برلینِ ششم.
Open in Telegram
شبحی در روانه های مغزش مکررا خون سرفه میکرد. - آئین مینویسد.
Show more752
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
752
یه وقتایی هست که وسط راه میمونی، هیچی حالیت نیست. نمیفهمی باید ادامه بدی یا باید وایسی و دیگه راه نری.
نمیدونی چرا داری راه میری چرا وایسادی چرا دو دل شدی.
یه وقتایی هیچی نمیدونی هیچی نمیبینی هیچی نمیشنوی فقط میخوای برگردی عقب تا ببینی چیشد؟ چطور شد که الان اینجایی؟ چی از راه رفتن نگهت داشت؟
یه وقتایی حتی یادت میره کی بودی ولی یه وقتایی، نه تنها یادت میره کی بودی، بلکه دیگه کسی هم نیست که یادت بیارتش.
752
گاهی اوقات نشستی، هیچ خبری نیست، هیچ طوفانی نیست، هیچ ترک یا شکافتی ایجاد نمیشه اما یک لحظه، بدون اینکه حتی خودت بفهمی چیشده و کدوم بخش فلک برات اشتباهی چرخیده، میون هزاران هزارتا فکر و بدختی مفلق میشی.
گاهی اوقات حتی فرصت نمیکنی بفهمی چیشده.
752
ز زندگانی گذشتن دانی که چیست؟ یعنی تویی را که جایگزین سنگینیای غیرقابل تخریب در سمت چپ سینهام شده بودی، در اواسط راه گوشهای گذاشتن و به راه ادامه دادن.
752
وقتی اعتماد نمیکنی رو اعصاب میری و وقتی اعتماد میکنی دائم منتظری تا به اعتمادت خیانت بشه.
خلاصه این کوفتی هر جوری هم که باشه و هرطوری که انجامش بدی، باز هم آسیب وارد میکنه.
752
انگار تو بدنم بذر خستگی کاشتن. سگ سیاه افسردگی هم هر روز خیلی با وقار میاد بهش رسیدگی میکنه و میره.
