شایستهی همان خوشبختیای هستی که برای دیگران آرزو میکنی.
✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع
به من، به غیرِ وصالات روا نداشته باش
مرا به دوری خود مبتلا نداشته باش
تو آفتابی و من سایهام، مرا از خویش
به قدرِ ثانیهای هم جدا نداشته باش
برای آمدنات بال در بیاور و لیک
برای رفتنات، ای دوست، پا نداشته باش
به جای حسِ ترحُّم که من نمیخواهم
به حالِ من نظری عاشقانه داشته باش
مگر که میشود؟ این رسمِ آشنایی نیست
که گفته است هوایِ مرا نداشته باش؟
مباد پا بگذارد کسی، به غیر از او
برایِ هیچکس، آغوش! جا نداشته باش
شبیهِ کوه و غروب، از تو باز میخواهم
همیشه دست مرا روی شانه داشته باش
همه به پیش تو از من دروغ میگویند
به حرف هیچکسی اعتنا نداشته باش
تو را به من نرساند قیام خواهم کرد
که گفته کار به کار خدا نداشته باش؟
#هارون_بهیار
خیلی منتظرت بودم...
در دل سکوت، در دل هر تپش، منتظری که شاید برگردی، شاید صدایم را بشنوی.
آن روزها که با التماس میگفتی:
«مرا حفظ کن، به من ادامه بده...»
با تمام وجود خواهش میکردی:
«مرا خرج کن، مرا از خزان و تنهایی نجات بده...»
اما حالا چه؟
حالا که شکایت میکنی، حق با توست؟
اگر بهار به تو گل داد، پس بزن!
بزن، که من خشک شوم...
بزن، که تابستان آتش غمت و بادهای خزان جداییات، مرا خاکستر میکند و به خاک میسپارد.
من برای حفظ رابطهمان، برای نگهداشتن این عشق، بارها مُردم
اما هنوز، هنوز هم تو مرا از خودت نمیدانی!؟
آه، چه دردیست...
آه... چه زخم عمیقی.
من همیشه از جفایت میگریستم،
اما حتی در اوج گریه، صدایم را بلند نکردم، گریه ای که حتی به گوش خودم هم نمی رسید.
در سکوت، در قفا، تنها یک آرزو داشتم:
فقط در قلبم فریاد زدم,
«به من زنگ بزن...»
اما تو نشنیدی.
تو نیامدی.
تو ندیدی.
گناه من چیست؟
کدام پاسخ را خواهی داد؟
کسانی که به نام عشق و وفاداری،
جان خویش را قربانی میکنند، آنانکه روح شان در آتش عشق خاکستر میشوند،
گناهشان چیست؟
چه خواهند گفت؟
اما نه،
من حتی یک نفس از تو انتقام نخواهم گرفت.
خدا مرا بزرگتر از این انتقامها آفرید
خدا مرا از جنس دگری آفرید...
من باید ادامه دهم.
ادامه دهم با اقتداری که عشق به من داده.
من از چشمه عشق آب خوردهام،
و صدای وفاداری را در زلالی آن شنیده ام،
صدای که مدام در گوشم زمزمه میکرد:
ادامه بده!
زندگی در عشق معنا میگیرد،
ادامه بده که عشق هیچگاه نمیمیرد
و سرنوشت هرگز در خزانها... در نیمهراه متوقف نمیشود.
باید ادامه داد...
زیرا بیعشق، زندگی سایه سرد خالیست که هیچ سرانجامی ندارد.
✍️: #لطف_الله_شیدا_قاطع
https://t.me/Lutf41
خشم سه حرف دارد،
عشق هم همینطور
گریه چهار حرف دارد،
خنده هم همینطور
دروغ چهار حرف دارد،
راست هم همینطور
منفی چهار حرف دارد،
مثبت هم همینطور
دشمنی پنچ حرف دارد،
دوستی هم همینطور
ناکامی شش حرف دارد،
پیروزی هم همینطور
پس این یعنی
زندگی دو طرفهست،
طرف درستش را انتخاب کنید!
چه کردی با اعتماد؟
چه کردی با حقیقت؟
اشتباه تو تنها در فریب یک کبوتر خلاصه نشد؛
تو دام نینداختی، تو بنیاد اعتماد را ویران کردی.
کبوتر، تنها نماد پرواز نبود، بلکه آزادی بود؛
و گندم، تنها دانهای ساده نبود، بلکه برکتِ زمین و حرمتِ زندگی بود.
تو با این عمل، گندم را، این نعمت زندگی بخش را، بی اعتبار کردی.
گندم دیگر در نگاه ما پاک نیست؛
دیگر بوی نان، ما را به مهر نمیکشاند،
دیگر گندم، آن نماد پاکی و سخاوت، زیر بار خیانت سنگین شده است.
تو چیزی را بیاعتبار کردی که قرنهاست برای ما مقدس بود،
چیزی که نماد اعتماد بود، نماد پیوند ما با زمین و آسمان.
فریب تو، زخمی عمیقتر زد؛
نه فقط بر یک موجود، بلکه بر باورها، بر ارزشها، بر تمام آنچه که میان ما مقدس و راست بود.
کاش تنها یک کبوتر را به دام انداخته بودی،
اما نه؛ تو بالهای پرواز را شکستی و زمین را از بوی گندم محروم کردی.
چه تلخ است خیانتی که مرز زمان و مکان را میشکند، پایه های هر آنچه را که، راست و پاک است، فرو میریزد.
و در قلب انسانها، شک را به جای یقین، و تلخی را به جای شیرینی مینشاند.
تو تنها یک خطا نکردی؛ تو در دل پاکترین مفاهیم، تاریکی کاشتی.
لطفالله شیدا
میخواهم آغوشی باشم که آرامش را مانند نسیم سحرگاهی بر گلبرگهای خستهاش جاری کند، پناهگاهی که در آن دردهایش چون اشکهایی بر دامنِ دریا آرام گیرند و همچون مه صبحگاهی در برابر طلوع آفتاب محو شوند.
میخواهم گرمای وجودش مرا در خود بپیچد، آنگونه که شعله های شمع در آغوش شب آرام میرقصند، مثل خورشیدی که در زمستان میتابد، مرا در حصار خود بگیرد و هر تپش قلبش، چون نوای عاشقانهای جاودان، مرا در دنیای او غرق کند و مانند زمزمهی جویبار بیپایان، روحم را به شوق و جنون بکشاند.
میخواهم برایش مانند طلوعی بیکران باشم که هرگز غروبی ندارد، طلوعی که آسمان قلبش را به رنگ عشق و امید نقاشی میکند؛ مکانی که در آن، زمان درگیر جاذبهای نگاه او متوقف میشود، با نور دوست داشتن روشن میکند و امید را در دل هر لحظه میکارد، و جهان جز او هیچ نمیبیند.
میخواهم برایش همانند باران باشم؛ بارانی که زمین ترک خورده اش را به زندگی باز میگرداند، تشنهی دلش را زنده میکند و رد پای غبار تنهایی را از وجودش میشوید، یا چون ماه که حتی در دل تاریکی، درخشش خود را به او هدیه میدهد.
دوست دارم برایش شبیه کتابی باشم که با هر ورقش او را عمیقتر میفهمد، و در هر خط آن ردپای عشق و دوستداشتن را بیابد. میخواهم او نیز مرا همچون باغی سرسبز دوست داشته باشد؛ باغی که با دستان او شکوفا میشود و با حضورش عطر زندگی را به تمام دنیا میبخشد.
آری، میخواهم همان عاشقی باشم که معشوق با آرام گرفتن در آغوشش، طعم امنیت و پناه را بچشد؛ جایی که هر لرزش دلش با گرمای محبت آرام گیرد و در حصار دستانم، احساس مراقبتی جاودان را بیابد.
میخواهم برایش قصری باشم که ستونهایش با محبت او استوارند، خانهی که دیوار هایش از لبخند او جان میگیرند، و بهشت کوچکی که تنها برای او ساخته ام، جایی که در آن نه فقط دوستش بدارم، همچنان میخواهم او مرا با در بغل گرفتن، به دریایی از احساسات بیپایان بسپارد؛ جایی که موج های پرشور بر جانم بکوبند و مرا در شوری بیحد و هیجانی خالص غرق کنند که با هر نگاهش، هر لبخندش، و هر حضورش، دوستداشتهشدن را نیز در جانم تجربه کنم.
میخواهم جنونم را از صدای قلبش بشنوم، از گرمای حضورش لمس کنم و با هر لحظه نزدیکیاش، وجودم به شوقی دیوانهوار از زندگی بدل شود.
میخواهم سرآغاز و پایان همه چیز باشیم؛ همانند رودخانه و دریا، که بدون یکدیگر هرگز معنا نمییابند.
✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع
https://t.me/Lutf41
بارش نرم برفها،
شب را به جامهای از بلور آراسته است،
گویی آینهای نقرهفام پهنهی زمین را در آغوش گرفته.
ستارهها، چون دانههای زرین پراکنده در گسترهی بیپایان،
دست در دست هم، محفلی از نور و نجوا برپا کردهاند.
آنها، با لرزشهای ظریف خود،
گرمایی جاودان را به سرمای بیکرانهی آسمان پیشکش میکنند،
همچون شمعهایی خاموشنشدنی که بیهیچ هراسی از باد و تاریکی،
در دل سکوت، با سرود حضورشان، ترانهی هستی را زمزمه میکنند.
و آنگاه که سپیده، همچون نقاشی ماهر، قلم نور بر بوم تاریکی میکشد،
صبح، چون گلی که از دل خاک سرد سر برمیآورد،
آغوش خود را بر جهان میگشاید.
خورشید، همچون تاجی زرین بر سر آسمان،
پرتوهایش را بهسان نخی از امید و نشاط،
بر تن خستهی زمین میتاباند،
و نسیم صبحگاهی، چون آوایی لطیف و جانبخش،
روح زندگی را به رقص و ترانهای دوباره فرا میخواند.
✍🏽: #لطفالله_شیدا_قاطع
دوست دارم که کمی سر به سرت بگذارم !
گلِ مریم وسطِ بال و پَرَت بگذارم !
هی بگویم که تو را دوست ندارم ،، اما
یک سبد گل بخرم ، پشتِ درت بگذارم !
بشنوم از دلِ خود ، مهرِ دلم را کَندی
مُشتی از نقل به کیفِ سفرت بگذارم !
بروی پشتِ سرت را پیِ من چک بکنی
رفته ام اشک ، به پیشِ پدرت بگذارم !
بشنوی غم زده ام ، باز بیایی سمتم
دستِ خود را ببرم بر کمرت بگذارم !
غرقِ آغوش توام ، بنده غلط کردم اگر ...
دوست دارم که کمی سر به سرت بگذارم !
#حبیب_یوسفی
آیا کسانی که روز تولد خود را جشن میگیرند، لحظهای چشم بر هم میگذارند و به آن روز بیهمتا بازمیگردند؟ روزی که مادرشان، در آستانه زندگی و مرگ، درد را به لبخند بدل کرد و رنج را با امید آمیخت تا فرزندش را به این جهان هدیه کند؟
آیا در میان شمعها و لبخندها، به یاد میآورند که این روز، نه فقط آغاز زندگی برای آنها، بلکه روزی است که مادری، با عشقی فراتر از تصور، تمامی سختیهای جهان را پذیرفت تا معجزهای به نام "زندگی" را برای فرزندش رقم بزند؟
آیا روشنایی این روز را با سپاس از مهر بیپایان و فداکاری بیدریغ مادر، زیباتر میسازند؟
ای مادر، ای معنای ناب عشق، ای که هر ذره وجودت بوی ایثار میدهد و هر نگاهت سرشار از آرامش است، چگونه میتوانم شکر آن لحظهای را به جا آورم که با تحمل رنجی جانکاه، نخستین نفسهای زندگی را در جان من جاری کردی؟
اگر امروز در سایه امن زندگی گام برمیدارم، اگر رویاهایم بال میگیرند و دنیایم روشن است، همه از توست. تویی که در میان آتش درد و شعله امید، مرا به آغوش کشیدی و برایم جهان را آغاز کردی.
هر تبریک و هر شادمانی این روز، پیش از آنکه سهم من باشد، سهم توست. تویی که هر لحظه از عمرم، سایهای از فداکاریها و لبریز از عشقت بوده است. اگر تمامی کلمات جهان را در دستانم داشتم، باز هم برای وصف عظمتت ناتوان میماندم.
باشد که تمام قدمهایم در این دنیا، سپاسی برای مهر بیکرانت باشد، و هر نفسم، قطرهای از دریای بیپایان عشقی که به من بخشیدی. تو، مادر من، نه فقط سرآغاز زندگی من، که خودِ زندگی هستی.
✍🏽: #لطف_الله_شیدا_قاطع
یار اگر مکاره گی و ناز دارد بگذرید
یا دماغ گرمی پرواز دارد بگذرید
عرض خدمت نزد ترسازاده کردن عیب نیست
گر مسلمان طینت غماز دارد بگذرید
خرده گیران سخن سنج و ریاضت دیدگان
لکنت نطقم گرهء راز دارد بگذرید
معذرت گاهی که دل بی پرده میگوید سخن
داغ عشقِ دلبرِ طناز دارد بگذرید
شهرت ما رتبهء مجنونی ليلا وشیست
درد عشقم نسخهء اعجاز دارد بگذريد
ننگ میدانيم از دستش شكايت ها كنيم
حسن زيبايش خراج آز دارد بگذريد
چنگ موسيقار ما بيگانه یی شادي بود
چهره یی آشفته ام ابراز دارد بگذريد
در سرشتم دل شكستن نيست دل را مشكنيد
منزل ما راه دست انداز دارد بگذريد
در بهار آرزوی ما خزانِ نا خلف
با شكست دل رهی خود باز دارد بگذريد
لاله روید گر ز خاک من نگردد سرخ رنگ
شوره زارم حاصلات یاز دارد بگذرید
وسعت شیرازه ی غم های مملوک حزین
فاریاب و کندوز و شیراز دارد بگذرید
#سید_نصیر_مملوک_فاریابی
دوستت دارم ولی تقدیر چیز دیگری است
خواب می بینم تو را،تعبیر چیز دیگری است
در خیابان بار ها می بینمت، از راه دور
پیشتر می آیم و تصویر چیز دیگری است
کوه بودم، دوریت کاه از وجودم ساخته
در قفس افتادن یک شیر چیز دیگری است
عاشقی طعم خوشی دارد ولی دور از فراق
با جدایی بی گمان تاثیر چیز دیگری است
حرف بسیار است اما فرق دارد شعر من
شرح حال یک جوان پیر چیز دیگری است
#فرزاد_نظافتی
حفظ کن فاصله را با بدن اش، پیرهن اش!
دوست دارم که نچسپی به تنش، پیرهن اش!
هر که نزدیک شد از جانب من آزادی
بزنی مشت مرا بر دهن اش، پیرهن اش!
می شود جای نشستن به گلویش امشب
سیب ها را بکشی از یخن اش، پیرهن اش!؟
دوست دارم بنشینم به برش، جای خودت-
می شود من بشوم پیرهن اش، پیرهن اش!؟
لطف کن، حداقل خواهش من را بپذیر
جای من تا دل شب بوسه زنش، پیرهن اش
خم مشروب مرا در بغل ات جا دادی
آفرین!نوش تو بادا! بزن اش، پیرهن اش!!
کاش این شاعر دیوانه ی بی مصرف را
بگذاری بشود مال زن اش، پیرهن اش😊
#هارون_بهیار
دنیا را تقسیم کردند،
اما چه کسی صدای بیصدایان را شنید؟
این شعر، انعکاسی است از دنیایی که در آن نقشهها بارها و بارها ترسیم شدند،
سرزمینها به بازیچه سیاست بدل شدند، و حقوق انسانی بسیاری زیر پای قدرتطلبان نادیده گرفته شد.
ما، ستمدیدگان و محرومماندگان،
جز آوارگی و بیچارگی، سهمی از این دنیا نداریم.
نه از آن زمینهای تقسیمشده،
نه از آن صلحهای وعدهدادهشده.
این شعر، صدای کسانی است که در میان سیاستهای تقسیمشده، همیشه فراموش شدهاند. صدای مردمی که نه حقشان داده شد و نه جایی برایشان باقی ماند.
بیایید برای یک بار هم که شده، جهان را از نگاه آنها ببینیم.
بیایید با همدلی و احساس، معنای حقیقی این کلمات را درک کنیم.
چرا که این شعر، داستان ماست؛ داستان همهی کسانی که زیر بار سیاستهای ناعادلانه خم شدهاند و هنوز میخواهند دیده شوند.
#لطفاللهشیداقاطع
https://t.me/Lutf41
منزلگه دلها همه کاشانهی عشق است
هرجا که دلی گم شده در خانهی عشق است
ویرانهی جاوید بماند دل بی عشق
آن دل شود آباد که ویرانهی عشق است
فرزانه در آید به پری خانهی مقصود
هرکس که در این بادیه دیوانهی عشق است
پیمانهی زهر فلکم تلخ نسازد
این حوصله تلخیکش پیمانهی عشق است
هرکس به لبش گرم شود چشم تبسم
با او ننشینند که بیگانهی عشق است
#عرفی دل و دین باختهای دلخوش او باش
اینها ثمر کاشتن دانهی عشق است
#عرفی_شیرازی
بیخود برای من شبِ خوش آرزو نکن
خوابم نمی برد به خدا بی حضور تو
#پدیده_زارع
چو خورشید سحر پیدا نگاهی میتوان کردن
همین خاک سیه را جلوه گاهی میتوان کردن
نگاه خویش را از نوک سوزن تیز تر گردان
چو جوهر در دل آئینه راهی میتوان کردن
درین گلشن که بر مرغ چمن راه فغان تنگست
به انداز گشود غنچه آهی میتوان کردن
نه این عالم حجاب او را نه آن عالم نقاب او را
اگر تاب نظر داری نگاهی میتوان کردن
« تو در زیر درختان همچو طفلان آشیان بینی»
به پرواز آکه صید مهر و ماهی میتوان کردن
#حکیماقبال_لاهوری
باتو ای عاصی مرا صلح است هرگز جنگ نیست
زانکه غیر از غم تو را اندر دل تنگ نیست
روی زرد خود به ما کن زانکه بر درگاه ما
هیچ روئی بهِ ز روی زعفرانی رنگ نیست
در دل شب ها رسن در گردن افکن توبه کن
بنده را پیش خدا از توبه کردن ننگ نیست
گر شراب و بنگ خوردی توبه کن الله بگو
یاد ماکن چون دهانت پر شراب و بنگ نیست
ما بدی ها را به نیکوئی بدل خواهیم ساخت
کار ما با بندگان بد به جز این رنگ نیست
در دلِ سنگینِ بدکاران امید فضل ماست
جای جوهرهای سنگین جز میان سنگ نیست
عاصیان دارند نظر بر ما وما بر عاصیان
ما چو کردیم آشتی؛کس را مجال جنگ نیست
پشّه لنگی که بار او گران افتاده است
میرود افتان و خیزان گرچه پیشاهنگ نیست
نیک مردان جهان گر چنگ در طاعت زنند
محیی مفلس ترا جز فضل حق در چنگ نیست
#شيخعبدالقادرگيلاني
