Don't get caught by a cheater! Telemetrio finds and tags such channels 👉 If you want to see the tag, subscribe 👈
🔥داستان 🔥گده🔥و لینکدونی
Open in Telegram
لینک های گروه کانال و تبلیغات شما هم پذیرفته میشود ایدی مدیر کانال ️ 👈 👈👈 👈👈👈👈👇 .•°``°•.¸.•°``°•. @dellavar1 https://t.me/dellavar6958
Show more299
Subscribers
+124 hours
No data7 days
No data30 days
489
Post views
No data24 hours
No data48 hours
164.09%
Engagement rate
No data
Posts per day
Posts Archive
مخالفتی نکرده بود راضی شد فوتجاب هم انجام بدیم من کیرمو درآوردم از تو شلوارم سیخ سیخ بود نازنین هم پاهاشو رو حلقه کرد دوره کیرم به کیرم تف زد تا خیس بشه و شروع کرد فوتجاب کردن همزمان که داشت نازنین فوتجاب میکرد منم با یه دستمال کاغذی تو دستم نزدیک کیرم نگاه داشته بودم که هروقت آبم امد بزارمش رو کیرم تا آبم نباشه ماشین یا خودشونو کثیف کنه بعد چند دقیقه فوتجاب ابن داشت میومد دستمال و بالا و نزدیک سر کیرم نگه داشتم تا آبم امد دستمالو گذاشتم روشو آبم دو ریختم تو دستمال و خیلی خوب بود بالاخره تونسته بودم با نازنین فوت فتیش و فوت جاب کنم نازنین هم گفت از نظرش خوب بود و جالب بود خودمونو تمیز و مرتب کردیم من نازنین رو گذاشتم خونشون برگشتم سر کارم این شد شروع فوت فتیش من با نازنین تو این چند ماه که باهاش نامزد بودم تا ازدواج کنم هر موقع وقت مناسب بود یا جا باهم فوت فتیش و فوتجاب میکردیم نازنین هم زیادی مخالفتی با این فوت فتیش بودن من نداشت حتی شب عروسی هم باهاش سکس کردم هم فوت فتیش و خیلی هم خوب بود الان ۴ ساله زنم هست و هم زندگیم فوقالعادست هم سکسم امیدوارم برای شما هم پیش بیاد این بود از داستان من مرسی که وقت گذاشتید آرزو میکنم روزی خوبی داشته باشد خدانگهدار.
نوشته: بنیامین
پایان
x داستان x:
فوت فتیش با نامزد دانشجوم
#نامزدی #فوت_فتیش
سلام به همه اسم من بنیامین هست میخوام براتون اولین تجربه فوت فتیشم رو بنویسم البته این تجربه با نامزدم بود که بعد ها باهاش ازدواج کردم بگذریم
یه چند تا مقدمه میگم سریع میرم سراغ اصل داستان اسمم که بنیامین الان ۲۹ ساله اما موقع این اتفاق ۲۵ سالم بود قد و وزن من رو بیخیال فقط اینو از خودم بگم که یه مغازه تعویض روغنی دارم البته نصفش ما منه ما بقیش رو شریکم البته مغازه از اونه وسایل و کار از منه بگذریم من اون موقع با دختری به اسم نازنین نامزد بودم اون موقع ۲۰ سالش بود و دانشجوی رشته زبان انگلیسی بود مشخصاتش هم (با چشمای گربه ای کشیده و ابرو های معمولی دماغ عمل کرده رو به بالا و لبای پروتزی قد ۱.۶۷ سینه های ۶۰ سفت با کون معمولی و کمی بزرگ با سایز پای ۳۹) نازنین دختر خوشگل مهربون و خون گرمی بود و من به شدت دوسش داشتم البته تو این مدتی که باهاش نامزد بودم درخواست سکس ازش نکردم البته نه اینکه فکر کنید نازنین مشکلی داشت یا من نه به هیچ وجه البته دوست داشتم اولین سکسمون رو بعد عقد تو شب عروسیمون انجام بدیم بگذریم اما یه مسئله ای که این وسط خیلی منو اذیت میکرد این حس فوت فتیشم بود که من و موقعه هایی که پاهای نازنین رو چه با جوراب چه بی جوراب میدیدم حشری میشدم و خیلی دوست داشتم اون موقع باهاش فوت فتیش کنم یروز با نازنین این مسئله رو تو تلگرام به صورت غیر مستقیم در میون گذاشتم و رفته رفته تونستم بهش حس فوت فتیشم رو بفهمونم و نظرش رو راجبش بدونم خودتون که میدونید اولا حسابی نه می آورد و حرفایی مثل اینکه چندشه و بدم میاد و از این حرفا تا اینکه یروز صبح که مغازه بودم و خبری از مشتری نبود و شریکم هم باهام بود به نازنین پیام دادم سلام خوبی و چطوری و کلاست ساعت چند تموم میشه بیام دنبالت و از این حرفا با اینکه نتونستم با نازنین به توافق برسم برای فوت فتیش قرار شد امروز هر طور که شده و هست باهاش فوت فتیش کنم بعد ۱ ساعت نازنین پیامم رو سین کرد و جوابه پیام هامو داد و گفت ساعت ۳ گذشت و ساعت ۳ شد و به شریکم گفتم حمید داداش من باید برم جایی چند ساعتی کار دارم حواست میشه دیگه که حمید هم بهم گفت بع داداش این چه حرفیه داداش به روی چشم تو اصلا برو ۱ هفته دیگه بیا که منم گفتم داداش شرمنده و دستت درد نکنه و از این حرفا لباسامو عوض کردم و ادکلن هم زدم و سوار ماشین شدم رفتم دنبال نازنین رفتم سوارش کردم و نشست تو ماشین و به هم سلام کردیم و ازم پرسید خوبی خسته نباشی اتفاقی افتاده گفتم نه چه اتفاقی مگه آدم بخواد بیاد دنبال نامزدش باید حتما چیزی شده باشه راه افتادیم و نازنین گفت اگه میریم جایی حداقل بریم من یه لحظه لباسامو عوض کنم که گفتم نه بابا همین لباسات خوبن که مشکلی ندارن که نازنین مخالفتی نکرد و تو راه براش یه آبمیوه گرفتم رفتیم کوه با ماشین رفتم جایی که دید نداشته باشه و کسی نباشه از شانسم هم اون موقع کوه خلوت خلوت بود حتی مورچه هم اون دورو ورا دیده نمیشد البته اینو شوخی کردم کلا رفتم جای خلوتی که مزاحمی نباشه ماشین و خاموش کردم و شیشه هارو هم دادم بالا نازنین یه مقدار ترس برش داشت شروع کردن گفتن بنیامین چرا امدیم اینجا چرا شیشه هارو دادی بالا و شروع کرد کلی غر زدن تو همون حین هم منم کاملا عادی بهش گفتم نازنین بیا فوت فتیش کنیم نازنین هم گفت ای بابا باز این موضوع رو وسط کشیدی منو این همه راه آوردی اینجا واسه این کار که منم بهش گفتم آره نازنین هم گفت هنوز جوابم منفیه بهش گفتم بزار یبار انجامش بدم شاید خوشت امد نازنین که دید من ول کن نیستم راضی شد چرخید به سمت منو پاهاشو دراز کرد سمتمو منم چرخیدم سمتش چون شیشه هارو داده بودم بالا نازنین مقنعشو درآورده بود کتونی هاشو درآوردم یه جوراب مچی مشکی پاش بود پای چپشو گرفتم و نزدیک صورتم کردم و شروع کردم بو کردن راستش رو بخوایین جورابش بوی شدید عرق نمیداد راستش تازه پوشیده بودتش و بخاطر کتونیش یکم بو گرفته بود بعد چند دیقه بو کردن پای چپش دست انداختم جورابشو از پاش درآوردم انداختم کنار صندلی انگشتای کشیده پاهاش حالا تو دستام بود پاهای فوقالعاده نازنین با لاک سفید فقط شصتاش از انگشتای کنارش کوچیک تر بود بگذریم من شروع کردم دونه از انگشتاش لیس زدم میک زدم حسابی خود انگشتارو لای انگشتارو کف پاشو و در نهایت هم پاشنشو پاشو کامل لیس زدم بعدش جوراب پای راستش رو هم درآوردم پای راستش رو هم مثل چپیه از بالا تا پایینشو حسابی لیس زدم و بعد اینکه جفت پاهاشو لیس زدم به نازنین گفتم بیا آخرشم برام یه فوتجاب انجام بده من تمام چیز های مربوط به فوت فتیش و فوتجاب رو قبلا برای نازنین توضیح داده بودم و حتی براش فیلم هم تو تلگرام فرستاده بودم البته فیلم های کوتاه ۵ دیقه ای حالا با کمتر یا بیشتر نازنین که تا اینجاش باهام راه امده بود دیگه
فشار دیگه دادم بیشتر کیرم رفت که جیغ کشید و پشتم چنگ انداخت گفت وحشی میگم خیلی کلفته هی فشار میدی . درش بیار نفسم بالا نمیاد و من باز توجه نکردم با یه تقه باقی کیرمم کردم تو کوسش که دیدم جیغ زدم گریه کرد و بازومو گاز گرفت و هی میگفت وحشی بیشعور . جررر خوردم . من یه لب دیگه گرفتم دستمو زیر سرش گرفتم همونطوری که کیرم توش بود یواش کشیدم بیرون کردم توش .تلمبه زدم و با هردفه به تو فشار میدادم آخ سختی میگفت و وحشی و چنگ مینداخت که من دیگه واقعا وحشیانه تلمبه زدم هی سعی میکرد خودشو بکشه بالاتر یا اینور تر تا من نتو نم تا ته بدم توش ولی من با دستو پا قفلش کرده بودم دیگه نرم شده بود و میگفت لعنتی چرا تموم نمیکنی من مردم از بس ارضا شدم جر خوردم هم درد دارم هم خوشم میاد گفتم پاهاتو دور کمرم قفل کن گفت چرا تا قفل کرد تلمبه رو تند کردن که آبم داشت میومد گفتم دار میاد ستاره گفت نریزی توش بیچارم کنی کشیدم بیرون پاشیدم روی شکمش . وافتادم و لبشو دوباره بوسیدم بیحال افتادیم بغل هم .بعد چند دقیقه من رفتم شستم خودمو و اونم رفت ولی کوسش تنگ بود . خدایی … از تو یخچال اب انبه و موز اوردم خوردیم یه سیگار کشیدم … کمی حرف زدیم کمی فحشم داد که وحشی شده بودی اینا . دراز کشیده بودیم من حرف میزدم که حال داد کوست دیدم دستشو گذاشت رو کیرم و رفت خوردش کیرم بعد یه کم خوردن راست شد . و دوباره لب و سینه هاشو .خوردم رفتم روش و زدم تو کوسش چند بار ارضا شد و گفت امیر بستمه دستو پاهام داره میلرزه و من تلمبه میزدم … درآوردم گفتم برگرد و برگشت وازلین بالای سرش رو تخت بود و برداشتم مالیدم به کیرم و به کونش . و کیرمو گذاشتم لای کونش کمی تکون دادم گذاشتم دم سوراخش گفت نه نکنی من ولی فشارو داده بودم که یه جیغ بلند زد چنگ زد به متکا هی امد در بره ولی نتونست از زیرم بیاد بیرون سفت کرد من فشار میدادم اون سفتش میکرد که دربیاد . من البته خبره نگه داشتم اون بعد کمی زور زدن خسته شد تا آمد نفس بگیره دوباره سفت کنه من فشار دادم تا ته رفت توش جیغ کشید پاشو میکوبید رو تخت . متکا رو جر داد ولی من شروع کردم تلمبه زدن در عین حال لبشو خوردن . دم گوشش گفتم عزیزم من از اولش عاشق کونت شده بودم . نمیذاشتم بری تا از کون نکنمت . گفت خفه شو وحشی بیشعور فقط فشار میدی بخدا درد دارم خیلی . کم کم تلمبه زدم . گوشش رو خوردم وبا یه دستم کوسشو مالیدم اما بیچاره فقط آخ آخ میکرد تا آبم اومد گفت نریزی توش ولی من بدجنسی کردم همشو ریختم توش که دوباره فحشم داد وقتی کشیدم بیرون یه آخ بلند کشید و افتاد . چند تا بیشعور و وحشی گفت و خوابید منم دراز کشیدم بعد چند دقیقه پاشد و رفت شست . رفتیم بیرون رستوران ناهار توپی زدیم و رسوندمش نزدیک خونه شون برگشتم … شب دوباره تو تلگرام حرف اینا بیشرف دیدم نوشته که امیر بازم میخوام . … و ما ادامه دادیم تا الان که نزدیکه یکسالی هست .
نوشته: امیر
پایان
x داستان x:
رابطه من و ستاره
#دوست_دختر #مشتری
سلام امیر هستم در مشهد شاغل و ساکنم . ۴۵ سالمه و قدم ۱۷۸ و وزنم ۹۷ کیلو هست .موهام جو گندمی .و چهره معمولی دارم .شغل من طوریه که با خانمها بیشتر برخورد دارم … و قاعدتا اتفاق زیاد رخ میده برام . یکی از خاطراتم از یکی از مشتری هاست . که دو جلسه قبلا امده بود جلسه اول با چادر و عینک که من فکر کردم از این خانمهای جلسه ای و مداح چیزیه … و خیلی زمخت بود ولی نگاهش یه جوری بود نگاه های بی مورد زیاد داشت … بعد از دو ماه یک بار دیگه آمد البته قبلش زنگ زد و من بدون قصد و غرض گفتم بین ۱۱ تا ۱۲ بیاید که خلوت تر هست . ساعت ۱۲ دیدم آمد و چون دید خلوته و مشتری نیست چادرش رو برداشت و با یه مانتو کوتاه و شلوار جین مشکی نشست . تو همین فعل و انفعال چشمم خورد به کونش عجب کون خوشگلی داره و برگشت که روی صندلی بشینه کوسشم زده بود بیرون … من شروع کردم سر شوخی رو باز کردن. گفتم خانم شما سری قبل ترسوندی منو فکر کردم اطلاعاتی چیزی هستی .خندید و گفت مگه خیلی فرق کردم امروز گفتم بله هم مانتو بهتون میاد هم شلوار جینی که پاتونه . بماند خیلی حرف و شوخی و کارمون هم تموم شد و برام پول با کارتش ریخت و رفت توی حرفام بهش پیشنهاد دادم که برام تبلیغات کنه چون یک پیج فعال داشت … و قبول کرد در قبالش پورسانت بگیره …چند روز بعد شب بود ساعت ۱۱ دیدم تو تلگرام پیام داده احوال پرسی کردم که گفت خیلی نامردی !من جا خوردم گفتم چرا ؟که گفت جنسی که من خرید کردم با من ۱۸۰۰ حساب کردی ولی برای یکی که من معرفی کردم ۱۵۰۰ گفتی … گفتم اشتباه میکنی و کلی بحث گفتم اگر درست باشه من یدونه از خریدت مجانی میدم … بعد از کش و قوس و پیام اینها دید که اشتباه گفته طرف … و با یه طنازی گفت حیف شد یه جنس مجانی پرید … که من بهش گفتم شما منو یاد کسی میندازی که برام خیلی عزیز بود . بخاطر همین همون مجانی سر جاشه … پرسید که کی بوده و من گفتم دوستم فریبا بود که به دلیل سرطان خون فوت شد البته دور از جون شما باشه . پرسید زیدت بود . عجیب بود سوالش .منم گفتم اره . گفت تعریف کن منم خوب سیر تا پیاز رابطم با فریبا و فوتش رو تعریف کردم . حالا نگاه کردم دیدم ساعت نزدیک به ۳ نیمه شبه … گفتم نمیخوای بخوابی . گفت چرا تو چی ؟ منم زدم تو پر رویی گفتم اگه ماچم کنی میخوابم والا نه . دیدم خنده ریزی زد و گفت پررو نشو حالا … که زدم تو حرفای سکسی یکی از سکسهای جالبی که با فریبا داشتم رو بهش گفتم دیدم ساکت شده نگو تعریف داستان شهوتشو زده بود بالا . حس کردم براش نوشتم چرا جواب نمیدی نکنه حالت خراب شد شهوتی شدی … تو چند روز پیشم که آمده بودی دفتر یه مقدار داغ بودی درسته …دیدم خندید و استیکر خنده گذاشت … و گفتم اگه بغلت میکردم و لب میگرفتم ازت جواب میدادی . که دیدم نوشت …امیر از روز اول داغ تو بودم هر دفه میرفتی اونور خودمو میمالیدم درسته اونروز خیلی هوست و داشتم … که گفتم یه کار میکنی گفت چی گفتم من دیگه خوابم گرفته فردا ساعت ۱ بیا باهم حرف بزنیم یک ساعتی باهم باشیم … گفت حقیقتا الان پریودم یا امشب یا فردا روز آخرمه … اگر تا ۱۰ زنگ نزدم یعنی پاک شدم و میام . گفتم باشه ماچم کن بریم … فرداش خیلی نگاه کردم به ساعت و تلگرامم دیدم پیامم نیست تلفنم که نزده . ساعت شد ۱۲:۳۰ دیدم در زد و اومد تو دفتر که من چند تا مشتری داشتم سلام کرد و جواب دادم گفتم بنشینید تا نوبتتون . بالاخره مشتریا رو سه سوته رد کردم و رفتن منم در دفتر رو که یه آپارتمان بود بستم تعطیل است رو زدم . دفترم دوبلکس بود دستشو گرفتم ایستاد منم درجا لب مو چسبوندم رو لبای گوشتیش و لب داغی ازش گرفتم . مانتوشو باز کردم دیدم یه تاپ یقه فرانسوی پوشیده که سینه هاش داشت میترکوند دوباره لب گرفتم و سینه هاشو مالیدم دستمو بردم زیر تاپ و با همون حالت اوردمش دم راه پله که بریم بالا رفت منم پشت سرش وای کونش چنان خوش فرم و گرد و قلمبه بود مردم تا رسیدم بالا یه تخت برای مواقع استراحت دارم لبشو دوباره با لبام خوردم گفتم ستاره میتونی بخوریش دستشو مالید رو کیرم و شلوارم رو باز کرد و کشید پایین و شروع کرد ب خوردن خیلی قشنگ و حرفه ای خورد تاپشو دراوردم و کاملا لختش کردم . رو تخت خوابوندمش و سینهاشو خورم و گاز ریزی زدم وبادستم کوسشو میمالیدوم مثل مار می پیچید و ناله میکرد و سرم منو چنگ میزد . رفتم پایین دورنافش لیسیدم رون شو گاز گرفتم و لیسیدم رسیدم به کوسش که دیدن لرزی کردو افتاد گفتم امد گفت آره من ادامه دادم نوک چوچولش رو مکیدن و انگشتم و کردم توکوسش دوباره به ناله افتاد رفتم روش و کیرمو با آب کوسش خیس کردم گذاشتم دم کوسش وفشار دادم نمیدونم کوسش واقعا تنگ بود یا مال من کلفت بود که دیدم یه آخ گفت و بعد گفت امیر خیلی کلفته درد دارم آب دهنشو قورت داد گفت همشو نکن توش . اذیت میشم من توجه نکردم یه
https://t.me/WealthQuizBot/app?startapp=5806152285
برای کسب دلار آمریکا، آزمونها را انجام دهید، به راحتی 1 دلار آمریکا در 1 دقیقه کسب کنید، و هرکسی که بر روی برنامه کوتاه ما کلیک کند، 10 دلار آمریکا دریافت میکند.
یر کونش . یه خورده ترسیده بود . بهش آرامش دادم گفتم هرررر مرحله اگر دیدی دردت اومد بگو ادامه نمیدم .گفت باشه فقط سرشو بکن توم میگفتم کجاتکنم میگفت کوسم . بدنش اماده بود چندباری کیرمو کشیدم وسط کوسش دیگه کیرم پره اب کوسی شده بود گفتم شل کن میخوام رسماااا برای همیشه مال خودم شی . چشاشو بسته بود و لبشو گاز گرفت و منم دقیقا سر کیرمو گذاشتم وسط کوسشو)). دوتا دستاشو گرفتم خیلیییی ارووووم کیرمو فشار میدادم خلاصه با فشار فرستادمش تو و با رفتن کیرم تو کوسش ی جیغ کشیدو منم خودمو ول کردم روش .مرتب داشت دل میزد کوسش بوسش کردم گفت الان بیرونه گفتم نه الان تو کوسته گفت چقدر گفتم همش بلند شد نگاه کرد گفتم شل کن دو سه بار اروم جلو عقب کردم .پاهاش از درد داشت میلرزید . خیلی تنگ بود و فشار زیادی رو کیرم و طبیعتا به کوس حکیمه وارد بود .شروع کرددم تلمبه زدن معلوم بود درد داره .هم حس خوبی بود و هم بد . کیرمو اوردم بیرون ناخداگاه اشک از چشای حکیمه اومد و گفتم درد داشتی سری تکون داد و گفت خیلی ولی دردشو دوست داشتم گفتم چطور گفت نمیشه توصیف کردنگاه به کوسش کردم کماکان داشت میلرزید و اماااااا… . به به چه خونی پردشو زدم و کیرمو با یه دستمال سفید پاک کردمو گفتم بسه گفت نه میخوام . گفتم بذار ی تایم دیگه .گفت نه الان و دوباره کیرم گذاشتم اینبارم اروم اروم فشار دادم باورش نمیشد کل کیرم داخل کوسش باشه یه لب ازش گرفتم گفتم شل کن میخوام تلمبه بزنم . شروع کردم اولش اروم اروم کیرمو جلو عقب کردن و حکیمه هم هم لذت داشت و هم درد . ناله های ریزی میومد و میگفت چه خوبه ادامه بده . چه حس خوبی . بکن منو . همسرم بکن . دارم بهت کوس میدم . کوسس منم حال حال حال . حال میکردم فقط مرتب جلو عقب میکردم و تندش کردم و بعد ی تایمی دیدم ناله هاش بیشتر شد ی چنگ اساسی انداخت رو بدنمو ارضا شد کیرمو در آوردم کنارش خوابیدم گفتم مبارکت باشه گفت خیلی خوب بود خیلییییی . تو هم شدی گفتم نه گفت خب بکن ادامه بده . یا صبر کن …
کاندومو در اورد کیرمو کرد تو دهنش بااینکه بلد نبود اما خوب میخورد ناله های من بلند شد . حکیمه لخت جلوم داره کیرمو میخوره . نگاه کردنشم کلی لذت بخش بود رو ابرا بودمو بعد یه تایم گفتم حکیمه ابم نزدیکه میخام تو کوست ارضا بشم دوباره کاندم پوشیدو دوباره سکسو سکس و سکس همزمان اب دوتامون اومد و . کلییییی کیف کردیم و .دیدن خون های پرده حکیمه خیلی لذت داشت و ما تو اون سفر کلی سکس باحال داشتیم و هنوزم داریمو و هنوزم مثل دوتا عاشق با هم زندگی میکنیم و لذت میبریم .امیدوارم خوشتون اومده باشه …اگر براتون لذت بخش بود که خوشحالم و اگر نتونستم درست بیان کنم پوزش میخوام. ی خاطره جالب دیگه هم دارم اگر دوست داشتین در خدمتم
نوشته: احسان
پایان
ز که اون دختره رو اورده خونه خیلییییی بهم ریختم .همون موقع هم به اون دختره حسودیم شد .پریدم وسط حرفش هرگز خودتو با اون مقایسه نکن . دستشو گرفتم شوکه بودم چکار کنم دیدم اشکش اومد ارررروم اروم از رو گونش اومد و . گرفتمش تو بغلم . گفتم تو عزیزمی تو بهترین کسمی . الانم که همه کسمی .تو امانتی دست من . خدا همچین فرشته ای گذاشته جلوم مگه دلم میاد برنجونمش تو از پسر من فقط 10 سال بزرگتری . دست تورو گرفتم یکی دست پسرمو بگیره . من 15 سال از تو بزرگترم .اروم در گوشش گفتم دوستت دارم . ازم فاصله گرفت و سرشو برداشت از رو شونم و گفت چقدر راست میگی گفتم شک داری . گفت نه میدونم داری اما نمیدونم چقدر . گفتم خیلی بیشتر از چیزی که فکر کنی .
اگر راست میگی ی قول بده گفتم حتما سرشو گذاشت رو شونه من گفت میخوام جای اون دختره باشم . هر کاری با اون کردی با منم بکن .مونده بودم چیکار کنم خواستم پاشم برم گفتم شاید بد بشه . محکم بغلش کردم .گفتم یعنی داری قبول میکنی زنم شی لبخنددی زد . ذوووق کرد . زنتم نخواستی نمیشم تا وقتی تو بخوای و من باهاتم مثل زنت . ی بوووس خوشگل و یه لب که زیاد هم بلد نبود گرفتمش تو بغلمو بلندش کردم و چرخوندمش . کلی عشق بازی و لب و عشوه .راستش شوکه بودم . از اون تایم به بعد دیگه همه چی عوض شد .عصر رفتیم دریا و من با شلوارک و حکیمه تاپ و شلوار رفتیم تو دریا دستشو گرفتم و رفتیم اون وسط به بهونه ترس مدام تو بغلم بود منم محکم میگرفتمش تو بغلم و خلاصه هرجور بود رسیدیم خونه . همین که وارد ویلا شدیم صدام کرد پرید تو بغلم . لباساش هنوز خیس بود گفتم خیسم کردی گفت اشکال نداره الان درش میارم . گفت اصلا خودت درش بیار . اره زود باش . نگاه تو نگاهش بودم دیدم دستشو اورد بالا گذاشت دوطرف صورتم و ی لب خوشگل گرفتو بعدش شروع کرد دکمه های پیرهنمو باز کردن . دست گذاشتم رو دستش . گفتم حکیمه مطمئنی؟ گفت خیلی . ادامه داد و دکمه رو ک باز کرد سرشو گذاشت رو سینم و بغلش کرردم . گفتم اگر مامانت مخالف بود چی گفت من قبلا بهش گفتم که دوست دارم برای همیشه بااحسان باشم . گفتم خب چی گفت قانون ازدواج شما با ما فرق داره . گفتش مامانم گفت آرامشی که داری از هر چیزی بالاتره . اینو که گفت . گفتم عزیزم اختلاف سنی … . گفت اگر لباسمو در نمیاری برم . گفتم پس از الان من همسرتم . گفتم اینجوری نمیشه پس برو لباساتو عوض کن بریم یه جایی بعد . رفتیم یه دست لباس خواب سفید توری شکل و لباس زیر و کفش و بعدشم بردمش آرایشگاه رسما تا حدودی شکل عروسش کردمو داروخونه کاندوم گرفتم اومدیم خونه یه اهنگ گذاشتیم کلی رقصیدیم بعد کلی عکس گرفتیم . اخر شب بود بعد کلی رقصیدن و ناز و عشوه . حکیمه رو بغل کردم چندباری دورش زدم اوردمش رو تخت شروع کردم لباس تورشو در اوردن . دیگه از اینجا به بعدش شهوت جای عقل حکمرانی می کرد و لباسشو در اوردم ی سوتین اسفنجی که معلوم بود زیرش سینه های کوچیکه و بعد شلوارشم در اوردم با دیدن شورت سفید حکیمه که کاملا خیس شده بود و حتی لزجی اب کوسش از اینور شورت مشخص بود با دیدن این صحنه بدنم مور مور شدو کیرمه به حالت انفجار در اومد . نوبت لباسای من بود که حکیمه با عشوه در می آورد . . دیگه الان فقط شورت تن من بود و شورت سوتین تن حکیمه گرفتمش تو بغلم . گفتم چقدر خیس شدی گفت نه که تو نشدی گفتم کو دوتایی نگاه پایین کیرم داشت شرتمو سوراخ میکرد. دست حکیمه رو گرفتم گذاشتم رو کیرم منم دستمو گذاشتم رو کوسش . معلوم بود خیلی کوچیکه .کل بدنش داشت میلرزید دیگه صدای نفس نفس زدن اون به گوش میرسید و یدفعه حکیمه شورتش کلا درآورد گفت مال تو هرکاری میخوای بکن … بعدشم شورت منو کشید پایین . با دیدن کیرم ی لحظه جا خورد .میدونستم سکس نداشته گفتم تا حالا خودارضایی کردی گفت نه چیه . … من دیگه از الان رو ابرا بودم چه بدن خوشگلی سینه های کوچولو . کوسش که اصلا صاف صاف بود فقط دوتا لب کوچیک داشت . دستمو گذاشتم رو کوسش دستم خیس شد . ا اوردمش رو تخت و ی لب طولانی نوبت من بود .با دستم کمرشو با دستم ماساژ دادم .کیرم شق شده بود یه دفعه دستشو انداخت دو طرف و آروم در گوشم گفت . تو شوهر منی . بعد کلی عشق بازی .و خوردن و نوک زدن سینه هاش حکیمه دیگه کاملا حشری شده بود .تصمیم گرفتم کوسشو براش بخورم .پاهاشو باز کردم وای نگم براتون . کوس سفید و خوشکل اب انداخته . قشنگ منو روانی کرده بود . کس دست نخورده . لب های خیلی کوچیک . زبونم به زور میرفت وسط چاک کوسش . مرتب اب میاومد از کوسش. دستمو گرفت اومدم بالا. گفت من مال تو بگو چیکار کنم . یه ملافه سفید گرفته بودیم زیرمون بود گفتم بدنتو شل کن کیرمو کاندوم زدم یه خورده نگاه کرد گفت چقدرش میره توم گفتم همش گفت مگه میشه . همین که کیرمو میزاشتم رو کوسش بدنشو سفت میکرد. یه بالشت گذاشتم ز
x داستان x:
ازدواج با یک فرشته افغان
#ازدواج #عاشقی #افغان
اوایل مهربود ،وقتی رفتم سری به دوستم توی باغش بزنم درو که زدم دختر نگهبان اومد درو باز کرد و اومدم داخل گفتم مرسی عزیزم خندید و رفت . تازه اومده بودن اونجا و هنوز منو نمیشناختن . از رضا سوال کردم و و… طالبان اومده بود روی کارو اونام از افغانستان فرار کردن .بعد ی مدت که هر بار می اومدم و درو برام باز میکرد یروز ازش پرسیدم مدرسه نمیری گفت افغانستان که بودم میرفتم اما اینجا نه گفتم دوست داری بری ننه بابات میزارن ؟ گفت اره میزارن اما ظاهرا نمیشه .منم شنیده بودم که همه بچه های مهاجر میتونن تحصیل کنن با اجازه مادرش گفتم بپوش بریم یه مدرسه ببینیم چجوریه رفتیمو خلاصه گفت باید برین میدان چی چی تو ملارد اداره امور اتباع نامه بیاری و خلاصه نشد. کم کم بهش گفتم من کتاباتو میگیرم هر وقت اومدم اینجا بیا بهت درس بدم ،حکیمه فوق العاده دختر باهوش وبااستعدادی بود هفته ای یکی دوبار میرفتم اونجا تو یکی دو ساعت چند تا درس بهش میدادم و می رفت تا هفته دیگه همونارو مرور میکرد و لابه لاش هم مرتب بهم زنگ میزد از گوشی مادرش اشکالاشو میپرسید . چند ماهی میگذشت و ما با هم خیلی خوب بودیم و یه مدت نتونستم برم باغ به مامانش میگفتم اسنپ میگیرم بفرستش بیاد اینجا بهش درس میدم قبل اینکه باباش بیاد میفرستمش بیاد . اینجوری که شد خیلی روزا رو که خونه بودم می اومد .گاها هم فقط می اومد اونجا که درس بخونه چون دو تا خواهر و برادر کوچکتر از خودش داشت . خلاصه هربار که می اومد ناهار منو خودشم همراهش می اورد منم جبران میکردم بهش گوشت و مرغ میگرفتم میبردم ظاهرا بابا اصلا خبر نداشت از این موضوع. حکیمه 17 سالش بود و چند وقتی بود اصلا مثل قبل نبود و مرتب نمی اومد .هرچی هم می پرسیدم چی شده هیچی نمیگفت. یروز گفت عمو ی رازی رو بهت میگم ولی به کسی نگو گفتم باشه گفت بابای من فوت شده این بابام نیست . خیلی با بابام فرق میکنه مرتب اذیتمون میکنه مادرمو میزنه پول بهش بده بره شیشه و مواد و سیگار بگیره وووو . گفتم اشکال نداره درست میشه گفت مشکل اینجاست که این همه مشکل نیست اخیرا گفته من باید زن پسرعموش بشم که یکی بدتر از خودشه ووو خیلی ناراحت شدم گفتم بذار با مامانت صحبت کنم گفتن میترسم خلاصه راضی شد و گفتم ببین خودت بدبخت کردی نذار حکیمه بدبخت بشه خب خب تو میگی چیکار کنم گفتم بفرستش پیش خودم ،،،، به شوهرم چی بگم … گفتم بگو حکیمه فرار کرده منم خبری ندارم خلاصه قرار برهمین شد . داستان منو حکیمه از اینجا شروع شد . با آمدن حکیمه خونه یک خواب من عملا شد بدون خواب . اتاق دادم بهش و رفتیم کلی لباس توخونه بیرونی مانتو پالتو کفش ووو خریدیم . همه چی عادی بود و حکیمه مرتب با مامانش ارتباط میگرفت همه چی خوب بود و عالی . منو حکیمه هم کاملا دیگه صمیمی شده بودیم و چند باری هم باهم رفتیم مسافرت و کلی خوش گذرونی .حکیمه مرتب ازم تشکر میکرد .اما من حتی یک دست از رو شهوت بهش نزدم . راحت بود جلوم اما لباسای بسته میپوشید . هفت ماهی بود حکیمه اومده بود خونه من .مدت زیادی بود سکس نداشتم یه روز گفتم میشه امروز بیای تو پذیرایی من اتاق لازم دارم یکی دوستام میاد .قبول کرد و یکی دوستام اومدن و یه حالی دادن و رفتن بعدش دیگه حکیمه سابق نبود نگران بود ازدواج کنم و وو. جایگاه حکیمه پیش من خیلی بالا بود کسی جرات نداشت چیزی بهش بگه اونم از این مورد احساس قدرت میکرد و بالاخره یه روز بهار بود رعدوبرق میزد شدیددددد .شب بود اومد بیرون گفت احسان من میترسم میشه بیام پیش تو بخوابم اومد کنارم هنوزم فک کنم سرموضوع دختره حالش گرفته بود .گفت یه چی بگم ناراحت نمیشی . گفتم فکر کنم میدونم درمورد چیه .گفت آره دقیقااا . چیکار کردی با اون دختره با خنده گفتم هیچی باهم حرف زدیم… .منو فردا بفرست خونه مادرم .
خلاصه بعد کلی عشوه و حسادت گفتم باشه دیگه کسی نمیاد .چندوقتی گذشت یه روز به حکیمه گفتم آماده شو بریم شمال رفتیم و بعد کلی خوش گذرونی حساببببی کیف کرده بود یه ویلا گرفتیم اومدیم خونه رفتارای حکیمه عوض شده بود مرتب دلبری میکرد خب واقعا من هرگز به چشم دوست دختر هم نگاش نکرده بودم . شده بود کنارم خوابیده باشه اما هیچ شهوتی نبود بینمون . اومدیم تو ویلا حکیمه ارایش ملایم همراه با تاپ و ی شلوارک خیلی خوشکل پوشید اومد کنارم نشست خجالت میکشید . معلوم بود ، گفتم چیزی شده چیزی نگفت یه دفعه دستمو گرفت گفت احسان چرا ؟گفتم چیو چرا .گفت چرا این کارارو برا من میکنی اولا میترسیدم درعوض کارایی ک میکنی یروز یه چیزی بخوای ازم و منم قطعا قبول نمی کردم و مطمئن بودم بعدش رابطمون بهم میخورد . یه مدت که گذشت دیگه اون حسو نداشتم کاملا اطمینان داشتم .و برعکس بعد یه مدت هرچی خواستم تحریکت کنم و بلکه بیای سمتم تو نیومدی . خیلی با خودم کلنجار رفتم که چکار کنم . اون رو
x داستان x:
امید پسر همسایه (۱)
1402/12/03
#خیانت #زن_شوهردار
من ناهید هستم و الان ۲۵ سالمه
تو خانواده کاملآ مذهبی به دنیا اومده بودم
یاد ندارم که برای یک بار به ترانه های لوس آنجلسی تو خونمون بشنویم
بجای ترانه یا مولودی گوش می کردیم یا سینه زنی و عزاداری
حتی تو عروسی خواهرم هم بابام یه مداح دعوت کرده بود و برجای آهنگ مولودی میخوند
من با این شرایط بزرگ شدم
البته چون به این وضع خو کرده بودیم زیاد اذیت نشدیم
یواش یواش با دخترای بسیج دوست شدم و از طریق اونها با سکس و خودارضایی آشنا شدم
تو خودارضا خیلی دقت میکردم که به پردم آسیبی نرسه وگرنه حسابم با کرام الکاتبین بود
خیلی دوست داشتم با یه مردی در ارتباط باشم اما داشتن دوست پسر برایمان حکم مرگ داشت برای همین تا قبل ازدواج هیچ دوست پسری نداشتم و به قول مامانم من و خواهرم دخترای آفتاب و مهتاب ندیده بودیم
بالاخره تو سن ۲۴ سالگی یه خواستگار بسیجی برام پیدا شد و به امید سکس شوهر کردم
با مصطفی تو هفته یکی دو بار سکس داشتیم اما مصطفی ، شوهرم زود انزال بود و کیرش کوچولو
همیشه بعد چهار تا پنج بار تلمبه ارضا میشد و بی جون مثل مرده ها کنارم غش میکرد ، مرتضی هیچ وقت کصمو نمیخورد یا از کون نمیکرد ، حتی نمیذاشت براش ساک بزنم . میگفت این کارا کراهت داره
صبح ها که مرتضی میرفت سرکار با بادمجان یا کدو خودارضایی میکردم از ویدیو های سکسی ساک زدن رو یاد گرفته بودم اما دلم کیر واقعی میخواست
نزدیکیهای ماه رمضان بود و با چندتا خانم تصمیم گرفتیم بریم مسجد محل رو نظافت و تمیز کنیم
ساعت ۸ بود از آپارتمانمون اومدم بیرون که برم مسجد ، سر کوچه یه پسر جوان و هیکلی رو دیدم کنار یا ماشین ایستاده بود و داشت ادرار میکرد
ناخواسته چشمم افتاد به کیرش
کیرش تو حالت خوابیده از کیر مرتضی بزرگتر بود
یه لحظه چندشم شد و سریع رومو برگردوندم
پسره با بی تفاوتی خودشو مرتب کرد و رفت ته کوچه
یه لحظه کنجکاویم گل کرد و دنبالش رفتم که ببینم تو کدوم خونه میره که دیدم رفت تو آپارتمانی که ما بودیم
برگشتم و به سمت مسجد حرکت کردم ، تو مسجد همش تو فکر کیر پسره بودم داغ کرده بودم ، تو دستشویی انگشتمو تو کصم کردم ولی حالم خراب تر از اونی بود که با انگشت بخوام ارضا بشم
برگشتم توی شبستان و به خانما گفتم که حال شوهرم خراب شده و باید برم
سریع چادرمو برداشتم و به سمت خونه حرکت کردم
سر راه چندتایی کدو خریدم
رسیدم خونه و سریع لخت شدم یکی از کدوهایی که خریده بودم و پوست گرفتم ( کدو رو پوست بگیرید لزج میشه و بهترین دیلدو هست )
رفتم رو تختو شروع کردم با کدو خودمو گاییدن
همش تو این فکر بودم که اون کیر اگر بلند بشه اندازش چقدره ؟
دوبار ارضا شدم ، دلم کیرشو میخواست ولی از یه طرف نمیدانستم اگر مرتضی بفهمه میخوام بهش خیانت کنه چه حالی بشه
همونجور که کدو تو کصم بود یواش یواش خوابم برد
از روز بعد تلاشم برای ارتباط پیدا کردن پسره شروع شد یه راهی به ذهنم رسید و تصمیم گرفتم با پختن حلوای نذری پسره رو پیدا کنم
وقتی حلواها آماده شد چادرمو سرم کردم و حلواها رو پخش کردم
تا اینکه تو طبقه اول واحد ۱ رو که زدم خود پسره در رو باز کرد
لباس بیرون پوشیده بود و انگار میخواست بیرون بره
با اینکه جنوب شهر زندگی می کردیم اما تیپش به بالا شهریا میخورد
پسره حلوا رو ازم گرفت و تشکر کرد رفت تو
دلم میخواست همون موقع می رفتم تو بغلش ، از خوشحالی که پیداش کرده بودم باز کصم خیس شد
فهمیده بودم پسره تو کدوم طبقه زندگی میکرد اما نمیدونستم چجوری باهاش ارتباط بگیرم
چند روز بعد دیدم توی ۲۰۶ مشکی از در پارکینگ اومد بیرون باز خودش بود ، بازم مثل همیشه خوشتیپ بود ولی نمیدونم
با این خوشتیپی که داشت چرا کنار کوچه میشاشید ؟
یهشب به بهونه آوردن ترشی به پارکینگ رفتم و ماشینشو دیدم و دیدم شماره و اسمشو نوشته
سریع شمارشو برداشتم و فردا بهش مسیج دادم : آخه حیف تو نیست با این خوشتیپ
یت وسط کوچه میشاشی ؟
جواب اومد که شما
-همسایتون
بهم زنگ زد ولی جوابشو ندادم و براش مسیج دادم لطفآ زنگ نزن
هی مسیج میداد یا با شماره های دیگه زنگ میزد ولی جواب نمی دادم تا اینکه یه روز صبح بعد رفتن مرتضی میخواستم برم خونه مادرم
تو راه پله بودم که گوشیم زنگ خورد تا اومدم جواب بدم دیدم شماره امید ( پسر همسایمونه ) هست که یهو دیدم جلوم سبز شد
-این چرت و پرتها چیه بهم مسیج دادی
-خب کارت بد بود
امید یهو چسبوندتم به دیوار و دستشو گذاشت رو پستونهام ( واقعآ رو پستونام حساس هستم ) همین که دستشو گذاشت رو پستونم آهم در اومد و همین کافی بود تا امید بغلم کنه
-اینجا یهو میبیننمون
-ما خونمون پره ، میخواهی بریم خونت ؟
سرمو تکانی دادم ، از بغل امید اومدم بیرون ولی دستامو گرفت و باهم رفتیم بالا
ادامه دارد…نوشته: ناهید
پایان
تم روش آروم کیر و گذاشتم لای پاهاش می خواست فرار کنه گرفتمش گفتم نترس عزیزم اصلا درد نداره میخوام فقط لای پاهات بزارم شل کرد خودشو کیر و گذاشتم لای کونش رسید به کوسش از پشت مالیدم لای کوسش میفهمیدم خوشش میاد اما شرم داشت.از زیر سینه هاش رو گرفتم گفت نیما جان میخوای چیکارم کنی گفتم هیچچی عزیزم داریم کیف میکنیم مگه داری اذیت میشی من که زیاد زورم رو روت ننداختم گفت نه میترسم درد بگیره سپیده دختر همسایه امون میگفت وقتی پاره بشه دردش زیاده میسوزه گفتم نترس الان که میخوام پاره ات کنم عجله ندارم هر وقت دوست داشتی بگو.گفت مرسی چقدر مهربونی همیشه دوستم داشته باش.گفتم چشم حالا نازتو بمال به مال من کیف کن.ده دقیقه لاپایی کردمش گفتم برگرد برگشت آروم مالیدم لاش و روی کوسش پاهاش بالا بود چندبار کیر رو بردم دم سوراخ آروم آروم میکردم توش در میآوردم.گفتم شل بگیر نترس کاریت ندارم چشاتو ببند تا تو نخای توش نمیکنم گفتم مرسی آقای خوبم.دیدم شل کرده آماده است تف زیاد زدم کوس هم خیس خیس بود گذاشتم دم سوراخش لب گذاشتم روی لبش در یک لحظه سالار رو تا نصفه دادم توش.بخدا عین خربزه مشهدی قاچ خورد پاره شد چنان جیغی زد گوشام زنگ زد.درسته خونه ویلایی بود اما باور کن صداش تا یک محله اونطرف هم رسید.محکم گرفتمش گفتم تموم شد عزیزم چندتا تلمبه قشنگ زدم کشیدم بیرون روی تخت پر خون بود بدبختی خونش بند نمیومد.نگاهش کردم دیدم ای دل غافل بیهوش شده از ترس زبونم بند اومده بود.سریع زنگ زدم خواهرم جریان رو بهش گفتم خندید گفت لعنتی خانوم قبلیت هم بخاطر همون وامونده ات که بزرگه باهت حال نمیکرد صدبار بهم گفت که مث مال خره.گفتم ساناز زر نزن بگو چکار کنم گفت الان زنگ میزنم خواهر شوهرم سوپر وایزر بیمارستانه امشب هم میدونم شیفتشه بدو اماده شو بیار بیمارستان من هم میام.ساعت ۲نصف شب با لباس دامادی و لباس عروسش رو تنش کردم بردمش بیمارستان از خجالت داشتم میمردم درسته قد و هیکلش درشته اما چهره اش معلومه بچه ساله .بردنش توی اتاق خصوصی زنگ زدن خانوم دکتر اومد بهش سرم و خون وصل بود دکتر اومد گفت شوهرش کیه گفتم منم گفت آقاجون چیکار کردی فقط۷تابخیه زیرش خورده مگه وحشی هستی گریه ام در اومد گفت شما که اینقدر دل نازکی چرا مراعات نمیکنی فقط دعا کن بهوش بیاد اگه نه میره کما.آقا از ترس و خجالت رفتم خونه به مادرم و خواهرم هم نگفتم بی بی بهم زنگ زد گفت پسر گلم میدونم چندوقته زن نداشتی تنها بودی اما چرا اینجوریش کردی بچه است گناه داره گفتم بی بی به جدت قسم خیلی مراعات کردم اما چی بگم این هم خدادادی بزرگه بالاخره که چی میخواست که این کار بشه گفت نمیدونم عزیز دل مادر فقط دعا کن فعلا به مادرش چیزی نگو بزار بهوش بیاد.تا صبح توی خونه راه رفتم شاید۴سال بود سیگار رو گذاشته بودم کنار چون پسرم بزرگ شده بود نکشیدم اما تا صبح چند نخ تموم کردم.صبح زنگ زدم خواهرم گفتم چی شد گفت بیا باید ببریمش آی سی یو گفتم چی برای چی.گفت رفته کما.آقا ماشین رو روشن کردم باور کنید با تمام سرعت توی خیابون گازیدم تا رسید بیمارستان رفتم بالا دیدم خواهرم و مادرم با مادرش میخندن گفتم چی شده خواهرم گفت برو توی اتاقه داره صبحانه میخوره تا تو باشی دیگه رفیق منو طلاق ندی.عذاب کشیدی تا رسیدی.گفتم یکی طلبت.رفتم تو دیدم نشسته داره صبحانه میل میکنه تا دیدمش اشکم ریخت نمتونستم خودمو کنترل کنم بغلش کردم گفت اشکال نداره اما دیگه سرم کلاه نزار.گفتم ببخشید خانوم گل.گفتن بزارید ۲روز باشه بعد مرخصش کنید براش پرستار خصوصی گرفتم رفتم باباش رو هم آوردم اونم توی بخش مردان بستریش کردم بهترین دکتر عملش کرد الان چندماه میگزره الحمدالله زندگی خوبه پای باباش هم تقريبا خوب شده جای خودم کار میکنه.براشون خونه خریدم بنام خانومم زدم ولی خانواده اش اونجان.بماند که دفعه های بعدی با چه بدبختی کردمش.الان شکر خدا بارداره درس هم میخونه براش کارگر گرفتم خونه کاراش رو بکنه خیلی دوسش دارم.انشالله که همه خوش باشید
نوشته: مسعودخان
پایان
وشی پسرخاله کارش دارم وایستا تا بیام.رفت ده دقیقه ای برگشت وقتی رسیدیم دم فروشگاه دیدم شلوغه رفتیم تو کارگرا همه تا منو پدر مادرم رو دیدن بسیار احترام گذاشتن یک آن دیدم یک نفر با دو عصای زیر بغل با فاطی و مادرش اومدن جلو مرده با همون وضع می خواست دست بوسی کنه نذاشتم.همه رفتن داخل من چک محمدی رو بهش برگردوندم و بقیه کارا رو سپردم مادرم .اجازه گرفتم رفتم بیرون دیدم بابام داره با پدربزرگه صحبت میکنه و فاطی اومد بیرون گفتم بیا تو ماشین کارت دارم.اومد سوار شد گفتم فاطی خانوم یک چیزی بگم ناراحت نشی گفت نه حاجی بگو.گفتم خوشگله زن من میشی.سرشو انداخت پایین گفت نمیدونم چی بگم گفتم اجباری در کار نیست من باباتو آزاد کردم انشالله وقت عمل هم براش میگیرم اینا ربطی به خواسته ام باتو نداره من خودت رو میخام از موقعی که دیدمت عاشقت شدم.ولی تو از پسرم هم دوسال کوچیکی.گفت شما خیلی خوبی ولی من که به درد شما نمیخورم گفتم چرا نخوری گفت ما فقیریم کسی رو نداریم هیچچی نداریم ولی شما و خانواده آتون رو همه میشناسن.گفتم پول مهم نیست عشق مهمه.زن قبلیم دوستم نداشت شکست عشقی بدی خوردم اگه دوستم داری بسم الله.گفت از خدا مه از دیروز توی فروشگاه که باهم خرید کردیم همش میگفتم خدایا چی میشد یک شوهر مث حاجی بهم میدادی.گفتم قربون تو دخترپس بریم تو.مادرم و صدا زدم.اومد بهش گفتم دختره راضیه گفت پدر مادرش از خدا میخوان پدربزرگه توی دلش قندآب میکنه.مهم دختره بودکه میگی راضیه.مادرم رفت تو دیدم یک انگشتر بزرگ ونگین دار خوشگل دست فاطی کردو بوسیدش همه مبارک باد گفتن شاگردمو فرستادم شیرینی گرفت بابام با پدربزرگ فاطی رفتن برای مراسم عقد واینا و بلاخره ما ازدواج کردیم.شب اولی که آوردمش خونه البته بعد از یک مراسم درست و حسابی و خرید درجه یک.و اینکه قول داد درس بخونه تا حتما پزشکی قبول بشه.آوردمش خونه پسرم رفت خونه مادرم.تنها بودیم گفتم عزیزم بیا کمکت کنم لباساتو در بیارم. گفت حاجی ازت خجالت میکشم.گفت حاجی چیه بگو نیما جون تو حالا خانوم این خونه ای.گفت باشه پس چشماتو ببند گفتم باشه آروم روش رو تاب داد اون طرف زیپ لباسش رو باز کرد لباس از تنش افتاد پایین بدنش زیر نور لامپ می درخشید سینه های کوچولوش توی سوتین سفید بودن پشتش بود اما توی آینه روبرو میدیدمش لباس رو در آورد.آروم بغلش کردم داشت میلرزید توی بغلم.سر شونه هاش رو بوسیدم حالا با شورت و کرست خوشگل عین پری توی بغلم بود بلندش کردم بردمش توی تخت آروم بهم نگاه میکرد هم لبخند میزد هم اشک گوشه چشمش بود لباس هام رو در آوردم فقط شورتم پام بود رفتم کنارش سوتینش رو در آوردم شروع کردم ناز و نوازشش چون کوچولو کم سن وسال بود بچه مذهبی و نماز خون بود حتی گوشی هم نداشت خودم براش خریدم لبای قلوه ای و قشنگش رو بوسیدم رسیدم گردنش بوسیدمش خندید گفتم چیه گفت آقا نیما مور مور شدم سینه هاش کوچولو سفت بود عین انار پوستش سفید نوکش درشت و صورتی آروم آروم مک زدم خوشش میومد اما خجالت میکشیدکیر کلفت و گنده ام به بالاترین حد وقتش رسیده بود آروم درش آوردم دستش رو گرفتم گذاشتم روش تا دستش رو زد بهش یک آن بلند شد نشست خیلی ترسید گفت چی بود گفت عزیزم هرچیه من بعد فقط مال تویه.تا نگاه کرد گفت وای چرا اینقدر بزرگه من میترسم این میخواد کجای من فرو بره مامانم گفته یککم خون میاد درد داره.گفته اندازه خیار کوچیکه شاید متوسط حاجی من میترسم بخدا گناه دارم گفتم عزیز دلم من که هنوز کاری نکردم چرا اینجوری میکنی.گفت میخام بخوابم خسته ام گفتم بزار ماساژت بدم بخواب.دمر خوابید و شروع کردم مالیدنش تا رسیدم کون تپل و سفت و نازش شورتش رو در آوردم گفت تو رو خدااذیتم نکن خجالت میکشم.دستم و گذاشتم روی تپلی کونش آروم مالوندمش نزدیک سوراخش کردم خودش رو سفت کردگفتم شل کن نترس کاریت ندارم.انگشتم و خیس کردم آروم کردم سوراخش چقد تنگ بود گفت آی درد داره نکن.گفتم باشه عزیزم بچرخ نازتو ببینم تا چرخید چی دیدم یک کوس ناز کوچولو تپل سفید بدون پشم و مو چنان تراشیده بود فک کردم اصلا تا الان پشم در نیاورده گفتم گلم مگه اصلا مو در نیاورده نازت گفت چرا در نیاره مامانم بهم یاد داد بار اول بود با دارو زدم بعدش چربش کردم نرم شد.گفتم پس خیلی تمیزه آروم لب گذاشتم روی کوس کوچولو ش لیسیدمش گفت وای تو رو خدا حاجی نخورش کثیفه من باهاش جیش میکنم گفتم فقط چشاتو ببند و به هیچی فک نکن گفت نکن خجالت میکشم گفتم اشکال نداره من عاشقشم.خوشگل خانوم مردها همه ناز خانوماشون رو دوست دارن میخورند.کم کم لیسش زدم و مکیدمش چوچوله اش زده بود بیرون توی دهنم داشت خیس تر میشد سینه هاش سفت شده بودن پاهاش رو دادم بالا از سوراخ کون تا بالای کوس رو لیسیدم لبهاش رو گاز میگرفت گفتم بچرخ عشقم چرخید دمر شد پاها رو باز کردم رف
انومه گریه کرد میگفت گفته شما باید جور چک رو بکشید اگه نه شوهرت باید زندان بره.گفتم والا چی بگم دختره گفت آقا من رو اینجا استخدام کنید تا ۱۲۰میلیون بابام هر چند سال میشه براتون کار میکنم حقوق نمیگیرم.گفتم نمیشه که عزیزم کارمون سخته محیط مردونه است در ضمن تو باید درس بخونی.اشکاش مث بارون بهار میومد گفت کدوم درس امسال اصلا مدرسه نتونستم برم فقط با مامانم میریم سر مزرعه های مردم کار کردن.تا الان فقط ۱۰میلیون جور کردیم بابام داره درد میکشه.آخه ما کسی رو نداریم.گفتم خدا رو دارید گفت کو خدا نشونش بده ببینم.گفتم قرار نشد که کفر بگی همون خدا که تو رو مهربون و خوشگل آفریده.گفت به چی دردم میخوره…گفتم حالا ببینم چکار میکنم.شما برین آدرس و تلفن بدین بهتون زنگ میزنم.رفتند و من زنگ زدم محمدی گفتم جریان اینها چیه گفت هیچی من هم ب شما بدهکارم اگه پولم رو ندم شما چکم رو میبخشی.نمیبخشی که پس بزار کار کنند خورد خورد پول بدن گفتم شوهرش رو ول کن بزار کار کنه پولت رو بده.گفت کدوم شوهر داغون شده دست و پاش باهم له شده دیگه نمیتونه کار کنه.دیدم اوضاع داغونه دلم سوخت گفتم برم محله اشون تحقیق.رفتم دم کوچه اونا دیدم محله افتضاح خونه داغون .رفتم فروشگاه محلشون گفتم بزار براشون یککم خواربار بگیرم گناه دارن دیدم دختره اونجاست گفت آقا رضا بنویس حساب مامانم میاد.گفت دخترم یککم حسابتون زیاد شده بگو مادر بیاد تصفیه.دختره تا میخاست بیاد بیرون منو دید سلام داد حاج آقا بابام رو آوردین گفتم انشالله فردا.نگران نباش.گفتم سبد بزرگ بردار بریم خرید.گفت برای کی گفتم خودم من تنهام نمدونم چی بخرم خلاصه که خرید کلی کردیم حساب کردم و بدهی اونها رو هم دادم.دختره خیلی خوشحال شد.به مرده گفتم بده اینها رو شاگردت بیاره دم خونه همین مشتری.به شاگردش۵۰دادم خوشحال شد.رفتیم خونه دختره که فهمیدم اسمش فاطمه است مادرش تازه از سرکار اومده بود خسته بود…
وقتی رفتیم خونه اونا مادرش در رو باز کرد و تعارف کرد بریم خونه ۱پیرمرد هم توی خونه بود بلند شد احوال پرسی یک پسر بچه کوچیک هم بود پیرمرده از ترکهای آذری بود خوب فارسی بلد نبود.خانمه گفت این پدر شوهرمه اومده اینجا که مشکلمون رو حل کنه میخواستیم بیاییم پیش شما.همون لحظه در حیاط رو زدن و شاگرد سوپری اجناس رو آورد خانمه گفت اینها رو برای کی آوردی پسره گفت آقا سفارش دادن برای شما آوردم خودشون هم حساب کردن.خانمه گفت حاجی لطف کردی ولی بخدا ما الان به پدر اینها بیشتر احتیاج داریم.گفتم چرا آخه گفت برای فاطمه خواستگار اومده مجبوریم که شوهرش بدیم.گفتم به به مبارک باشه گفت چی مبارک باشه مرتیکه گنده بک خیکی ۱۰سال هم از بابای فاطی بزرگه.گفتم چی برای چی گناه داره.گفت باباش توی زندانه داره از بین میره بدهکاریم آبرو داریم گفتم حالا خواستگارش کیه گفت همین صاحبکارم که توی زمینش کار میکنم گفته اگه فاطی رو بدیم بهش بدهی رو میده و بابای فاطی رو میبره بیمارستان پاش رو عمل میکنه یک خونه هم برای ما اجاره میکنه.آخه چند ماهه کرایه ندادیم و صاحب خونه عذر مون رو خواسته.میگه دیگه نماز خوندن اینجا درست نيست من راضی نیستم. فاطی گریه کرد انقدر خوشگل و نازه که من هم داشت اشکام میومد.گفتم شما راضی هستی به ازدواج پدربزرگه دست و پا شکسته فارسی حرف میمیزد می گفت چکار کنم مجبورم پسرم گناه داره با بدن داغون توی زندانه.فاطی هیچی نمیگفت فقط اشک میریخت.گفتم فردا همگی باهم بیایید فروشگاه نمیخواد عجله کنید.فردا کارتون درست میشه.عزیزم تو هم اشک نریز دلم خون شد.رفتم خونه تمام شب فکر کردم چقدر دلم عشق و عشقبازی میخواست همش به اون قد و بالای قشنگش که توی فروشگاه کنارم راه میرفت و نظر میداد میگفت چی خوبه چی بده فک میکردم.همون موقع زنگ زدم محمدی گفتم صبح بیا چکت رو بگیر برو بابای اینارو آزاد کن بیارش فروشگاه ما.گفت حرف شما سنده صبح میرم آزادش میکنم بعد میام فروشگاه.صبح اول وقت تیپ زدم و پسرم رو صدا کردم ماجرا رو بهش گفتم خندید گفت اتفاقا باباجون دوست دارم یک خانوم خوب و جوون بگیری تا کون مامان و دایی بسوزه.گفتم عزیزم پسر گلم انشالله دامادیت. خندید گفت باباجون من که بیشتر مواقع دانشگاهم و خونه نیستم تو هم که از منم جوونتری بعدشم من نه داداش دارم نه خواهر پس دست بجنبون.ولی مامان جدیدم ازم۲سال کوچیکه ها روم نمیشه بهش بگم مامان.گفتم عشقی پسر زنده باشی مواظب خودت باش من الان برم بی بی رو ببرمش فروشگاه تا دختره رو ببینه.رفتم خونه مادرم چون سیده بهش میگن بی بی توی راه جریان رو تعریف کردم و ازش اجازه خواستم گفت برو دنبال بابات رفته خونه عمه ات حالش خوب نیست اونم برداریم گفتم آخه دختره کوچیکه از آقام خجالت میکشم گفت حرف نزن برو دنبالش رفتیم حاجیمون رو برداشتیم و سر راه مادرم گفت برو دم طلا فر
x داستان x:
موهبت الهی
#سکس_شانسی
سلام عشقعشقیها. نیما هستم۴۵ساله.پولدار و خوشتیپ.تازگی دوباره ازدواج کردم اونم با یک دختر خوشگل۱۷ساله و کاملا هم خودم هم پسرم هم خانواده خانومم خوشحال و راضی هستیم.شغلم هم فروشگاه بزرگ ابزار و ادوات کشاورزی دارم.دلیل جدا شدن از همسر قبلیم این بود که بسیار بد دهن و شارلاتان بود و خانواده اش رو از من و پسرم خیلی بیشتر دوست داشت.رفیق و همکلاسی خواهرم بود زیبا و دلربا بود در سکس سرد و بی روح بود.اینها اشکالی نداشت اما در تمام ۲۰سال زندگی بیشتر حقوقش رو خرج پدر و برادر عیاشش میکرد و عاشقانه اونا رو دوست داشت.این اواخر برادر پفیوزش با پسرم درگیر شده بود پسرم ورزشکار و رزمی کاره نخواسته بود دست رو داییش بلند کنه.اما اون احمق با مشت زده بود دماغش شکسته بود.بچه بمن هم نگفت رفتم خونه خانومم گفت حقشه دیگه به داداشم به ادبی نکنهگفتم چی شده ماجرا رو تعریف کرد.من هم دست پسرم رو گرفتم رفتم خونه پدر خانومم گفتم بیاید پایین قبلش به پسرم گفتم اگه له و لوردش نکنی پسرم نیستی.مگه بی غیرتی.آقا تا این بی ناموس آمد پایین با چوب هم اومد پدرش هم بود درگیر شدیم من با باباش فک نکنید پیره ها چغر و گنده.خلاصه که پسرم هم با داییش.الحمدالله چنان کتکی بهشون زدیم که الان بعد یکسال دیه بریدن۵۰۰ میلیون پسرم یکجور داییش رو زد فقط بغیر دماغش و دندوناش دنده هاش هم شکست. مسئله اصلا مالیش نیست خانومم گفت من نه تو رو میخوام نه پسری که از تو باشه.خلاصه که با مشورت پدرم و پسرم چند جلسه مشاوره توافقی با پرداخت چند سکه نقدی جدا شدیم.این مقدمه.پاییز۴۰۲که طلاق مون تموم شد و جدا شدیم چندوقتی حال نداشتم چون دوست نداشتم طلاقش بدم هم بهش عادت کرده بودم هم اینکه مادر پسرم بود هم روش تعصب داشتم.بدجوری توی کف بودم و چندوقت بود بد میاوردم. دعوای پسرم دماغ شکسته اش جدایی همسرم و تازه گی یک مشتری چندتا دستگاه سم پاش و موتور برق از ما خرید بعدش هم یک چک بما داد ونصف پول نقدی بقیه چک.یک یارو رو فرستاد با ۳چرخه بار زد رفت نیمساعت بعد خبر دادن یارو تصادف کرده زده به یک نیسان خودش هم مقصر بوده چراغ قرمز رو رد کرده دوربینم گرفته.تمام دستگاها داغون موتور۳چرخ داغون و بدتر از همه خودش پاش شکسته و توی کما هم بود.مشتری بد جور ضرر کرده بود.پول نداشت بده اوضاع خیط بود چند تا دستگاه شکسته و چند تا موتور آسیب دیده رو خودمون برداشتیم و فرستادیم تعمیر کم و زیاد حساب کردیم و همش ضرر بود.ولی باز هم میگم مالی مهم نبود.من کمبود داشتم اون هم کمبود سکس.خیلی دلم کوس میخواست بدن زن می خواست.دم فروشگاه میخواست سوار ماشین بشم تازه یک تیگو خریده بودم اصلا خیر ندیده بودم تا این روز همین که سوار شدم ۲تا خانوم ناز ولی لباس های ساده و شاید کهنه از روبرو میامدن من هم که حتی توی دوران مجردی هم متلک پرانی نمی کردم نمیدونم چطور شد یک آن تا اینها رو دیدم دهنم باز شد کوچیکتره قدبلند و چشم و ابرو مشکی بود ناز و مظلوم سفید و خجالتی .اونی که سن و سالش زیاد بود خانومتر و با وقار تر شاید۴۰سالش بود.تا نزدیکم شدن دختره بهم نگاه کرد سرشو انداخت پایین من هم گفتم شرمت رو قربون ناز و نگاهت رو قربون خجالتی ماشالله به قد و قواره ات.دومی گفت بیشعورخجالت نمیکشه.گفتم چیه حسودیت شد تو هم خوشگلی اما آبجیت ناز تره.گفت آقا چی میگی آبجی چیه دخترمه.گفتم ای وای ببخشید معذرت میخوام. خندیدن و رفتن طرف مغازه.دیدم رفتن فروشگاه ما.کنجکاو شدم اینا چی میخوان ولی نرفتم پایین الکی خودمو با گوشی مشغول کردم.ناصر شاگرد کوچیکه اومد زد شیشه گفت حاجی بیا پایین دوتا خانوم کار مهم باهات دارند.فهمیدم همون ها هستن.در ضمن من حج هم رفتم حتی با خانوم و پسرم رفتم.بهش گفتم ببرشون توی دفتر یک چایی بیسکویت براشون ببر تا من بیام.چنددقیقه گذشت رفتم بالا توی دفترم و تا وارد شدم اونها تا منو دیدن طفلکیها به تته پته افتادن.گفتم خواهش میکنم بفرمایید بشینید و هر چی گذشت رو فراموش کنید.بعدش گفتم امرتون.اگه برای استخدام کارگر اومدین ما۲تاآقا میخواستیم استخدام کردیم.خانومه گفت نه والا من خانوم همون ۳چرخه ای هستم که بارتون رو برد و تصادف کرد الان اومدم که بگم به دادمون برسین گفتن صاحب اینجا دست به خیره.گفتم مگه چی شده اون بار رو ما فروخته بودیم مسئولیتش با صاحب جدیدشه.گفت میدونم الان شوهرم یکماهه از کما بیرون اومده با بدبختی پاش رو عمل کردیم اما هنوز درب و داغونه ناقص شده صاحب بار شکایت کرده گفته پولم رو میخوام شوهرم زندانه با پای شکسته. خودمم با دوتا بچه هرچی کار میکنم که میتونم خسارت بدم شیکممون رو بزور سیر میکنم.حتی جنازه ۳چرخ رو هم فروختیم باز هم نمیشه که خسارت رو بدیم.گفتم من اون بار رو بیشترش رو پس گرفتم اما آقای محمدی هنوز۱۲۰میلیون بهم بدهکاره و چک مدت دار داده.خ
لرزید با هر ضربش درد شده بود لذت یه پاشو گذاشت رو صورتم کونمو داد بالا تر حالا از بالا داشت تلمبه میزد قشنگ زیر بدنو کیرش داشتم گاییده میشم این قدرتمندیش بهم لذت میداد پاشو برداشت کیرشو کشید بیرون از پشت گرفتم افتاد روم وزنش رو بدنم بود دوباره کیر گندشو تو کونم حس کردم با تموم وزنش تلمبه میزد سرمو به تخت فشار میداد نفسم بالا نمیومد کیرش حسابی کونمو پر کرده بود انگار از کمر زدن خسته شده بوداز روم پاشد چرخیدم پاهامو گرفت گذاشت رو شونم ساق پامو ماچ کردو کیرشو برگردون به کصم تو چشاش زل زده بودم شهوت ازش میبارید انگشتاشو گذاشتم دهم براش مک میزد با دستش پستونامو عین کاغذ تو دستش فشار میداد با بدنش افتاد روم فشار زدی به لگنم اومد ولی با گرفتن لبام فشار برام هیچ شد با یه ریتم اروم تموم ابشو تو کصم خالی کرد عین اب جوش کصمو پر کرد با هر پاچشش ابش تو کصم لبامو میخورد تعداد ارضا شدنم تو سکس دیگه یادم رفته بود چند بار ارضا شدم بدنم جون نداشت که خودشو انداخت اونور اب کیرشو تو کصم حس میکردم ک هداره میزنه بیرون یه نعره زد هک نفسش در نمیومد رفتم تو بغلش هیچ حرفی نمیزدو بغلم کرده بود داشت خوابم میبرد ک بلندم کرد رفتیم حموم اختلاف سنی بینمون هیچ بود بدن داغمو حسابی میشست و قربون صدقم میرفت لبامو میبوسید کیرشو زیر اب میمالیدم بعد از ی دوش اب گرم اومدیم رو تخت ولو شدیم گفت چرا انقدر خوبی تو؟ گفتم چون خیلی دوست دارم تو بغل هم ولو بودیم همو ماچ میکردیم اگ دوس دارید بقیه سکسامونو باز بنویسم لایک کنید
نوشته: شکوفه
پایان
م ناز میکرد این پسر ۴۰ سالشه یا ۱۹ ؟ ی سیگار روشن کرد گذاشت گوشه لبش ی دو کام کشید گذاشت رو لبام سیگارو ی کام کشیدم دادم بیرون سیگارو برداشت گذاشت لا انگشتاش با دستش چونمو داد بالا تو چشام نگاه کرد زیر چونمو گرفته بود با شصتش با لبام بازی میکرد لبای سرخ گوشتیم داشت توسط شصتش نوازش میشد دهنم یکم باز شد شصتشو کرد تو دهنم توو چشاش نگاه میکردم با عشوه انگشتشو ساک میزدم صورتشو نزدیک کرد چشامو بستم مزه لباش بود ک فقط حس میشد حسابی مک میزد لبمو زبونشو میارد و زبونمو مگرفت حسابی داغ بودم ول کرد تو چشام نگاه کرد ی بوس دیگ زد رو لبام رفت رو گردنم با جون دل میخورد ناله ریز زیر گوشش حشری ترش میکرد ول کرد صاف نشست رو مبل گفت بیا رو پام بشین دامنمو تا رونم دادم بالا نشستم رو پاش فیکس رو به رو صورتش با دستاش لپ کونمو گرفت چنگ میزد سرمو اورد سمتشو لبامو میخورد کونمو میمالوند از پشت رو ساق پاهام دست میکشید لباسمو از زیر گرف زد بالا از تنم دراورد سوتین قرمزم داشت میدرخشید از پشت برام باز کرد پرت کرد گوشه خونه کمرمو از پشت گرفت کشوند سمت خودش سینمو به دهن گرف نوکشو با تموم وجودش میخورد با اون دستاش میمالوند داشتم جر میخوردم از حشریت فقط ناله میکردم کبود کرده بود سینمو اسپنک میزد در کونم سینمو ول میکرد گردنمو میگرف و از گردن به لب دستاشو انداخت زیرم بلندم کرد تو بغلش پاهامو دور کمرش حلقه کردم با قدم های سریع بلند برد منو تو اتاق افتادیم رو تخت تاپ شلوارکشو کند و فقط شرت پاش بود با بوسه های ریز از سینم اومد پایین شکم و بعدش کصم شرتمو از زیرم کشید بیرون و انداخت اونور یه کص گوشتیه کالباسی کرم رنگ خیسس جلوش بود با تموم وجود میخورد کصمو رونای تپل سفیدم جلو گوشاشو گرفته بود موهاشو گرفته بودم با پاهام فشارش میدام انقدر خورد که ارضا شدم فقط میلرزیدم خوابید رو تخت پاهاشو باز کرد دعوتم کرده بود به ساک زدن شرتشو دراوردم و غول ۲۰ سانتی کلفتی که رگش باد کرده بود پرید بیرون اب دهنمو ریختم روش و با دستم میمالوندمش لبامو گذاشتم رو سرش کله کیرشو میخوردم اینم کیر داشت شوهرمم کیر داشت این کجا اون کجا کلشو حسابی مک میزدم تنه کیرشو شروع کردم لیس زدن موهامو گرف تو دستش کله کیرشو گذاشت رو لبام رفت تو دهنم بالا پایینم میکرد میخورد به ته حلقم حسابی دهنمو گایید میزاشت ی نفس بگیرم و دوباره کل کیرش خیس بود و اب دهن من میچکید ول کرد رفتم تخماشو کردم دهنم براش میخوردم رفتم روش لباشو گرفتم به پهلو خوابوندم دستشو دورم حلقه کرد پشتم پهلو به پهلو چسبید پامو داد بالا کله کیرشو حس که داره میره لا پام حس کردم رون پامو محکم فشار میداد کله کیرش چسبید به کصم فکر این که چجوری جاش بدم تو سرم بود که چیز داغ گنده رفت توم و سوزش کصم سر حالم اود شروع کرد گاییدن کصم با هر تلمبه بیشترش میرفت توم از درد داشتم جر میخوردم از لذت پاره میشدم ناله هام کل اتاقو پر کرده بود بدنمو با دستاش میمالید پشت گردنم تند تند نفس میزد گوشامو با لباش میگرفت تند تند تلمبه میزد توم با دستای پهنش بدنمو میمالید پستونانو چنگ میزد رونانو با دستاش میچلوند کیرش داشت کصمو وا میکرد کیر شوهرم یک سوم کیر این بود گردنو گوشمو ول نمیکرد با دستش شکممو زیر شکممو گرفته بود قشنگ حس میکردم کیرش تا اونجا ها میره در گوشم گف قمبل کن کشید بیرون از کصم براش داگی شدم موهای بلندمو گرفت تو دستش کیرشو یه ضرب جا کرد تو کصم هر حرکتی برام لذت بود موهامو میکشید سمت خودشو با تلمبه هاش پرتم میکرد به جلو با دستای بزرگش اسپنک های وحشتناکی در کونم میزد ی ناله هامو بلند تر میکرد کیرشو از تو کصم کشید بیرون امد بالا سرم هنوز همون چهار دستو پا بودم ک موهامو گرفت کیرشو با دستش گرفت کرد دهنم حسابی دهنمو میگایید داشت از تموم بدنم به خوبی استفاده میکرد کشید بیرون بهم مهلت داد دو زانو بشینم کیرشو گذاشت رو صورتم گف کونت پلمپه؟ گفتم اره میخوای بکنی؟ گف مگه میشه نکرد حرفی نزدم چون اون لحظه عقلو قلبم مال اون بود کیرشو ماچ میکردمو با لبام میگرفتمش حسابی داشتم براش میخوردم ی پاشو اورد بالا تر از سطح سرم ک از بالا تسلط بیشتری داشته باشه فکمو گرفتو تو حلقم تلمبه میزد کیرش از رو گلوم معلوم بود داشت خفم میکرد ک کشید بیرون گفت تفیش کن ک میخوام این کون خوشگلتو بگام کردم دهنم حسابی خیسش کردم ی تفم انداختم روش مالوند به کیرش دوباره براش داگی شدم از پشت دستامو رو گودی کمرم با دستش گرفت سرم رو تخت بود که تعادلم حفظ شه ی تف انداخت رو سوراخ کونم سر کیرش گذاشت روش ۳۵ سال این کون پلمپ بود کله کیرشو هل داد تو درد تو کل بدنم پیچید ناله هام ۳ برابر شد دستام قفل بود نمیتونستم به خاطر تیکه گاهم ک سرم بود تکون بخورم با فشار هر دفه بیشترش میرفت توم محکم میکوبید تو کونم لمبر های کونم می
x داستان x:
مستخدمی شکوفه
#مستی #کارگر
سلام من شکوفه هستم ۳۵ سالمه متاهلم بخوام از خودم بگم قدم ۱۶۰ وزنم ۶۰ سینه هام ۷۵ بدن تو پر و سفیدی دارم با شوهرم ۱۰ ساله ازدواج کردم وضعمون زیاد خوب نیس خیلی بدم نیس چند ساله از پرستاری کودک یا مستخدمی میکردم نه این که برم نظافت کنم بیام اشپزی میکردم کارای خونه رو میکردم اکثرا هم با یه خانواده تا یه مدت قرار داد میبستم انقدر جفتمون کار میکردیم فقط یه اخر هفته توان سکس داشتیم گذشت تا یه روز یه خانومی به من زنگ زد که خونشون ۱۵۰ متر تو بالای تهران گفتم شما هم شاغلی؟ گف نه شاغل نیستم مادرم عمل کرده یه ۱ ماه پیش اونم اگه هم از کارت راضی باشم میگم همیشه بیای یه حقوق خیلی خوب گفتو قبول کردم قرار بود از شنبه برم شنبه صبح که رفتم فقط خانوم خونه بود خونه رو بهم معرفی کرد ی ادم شیک با کلاس خونه لاکری و خیلی تمیز منم خودم ادم خیلی تمیزیم قیافمم یه جوری نیس فک کنن که مستخدمم چهره طبیعی خوبی دارم خانوم خونه حدود ساعت ۱۲ از خونه رفت من شروع کردم به کارای خونه ک ساعت ۲ونیم بود یه پسری به اسم حامد با قدی بلند فک کنم ۲ بود بدن رو فرم باشگاهی بازو هاش داشت پیرهنشو جر میداد خیلی خوشگل و خوش هیکل وارد خونه شد سلام علیک کرد گفت خوش اومدین خودشو معرفی کرد گف حامدم ۱۹ سالمه گفتم ماشالاه تو این سن چه قدی چه بدنی گفت از بچگی باشگاه میرفتم گفتم افرین رفت تو اتاق از لای در به بدنش ی نگاهی انداختم عشق کردمم اومد بیرون از اتاق گفت شکوفه خانوم چه بوی غذایی راه انداختی گفتم بکشم؟ گف بکش گفت واس خودتونم بکشین باهم بخوریم از گلوم پایین نمیره تنهایی نشستیم به غذا خوردم من تا زیر سینش بودم انقدر بلند بود گف بهت نمیخوره بیای کارگری خیلی خوشگل تر از این حرفایی گفتم دیگه زندگیو مشکلاته خلاصه کلی حرف زدیمو گفت راحت باش تو خونه اینجا کسی کاریت نداره هر جور دوس داری بگرد و بچرخ ور دار گفتم چشم رفت پی کار خودش منم پی کار خودم هر روز وضع تقریبا همین بود ولی صمیمت ما بیشتر میشد روز به روز میگذشت میگف پول کمو کسر داشتی بگو خیلی بهم میرسید انگار نه انگار ۱۹ سالش بود شبا هم خودش منو با ماشین شاسیش میبرد میاورد باباشم که شبا ۱۰ میومد ۱۲ میخوابید مرد خوشتیپو خوش قیافه ای بود مرد خوبیم بود به کسی کار نداشت روز تو خونه بودم حامد گف قلیون میکشی؟ گفتم اوهو تو ورزشکار گف ورزش که خالی نمیچسبه گفتم ok گف ذغال بزار بیام درس کنم برم یه دوش بگیرم گفتم باشه برو رفت حموم یه بعد از نیم ساعت صدام زد مژده خانوم حوله منو از پشت در اتاق میدی رفتم که حوله رو بدم داشت اب میکشید از لای در یه چیزی دیدم که با این قد بهش میخورد یه کیر فک کنم ۲۰ یا ۲۱ سانتی کلفتت فقط ۲ دقیقه داشتم نگاه میکردم که یهو صدام زد به خودم اومدم حوله رو دادم بهش اومد بیرون یه قلیون گذاشت باهم کشیدیم کنارش یه سیگارم روشن کرد گذاشت رو لبم گفتم تصور دیگه ای ازت داشتم گف راحت باش بابا خودمونیم دیگه منم واقعا جلوش راحت بودم با تیشرت شلوار میگشتم ولی برنانه فرق کرده بود خیلی حس راحتی باهاش داشتم که هیچ جا نداشتم خیلی هوامو داشت دیگه روزا تو خونه شلوارکم میپوشیدم که باسن تپل برجستم میخورد تو چشش یا تیشرتم ک یکم تنگ بود سینه هام میزد بیرون اکثرا چاک سینم معلوم بود ولی واقعا هول نبود عین یه هم دم عین رفیق نگاش میکردم یه روز زنگ زد گف شکوفه مشروب میخوری گفتم من که وضعم به مشروب نمیخوره فقط سگی خب اونش با من فقط برا بابام امشب شام بزار یه ۱ ساعت بدش با غذا و خوراکی اومد داد به من گف بریز تو سینی همه رو فک کردم مهمون داره یا بالاخره میخواد از دوست دخترش رو کنه چون زیر بارش نمیرفت که داره ۲ تا برگر و سیبزمینی و نوشابه اون خوراکی ها یا مزه هارو ریختم براش تو سینی ی هدوش گرف گف من برم از انباری ی چیزی بیارم رفت یه شیشه مشروب جک دنیلز اورد گف میخوای برو یه دوشم بگیر بشینیم فیلم ببینیم یکم جا خوردم ولی هم دوسش داشتم هم بهش اطمینان داشتم هم کنارش خوش میگذشت از کیفم دامنمو برداشتمو لباس زیرامو عوض کردم موهامم ریختم تا دم کمرم بود اومدم همه کارارو کرده بود برقا رو خاموش کرد پروژکتور رو روشن کرد پرده رو داد پایین ۲ تا پیکم بود غذا رو هم اورد ی مبل بزرگ ۳ نفره وسط بود رو tv روم به قول خودشون ۲تا مبل تکی بغلش اول رو یکی از اونا نشستم که رفت تو خودش گف انقدر غریبه ایم دیگ؟ گفتم زشت نیس؟ گفت چه زشتی وقتی داریم باهم زندگی میکنیم رفتم رو همون مبلی که لم داده بود با تاپ شلوارک پیک اولو ریخت خوردم بعد برگرو باز کرد داد بهم خوردیم جفتمون ی فیلم قشنگم داشت پخش میشد پیک دوم ریخت خوردیم شد پیک سوم هی فاصله کمتر میشد مزه میزاشت تو دهنم بدنم داغ شده بود پیک چهارم با دستاش بازوم گرفت کشوند تو بغلش چشام خمار بود خودش مزه رو میزاشت رو لبم منم میخوردم موهامو آرو
کفتربازی با دخترعمو
#دختر_عمو
سلام من امیر هستم این داستان مال خیلی وقت پیش هست … من نزدیک به ۱۵۰ تا کفتر داشتم روی پشت بام عموم هم زمان جوونیش دوست داشت هر وقت میومدن خونه ما میومد پشت بوم یک دختر داشت به اسم فریبا که اکثرا اونم میومد ۱۶ سالش بود ولی هیکلش تو پر بود . من زیاد توجه نداشتم بهش …عید بود و عموم با خانواده امدن از صبح خونه ما . ظهر که من پشت بوم بودم عموم و دخترش امدن بالا کمی کفترا رو هوا کردم و عموم کیف کرد بعد یک ساعتی رفت پایین ولی فریبا خواست که بمونه . من و فریبا نشسته بودیم روی نیمکت و کفترا رو میدیدیم فریبا خیلی خودشو نزدیک میکرد به من . و من زیاد توجه نداشتم تا اینکه دوتا کفتر نر و ماده جلو ما جفت گیری کردن . فریبا پرسید اینا الان چکار کردن گفتم جفت گیری گفت یعنی چی ؟ منم بی حوصله گفتم یعنی زن و شوهر بازی کردن . .پشت بوم ما طبقه ۴ بود و صدا کمتر شنیده میشد ضمن اینکه در هم از سمت ما قفل میشد … بماند فریبا گفت یعنی زن ها میخابن مردا میرن روشون گفتم اره .دیگه … کمی مکث کرد گفت آدما هم همینطورن .من باز اسکول بازی در آوردم گفتم آره دیگه … من توجه نداشتم که اون با هدفی این حرفا رو میزنه . چون در نظرم همون فریبا کوچولو بود ولی اون بزرگ شده بود . . بمن گفت یعنی زن وشوهر ها همین جوری میکنن . گفتم اره دیگه . .بعد به شوخی گفتم میخوای یادت بدم … و اون گفت اره دوست دارم امتحان کنم . من کمی جا خوردم . یه کم بهش نگاه کردم و اونم نگاه کرد دیدم چه بدنی داره واقعا سینه هاش و پاهاش و باسنش خیلی بزرگ شده بودن . من گفتم میخوای اجرا کنم ببینی گفت اره و من روی نیمکت ازش لب گرفتم . لب دوم رو کمی محکم تر که دیدم شل شد . سینه هاشو مالیدم و اونم بغلم کرد . . یه پتوی کوچیک داشتیم پهن کردم و در پشت بوم رو قفل کردم . بغلش کردم و لبا شو خوردم تیشرتشو دادم بالا که سینه هاش و دیدم و شروع کردم به خوردن و لیسیدن که آه کشید و گفت امیر چرا بمن توجه نمیکنی من هر شب به فکر تو میخوابم که میای و منو میکنی . خوابوندمش و شلوارش رو کشیدم پایین کوسش نرم و تپل بود کمی لیسش زدم که ناله کشید و بالا و پایین کرد خودشو سرمو چسبوند به کوسش . انقدر لیسیدم که بی حال شد و رفتم روش گفت من پرده دارم جرش ندی گفتم پس برگرد دمر خوابید شلوار کامل دراوردم و کیرمو گذاشتم لای کونش و مالیدم دیگه بد جوری حشری بودم و فقط باید میکردم کمی تف زدم به کونش و سوراخش و کیرمو گذاشتم دم کونش و کمی فشار دادم که آخش بلند شد گفت درد میکنه امیر . من گفتم پس شبا چطوری بیاد من میخوابیدی . الان واقعیه تحمل کن … و فشار دیگه دادم و دوباره یه آخ شدید گفت و منم تا نیمه کیرم توش بود . گفتم اگه زیاد درد داره در بیارم و اون به سختی گفت نه یواش یواش بکن توش و من دوباره تف زدم بهش و کمی دیگه فشار دادم اخ دوباره و فشار آخرش که جیغ کشید … گفت همشو کردی توش گفتم اره و نگهداشتم … و یواش یواش عقب جلو کردم دیدم شل کرده و دستمو گذاشتم رو کوسش که دیدم خیس خیس شده در حال کردن گفت ارضا شدی گفت چند بار . تلمبه زدن و درد کشیدنش خیلی حال داد و همانطور که آخ آخ میکرد آبم اومد و ریختم تو کونش . خیلی حال کرده بود . و این شروعی بود برای چند سال . و هر وقت که میشد در خلوت میکردمش تا اینکه خواستگار آمد و ازدواج کرد . ولی اون هنوز با من در تماسه میگه عشق اول و اخرم تویی … بعد ۷ سال از شوهرش جدا شد که داستانشو بعد میگم براتون امیدوارم خوشتون بیاد
نوشته: امیر
پایان
هنش و در آورد لیسش ميزد بعد از چند دقیقه آبم اومد و یکم آروم شدم نشستیم گفتم تو نشدی؟ گفت نه چطور بشم
دیدم کیرش دستشه کشیدمش پایین چقدر خوشگل و کوچیک بود گفت مال من خیلی کوچیکه چطور تو انقدر بزرگه گفتم نمیدونم با دستم چند ثانیه نشد بالا پایینش کردم یه تکونی خورد و یکم سر کیرش خیس شد زل زده بود به زمین گفتم چی شد گفت مرسی
منم دوباره کیرم شق شده بود میخواستم گفتم برام میزنی گفت دستم خسته شده ول کن بعدا
گفتم بزار لاپایی بکنم رفتم پشتش شلوارشو کشیدم پایین اوف چطور بگم چه کونی بود یعنی نقاشی بود خوش فرم خوشگل و مث برف گذاشتم لای پاهاش گرماش حس خوبی میداد چون تازه آبم اومده بود بار دوم دیر تر میومد عقب جلو کردم تا آبم اومد بعدشم شلوارشو کشیدم بالا و از پشت لپشو بوس کردم گفتم مرسی عشقم
شلوارمو مرتب کردمو دونه دونه زدیم بیرون
خیلی باهاش خاطره دارم تا بعدا که فتح کردنش هم براتون میزارم
نوشته: بنی
پایان
x داستان x:
کردن همکلاسی خوشگلم
#همکلاسی #گی
سلام بچه ها این خاطره ای که میخوام تعریف کنم مال چند سال
از خودم بگم یه پسر قد بلند ورزشکار که از بچگی ورزش میکردم هم کشتی هم بسکتبال
فیسم هم خوبه
سال آخرکه بودم تا اون موقع سکس نداشتم و در حد مالیدن بوده از روی حشریت زیاد یکی از بچه ها بود که خیلی خوشگل بود از لحاظ ظاهری بخوام بگم موهای لخت و یه کون گرد و بدن کاملا بی مو این بشر یه تار مو رو بدنش نیست هنوز که هنوزه مثل کوسه میمونه خلاصه بگم همه چی تمام بود، این پسر با بقیه ی بچه ها جور نبود و به خاطر اینکه اذیتش میکردن و اونو داخل جمع هاشون راه نمیدادن ولی به واسطه ی اینکه از روز همون اول سال کنارش نشستم با همدیگه خیلی جور بودیم و رابطمون خوب بود حرف میزدیم با هم از دختر بازی هامون و اینا خاطره تعریف میکردیم زنگ های ورزش نمیرفتیم توی کلاس می نشستیم و حرف میزدیم
کم کم با هم راحت تر شدیم
میرفتیم خونه ی هم درس میخوندیم چیزی پنهان بینمون نبود و اون بخاطر گرمای هوای اهواز همیشه لباسی مثل شلوارک رکابی میپوشید تو خونه
منم میدیدمش حشری میشدم
یه روز پنجشنبه که رفتم خونه شون داشتیم درس میخوندیم مادرش اومدم گفت که دارم میرم سارا رو برسونم کلاس از اون طرفم میرم بازار غذا رو گازه خواستید بکشید بخورید ما هم گفتیم باشه و ادامه دادیم
بعد از ربع ساعت گفت بسه بیا یکم استراحت کنیم
دراز کشیده بودیم رو تختش از این یک نفره های بزرگ بود
و سرمون تو گوشی که یک لحظه فیلم سوپر پخش کرد و منم توجهم جلب شد نگام کرد گفت بیا نگاه کنیم منم گفتم باشه و گذاشت ناخودآگاه شق کردم به واسطه شلوارکی هم که پوشیده بودم معلوم بود که به شلوارک اونم نگاه کردم دیدم یه چیز کوچیکی داره نبض میزنه و نفس هاش تند شده بود
رفتم دستشویی جق زدم و برگشتم اونم نفهمیدم چیکار کرد فک کنم اونم زده بود چون وقتی اومدم جمعش کرده بود
گذشت تا اینکه یه روز توی مدرسه زنگ مطالعات مون بود معلمه داستان تاریخی تعریف میکرد و هرکس برای خودش یه طور نشسته بود روی نیمکت یکی سرشو گذاشته بود خوابیده بود یکی هم تکیه داده بود خلاصه ما میز آخر بودیم که یه لحظه شق کردم سرمو روی میز گذاشته بودم و به خاطر اینکه سمت دیوار راست بودم کسی نمیدید و دستمو برده بودم زیر میز باهاش از روی شلوار ور میرفتم لحظه که نگاه کردم به دوستم دیدم داره کیرمو از رو شلوار میبینه و زل زده بهش (چون شلوار های فرم مدرسه پارچه ای بودن ضایع بود) منم سرمو آوردم بالا و کم کم دستمو بردم سمت دستش دیدم گرمه گرمه و شروع کردم مالیدن دستش که نگام کرد یه لبخند زد و خوشحال شدم که دیدم اونم راضیه دستشو گرفتم گذاشتم رو کیرم اول شوکه شد از این کارم بعدش گرفتش دستش و فشارش داد از روی شلوار و گفت جوووون چه بزرگه این صداش دقیقا یادمه
و از روی شلوار شروع کرد مالیدنش منم داشتم کیف میکردم خیلی حس خوبی بود ی نفر دیگه برات بمالونه زیپ شلوارمو باز کردم و یکم شورتمو کشیدم پایین و کیرم و آوردم بیرون از هی اینور اونور رو نگاه میکردم که کسی نبینه ولی خب حشریت کار خودشو کرده بود دستش که خورد به کیرم یه حالی شدم و گفت وایی چقد گرمه شروع کرد بالا پایین کردنش با یک دست
بعد از یک دقیقه چند قطره آبم اومد و دستشو کشید کنار منم هم عذاب وجدان داشتم هم خوشم اومده بود
بعد از چند دقیقه تو فکر رفتن شلوارمو درست کردم
و آروم دستشو گرفتم و بوسیدم و نگاهم کرد و یه لبخند زد
این کارمون گذشت و به خونه همدیگه رفت و آمد داشتیم و ولی جایی جور نمیشد
تا یه روز خیلی حشری بودم نمیدونم چم بود
ما مدرسمون غیر انتفاعی بود و دستشویی هامون هم بیرون بود هم داخل مدرسه ۳ طبقه بود که داخل هر طبقه هم ۲ تا دستشویی داشت یکی برای معلما یکی هم برای دانش آموزا که بزرگ بودن تقریبا
دستشویی طبقه ۳ همیشه من میرفتم و یه روز به سرم زد که دوستمو بیارم اونجا باهاش بزور در میان گذاشتم اون قبول نمیکرد میگفت میفهمن و اینا خلاصه به زور راضیش کردم که من سر کلاس هدیه بودیم
گفتم که من اجازه میگیرم میرم بعد تو اجازه بگیر بیا پیشم گ
گفت که باشه ۴۰ دقیقه مونده به زنگ تفریح اجازه گرفتم رفتم دستشویی طبقه سوم دل تو دلم نبود که میاد یانه که بعد از چند دقیقه دیدم صدای پا اومد درو باز کردم دیدم خودشه اومد داخل و درو قفل کردم دوتامون لال شده بودیم نمیدونستیم چیکار کنیم
یه حالت سکو مانندی داشت داخل نشستیم روی اون
لپش رو با ترس و لرز بوسیدم(چون تجربه ای نداشتم میترسیدم)
که اونم همین کار رو کرد
دستمو بردم سمت کونشو هیچ کاری نمیکرد یکم مالوندمش
و دست کشیدم ازش خیلی نرم بود مثل پنبه هی دوست داشتی فشارش بدی
شلوارمو کشیدم پایین اونم نگاه میکرد شرتمو کشیدم پایین کیرم نمایان شد خوب نگاش کرد و دستشو گذاشت روش یکم مالوندش منم رو ابرا بودم گفتم بخورش با اکراه قبول کرد نوکشو کرد توی د
دیم دست بهش بزنیم…
تازه فهمیدم که امید همیشه مینا رو میکرده فقط من نمیدونستم.زمانی هم که دوست دخترم بوده یکی از دوستای مشترک من و امید هم با هم تریسام میکردم و بعد از ازدواج هم چند بار انجام دادن.
نوشته: حمید
پایان
Content available for users 18+
By signing in to the service, you confirm that you are 18 years of age or older.
