برلینِ ششم.
Open in Telegram
شبحی در روانه های مغزش مکررا خون سرفه میکرد. - آئین مینویسد.
Show more752
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
752
من میتونستم بشینم بحث کنم، داد بزنم، عصبانی شم، همهچی رو گند بزنم توش و تا وقتی که چیزی که حقم بوده رو نگرفتم ساکت نشم ولی اینکارارو نکردم.
من؟ ها من ساکت شدم. شنیدم رد شدم. گاهی خورد شدم و ترک برداشتم ولی باز هم رد شدم. گاهی حتی توقف کوتاهی هم داشتم برای اینکه دستم رو از روی گلوم بردارم و به صدام اجازه بدم تا به گوش برسه ولی باز هم جلوش رو گرفتم و رد شدم.
نه بخاطر اینکه حوصلهشو نداشتم. نه. من فقط نمیخواستم فشاری که رو تن من مونده و هی وزنش داره بیشتر میشه رو تو هم حس کنی.
752
گاهی وقتا اینکه فقط یادت بره آدمای دورت کیا هستن کمکی نمیکنه، یه سری اوقات نیاز داری خودت هم یادت بره که کی هستی.
752
در عمیق ترین شکافتهای این زندگی، تکههای روحی را خواهی یافت که حتی دگر تلاشی برای گردهمایی دوبارههم نخواهند کرد.
752
نمیتونستم تشخیص بدم که این بدن ماریاست که داره زیر موهای قلمو میرقصه، یا قلموئه که داره روی تن ماریا میرقصه.
تمام زور و توانم این بود که زیر گونههاش، زیر چونهش، قفسهی سینهش، نوک شونههاش، بالای شکمش، زیر ران پاش، نوک زانوهاش، تک تک نقاط بدنش رو قبل از اینکه به قلمو اجازهی لمسشون رو بدم، به لبهام اجازه بدم تا لمسشون کنه.
از گذاشتن بوسههای ریز و درشت روی بدنش هیچقوقت خسته نمیشدم.
صدای نفسش وقتی قلم رو روی دستاش میکشیدم و صدای نبضش رو وقتی قلم رو روی پهلوش میکشیدم، میشنیدم.
گاهی میخندید و گاهی اسمم رو صدا میزد تا وقتی برمیگردم سمتش تو چشماش نگاه کنم.
اون روز من دنیای آلبرت رو خلق نکردم. من آلبرت رو بین بدن ماریا خفه کردم.
از بین بردمش و به بدترین شیوهی ممکن آتیشش زدم.
چیزی رو داخل مغزش نقاشی کردم که هیچوقت نتونه از یاد ببره.
دنیای آلبرت.
باز هم این "دنیا"ی کوفتی.
لعنت بهش.
ولی هی، ماریا!؟
دنیا به آخر رسید.
اینکه من روی همون مبل، رو به روی همون نقاشی "دنیای آلبرت" نشستهم ولی جلوی چشمام نقاشیای نیست و لیوان قهوهام کنارش قهوهی دیگهای نیست، یعنی دنیایی که به آخر رسید دنیای آلبرت بوده.
هی ماریا!؟
کاش هیچوقت نقاشیت نمیکردم.
- آئین.
752
دنیای آلبرت. ー
یعنی یه راه تا چه حد میتونه طولانی باشه.
یه خنده تا چه میتونه قشنگ باشه.
یه درد تا چه حد میتونه ریشه بدوونه تو بدن.
یه بوسه تا چه حد میتونه قلبت رو له کنه.
یه سردرد تا چه حد میتونه دردناک باشه.
یه رنگ تا چه میتونه روی تنت قدم بزنه.
بوم نقاشی رو برداشتم، گذاشتم جلوی نور، باز هم نور کم بود برام. باز بلندش کردم و این بار بردمش توی فضای باز.
صدای پرنده میومد گاهی صدای جیرجیرک میومد. چرا و چگونه رو نمیدونم. موسیقی زنده طبیعت!؟ شاید. مهم نیست در هر صورت؛ مهم اینه باز هم نور کم بود.
چهارپایهم رو زودتر از خودم برداشتی و رو به رو بوم نشستی. حالا نورش کافی بود. دقیقا همون اندازهای که نیازم بود.
بحث کردیم که تکون نخوری و بذاری به کارم برسم. وقتی قلم رو به رنگ آغشته کردم و رو بوم کشیدم صدای برخورد موهای رنگی قلمو به پوست سخت بوم گوشم رو اذیت کرد. میخواستم بوم رو هل بدم تا دیگه جلوی چشمم نباشه. میخواستم تمام چهارچوبش رو از بین ببرم.
درست وقتی که دست کشیدم، از نقاشی از امید داشتن از تلاش برای ادامه دادن، دستم رو گرفتی.
تو چشمام نگاه کردی و یه لبخند نصفه نیمه تحویلم دادی و گفتی "آلبرت بیخیال دنیا که به آخر نرسیده هنوز بیا بریم."
دنیا به آخر نرسیده.
دنیا به آخر نرسیده؟
دنیا به آخر نرسیده!
دنیا، به آخر نرسیده.
دنیا به آخر، نرسیده.
میگم ماریا، کدوم دنیا رو گفتی!؟
دستم رو داشت میکشید. نشد ازش بپرسم کردم دنیا رو منظورش بوده، شاید نیازی هم نبود که بپرسم.
تو اون لحظه فقط دلم میخواست بدونم دستی که دستم رو گرفته قصد داره تا کجای "دنیا" ببرتم.
تا کجای "دنیا" میشه باهاش رفت.
وقتی وارد فضای خونه شدیم صدای بلند خندههاش کل خونه رو پر کرد. تمام دیوارای خونه به صور و شادی صداش، در حال پایکوبی بودن.
حس میشد.
صدای خندههای ماریا، قشنگترین موسیقیای بود که برای سالها میشد بهش گوش داد.
تنها صدایی بود که بارها سعی کرده بودم تو خاطراتم نگهش دارم تا هروقت خواستم دوباره بهشون گوش بدم. بارها سعی کردم نگهشون دارم ولی نشد.
از دستم میرفت. نمیتونستم بگیرمش. یادم میرفت و گوشام دوباره پر میشدن از صداهایی که از شنیدنشون بیزار بودم.
صدای قضاوت.
صدای عصبانیت.
صدای درد کشیدن.
صدای خندههای که هیچکدوم واقعی نبودن.
صدای آدمای که هیچکدوم روح زندهای نداشتن.
صداهایی که من اکثرشون رو نه میشناختم، نه دلم میخواست بشناسم.
"هی آلبرت!!! چرا دستم رو ول نمیکنی الان قهوههامون نابود میشن."
با خندهی ته حرفش دوباره به آلونک کوچیکی که باهاش داشتم برگشتم و سریع دستم رو کشیدم سمت خودم.
"اوه.. آره درست میگی معذرت میخوام ماری."
وقتی برگشت تا به سمت آشپزخونه بره با دیدن موهاش یادم اومد که تو نقاشی قبلیم موج دریا رو با تصور کردن موهای اون تونستم به اتمام برسونم. موهایی که بارها سر صبح رو تارهاش بوسهی ریز گذاشتمو شبها بین دستام، از لا به لای انگشتام ردشون کردم.
قهوهم رو داد دستم و کنارم نشست. خیره شده بود به نیمرخ صورت زمختم. انگار میخواست زوری خفهم کنه.
وقتی بالاخره شروع به حرف زدن کرد غیرمنتظره گفت
"هی آلبرت، بیا ماریا رو نقاشی کنیم."
"ولی من تاحالا کلی نقاشی از تو کشیدم که تو برام مدلشون بودی مطمئنی خسته نیس-"
"منظورم اون نیست آل." حرفم رو قطع کرد و بینهایت جدی به نظر میرسید.
بدون اینکه منتظر جواب بمونه از جاش بلند شد و اجازهی حرف زدن رو ازم گرفت. پالت رنگ و جعبهی چوبی رنگها و قلموهامو برام آورد.
گوشهی بافت کرم رنگش رو گرفت و از سرش ردش کرد.
حالا ماریا جلوم بود، برهنه و کنجکاو. هیجان زده و عصبی. بهت زده و نگران.
حتی نمیدونستم ازم چه چیزی میخواد.
پارچه بوم رو زیر پاهاش گذاشت و خیلی آروم روش نشست.
هنوز نمیدونستم قصدش چی بود تا اینکه قلموی رنگی رو روی نوک شونههاش کشید.
"امروز چیزی رو میکشیم که من میخوام!"
دستام رو به نشونهی تسلیم بالا بردم و از روی مبل خودم رو روی زمین، روی زانوهام انداختم و به سمتش رفتم.
قلمو رو از بین انگشتای ظریفش بیرو کشیدم و آستین پولیورم رو بالا دادم تا از ساعد دستم به عنوان پالت استفاده کنم.
ازم خواست نقاشیای رو بکشم که بتونیم اسمش رو بذاریم دنیای آلبرت.
وقتی قلم رو توی دستام گرفتم تا لحظهای که از بین دستام رهاش کنم نمیدونستم که دارم چیکار میکنم.
وقتی رنگ رو روی تنش پخش کردم تا لحظهای که به کارم خاتمه بدم نمیدونستم که چه حجمی از عصبانیت رو دارم توی تنم نگه میدارم.
از رنگها، از قلمو، از تک تک تارهای قلمو، نفرت داشتم. همه داشتن اون رو لمس میکردن و از همه بدتر این بود که من کسی بودم که این اجازه رو بهشون داده بود.
752
انگار به زور دارن چیزی که انقدر نگهش داشته بودم که باعث شده بود نوک انگشتام سفید شه رو دارن از دستام میکشن بیرون.
752
ببین زمین میچرخه. ماه و خورشید دائم جاشو عوض میشه و باز به جایی میرسی که مجبور میشی از چیزی که برات اندازهی تمام دنیا ارزش داشت بگذری.
752
وقتی چایی تازه دم سرد میشه، هرچقدر هم دوباره گرمش کنی باز بهش نمیگن چایی تازه دم. توام یکی مثل چایی تازه دمی که سرد شده، وقتی از چشم بیوفتی هرکاری کنی نمیشه برگردی سر جای قبلیت.
752
ولی جدی اگر یکی براتون جلوی عصبانیتش رو میگیره بجای اینکه قاطی کنید و صداتونو بندازید تو سرتون و فکر کنید جلوتون کم آورده، یه حساب کتاب بکنید و بفهمید انقدری براش مهم هستید که کل شخصیتتونو با حرفاش در هم نشکنه.
