en
Feedback
کتابخونه سارا ، دُرنای سپید

کتابخونه سارا ، دُرنای سپید

Open in Telegram

💡 اگر فرصت کتاب خوندن نداریم لااقل گوش کنیم!!!!!!! 🌹 زنان ، در غیبت خداوند ، مراقب زندگی اند! برای ارتباط با من👇👇👇 https://t.me/saranaderi1982 گفتگو با خدا 👇 https://t.me/conversationwithGOD1 دوستی با خدا 👇 https://t.me/nealedonaldwalsch1982

Show more
873
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-1330 days
Posts Archive
ﺑﺎﯾﺪ ﯾﺎﺩ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻧﻤﯽﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﻣﺤﺒﻮﺏ ﻫﻤﮕﺎﻥ ﺑﺎﺷﯿﺪ. ﺷﻤﺎ میتوﺍﻧﯿﺪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺁﻟﻮﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺎﺷﯿﺪ، ﺭﺳﯿﺪﻩ، ﺁﺑﺪﺍﺭ، ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻭ ﺧﻮﺷﻤﺰﻩ … ﺍﻣﺎ ﯾﺎﺩﺗﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ، ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺁﻟﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ.ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻔﻬﻤﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺮﻏﻮﺑﺘﺮﯾﻦ ﺁﻟﻮ ﻫﺴﺘﯿﺪ، ﺍﻣﺎ ﺩﻭﺳﺖ ﺷﻤﺎ ﺁﻟﻮ ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﺩ، ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﻮﺯ ﺑﺸﻮﯾﺪ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﺑﮕﯿﺮﯾﺪ ﻣﻮﺯ ﺑﺸﻮﯾﺪ، ﻫﻤﯿﺸﻪ ﯾﮏ ﻣﻮﺯ ﺩﺭﺟﻪ ﺩﻭﻡ ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺑﻮﺩ، ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯿﮑﻪ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺴﺘﯿﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺁﻟﻮﯼ ﺩﻧﯿﺎ ﺑﺎﻗﯽ ﺑﻤﺎﻧﯿﺪ ! برشی از کتاب زندگی_عشق_و_دیگر_هیچ @ketabsoti1982

این عکسه مال همون روزیه ک فیلم گرفتم، یادم رفت بذارم اینجا @ketabsoti1982 😅🌹🥰
این عکسه مال همون روزیه ک فیلم گرفتم، یادم رفت بذارم اینجا @ketabsoti1982 😅🌹🥰

فرق "آرامش و آسایش" در چیست؟ آسایش یک امر بیرونی؛ و آرامش یک پدیده‌ی درونی‌ست؛ مردم ممکنه خیلی در آسایش باشند؛ اما معدود افرادی هستند که در آرامش زندگی میکنند! "آسایش" یعنی راحتی در زندگی؛ که با امکانات و ثروت خوب و زیاد به دست میاد؛ هرچی دلشون بخواد میخرند؛ هر کجا خواستند میروند و... اما "آرامش" رو فقط کسانی دارند که از درون سالم و سلامتند.... @ketabsoti1982

گاهی باید مکرر صدمه ببینی تا یاد بگیری مکرر بیفتی تا بزرگ بشی مکرر از دست بدی تا بدست بیاری بخاطر اینکه اغلب درس‌های بزرگ زندگی از میان تجربه‌های دردناک بدست میان @ketabsoti1982

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستان‌‎های روانی رفتیم. بیرون بیمارستان غلغله بود. چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند. چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می‌‎دادند. وارد حیاط بیمارستان که شدیم، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکت‌‏ها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت‌‎وگو می‌‎کردند. بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می‌‎روم روی نیمکت دیگری می‌‎نشینم که شما راحت‌‎تر بتوانید صحبت کنید. پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود. بیماری پروانه را نگاه می‌‎کرد و نگران بود که زیر پا له شود. آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود. ما بالاخره نفهمیدیم بیمارستان روانی این‌‎ور دیوار است یا آن‌‎ور دیوار... به یاد زنده یاد عمران_صلاحی @ketabsoti1982

گاهی ما آدمها مدام در پی یافتن عشق در افراد دیگر هستیم؛ آدمی که ما را دوست بدارد به اندازه ای که خودمان نتوانستیم خودمان را دوست بداریم، آدمی که ما را درک کند بجای تمام فهمیدن هایی که از خودمان دریغ کردیم، آدمی که ما را بلد باشد بجای تمام کم و کاستی هایی که در شناخت خود داشته ایم، آدمی که ما اولینِ زندگی او باشیم بجای تمام روزایی که نتوانستیم اولویت خودمان باشیم، آدمی که عاشقانه او را همانگونه که هست بپذیرد بجای تمام روزایی که خود واقعیمان را نتوانستیم بپذیریم. در واقع ما در آدمها به دنبال احساساتی هستیم که خودمان برای خودمان کم گذاشتیم! اما من می خواهم بگویم؛ قبل از هر عشق دیگری، عشق به خودتان را آغاز کنید @ketabsoti1982

‍ رفیق جانم گذشته جای ماندن نیست! خاطرات کهنه و دل‌آزار را رها کن جلو جلو هم ندو ... که از نفس می‌افتی حال را دریاب تا حالت خوب باشد! چایت را دم کن صدای موسیقی را کمی بلند ، بایست مقابل پنجره عمیق نفس بکش و فکر کن به هیچ چیز! به هیچ چیز فکر کن انقدر سخت نگیر رفیق جانم انقدر سخت نگیر زندگی زیباست @ketabsoti1982

اگه کسی برامون دست نزنه ما موفق نیستیم؟! اون همه تلاش هایی که کردی ولی دیده نشد اون همه رنج هایی که کشیدی اما کسی متوجهش نشد آیا فقط باید دیگران بدونن که تو در خلوت خودت چه سختی ها و مشکلاتی رو تجربه کردی؟! لطفاً به خودت افتخار کن، حتی اگه هیچکس برات دست نزد خودت بزن . . . | سپهرخدابنده @ketabsoti1982

https://t.me/ketabsoti1982 It’s absolutely right, isn’t it?😅
https://t.me/ketabsoti1982 It’s absolutely right, isn’t it?😅

#شفای_زندگی اثر #لوئیز_هی راوی: #سارا_نادری #سارایو فصل اول قسمت دوم https://t.me/ketabsoti1982

#شفای_زندگی اثر #لوئیز_هی راوی: #سارا_نادری #سارایو فصل اول قسمت اول https://t.me/ketabsoti1982

#شفای_زندگی اثر #لوئیز_هی راوی: #سارا_نادری #سارایو مقدمه https://t.me/ketabsoti1982

#شفای_زندگی اثر #لوئیز_هی راوی: #سارا_نادری #سارایو فصل اول قسمت اول https://t.me/ketabsoti1982

پادشاهی بود به نام شهریار که آدم قدرتمند و عادلی هم بود. این آقا یه روز متوجه شد که زنش بهش وفادار نبوده و خیانت کرده و از اونجایی که خیلی بهش سخت اومده بود و دردش گرفته بود، از خشم زیاد دستور داد تا زنش رو اعدام کنن اما این درد خیلی عمیق در وجودش ریشه کرده بود. به قدری این بی‌وفایی براش سنگین بود که از همه‌ی زنهای عالم نفرت پیدا کرده بود و متقاعد شده بود که تمامی زنها روزی به شوهرهاشون خیانت می‌کنن. این نفرت باعث شد دست به کار عجیبی بزنه: دستور داد هر شب یک دختر باکره براش بیارن. یعنی بدین شکل: هر شب با یک دختر باکره ازدواج، شب رو باهاش سپری می‌کرد و صبح علی‌الطلوع قبل از اینکه دختر فرصت کنه بهش خیانت کنه، اعدامش می‌کرد. این ماجرا حدود سه سالی طول کشید و ترس و وحشت بزرگی در قلمرو شاه انداخته بود. دخترها از ترس فرار می‌کردن. و خانواده‌هاشون باهاشون به دور دست‌ها می‌رفتن تا دست نظامیان شاه به دختراشون نرسه. یه جایی اوضاع اینطوری شد که دیگه دختر باکره‌ای نبود که برای شاه بیارن و همه یا کشته شده بودن یا فرار کرده بودن. تا اینکه شهرزاد وارد قصه میشه. شهرزاد دختر باهوش و زیبای وزیر دربار بود که داوطلب شده بود که با شاه ازدواج کنه و هرچقدر پدرش در خفا اعتراض کرده بود قبول نکرده بود. شهرزاد برنامه‌ای در سر داشت که پدرش ازش خبر نداشت. اینا ازدواج کردن و شب که شد شهرزاد از خواهرش، دنیازاد خواست که برای خداحافظی بیاد به اتاقش. شب شد و دنیازاد اومده بودی توی اتاق شهرزاد و شهریار و در همین حین شهرزاد شروع کرد به تعریف کردن یه داستان برای خواهرش. طوری هم داستان رو تعریف می‌کرد که شاه که رو تخت لم داده بود صداش رو بشنوه. دم‌دمای صبح و زمانی که هوا داشت کم کم روشن می‌شد، شهرزاد توی یه نقطه‌ی حساس داستان رو نصفه نیمه قطع کرد. با این توجیه که روز شده و باید به کارهامون برسیم. شاه هم که جذب داستان شده بود، یک روز اعدامش رو به عقب انداخت تا شب بعد ادامه‌ی داستان رو از زبان شهرزاد بشنوه. شب بعد رسید و این داستان تموم شد و شهرزاد یکی دیگه رو شروع کرد. و هر صبح سپیده دم شهرزاد داستان رو در نقطه‌ی حساسی ناتمام قطع می‌کرد. شب پشت شب این ماجرا تکرار می‌شد و شهرزاد داستانهای جذابی از قالی‌های پرنده، ملوانان، دزدهای معروف، داستانهای عاشقانه و ماجراجویی‌ها برای شهریار تعریف میکرد. این داستان‌گویی ۱۰۰۱ شب ادامه داشت. شهرزاد با این داستان‌ها دل شاه رو به دست آورده بود و از طریق مفاهیم پنهان داستانها کاری باهاش کرده بود که عاشقش بشه و اون بی‌اعتمادیش به زنها رو از بین برد. شهریار می‌دونست که بدون شهرزاد نمی‌تونه زندگی کنه. عاشق شهرزاد شد. از اعدامش صرف نظر کرد و ملکه شد. این دو با هم ازدواج کردن و سه تا بچه هم به دنیا آوردن. کتاب هزار و یک شب درباره داستانهاییه که شهرزاد برای شهریار میگه و با این داستانها قلب و روحش رو تسخیر می‌کنه. @ketabsoti1982

تحول فایل چهارم #لوئیز_هی https://t.me/ketabsoti1982