en
Feedback
「 𝐃𝐄𝐕𝐈𝐋 𝐒𝐋𝐀𝐕𝐄 」

「 𝐃𝐄𝐕𝐈𝐋 𝐒𝐋𝐀𝐕𝐄 」

Open in Telegram

-رد دستانم بر روی تنت مُهر مالکیتم...⛓🩸 -نویسنده‌ : سامیه‌.م -ژانر: LGBT_BDSM •P1: https://t.me/c/1287397637/49172 •ناشناسم : @NASHENASE_SAMI

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel 「 𝐃𝐄𝐕𝐈𝐋 𝐒𝐋𝐀𝐕𝐄 」

Channel 「 𝐃𝐄𝐕𝐈𝐋 𝐒𝐋𝐀𝐕𝐄 」 (@samiye_novels) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 20 539 subscribers, ranking 1 689 in the Books category and 16 465 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 20 539 subscribers.

According to the latest data from 09 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -290 over the last 30 days and by -30 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 4.93%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 2.32% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 1 012 views. Within the first day, a publication typically gains 477 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 14.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as رمان, کمی, نویسنده, صدا, دستمو.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
-رد دستانم بر روی تنت مُهر مالکیتم...⛓🩸 -نویسنده‌ : سامیه‌.م -ژانر: LGBT_BDSM •P1: https://t.me/c/1287397637/49172 •ناشناسم : @NASHENASE_SAMI

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 10 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

20 539
Subscribers
-3024 hours
-247 days
-29030 days
Posts Archive
حالا رو به رویم نشسته بود و از درد هایم می پرسید؛ بغضم را نشکسته در اعماق گلویم پناه دادم و چشمانم را به روی دلیل درد هایم بستم‌... سکوت بار دیگر به فریاد درآمد... ادامه داد: همین نگفتن ها تو را به این روز در آورده! با من حرف بزن... پس شروع کردم؛ مشکل همینجاست من پر از کینه ام و هیچ عشقی نمی تواند مرا نجات دهد ... حتی از چشمانِ بی همتایِ سیاهت که ژرفای تاریکی را به من نشان داده بود هم دیگر خبری نیست... حالا من همه چیز را مثل هم می بینم‌...! من از مردم و دوست داشتن این دنیا و همه چیز و همه کس متنفرم! گفت: پس به چه امید زنده ای!؟ چیزی نگفتم و تا به خود آمده بودم، در دود سیگارم محو شده بود...!

همیشه یک جای کار می لنگید در هر شادی‌ای اندوهی خوفناک می رقصید...!

مثل خنده نوزادی که غرق خواب است، مثل بوی خانه کاهگلی بعد از باران، یا کشیدن نقاشی روی شیشه بخار کرده، مثل پیدا کردن جای خالی در اتوبوس با یک بغل خستگی، مثل صدای موج دریا در شب، مثل بوسه‌های ناگهانی؛ دوست داشتنت، همین قدر شیرین است.

• کمی زیبایی ببینیم •
+2
• کمی زیبایی ببینیم •

🏳‍🌈⃟•پنـــاهم بــاش • #part_178 دختره؟ پس دیده بود!لعنتی... کمی نزدیکش شدم و با صدای آرومی صداش کردم: _آنیا؟ جوابمو نداد بهم پشت کرد و جنین وار تو خودش جمع شد : +برو بیرون صداش ... داشت گریه می کرد؟ عصبی از رفتارش که دقیقا شبیه بچه ها شده بود نزدیک تر رفتم از پشت بغلش کردم کنار گوشش زمزمه کردم : _چرا گریه میکنی عزیزم؟ سرشو سمتم چرخوند تموم صورتش خیس اشک بود مثل بچه ها با لبهای آویزون گفت: +منو پس زدی... میون عصبانیتم از طرز صحبتش خنده‌م گرفت ، کنار گوشش بوسه ای زدم و دستمو دور تنش حلقه کردم تنشو سمت خودم کشوندم چسبوندمش به خودم آروم زمزمه کردم: _پَست نزدم عزیزم ، تو دخترمی نمیتونم که ... سریع چرخید سمتم پرید وسط حرفم عصبی داد زد: +من دخترت نیستم! کلافه و عصبی بخاطر صدای بلندش اخمی کردم حیف که حالش دست خودش نیست! روی تخت نشستم : _دختر خونده‌م که هستی! بلند شد روی پام نشست و... *** نویسنده : سامیه.م "کپی‌ممنوع "

🏳‍🌈⃟•پنـــاهم بــاش • #part_177 •پــنـــاهـ• دستمو گرفت گذاشت رو شکمش ، تنش داغ بود دستش هنوز روی دستم بود دستمو آروم از شکمش تا زیر سینه‌ش کشید انقدر نزدیک به سینه‌ش که انگشتم به سینه‌ی کوچیک و خوش فرمش برخورد کنه دارو روش اثر کرده بود حرکاتش دست خودش نبود، منم مست کرده بودم و حالم خراب تر شد با حرکتش و برخورد انگشتم با سینه‌ش +ببین چقدر داغم لحن خمارش بیشتر دامن زد به تحریک شدنم اما جلوی خودمو گرفتم و کلافه چشم بستم وگفتم: _الان میبرمت حموم خم شدم سمتش و خواستم دستمو از زیر دستش بیرون بکشم که لجوجانه دستمو بیشتر کشید همونطور که روش خم شده بودم سرمو برگردوندم سمتش عصبی غریدم: _آنیا! تو کسری از ثانیه لباشو روی لبام گذاشت ، شوکه ازش فاصله گرفتم و محکم دستمو از بین دستاش بیرون کشیدم داد زدم : _چه کار میکنی آنیا! نیم خیز شد لباش از بغض لرزید نالید: +من از اون دختره کمترم که پَسم میزنی؟ *** نویسنده : سامیه.م "کپی‌ممنوع "

به من گفتی برو با عشقِ خود دیگر میازارم ولی من، ولی من دوستت دارم... | @rain_buw |

چونان صاعقه‌اى بر من فرود آمدى و دو نيمم كردى! نيمى كه دوستت مى‌دارد و نيمى ديگر كه رنج مى‌برد به‌خاطر نيمه‌اى كه دوستت دارد.

در فراسوهای پیکرهایمان، به من وعده‌ی دیداری بده...!

• کمی زیبایی ببینیم •
+4
• کمی زیبایی ببینیم •

•کوچولوی حشری💦🔞 #P176 سرمُ بلند کردم نگاهم به دیانا افتاد که داشت زیر چشمی و یواشکی بارانا رو دید میزد. اون لحظه دلم میخواست سمتش حجوم ببرمُ چشماش رو از کاسه دربیارم ولی میدونستم بارانا از این رفتارا متنفره. عصبی دست از غذام کشیدمُ صندلیمو عقب کشیدم از روی صندلی بلند شدمُ خواستم برم توی اتاقم که مچ دستم اسیر دست بارانا شد -کجا؟! تو که هنوز چیزی نخوردی؟! زیر لب گفتم "کوفت بخورم ..." صدام به قدری آروم بود که به گوشش نرسید. -چی گفتی؟! نشنیدم؟! + هی.. هیچی..گفتم سیر شدم.. دستمُ کشید و روی صندلی نشوند -بشین سر جات دهن کجی کردمُ گفتم +زور گوی وحشی. با چنگال تکه کبابی رو برداشت و جلوی دهنم گرفت -بخور ببینم +نمیتونم بارا... با نگاه تهدید آمیزش فهمیدم الان فرصت خوبی برای نافرمانی نیست. به ناچار دهنم رو باز کردمُ به سختی تکه کباب رو قورت دادم نگاهم با نگاه اون دخترهء مزاحم گره خورد اخم ظریفی کردم و چشم غره ای بهش رفتم... **** نویسنده:مسیحا "کپی ممنوع"

تمامِ مشکلِ او فشار بود. فشارِ دیوار های اتاق، فشارِ غم های بی‌پایان، فشارِ خاطراتِ شومِ گذشته، فشارِ آیندهِ نامعلوم و فشارِ...دیگر نمیتوانست وزنِ آن‌همه فشار را تحمل کند؛ پس همه‌چیز را زمین گزاشت و پرید...!

روی بالشتی که پر از مرگ پرنده‌هاس، نمیشه خواب پرواز دید...!

گفتم: چند دقیقه اینجا بشین و به من تکیه بده. گفت: کارم از تکیه گذشته! دلم می خواد توی بغلت بمیرم...!

• کمی زیبایی ببینیم •
+3
• کمی زیبایی ببینیم •

🏳‍🌈⃟•پنـــاهم بــاش • #part_176 از خجالت چشم بستم تا نبینم نگاهِ مات شده‌ی پناهُ روی خودم... با پایین رفتن تخت فهمیدم کنارم نشسته آروم صدام کرد: +آنیا!؟ جوابی ندادم که دستشُ از زیر سرم رد کرد روی شونه‌م گذاشت از سرمای دستش روی تنِ داغم لرزیدم ناخودآگاه چشم باز کردم فشاری به شونه‌م آورد: +پاشو یکم آب بخور ببرمت یه دوش بگیری بهتر بشی؟ نگاهم به لبش که داشت کلماتو میگفت کشیده شد آب دهانمُ قورت دادم : _فکر کنم تب کردم پناه حالم خیلی بده... عصبی سری تکون داد و بلندم کرد لیوان آبُ به لبم نزدیک کرد : +یکم بخور لبهامو از هم فاصله دادم و کمی از آبُ خوردم و عقب کشیدم ، لیوانُ روی عسلی گذاشت خواست بلند شه که سریع دستشو گرفتم برگشت سمتم دستشو بیشتر کشیدم که کمی روم خم شد ، دستشو سمت تنِ داغم کشوندم دستشو آروم از نافم تا پایین سینه‌م کشیدم و با لحن خماری گفتم: _ببین چقدر داغم پناه چشم بست و با صدای خفه ای گفت : +الان...میبرمت حموم...
رمان پناهم باش تو ViP به اتمام رسیده اگر تمایل به خرید داشتید به آیدی زیر پیام بدید: @Vip_r0man
*** نویسنده : سامیه.م "کپی‌ممنوع "

🏳‍🌈⃟•پنـــاهم بــاش • #part_175 دستشو رو پام گذاشت : +تحمل کن یکم دیگه میرسیم خونه میری دوش میگیری بهتر میشی خنده ای کردم بیشتر به در چسبیدم و چشم بستم ، همینکه چشم بستم صحنه های چند ساعت پیش جلو چشمم رژه رفت پناهی که تن دخترو به بازی گرفته بود و ناله های بلند دختر ، دو برابر احساس گرما کردم زیر دلم نبض گرفته بود با ایستادن ماشین چشم باز کردم پناه ماشینو پارک کرد پایین رفت اومد سمتم درو باز کرد دستمو گرفت کمکم کرد پیاده شم ، احساس کرختی داشتم ، با کمک پناه وارد خونه شدیم مستقیم رفتیم سمت اتاقم نشوندم رو تخت : +الان میام از اتاق خارج شد ، بی طاقت از گرمای زیاد لباسامو دونه دونه کندم و روی تخت دراز کشیدم و چشم بستم... تا چشم بستم باز صحنه ی چند ساعت پیش جلو چشم هام نقش بست ، دستم و رو تنِ لختم کشیدم ناخواسته آهی کشیدم و چشم باز کردم دستمُ بالاتر اوردم و روی سینه‌م گذاشتمُ فشاری به سینه‌م وارد کردم از ناله ی کمی بلندم لب گزیدم ، با ورود ناگهانیِ پناه وحشت زده دستمو از روی سینم برداشتم و جنین وار تو خودم جمع شدم... *** نویسنده : سامیه.م "کپی‌ممنوع "

یک روز شانه‌های مرا، کم می‌آوری؛ آغوشِ آشنای مرا، کم می‌آوری...!

افتاب میشود!.mp38.98 KB