en
Feedback
برلینِ ششم.

برلینِ ششم.

Open in Telegram

شبحی در روانه های مغزش مکررا خون سرفه میکرد. - آئین مینویسد.

Show more
752
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
باز هم تقصیر من و دل خوش خودمه.

برای اولین بار تو زندگیم دلم میخواد یه سری چیزارو از مغزم بکشم بیرون. از گوشام پرتش کنم. تظاهر کنم نشنیدم تظاهر کنم نمیدونم.

خودتو دوست داشته باش بقیه هم دوستت داشته باشن؟ چه خزعبلات بیا پایین سرمون درد گرفت

تقصیر خودمه که انقدر احمقم

حالت تهوع دارم. دلم میخواد کل من رو بالا بیارم.

بدترین عادتم اینه تا یه چیزی رو تو صورتم نگن از قبول کردنش طفره میرم.

اصلا کلا همینجوریه من همیشه انتظار دارم چیزی که خودم میذارم وسط رو پس بگیرم هردفعه هم سرش محکم میخوره تو صورتم

هیچی بدتر از وقتایی نیست که متوجه میشم چقدر کور بودم در برابر خیلی چیزا.

وداع را بر کف دستان تو.

اشک را بر گونه‌ی خویش نوشتم.

غم را بر درد خویش خواندم.

دیوانگی را بر نام خویش صدا زدم.

غم و درد دو عالم یهویی رو سرم خراب میشن و یادم میارن چیارو رد کردم و از چیا گذشتم. چیا شد و چیا از دست رفت. چی بودم و چی شدم.

شاید اگر انقدر شاید در کار نبود انقدر همه‌چی بهم ریخته نبود.

شاید اگر انقدر فاصله نبود انقدر اعصابم خورد نمیشد

یه روزی هم پیشونیشو میبوسم میگم بیا با هم گریه کنیم تنهایی گریه کردن که مزه نداره.

بهش میگم داستانی که تو توش نباشی اصلا ارزش خوندن نداره.

یه روزی دوتا دستاش رو میگیرم توی دستام و بهش میگم پاشو بریم یه جایی هرچقدر که تو میگی از کل دنیا دور بمونیم.

ما فکر میکردیم فقط بدبختیاست که کار دست قلبمون میده الان فهمیدیم دوست داشتنشم میتونه کشنده باشه