Mnemosyne
Open in Telegram
1 042
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-130 days
Posts Archive
1 042
"Where there is hatred, let me sow love"
شرمآور است. من اینگونهام:
"Where there is hatred, let me sow more hatred."
1 042
St. Ignatius and Indifference
Ignatius understood freedom differently. For him, human freedom is a freedom to grow in relationship with God and share in God’s redemptive work. This requires internal freedom or what Ignatius called “indifference.” Indifference means being detached enough from things, people, or experiences to be able either to take them up or to leave them aside, depending on whether they help us to “to praise, reverence, and serve God” (Spiritual Exercises 23). In other words, it’s the capacity to let go of what doesn’t help me to love God or love others—while staying engaged with what does.
1 042
منوچهر که بر او «سدوبیست شد سالیان» دارد میمیرد و به نوذر اندرز میدهد:
چُنانم که گویی ندیدم جهان
شمارِ گذشته شد اندر نهان
نیرزد همی زندگانی به مرگ
درختی که زهر آورد بار و برگ
. .
چُنان دان که خوردی و بر تو گذشت
به خوشترزمان باز بایدت گشت
1 042
Revelations of Divine Love
(Julian is probably the first writer to imagine God to be a woman)
1 042
«عمر من بر یک مسیر عوضی سیر کرده بود و دیگر تماس من با مردم چیزی بجز یک مناظرۀ درونی با خودم نبود.»
1 042
"He did not enjoy being cruel and rude. It was against his nature. But it was necessary at school, or he might have gone under, and he had supposed it would have been even more necessary on the larger battlefield of the University."
Maurice
1 042
شوق است در جدایی
ضیافت (مجلس بادهگساری / پارتی) افلاطون را نخستینبار در نوزدهسالگی خواندم و با خود گفتم چون عشق را تجربه نکردهام درست درنمییابم کتاب چه میگوید – تجربه و دانش را چه نسبت است؟ هفدهسال بعد امروز که آن را میخوانم تجربه به کارم نیامده است.
سخن عشق که به میان میآید بهناگزیر به «جدایی» میاندیشم. (شوق است در جدایی؟ - سعدی) ریشهاش شرم است، آنچه ما امروزه «عدم اعتماد به نفس» مینامیم. و گویا خیلیها این احساس را دارند که بودنِ من سبب رنج تو میشود، یا دستِکم بر شادی و خوبی نمیافزاید، پس همان بهتر که نباشم.
گمان میکنم افلاطون با این احساس ناآشنا نبود. دیوتیما، که آموزگار سقراط در عشق است، چنان وصف شورانگیزی از عشق میدهد که میپنداریم این باید اوجِ کتاب باشد. اما آلسیبایدیس از راه میرسد و ما را از نردبان عشق به پایین میکشد و قصهی عشق و زیبایی را با یادآور شدن «زشت چهره» بودن سقراط پیچاپیچتر میکند. سقراط زشت است و با این حال نمود عشق و زیبایی. یکی از جالبترین جاهای کتاب آنجاست که آلسبایدیس شب را در کنار سقراط میخوابد تا شاید سقراط با او دربیامیزد. ما کدامیم؟ سقراط یا آلسبایدیس؟
1 042
"The Wife's Complaint" (Old English elegy spoken by an abandoned woman)
Mirk in his moods, murder in his thoughts.
. .
I go by myself
About these earth caves under the oak tree.
