en
Feedback
آرام میگیریم ...

آرام میگیریم ...

Open in Telegram

من یه موسیقی بی‌کلامِ سورمه‌ای ام ... https://t.me/BiChatBot?start=sc-211531-f4GjIgN

Show more
435
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-630 days
Posts Archive
ته چین گوشت و بادمجون میخوام

یادته بمونه آخرین ساعتای اینترن طب بودنته و یه جورایی الان دیگه رسما طب تموم شده، لبخند میزنی به صدای گنجشکای دم صبحی و لبخند میزنی به روز جدید و همه ی توهین‌ها رو پشت سرت میذاری و کوله بار طب اورژانس بودنت رو با قربون صدقه‌های اندک اما با کیفیت که نثارت کردن پر میکنی و بلندش میکنی، تو دیگه اینجا کاری نداری خداحافظ اورژانس سانتر لعنتی دوست داشتنی.

نمیدونم انگاری گم شدم

امشب وقتی داشتم سعی میکردم اورژانس ترکیده رو با عدالت و منظم و به ترتیب مریضا بچرخونم و حواسم باشه کسی چیزیش میس نشه همراه مریض بهم گفت فکر کردی چه گهی هستی؟ فکر کردی خدایی؟ هیچ گهی نیستی تو غلط کردی بیا مریضمو ببین و من واقعا احساس کردم شکستم، احساس کردم اصلا و ابدا ارزش هیچی نخوردن و دستشویی نرفتن و نفس نکشیدن و در واقع (انسان فرض نشدنم) بین مریضا رو نداشتن، احساس کردم یه چاه جلوی پام بوده و مرتب سعی میکردم بدون فکر کردن به هیچی حواسم باشه در حالیکه دورش میچرخیدم توش نیفتم و لبخند بزنم و بگم مریض بعدی، مریض بعدی، اما انگار اینجا اون بعدی من بودم، اون بعدی که جسمش و روحش تیکه تیکه شده بود و به زور به بغضش غلبه کرد و بازم مجبور بود این انسان های پرتوقع و بی نزاکت رو ببینه و لبخند بزنه و مثل یه ربات باشه، حالا دیگه خوب میدونم اولویت خودمم و خودم، ولی کاش ذاتم هم اینو یاد میگرفت، چون همیشه بقیه رو به خودش اولویت میده. #پزشکی #از_مسیر

این روزا انقدر خسته و بی‌جونم که فقط به زور قهوه و دوش گرفتن و کوچولو کوچولو انرژی سیو کردنام کنار #سهم_من دارم دووم میارم و هی به خودم امیدواری میدم که دووم بیار میگذره این روزا تموم میشه ولی مگه میشه چشماتو ببندی روی این همه غمی که اطرافمونه؟ مگه میشه خستگیات رو فراموش کنی اونم وقتی همیشه با اخلاق خوب علی رغم تموم دردات و خستگیات با مریضا رفتار میکنی ولی یه بیشعوری از راه میرسه و میخواد خوردت کنه و بهت آسیب بزنه و حتی سرت رو ببره؟ مگه میشه با این شرایط سالم و عاقل موند؟ یعنی دیگه فقط باید خوشحال باشیم که زنده ایم؟

4_5805148127363074287.mp38.35 MB

وسط این همه بدبختی دلم میخواد داف و لاغر باشم🥲

سالها بود احساس نفرت از ته دل رو تجربه نکرده بودم

داستان از این قراره که نه با احساسی نه باشعور، پر از عقده ای و توخالی و کلی مشکلات روحی داری، چرا تا اینجا بالا اومدی؟؟ نمیدونم، چرا باید بتونی به عنوان یه اتند انقدر داغونم کنی و من نیاز به تاییدت داشته باشم؟ نمیدونم نمیدونم

چطوره میشه تو ادعای آدم با احساس و باشعور بودن رو داشته باشی ولی انقدر زیاد به آدمها غصه و احساس ناکافی بودن و حس گند بدی؟؟

تنها عکس قابل پخش از کشیک‌های طب تا به اینجای کار🚶‍♀️
تنها عکس قابل پخش از کشیک‌های طب تا به اینجای کار🚶‍♀️

طی سه روز باید ماشین نداشتن، کشیک دادن، آب گرم نداشتن، بعدش آب سرد نداشتن، کشیک دادن، مهمون داشتن، آب نداشتن حین مهمون داشتن، کشیک دادن رو منیج میکردیم و فوق‌العاده سخت بود😭

یادت بمونه اینترن طبی، ۴ صبح تو سرما با یه اسکراب نخی تو حیاط داری با لرز میری سمت ماشینت، هوا یخما داره ولی خیلی دوسش داری، میدونی یه روزی که دیر نیست دلتنگ این حال و هوا میشی و احساس مفید بودن داری، با اون دکتره که همه میگن لاسوعه کشیک بودی و در کمال تعجب اونطوری نبوده که فکر میکردی و بهت خوش گذشته و لاسی نزده، میدونی یه روزی میخونی خرم آن روز کز این منزل ویران بروم ولی ته دلت میگی ویرانی شاید توی دلمه وگرنه منزل مگه ویرانه میشه، هوم؟ اوهوم ماشین گرم شده پس راه میفتی. شببخیر♥️

دارم میرم کشیک اورژانس در حالیکه بدن درد ناشی از باشگاهم تازه شروع شده، اومدم یه ساعت قبل کشیک بخوابم ولی گوشیمو سایلنت نکردم چون همخونه کشیک بود و ممکن بود کارم داشته باشه، یکی از دوستام که خودشم اینترنه دوبار پشت هم زنگ زد و اعصابم خراب شد، کارش چی بود؟ میشه فلان فامیلم شب میاد اورژانس براش عکس بنویسی؟ همسایه های اسبمون هی پتیکو پتیکو کردن رو مخم تو همون یه ساعت خواب و دو سه بار پاشدم و در نهایت الان تو اسنپم با کله ی کی...

یه جوری از اول این ماه تو خرجای الکی الکی و چرت افتادیم که میترسم اینا پیش زمینه برا یه خرج گنده ی کمرشکن باشه🤧

۶ تومن حقوق رو نخواستیم همون ۳‌.۵ مارو بدید بریم🥲

محتوایی که بعد از صد روز ننوشتن دستم به نوشتنش میره🙄

درگیری این روزام: چطور قبل از کشیک و بعد از باشگاه برم حموم در حالیکه موهام خشک و دهیدره نشه و چرب نشه و به هر دوتاش هم برسم و موهام خوشگل و تمیز باشه

آخ که قلبم شکست وقتی دنبال کبودیاش و خراشای بدنش بودم چون شوهرش کتکش زده بودش و اومده بود شکایت کنه🥲

نگات میکنم و اشک شوق توی چشمام جمع میشه، وای خدایا چطور شد اینطوری عاشقت شدم؟