راضیه عباسی
Open in Telegram
بسمالله الرحمن الرحیم رمانهای نویسنده. چشمان زغالی، بوی مه، شکستهتر از انار، عطرقهوه، یک وجب آغوش
Show more1 331
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Data loading in progress...
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
May '24
May '24
+11
in 0 channels
April '24
+28
in 0 channels
Get PRO
March '24
+7
in 0 channels
Get PRO
February '24
+20
in 0 channels
Get PRO
January '24
+35
in 0 channels
Get PRO
December '23
+27
in 0 channels
Get PRO
November '23
+25
in 1 channels
Get PRO
October '23
+78
in 1 channels
Get PRO
September '23
+103
in 0 channels
Get PRO
August '23
+2 068
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 08 May | +2 | |||
| 07 May | +1 | |||
| 06 May | 0 | |||
| 05 May | +1 | |||
| 04 May | +3 | |||
| 03 May | +1 | |||
| 02 May | +1 | |||
| 01 May | +2 |
Channel Posts
همهمون یکی رو توی زندگی داشتیم که یک خاطرهی دوستداشتنی و جگرسوز برای تمام عمرمون شد...
راضیه عباسی
@RazehAbbasi91
#عطرقهوه
| 2 | #رمانهای_آنلاین_راضیه_عباسی
#شــڪــســتــهتــرازانــار
گلنار یک دختر روستای که عاشق سعید پسر عموی پدرش میشه و به امید پیشرفت و فرار از روستا باهاش ازدواج میکنه اما سعید دلبستهی خواهرزن برادرشه و این عشق نافرجام بعد از چند سال به جدایی ختم میشه و گلی مجبوره برای اینکه نخواد به روستا و پیش خانوادهاش صیغهی یک پسر دانشجو به اسم کسرا بشه...
https://t.me/+Y71qd8HH0-EyNDY0
#عطرقهوه
یاسمن همراه مادر و پدرش بعد از سالها دوری به زادگاه پدری برمیگردن تا توی خونهی پدربزرگش زندگی کنن. چند روز بعد با محمد که همسایهی خونهی پدربزرگشه آشنا میشه و خیلی زود دلدادهی محمد میشه و این عشق دو طرفه هر دوشون رو درگیر میکنه اما یاسمن مجبوره عشقش رو انکار کنه و به در خواست محمد جواب رد بده
https://t.me/+TzjSvGvD3attpmF5
#یک_وجب_آغوش
پونه وارد آموزشگاه جدیدی میشه تا کلاس زبان شرکت کنه و اونجا میبینه استاد کلاس زبانش کیان رادمهر.
کیان رادمهر از فامیلهای نزدیک هوتن پسر عمو و نامزد پونهاس. پونه عاشق کیان میشه ولی از طرف اون حرکت نمیبینه و خودش بهش پیشنهاد ازدواج میده
https://t.me/+7nfT--QDzgw2MzBk | 1 093 |
| 3 | نامش یکی از همین نامهای معمولی بود.
همینها که روزی هزاربار میشنیدم وبیتفاوت رد میشدم.
چند روز پیش سر کوچه ایستاده بودم.
زیر درخت بید مجنون، یواشکی نگاهش میکردم.
از همان نگاههای پر از استرس. عاشق شده بودم اما نمیدانستم نامش چیست.
یکی نامش را خواند.
بعد از آن نامش از این نامهای معمولی نبود.
شد قشنگترین کلمهی دنیا.
چرا تا به حال دقت نکرده بودم که این واژه چقدر زیباست.
کلمه را هزار بار با خودم زمزمه کردم، مثل آبنبات های بچگی مزهمزهاش کردم.
عجیب دلچسب بود
@RazehAbbasi91 | 1 152 |
| 4 | بعضی حرفها ویرانگرند.
چون زلزله همهی دنیا را بر سرت آوار میکنند
اهای محبوب بیرحم من!
آنچه که گفتی چون کوه بر دلم سنگینی میکند.
حرفهای سنگینت را هر چه از چشمانم بیرون میریزم، دلم سبک نمیشود که نمیشود.
@RazehAbbasi91 | 1 080 |
| 5 | No text... | 928 |
| 6 | https://www.instagram.com/invites/contact/?i=qo02v5lp5fa5&utm_content=nqwima9
سلام دوستان اینجا پیج اینستاگرام منه
#راضیهعباسی
متنهای کوتاهی که خودم مینویسم.
دلنوشتههام. تیزرهای رمان و عکس شخصیتها.
تکیههای کوچکی از رمان
همه رو میتونید توی پیج اینستاگرامم ببینید.
اینجا جاییه که اگه دلم بگیره باهاتون درد و دل میکنم و اگه خوشحال باشم براتون حرف میزنم. | 614 |
| 7 | https://www.instagram.com/invites/contact/?i=qo02v5lp5fa5&utm_content=nqwima9
آدرس اینستاگرام نویسنده
#راضیهعباسی | 309 |
| 8 | https://www.instagram.com/razia.abbas98
آدرس اینستاگرام نویسنده | 15 |
| 9 | دل من میگرید.
و نگاهم نگران.
توی دریای نگاهم آسمان ابری نیست
سیل هم جاری نیست
دلِ من میگرید.
میهراسم، میهراسم دل او تنگ شود
وتمام خوبی این رفتن پیش چشمان قشنگش همه بیرنگ شود.
توی یادم ماندهاس
حرفهایش دم رفتن بوی دلتنگی داد
بعد از آن قطرهی اشک زیر لب آرام گفت: نبریم از یاد
با محبت گفتم: دوستت میدارم!
عشق تو کردارم
نکند دیر کنی بدهی آزارم
چشمهایش بارید.
چشمهایم بارید.
غمی اندازهی یک کوه به قلبم خوابید.
سر به زیر افکندم و ندیدم رفتنش را ان روز
روزها در گذر است
چشمهایم به در است و زمان جارینیست.
به گمانم همهی ساعتها سرجاشان مردند
و همه ثانیهها نیش آن عقربهها را خوردند.
همگی بیکارند.
و برای رفتن حوصله هر چه بخواهی دارند
روزها درگذر است.
چشمهایم به در است
و زمانجاری نیست.
پای هرلحظه به کوهی بستهاس.
همهچی یخ زدهاست.
و زمان جاری نیست.
دل منمیگرید
و نگاهمنگران.
توی چشمان سیاهم آسمان ابری هست
سیل هم جاری هست | 740 |
| 10 | همهمان یکی را توی زندگی داشتیم که یک خاطرهی دوستداشتنی و جگرسوز برای تمام عمرمان شد...
راضیه عباسی
@RazehAbbasi91 | 982 |
| 11 | ما برای آرامش به آدمها، به رابطه پناه میبریم؛ اما حقیقت این است که آرامش در تنهاییست!
راضیه عباسی | 1 |
| 12 | دلتنگت بودم.
به اندازهی تمام روزهای که ندیدمت.
دلتنگت بودم به اندازهی تمام لحظاتی که میخواستمت و نبودی.
دیشب پس از روزها دیدمت.
کنار هم ایستاده بودیم.
فاصلهمان آنقدر کم بود که گرمی نفسهایت را روی پوستم حس میکردم.
یک دل سیر نگاهت کردم.
خیره شدم توی چشمانت، دلم برای چشمانت پر میکشید.
نگاهت فریاد میزد که تو نیز دلتنگی!
سرتاپایم چشم شده و نگاهت میکردم.
سیر تو را دیدم.
بدون ترس، بدون اضطراب، بدون دلهره سیر نگاهت کردم.
دیشب خوابت را دیدم.
راضیه عباسی | 754 |
| 13 | دیدی بعض وقتا یک گوشه میشینی توی ذهنت به حرفاش فکر میکنی یک لبخند میاد روی لبت.
یاد اون لحظه که دستتو گرفتی میافتی و باز لبخند میزنی.
بین حرفاش یواشکی بهت چشمک زد، باز لبخند میزنی.
شکلات کنار قهوهاش رو برداشت و گذاشت کنار فنجون تو و دوباره لبخند میزنی.
خلاصه به خودت میآی و میبینی نیمساعته زل زدی به دیوار و داری لبخند میزنی.
یکی ببینه فکر میکنه دیوونه شدین!
از این دیونه بازیها هر روز براتون آرزو میکنم
راضیه عباسی | 815 |
| 14 | این روزها هر چیزی که مربوط به اوست برایم به حدی زیباست، که یادم نمیآید قبل از او چه چیزهایی را دوست داشتم!
مثلا نامش، چه خوش آهنگ و شنیدنیست.
آنقدر که دوست داری گوشهای بنشینی و هی تکرارش کنی.
چشمان دریای محبت است.
رنگ سیاه موهایش چه خوش میدرخشد.
او همه چیزش زیباست.
راستش را بخواهی نمیدانم، شاید هم عاشقش شدهام!
راضیه عباسی | 776 |
| 15 | اگه این همه دردی که روحم کشیده رو جسمم کشیده بود.
تا حالا هفت تا کفن پوسنده بودم....
راضیه عباسی | 735 |
| 16 | #برای_سیاوش
دلنوشتههای مادر یک کودک اتیسم
ببین!
من، هیچوقت، هیچوقت بخاطر داشتن تو از خدا گله نکردم!
میدونی چرا؟
چون تو قشنگترین دردی بودی که خدا میتونست به قلب من هدیه بده! | 1 180 |
| 17 | تو را نفس میکشم.
هوایت در جانم جاری میشود.
زنده میشوم.
تلخی و دلپذیر.
جان میدهی به جان بیجانم.
درست مثل عطر قهوه
عطرقهوه
نویسنده راضیه عباسی | 1 157 |
| 18 | آهای رفیق! خوب گوش کن ببین چی میگم...
من ازت خیلی بدی دیدم ولی گذشتم.
با اولین کلمهی بدی که ازم شنیدی تیر درست کردی و به سمتم پرتاب کردی!
از این به بعد، خیلی مراقب رفتارت باش.
چون با اولین کلمهی بدی که ازت بشنوم شمشیر میسازم و بهت زخم میزنم.
راضیه عباسی | 1 250 |
| 19 | بگذار برایت اعترافی بکنم.
تو هنوز مرا صدا نکردهای.
هنوز نامم را نخواندهای.
اما من تاکنون در خیال هزار بار در جواب صدا زدنهای تو، گفتهام:
-جانم!
راضیه عباسی | 1 221 |
| 20 | #عشق
خسرو شکیبای گفته بود.
و دیگر جوان نمیشوم نه به وعدهی عشق ونه به وعده چشمان تو.
تو باور نکن.
به خودت سوگندکه من جوان خواهم شد.
حتی اگر هزارسال در گور خفته باشم.
فقط تو بیا و وعدهی چشمانت را به من بده و آنگاه ببین عشق تو برای من چگونه چون عبای یوسف برای زلیخا عمل خواهد کرد.
عشق اکسیر حیات است و چشمان تو همان دم مسیحاییست که خدواند در عیسی دمید.
من زنده میشوم.
جوان میشوم.
فقط کافیست تو وعدهی چشمانت را بدهی
#راضیه_عباسی | 1 237 |
