برلینِ ششم.
Open in Telegram
شبحی در روانه های مغزش مکررا خون سرفه میکرد. - آئین مینویسد.
Show more752
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
752
برای اولین بار تو زندگیم دلم میخواد یه سری چیزارو از مغزم بکشم بیرون. از گوشام پرتش کنم. تظاهر کنم نشنیدم تظاهر کنم نمیدونم.
752
اصلا کلا همینجوریه من همیشه انتظار دارم چیزی که خودم میذارم وسط رو پس بگیرم هردفعه هم سرش محکم میخوره تو صورتم
752
غم و درد دو عالم یهویی رو سرم خراب میشن و یادم میارن چیارو رد کردم و از چیا گذشتم. چیا شد و چیا از دست رفت. چی بودم و چی شدم.
752
یه روزی دوتا دستاش رو میگیرم توی دستام و بهش میگم پاشو بریم یه جایی هرچقدر که تو میگی از کل دنیا دور بمونیم.
752
ما فکر میکردیم فقط بدبختیاست که کار دست قلبمون میده الان فهمیدیم دوست داشتنشم میتونه کشنده باشه
