en
Feedback
سعدی‌مون

سعدی‌مون

Open in Telegram

هر کس به زمانِ خویشتن بود مـــن ســـعدیِ آخــــرالــــزّمانم

Show more
2 812
Subscribers
No data24 hours
-77 days
-3130 days
Posts Archive
عقلی تمام باید تا دل قرار گیرد عقل از کجا و دل کو تا برقرار دارم؟

گر من سخن نگویم در وصفِ روی و مویت آیینه‌ات بگوید پنهان که بی‌نظیری

ما را تو به خاطری همه روز یک روز تو نیز یاد ما کن

بی تو همه هیچ حاصل من

که هم کمندِ بلایی و هم کلیدِ نجاتی

شبانِ تیره امیدم به صبحِ رویِ تو باشد

آن که مرا آرزوست، دیر میسّر شود

چون دلم زنده نباشد؟ که تو در وِی جانی

مرا کمند میفکن، که خود گرفتارم

تو چُنان در دلِ من رفته که جان در بدنی‌

در که خواهم بستنْ آن دل که‌ز وصالت برکَنم؟

آسوده‌خاطرم که تو در خاطرِ منی

اگر تو سروِ سیمین‌تن بر آنی که از پیشم برانی، من بر آنم که تا باشم، خیالت می‌پرستم وگر رفتم، سلامت می‌رسانم

من ترکِ وصالِ تو نگویم الّا به فراقِ جسم و جانم

منم این بی تو که پروای تماشا دارم

من خود به چشمِ خویشتن دیدم که جانم می‌رود

خوش آن که زِ روی تو دلش رفت زِ دست

مرا کِی صبرِ فردای تو باشد؟

چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

تو دم به دم به یادی