میشناسمت؟
Open in Telegram
1 279
Subscribers
No data24 hours
+97 days
+2730 days
Posts Archive
1 279
صبح داشتم میومدم شرکت تو بلوار دم خونهمون انگار آخرالزمان بود، پر از شاخههای کنده شده و درختای بزرگ سقوط کرده.
مامورای شهرداری داشتن درختای چنار بزرگی که سقوط کرده بودن رو با اره برقی برش میدادن.
سر کوچهمون هم یه درخت بزرگ چنار از ریشه دراومده بود و خیابون رو کاملا مسدود کرده بود؛ موزاییکای پیادهرو هم کنده شده بود. 🤦♀
1 279
چه طوفانی شده!!!!
باد و بارون و رعد و برق شدید و در کنارش تق و توق صدای افتادن و به هم خوردن وسیلههای روی تراسهای ملت.
1 279
هال و اتاق خواب خودمونرو جمع و جور کردم، کشوی پاتختی رو ریختم بیرون و مرتب کردم، دو ساعت برق نداشتیم که به لش کردن گذشت، تو جلسهی تراپیم شرکت کردم، دو دور ماشین لباسشویی رو روشن کردم، با پسرک فوتبال بازی کردم، مرد رو هم مجبور کردم یه بیست دقیقه باهاش بازی کنه، ظرفشوییرو خالی کردم و ظرفای کثیفرو توش چیدم، شام درست کردم، الان باید برم لباسای خشکشدهرو تا و جابجا کنم و داروهامو بخورم و بعدشم پسرمرو بخوابونم. (دوباره یه مدتیه بدون حضور من نمیخوابه.)
یک کم بهترم؛ چون خونه سر و سامون گرفت.
1 279
دیروز مشاور کودک بهم گفت باید یک کم دست از زن قوی بودن برداری.
تو دلم گفتم چشم عباس آقا، چشم.
1 279
دیروز حالم خوب نبود از صبح تو شرکت بدنم از داخل میلرزید، یه جور مزخرفی که نمیتونم توضیخش بدم، جلسهی مشاورهی پسرک هم ساعت ۷ بود و نمیخواستم از دستش بدم.
با بدبختی خودمو رسوندم و یک ساعت و نیم طول کشید که ففط به شرح حال دادن گذشت، حالا هفته بعد باید برم دوباره.
دیشب دوباره با بچه داستان داشتم و نهایتا ساعت ۳/۵ خوابیدم.
امروز دوباره رفتم تو کما و نتونستم بیدار بشم و سرکار نرفتم.
مدیرم اگه اخراجم کنه نمیتونم هیچ خردهای بهش بگیرم.
خونه مثل بازار شامه، حالم هنپز بهتر نشده و میلرزم، امروز ساعت ۷ هم خودم جلسهی تراپی دارم.
به خدا دیگه نمیدونم چه گهی باید بخورم تا بتونم یک کم این وضعیترو سرو سامون بدم؟!
1 279
خانم تمیزکار ساعت ۱۰ صبح اومد من خواب بودم و هر چی زنگ زد بیدار نشدم آخر پسرک بیچاره پاشد و درو براش باز کرد.
من همچنان خواب بودم و ساعت ۳ بعدازظهر بچه به زور بیدارم کرد دیدم کارش تموم شده و رفته، یعنی اونهمه سروصدا و صدای جاروبرقی و ... نتونست منو بیدار کنه.
1 279
امشب خونهی یکی از دوستای مرد دعوتیم، یه جمع تقریبا ۱۰ نفره.
مرد به شدت خوشحاله و ذوق داره که دوستای قدیمیشو میبینه در حالیکه من و پسرک عزا گرفتیم. 🤦♀
1 279
خونهام، حالم خوب نیست و امروز و فردارو مرخصی گرفتم.
دیروز بعد از جلسهی تراپیم یکجوری هلاک بودم که انگار از کوهنوردی برگشتم.
اما خودمو مجبور کردم پسرکرو ببرم بیرون و با هم وقت بگذرونیم.
توی این دو هفته که درگیر چالشهای این بچهام فقط سه روز اخیر بدون گریه و پرخاشگری و داد و بیداد گذشته؛ علتش هم اینه که تقریبا کل روزمو باهاش میگذرونم و مرتب با هم میریم بیرون.
حتی دو روز پیش وقتی از سرکار برگشتم تقریبا دو ساعت تو بارون شدید پیادهروی کردیم که باعث شد حسابی بهش خوش گذشت.
از لحاظ جسمی بهم فشار زیادی میاد اما همینکه این بچه وقت خواب گریه نمیکنه و از بدبختی و بیچاره بودنش حرف نمیزنه خیلی برام ارزش داره و ترجیح میدم به خودم فشار بیارم تا این روزا رو با کمترین تنش بگذرونیم.
1 279
ساعت ۹/۵ رسیدم شرکت و تا حالا دو فنجون قهوه خوردم اما چشمام دارن بسته میشن از خستگی و خواب.
باید مثل بایسیکلران چوب کبریت بذارم تو چشمام.
1 279
اگر هوس کنم که توی یه روز برای بار دوم قهوه بخورم اینجوریام که قهوهرو میذارم رو گاز، بعد میرم یه آلپرازولام میندازم بالا و حین لذت بردن از قهوهم دعا میکنم که پنیک نشم.
