هفت بال
Open in Telegram
👥گروه مطالعاتی شهدای اهل قلم( شهرستان طبس گلشن): 📚هدف حقیقی کتابها آن است که ذهن را به دام فکر کردن بیندازند.( جیمز راسل) انتقادو پیشنهاد : https://t.me/Omid3349 اینستاگرام: http://instagram.com/haftbaldt ایتا: https://eitaa.com/haftbaldt
Show more5 820
Subscribers
No data24 hours
-217 days
-4330 days
Posts Archive
5 820
#دیالوگ
مادرها بیشتر از هر چیز دیگهای
به خداوند نزدیکند،
چون فقط اونا هستند که
میتونن مثل خداوند معجزه کنند...
🎥 Annabelle
🆔 @haftbaldt
5 820
#داستانک📚
پادشاهى بود هفت پسر داشت. روزى پسرها به شکار رفتند. با يکديگر عهد کردند که چنانچه شکار از کنار هريک از آنها فرار کند، همان شخص بايد بهدنبال شکار برود. در اين حين آهوئى را ديدند. او را دوره کردند. آهو از کنار کوچکترين برادر فرار کرد. پسر کوچکتر او را دنبال کرد. آهو به تپهاى رسيد و در آنجا ناپديد شد. پسر به بالاى تپه رسيد و ديد پيرمردى آنجا نشسته است. چون شب شده بود و جوان هم خسته بود از پيرمرد خواست، به او جائى بدهد تا بخوابد. پيرمرد او را به خانهاش برد. جوان در خانهٔ پيرمرد تصوير يک دختر زيبا را ديد و به او دل باخت. از پيرمرد نام و نشان صاحب عکس را پرسيد. پيرمرد گفت: رسيدن به او کار سختى است. بايد هفت ديو را بکشى تا به باغى برسى در آنجا يک گربه هست که يک دسته کليد چهلتائى به گردن دارد. گربه را بايد بکشى و در اتاقها را باز کني. دختر در اتاق چهلم است. شاهزاده صبح فردا بهسوى باغى که دختر در آنجا بود حرکت کرد. هفت ديو را که نگهبان باغ بودند کشت. در کنار ديو هفتم کتابى پيدا کرد آن را خواند طلسمها را شکست و اسيران آزاد شدند. شاهزاده خود را به پاى ديوار باغ رساند.
ديد گربه بالاى ديوار است دو تير او خطا رفت ولى تير سوم گربه را کشت. کليدها را برداشت و در اتاقها را باز کرد. در اتاق چهلم دختر زيبائى خوابيده بود و بلبلى بالاى سرش آواز مىخواند. جوان دختر را بوسيد و انگشتر خود را به انگشت او کرد و پيش پيرمرد بازگشت. پيرمرد به او گفت: فردا پادشاه جار خواهد زد که هرکس انگشتر خود را به دست دختر من کرده بيايد و با او ازدواج کند. البته او سه شرط هم مىگذارد. جوان فردا پيش پادشاه رفت. پادشاه به او گفت: بايد سه شرط مرا انجام بدهى تا بتوانى با دخترم عروسى کني. اگر نتوانستى آنوقت گردنت را مىزنم. پسر پذيرفت. پادشاه به او گفت: من چراغى روى سر گربهام مىگذارم بايد کارى کنى که اين چراغ از روى سر او بىافتد. بعد چراغ را روى سر گربه گذاشتند. جوان يک موش جلوى گربه انداخت. گربه جستى زد تا موش را بگيرد چراغ از روى سرش افتاد. شرط دوم پادشاه اين بود که جوان در مدت يک ساعت يک پيهسوز درست کرده و آن را روشن کند. پسر اين کار را هم انجام داد. شرط سوم اين بود که پسر بهمدت چهل شب، طورى دختر را ببوسد که از خواب بيدار نشود. جوان اين شرط را هم انجام داد و بعد دست دختر را گرفت و به ديار خود رفت. آنجا هفت شبانهروز جشن گرفتند.
🆔 @haftbaldt
5 820
📿 هر روز با #قرآن
💠 سوره مبارکه ی ابراهیم آیه ی ۳۴
🔹️وَ ءَاتَیکُمْ مِنْ کُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَ إِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لاَ تُحْصُوهَا إِنَّ الْأِنْسَانَ لَظَلُومٌ کَفَّارٌ
🔸️و (خداوند) از هر آنچه که از او خواستید (و نیاز داشتید) به شما داده است، و اگر (بخواهید) نعمت خدا را بشمارید، نمى توانید آنها را به دقت شماره کنید. همانا انسان بسیار ستمگر و ناسپاس است.
🆔️ @haftbaldt
5 820
#منم_آن_نیازمندی_که_به_تو_نیاز_دارم
هیچ چیز...
از چشم خدا پنهون نیست
نه اشکت
نه صبرت
نه دلت...🌱
F-J
5 820
#کلید🔑
نه گزیر است مرا از تو
نه امکان گریز
چاره صبر است
که هم دردی و هم درمانی...
#سعــــدی
🆔 @haftbaldt
5 820
#دیالوگ
برای کشف ذهنیات مردم به خودت زحمت نده
ذهن مردم با ظاهرشان خیلی فرق داره.
🎥 The Secret
🆔 @haftbaldt
5 820
#داستانک📚
روزى در يك دهكده كوچك، معلم مدرسه از دانشآموزان سال اوّل خود خواست تا تصوير چيزى را كه نسبت به آن قدردان هستند، نقاشى كنند. او با خود فكر كرد كه اين بچههاى فقير حتماً تصاوير بوقلمون و يا ميز پُر از غذا را نقاشى خواهند كرد؛ ولى وقتى «داگلاس» نقاشى ساده كودكانه خود را تحويل داد، معلم شوكه شد!
او تصوير يك «دست» را كشيده بود، ولى اين دست چه كسى بود؟
بچههاى كلاس هم مانند معلم از اين نقاشى مبهم، تعجب كردند! يكى از بچهها گفت: من فكر مىكنم اين دست خداست كه به ما غذا مىرساند و يكى ديگر گفت: شايد اين دست كشاورزى است كه گندم مىكارد و بوقلمونها را پرورش مىدهد. هركس نظرى مىداد تا اينكه معلم، بالاى سر داگلاس رفت و از او پرسيد: اين دست چه كسى است، داگلاس؟
داگلاس در حالى كه خجالت مىكشيد، آهسته جواب داد: «خانم معلم، اين دست شماست.»
معلم به ياد آورد از وقتى كه داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانههاى مختلف نزد او مىآمد تا خانم معلم دست نوازشى بر سر او بكشد...
نکته: شما چطور؟! آيا تا به حال بر سر كودكى يتيم، دست نوازش كشيدهايد؟ بر سر فرزندان خود چطور؟
" اى پروردگارى كه حيات بخشيدهاى مرا، قلبى به من ببخش مالامال از قدرشناسى و عشق." ويليام شكسپير
📚 برگرفته از كتاب «تو، تویی؟!»
🆔 @haftbaldt
5 820
🎧#کتاب_صوتی
📚عنوان کتاب:
#تولستوی_و_مبل_بنفش
✍نویسنده :#نینا_سنکویج
🎙 راوی :#شیده_معاونی
💥۷ فایل صوتی(هر روز یک قسمت)
🍉 فصل: 6⃣
🌹منبع : #ایرانصدا
5 820
شاید کسی را که
با او خندیده ای فراموش کنی؛
اما هرگز کسی را که با او گریسته ای
از یاد نخواهی برد...
#جبرانخلیلجبران
🆔 @haftbaldt
5 820
📿 هر روز با #قرآن
💠 سوره مبارکه ی آل عمران آیه ی ۲۶
🔸️ قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِي الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ إِنَّكَ عَلى كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ
🔹️بگو: خداوندا! تو صاحب فرمان و سلطنتى. به هر كس (طبق مصلحت و حكمت خود) بخواهى حكومت مىدهى و از هر كس بخواهى حكومت را مىگيرى و هر كه را بخواهى عزّت مىبخشى و هر كه را بخواهى ذليل مىنمايى، همه خيرها تنها به دست توست. همانا تو بر هر چيز توانايى.
🆔️ @haftbaldt
5 820
#کلید🔑
چو خدا بود پناهت
چه خطر بود ز راهت
به فلک رسد کلاهت
که سر همه سرانی
چه نکو طریق باشد
که خدا رفیق باشد
سفر درشت گردد
چو بهشت جاودانی
#مـــولانـــا
🆔 @haftbaldt
5 820
#دیالوگ
داشتن یه خوشبختی پر از غصه، بهتر از یه زندگی خاکستری و کسل کننده است...
🎥 Stalker
5 820
#داستانک📚
کمال الملک نقاش چیره دست
ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی
با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی
به اروپا سفر کرد
زمانی که در پاریس بود
فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن
شکمش هم پولی نداشت
یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد
در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول
غذا را روی میز میگذاشتند و میرفتند،
معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که
این مبلغ اضافی بعنوان انعام به گارسون میرسید
اما کمال الملک پولی در بساط نداشت
بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد
از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود
مدادی برداشت و پس از تمیز کردن
کف بشقاب عکس یک اسکناس را روی آن
کشید
بشقاب را روی میز گذاشت
و از رستوران بیرون آمد
گارسون که اسکناس را داخل
بشقاب دید دست برد که آن را
بردارد
ولی متوجه شد که پولی در کار
نیست و تنها یک نقاشی ست
بلافاصله با عصبانیت دنبال
کمال الملک دوید یقه او را گرفت
و شروع به داد و فریاد کرد
صاحب رستوران جلو آمد و جریان
را پرسید
گارسون بشقاب را به او نشان داد
و گفت این مرد یک دزد و شیادست
بجای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده
صاحب رستوران که مردی هنر شناس بود
دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد
بعد به گارسون گفت رهایش کن
برود این بشقاب خیلی بیشتر از
یک پرس غذا ارزش دارد
امروز این بشقاب در موزه ی لوور پاریس بعنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری میشود.
بزرگان زاده نمیشوند٬ ساخته میشوند ...
🆔 @haftbaldt
5 820
#جونم_برات_بگه
یکی از رفقا گفت یه شب کباب مهمونتون میکنم. صاحب مغازه اسکل و بی اعصابه ولی کباباش حرف نداره. گفتم فلان جاست و اسم مغازهاش هم اینه. گفت از کجا میدونی؟ گفتم داییمه.
🆔 @haftbaldt
