en
Feedback
بامشی

بامشی

Open in Telegram

"بامشی در زبان مازنی به معنای گربه است." _ کیمیا، انسانی که دوست داشت گربه باشد.

Show more
3 573
Subscribers
-324 hours
-257 days
-10130 days
Posts Archive
#موزه / بخش سوم موزه ون گوگ/Van Gogh Museum در آمستردام. در آمستردام میدانی به اسم میدان موزه هست که چندین موزه‌ی معروف رو در اطراف خودش جا داده: موزه اشتدلیک، موزه امپراتوری و البته موزه ون گوگ. تاریخچه موزه ونگوگ: بعد از مرگ ون گوگ در سال ۱۸۹۰ اون دسته از آثارش که تا به حال فروش نرفته بودن به برادرش تئو رسید. اما تئو هم حدود ۶ ماه بعد درگذشت و همه‌ی این نقاشی‌ها برای همسرش جوهانا شد. جوهانا یک مجموعه‌ی شخصی از آثار ون گوگ درست کرد تا مردم رو با اثار اون آشنا کنه. این مجموعه در سال ۱۹۲۵ به پسرش رسید و در نهایت برای نمایش به موزه اشتدلیک سپرده شد. بعد از سال‌ها دولت در سال ۱۹۶۲ یک مکان اختصاصی به اسم بنیاد ون گوگ رو برای نمایش آثار این هنرمند تاسیس کرد. زمان افتتاح این موزه به ۲ ژوئن ۱۹۷۳ برمی گرده اما اینجا در طول سال‌ها بزرگ‌تر و مدرن‌تر شد تا تبدیل به بزرگ‌ترین مجموعه برای آثار ون گوگ شد. در زمان تاسیس دو معمار به نام‌های گریت ریتفلد و کیشو کوروکاوا طراحی این موزه رو بر عهده گرفتن. این موزه که بزرگ‌ترین مجموعه ون گوگ در دنیاست ۲۰۰ نقاشی، ۴۰۰ طراحی و ۷۰۰ نامه از ون گوگ رو جمع آوری کرده. در سالن اصلی آثار ون گوگ به ترتیب زمانی چیده شده، البته در میان نمایشگاه های دائمی ۹ پرتره از خود ونگوگ و تعدادی از اولین نقاشی‌های اون که قدمت اون‌ها به سال ۱۸۸۲ برمی‌گرده هم به نمایش گذاشته شدن. نقاشی‌های این موزه به خصوص تابلوی گل‌های آفتاب گردان حیرت آورن و بیشتر آثار مهم در وسط گالری طبقه‌ی اول قرار دارن. یکی از جالب‌ترین بخش‌های این موزه نمایشگاه ژاپن و ون گوگه و در اون درک می‌کنید که چه طور نقاشی‌های ون گوگ تحت تاثیر هنر خاص ژاپنی‌ها قرار گرفته. @baameshi

photo content
+1

فردا یه روز خیلی مهم برای منه امیدوارم چندتا فرشته حواس‌شون بهم باشه

یک افسانه هست که می‌گه: گربه‌ها تناسخ فرشته‌ها روی زمین هستن، برای همینه که انقدر عمیق به ما نگاه می‌کنن، اون‌ها درون ما رو می‌بینن. #کیمیا_هویدا @baameshi

روز پنجم #کتابخانه_بامشی کتاب: یاد او نویسنده: کالین هوور مترجم: آرش هوشنگی فر دسته: داستان و رمان خارجی همه ما در طول زندگی ممکنه تصمیم‌های اشتباهی بگیریم، اما بعضی از این تصمیمات عواقب وحشتناکی دارن، عواقبی که ممکنه هرگز ما رو رها نکنن. کنا پنج سال پیش یک تصمیم گرفت، تصمیمی که مسیر زندگیش رو به صورت کلی تغییر داد و روی دیگه‌ی زندگی رو بهش نشان داد. همه چیز در یک شب اتفاق افتاد، شبی که هنوز ادامه داره و به این راحتی قرار نیست به دست فراموشی سپرده بشه اما کنا این بار می‌خواد جبران کنه، اون از فرار و مخفی شدن خسته‌ست و برگشته تا با عواقب تصمیمش رو به رو بشه و با خودش می‌گه یا به بدترین شکل رد می‌شه یا به نحوی پذیرفته می‌شه. اون روزهای طولانی مشغول نوشتن تعداد زیادی نامه بوده که هرگز کسی اون‌ها رو نخوانده اما باعث شده از تنهایی مطلق فاصله بگیره ولی هنوز نمی‌دونه همین نامه‌ها چه تاثیری بر زندگیش می‌ذارن. در یک شب بارانی به شهری پر از خاطره بر می‌گرده، به سمت یک بار می‌ره و به یک لیوان مشروب خیره می‌شه و در بین تمام شلوغی‌های دنیای اطرافش ساکت می‌شینه و این سکوت به اون شانس آشنا شدن با فردی رو می‌ده که نمی‌تونه انتخاب کنه که آیا این فرد یک اشتباه بزرگه یا یک تصمیم عالی... این کتاب دو راوی داره، اولی کنا و دومی لجر، نقش مرد داستان، هم زمان دو نوع عشق رو توصیف می‌کنه: عشق مادر به فرزند و عشق زن و مرد. اگه به داستان‌های عاشقانه علاقه‌مند هستید و به مقداری دراما، اشک، خنده و حتی استرس نیازمندین این کتاب رو بهتون معرفی می‌کنم، فضای کلی داستان پر از شک و تردید، تصمیم‌های سرنوشت ساز، خشم، تنفر، گذشت و بخششه، بخش‌های از داستان توسط یک کودک ارائه می‌شه و به خوبی توانایی قلم نویسنده رو نشان می‌ده. در آخر، اگه به عقب بر می‌گشتم این کتاب رو می‌خواندم؟ بله، توصیه می‌کنم مابقی آثار این نویسنده رو هم دنبال کنید.

photo content
+1

کبرنا مثل إشاعة في قریة مرَ العمر من حارتنا رمی لنا قبلةَ في الهواء من بعیدِ و ذهب... ما بزرگ شدیم مثل شایعه‌ای در یک روستا
کبرنا مثل إشاعة في قریة مرَ العمر من حارتنا رمی لنا قبلةَ في الهواء من بعیدِ و ذهب... ما بزرگ شدیم مثل شایعه‌ای در یک روستا زندگی از محله ما گذشته است ما را انداخت بوسه‌ای در هوا از دور و رفت...

_ آن روز + ما یک روز، یک روز از اردیبهشت، سال چهارم دبیرستان بودم، برادرم سال سوم راهنمایی، خواهرهای کوچکم، کلاس اول و آن یکی چهار سالش بود، جمع کردیم و به عروسی رفتیم، نمی‌دانم چرا بیشتر اصرار به آمدنش نکردیم، خداحافظی‌های بیشتری نکردیم یا حتی زودتر برنگشتیم، فقط در لحظه آخر خطاب به مادرم گفت: مراقب بچه‌ها باش و زود برگرد، برای برگشت ما خیلی دیر شد، آنقدر دیر که کسی به دنبالمان آمد، اولش گفت عمویتان تصادف کرده و حالش بد است، وسط عروسی جمع کردیم و برگشتیم، تازه زمانی که به سر کوچه رسیدیم، فهمیدیم چه شده، همان روز صبح بیدار شده بود، رفته بود نان خریده بود، ولی بعدش همان جا، در خانه خودمان، در تنهایی مطلق، تمام شده بود، می‌گفتند سکته کرده، تا مدت‌ها باور نمی‌‌کردم، آخرین تصویرم از او سلامتیش بود، مگر چند سالش بود؟ قطرات اشک فرو می‌ریزند، به گل‌های سرخ روی قالی خیره می‌شوم، نوری از سمت گلخانه به داخل می‌آید، به چراغ‌های روشن نظری می‌کنم، در همچین خانه نورگیری بی‌فایده جلوه می‌کنند. - دو ماه، پیش تصادف کرد، عین این دو ماه را دورش گشتم، یک لحظه تنهایش نمی‌‌گذاشتم، خودش هم می‌خواست کنارش باشیم، حتی زمانی که در آشپزخانه بودیم، صدامان می‌کرد و می‌گفت: کارها را رها کنید، اینجا بیاید و کنارم بنشینید و حرف بزنید‌‌. به انگشت‌های باریک و بلندش که داخل هم قلاب شده‌اند نگاه می‌کنم، ناخون‌هایش مرتب هستند و رگ‌های آبی رنگ، برجسته جلوه می‌کنند، نگین سرخ انگشتری که در انگشت حلقه دست چپش انداخته تضاد جالبی با پوست رنگ پریده‌‌اش دارد، دلم می‌خواهد بدانم آن یکی جفت این حلقه چه شکلی‌ست، اما برای دید من زیاد از حد دور می‌باشد. - روز آخر، بیرون رفتم، لباس‌های فرم مدرسه پسرم را تحویل گرفتم، قبل از رفتن به من گفت: دیگر جایی نرو، زود برگرد. با اینکه قصد برگشت نداشتم اما گفتم زود می‌آیم و سر سری خداحافظی کردم، می‌دانستم اگر درست و حسابی خداحافظی کنم، نمی‌گذارد بروم، اما وقتی برگشتم خیلی دیر شده بود، گفتند به خاطر لخته شدن خون زخم روی پایش، قلبش گرفته، آخرین دیدار در سردخانه بود، هنوز با خودم می‌گویم: من که هر روز کنارش بودم، چرا آن روز آخر را نبودم؟ نمی‌توانم به او به صورت مستقیم نگاه کنم اما می‌بینم که یک حلقه اشک داخل چشم‌هایش نمایان می‌شود، صورتش کشیده‌ست و گونه‌هایش خیلی عمیق چال رفته، درست یادم نمی‌آید قبلا چه شکلی بود، با یک حساب سر انگشتی هفت یا هشت سالی از آخرین باری که این خانواده را دیده‌‌ام می‌گذرد، بیشترین چیزی که باعث شده، اینجا بنشینم و به این مکالمه گوش بدهم، آرامشی‌ست که در کل خانه پخش شده، همه آدم‌ها به آرامی صحبت می‌کنند، بغض و گاهی قطرات اشکی از روی گونه‌هایشان پایین می‌آید اما همه چیز در یک نوع آرامش قرار گرفته. حاضرم قسم بخورم این نخستین بار در طول زندگی‌ام است که در مکانی قرار و در کنار افرادی هستم که کم‌تر از چهل روز پیش یک نفر را از دست داده و حال این مقدار در آرامش هستند. + من، البته همه‌ی ما دیگر هیچ وقت نتوانستیم خداحافظی کنیم، وقتی که رسیدیم گفتند دفن شده، حسرت این دیدار آخر مانند مذاب در دلم می‌جوشد و از عمق، وجودم را می‌سوزاندم، دیدار ما رفت تا قیامت. سوز این صدا بعد از گذشت حداقل سی سال هنوز تازه‌ست، به لیوان کمر باریک حاوی چای سرد رو به رویم نگاه می‌کنم، بعضی از دردها هرگز خاموش نمی‌شوند اما به آرامی شاید التیام پیدا می‌کنند. - در واقع باید همان موقع که تصادف کرد، می‌رفت، اما انگار این دو ماه پایانی نتیجه تمام کارهای خوب زندگی‌اش بود، خودتان می‌دانید خانواده و آشناها را چه مقدار دوست داشت، در این مدت، قبل از رفتن، همه را دید، با همه حرف زد، مرور خاطرات کرد و شاد بود، بزرگ‌ترین چیزی که موجب آرامشم می‌باشد همین است، با یک دل تنگ نرفت. هر دو اشک‌هایشان را پاک می‌کنند، یک سوگ ممکن است هرگز تمام نشود و فقط در لا به لای روزمرگی‌های بیشمار کم رنگ بشود. دردهای مشترک، آدم‌ها را بیشتر از هر چیزی به یک دیگر نزدیک می‌کند، حالا جریان این درد را در لایه‌های زیرین این آرامش می‌توانم ببینم، مثل یک شایعه کوچیک به آرامی بخش می‌شود و بعد بزرگ می‌شود، مانند شایعه‌ای در روستا! #کیمیا_هویدا @baameshi

Repost from تیامو
کتاب📚 کیجا #سجاد_صابر @hafez_kamangir

Repost from تیامو
متاسفانه تو کشوری زندگی می‌کنیم که ظلم، به یک قانون تبدیل شده. تمام تلاشمو به کار بردم تا فایل چاپ شده‌ی کتاب کیجا رو در اختیار شما قرار بدم اما بی‌فایده بود و سه سال زحمتم بی‌نتیجه شد. خیلی درد داره وسط خدمت و با اون همه فشار روانی یک کتاب رو به اتمام برسونی اما بهت اجازه‌ی چاپش رو ندن. الان تنها دلخوشیم اینه که کتاب رو بخونید و برای دوستانتون ارسال کنید.

کاش می‌شد چشم‌هایم را در بیاورم این چشم‌ها که هر لحظه می‌بارند و راحتم نمی‌گذارند. چشم‌هایی که خوشبختی را دیده‌اند از این پس دیگر نمی‌توانند به چیزی نگاه کنند.

‏(بگذشت و چه گویم که چه بر من بگذشت؟) و شب به خیر.

پرسیدند آیا او را تا حد مرگ دوست داری؟ گفتم: بالای قبرم از او صحبت کن و ببین چطور مرا زنده می‌کند _ محمود درویش

توئم به من فکر می‌کنی؟ یعنی در واقع انقدری که من بهت فکر می‌کنم توئم بهم فکر می‌کنی؟ امشب از اون شب‌هاست که با خودم فکر می‌کنم اشکالی نداره اگه همه چیز رو ول کنم و برم، فقط برم، به مقصد فکر نمی‌کنم، در واقع اصلا مقصدی وجود نداره. یه جور حس گمشدگی تمام وجودم رو گرفته و داره گلوم رو فشار می‌ده، دست و پا نمی‌زنم، چرا باید همچین کاری کنم؟ صبر می‌کنم تا تموم بشم.

اگر به شرکت در کارگاه نویسندگی آنلاین در دوره شهریور علاقه‌مند هستید به آیدی زیر (کیمیا هویدا) پیام بدید. تا شرایط رو توضیح بدم. @Kia_h_bam

انارهای نوبرانه به دستم رسید، می‌گویند این تغییر فصل اجابت آرزوست، با هر دانه، تو را آرزو کردم. #کیمیا_هویدا @baameshi

#موزه / پخش دوم شهر ارواح (Spirited Away) و همسایه من توتورو (My Neighbor Totoro)، برای مخاطبان فارسی زبان نام‌های آشنایی هستن. این انیمه‌ها توسط استودیو جیبلی یا با تلفظ ژاپنی خود «جیبوری» ساخته شدن. هم اکنون این استودیو درهای خود رو به صورت موزه به بازدید کنندگان و گردشگران سرتاسر جهان باز کرده. تاریخچه مختصر موزه جیبلی ژاپن: برنامه ریزی‌ها برای ساخت موزه در سال ۱۹۹۸ رقم خورد و در سال ۲۰۰۱ به بهره برداری رسید. هایائو میازاکی (Hayao Miyazaki) رییس استودیو جیبلی مسئولیت طراحی موزه رو به عهده گرفت. هدف این استاد برجسته در طراحی موزه جیبلی ژاپن این بود که بازدیدکنندگان تجربه‌ای به یادماندنی از این موزه شگفت انگیز کسب کنن‌. عکاسی و فیلم برداری در داخل موزه ممنوعه. یکی دیگه از اهداف هایائو میازاکی، طراح موزه، اینه که بازدیدکنندگان موزه رو مستقیم با حضور خود تجربه کنن و به دوربین عکاسی و فیلم برداری وابسته نباشن. درهای موزه رو باز و خود رو وارد دنیای شگفت انگیز موزه جیبلی ژاپن کنین. تمام پنجره‌ها و لامپ‌های موجود در موزه کار دست هستن. تمام کارها با کاراکترهای انیمه‌های استودیو جیبلی و نقش گل و گیاه رنگ آمیزی شدن، به هنگاه تابش نور خورشید بر روی این کارهای دستی، طیفی گسترده از رنگ‌های گوناگون روی سنگ فرش‌های موزه جیبلی انعکاس پیدا می‌کنه. اتاقی به نام A Boy’s Room در موزه: طبقه همکف اتاق نمایشگاهی در مورد تاریخ و دانش انیمه‌ست. همانطور که به جلو پیش می‌رید در طبقه اول به یکی از جالب‌ترین بخش‌های این موزه شگفت انگیز برخورد می‌کنید. این طبقه در موزه جیبلی ژاپن به نام «Where a Film is Born» و شامل ۵ اتاقه. یکی از این اتاق‌ها «A Boy’s Room» نام داره. این اتاق در اولین نگاه این طور به نظر می‌رسه که به کسی متعلقه که تا دقایقی پیش در حال طراحی ایده‌های خود بوده، اتاق پر از کتاب‌ها و اسباب بازی‌های گوناگونه و دیوار اتاق‌ها از تصاویر و ایده‌های طراحی پر شده. این جا اتاقی الهام بخش برای طراحان و سازندگان انیمه‌ست. بعد از بازدید از هر ۵ اتاق متوجه می‌شید که یک فیلم انیمه چگونه ساخته می‌شه. @baameshi

photo content
+2

کف باشگاه روی چمن‌های مصنوعی دراز کشیدم، آخر هفته‌ها از این کارها زیاد می‌کنیم، صدای آهنگ رو کم‌تر می‌کنن، چشم‌هامون رو می‌بندیم، تمرین‌های تنفسی انجام می‌دیم و سعی می‌کنیم برای حداقل یک دقیقه ذهنمون رو خالی کنیم. سال قبل کم پیش می‌آمد که چشم‌هام رو ببندم و تمرکز کنم، انگار چیزی در دنیا در جریان بود که باید بهش توجه می‌کردم و براش آماده می‌بودم، در حین انجام حرکات بیشتر از توجه به حرکت اون لحظه به بعدیش فکر می‌کردم، سرم رو بالا می‌آوردم و به بقیه نگاه می‌کردم که مبدا از چیزی جا مونده باشم، زندگی رو به عنوان مسابقه در نظر می‌گرفتم، یک مسابقه بی‌انتها در تمام ابعاد که البته کسیم قرار نبود چیزی رو برنده بشه، مثل دویدن روی تردمیل که می‌گه شما دور یک استادیوم دویدی اما در واقعیت سر جای خودت مشغول در جا زدنی. امسال چشم‌هام رو می‌بندم و دست‌هام رو روی شکمم می‌ذارم، جایی که بیشترین انرژی وجود داره، به صدای نفس‌هام گوش می‌دم، دونه به دونه عضلاتم رو شل می‌کنم، می‌دونستید به صورت ناخودآگاه ممکنه عضله زبان‌تون رو سفت نگه دارید یا دندان‌هاتون رو روی هم فشار بدید؟ ساختار ذهن ما پیچیده‌ست، حتی در اوج آرامش‌ هم به صورت پنهانی در حالت آماده باش قرار می‌گیره، کاری می‌کنه که بدترین نتیجه ممکن جلوی چشم‌هامون بیاد و هیولای استرس رو به جونمون می‌ندازه، جا داره بگم برای همه به یک شکل نیست. تازگی‌ها فهمیدم یه جور دیگه‌م می‌شه زندگی کرد، جوری که این آمادگی کم رنگ می‌شه، از لحظات لذت برده می‌شه، حال از آینده اهمیت بیشتری پیدا می‌کنه و در نهایت به یک صلح می‌رسه، راه طولانی داره اما می‌ارزه، لذت بردن از هر چیزی به همون شکلی که هست ارزش زحمت‌ش رو داره. #کیمیا_هویدا @baameshi

_ تدفین با گل انسان‌های نئاندرتال رو می‌شه آخرین گونه منقرض شده انسان‌هائی دونست که در مسیر طولانی تکامل انسان برای سال‌های طولانی با انسان مدرن همزیستی داشتن و در این رقابت موفق به پیروزی نشدن و در نهایت منقرض شدن. پژوهش‌های انجام شده روی بقایای این انسان‌ها نشان می‌ده که انسان نئاندرتال، موجودی اجتماعی بوده و این مساله در ابعاد مختلف زندگیش قابل مشاهده‌ست. حالا جریان چیه؟ گروهی از پژوهشگران دانشگاه کمبریج اقدام به مطالعه بقایای گرده‌های باقی مانده در غار مشهور شنیدار در عراق کردن، در سال 1950 میلادی و توسط دانشمندی به اسم Josette Leroi-Gourhan در این غار مشهور، بقایای گرده‌های گل کشف شد که مربوط به 60 هزار سال پیش بودن. این بقایای گرده گل در یک قبر مربوط به انسان‌های نئاندرتال کشف شده، در اون زمان یکی از گمانه زنی‌ها اینطور بود که انسان نئاندرتال همراه با مردگان خودش دسته‌های گل‌ رو دفن می‌کرده یا اون‌ها رو بر روی مزار می‌ذاشته یا در جهت استفاده‌های پزشکی بوده و این تدفین به تدفین با گل مشهور شد، در واقع می‌شد گفت این اولیه نشانه‌ها از گذاشتن گل در مزارهاست. البته پژوهش‌های جدید انجام شده توسط دانشمندان نشان می‌ده که این گرده‌ها توسط انسان نئاندرتال به داخل غار منتقل نشدن و وجود این مواد در داخل غار شنیدار به دلیل نوع وزش باد و فعالیت‌های حشرات بوده و گرده‌های گل به صورت طبیعی وارد این محوطه شدن و به مرور انباشته شدن و این در واقع پایان داستان عاشقانه و رومانتیک تدفین انسان‌های نئاندرتال به همراه بستری از گل هستش. :))) @baameshi

بامشی - Statistics & analytics of Telegram channel @baameshi