برلینِ ششم.
Open in Telegram
شبحی در روانه های مغزش مکررا خون سرفه میکرد. - آئین مینویسد.
Show more752
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
752
دیدی گاها با تکتک سلولهای بدنت میخوای که دردایی که خودت تو زندگی تجربه کردی رو اون هیچوقت تجربه نکنه!؟ مثلا درد از دست دادن رو هیچوقت نفهمه، هیچوقت تنهایی رو حس نکنه. هیچوقت اونقدری که تو غم رو دوشت افتاده رو دوشش نیوفته ولی نمیتونی؟ نمیتونی جلوشونو بگیری انگار. طوری که از این لحظات متنفرم خندهداره واقعا.
752
بهار؟ کدوم بهار؟ شما به این میگید بهار؟ ملت توی بهار شادترینن. باید شاد ترین باشن. ملت توی بهار خون گریه نمیکنن. ملت توی بهار بالا سر خرابهها اسم بقیه رو فریاد نمیزنن. هر چهار فصل سال یه ضربهی غیرقابل هضم ساخت. هر فصل سال یه غم تازه آورد.
این بهار نیست. اسم این کوفتی رو نمیشه گذاشت بهار.
752
یه مشت خشم جمع شده توی تنم، رخنه کرده تو سلول به سلول مغزم. دلم میخواد تو صورتت داد بزنمشون. دلم میخواد بفهمی چقدر ازت نفرت دارم. دلم میخواد بفهمی باعث چه چیزایی شدی چه چیزایی رو به نابودی کشوندی. دلم میخواد بفهمی اونقدرا هم که فکر میکنی بیتقصیر نیستی.
752
هر چیزی میشد ولی فقط دیگه نمیشد من خودمو بذارم جای احمقها و خندههای مضحک تو توی هر لحظه رو هضم کنم.
752
میشد خودت رو از چشمم نندازی و الان وسط بحث کردن سر خوشگلی تو باشیم ولی تو تصمیم گرفتی گند بزنی توش و من تصمیم گرفتم جلوتو نگیرم.
752
ببین ما میتونستیم خوب باشیم. میتونستیم سر همدیگه رو بشکنیم ولی میتونستیم خوب باشیم. به بقیه نگو نشد، بگو نخواستم.
752
گاها آدم حیرت میکنه. از اینکه چطور انقدر زود آدما میتونن دل همدیگه رو بزنن حیرت میکنه.
752
📅 ۲۸ شهریور ۱۴۰۰ ⏰ ۱۵:۵۳:۲۴
متن پیام: خب اره ولی سال کنکوری بودن با کنکور دادن فرقداره گیج شده بودم
