باد و گیسو
Open in Telegram
361
Subscribers
No data24 hours
-17 days
No data30 days
Posts Archive
361
در میانههای روز صبح بخیرهایش را میگفت
و صبح رسما از همان جا شروع میشد
خورشید طلوع میکرد
شاطرها چانه میگرفتند
ادارهها باز میشدند
بچهها به مدرسه میرفتند
سربازها نظام میگرفتند
و من میدانستم تا شببخیر نگوید
همچنان روز است اگر چه تاریک...
.
#مجید_شرافت
.
.
@badogisoo❄️
361
از من پرسید عاشق شدهای؟
جواب دادم بله!
و سپس پرسید در کدام سرزمین ؟
نام کشورم را بردم.
و پس از آن هر دویمان سکوت کردیم
#مجید_شرافت
@badogisoo❄️
361
ساحت دوست داشتنم به قدر عاشقان شما نمیرسد
شما بزرگتر از تمام خواستنها و انتظارهای جهانی
به محبوبهای حقیقی عالم در تمامی ابعاد زیستی که فکر میکنم باز حد فکر و خواستن و دلبر بودن شما دستم نمیآید
باز شما محبوب ترید
اگر کم نباشد میتوانم یقینا بگویم جمع محبوب ها و جمع جریان محبت از ابتدا تا ازل باز به قدر یک کرشمه.س شما نمیشود
گر کم نباشد میتوانم یقیناً بگویم سرچشمهی عشق از چشمان شماست
خواه بیاید یا نیاید
اگر تمام نوع عشق را ندیده بودم و اگر لمس نکرده بودم اگر به گفتههای دوست و دشمن بسنده کرده بودم باز هم اذعان داشتم رب النوع عشقید
خوش به خال آنها که تو را عاشق اند
آنها که به واسطهی این محبت برترین دلبرهای عالم شدهاند
راست کفت آن شیخ که گفت شرف هر عاشقی به قدر معشوق اوست
@badogisoo
361
نسخهی کوچک خاورمیانه بودی
شکل دیگری از وطن
زیبا
خونریز
بیرحم
جفا پیشه
و برای من نه زبان دیگری بود و نه جای دیگری
چنان آن مردمان که تنها کوچشان از وطن ،مرگ بچد.
#مجید_شرافت
@badogisoo
361
از باغهای مرده صداهای گریه باز میآمد
و بعد گریه فروکش کرد سردم شد
وقتی که پنجره را بستم، برگشتم
اما تلنگر انگشت مضطربی بر روی شیشه،
باز برم گرداند
از پشت شیشه، بیرون را نگاه کردم
دو مرد بودند که با شکلک
و اشاره دست میگفتند، پنجره را باز کن !
وقتی که باز کردم و دیدم جنازهٔ سنگینی را
بروی آستانه نهادند، رفتند، پنجره را بستم
حالا با این جنازه روزگار خوشی دارم
دیگر صدای گریه نمیآید از باغها
آخر جنازهٔ خودم است...
#رضا_براهنی
@badogisoo
361
هیچ سنگری برای من نمانده
موج انفجاری که در بستر نسلها رخ داد از من یک گنگ مادرزاد ساخته
دهانم به حذف از قرینهی معنوی پر از خون است
و اما رگ هایم خالی است
آن همیشه گسل و زخم دهانبازِ قدیمی
آن نامش وطن
یادش وطن
آن برده به مسلخ عاشقان خویش
آن خاک که روح مقدسش دست انداخته بر گلو
وگمان میبرد از من چیزیمانده که این همه اصرار میورزد
بعید نیست
غریب نیست
رسم تمام محبوبها و دلبرهاست
مکیدن تا آخرین قطرههای خون
361
فاجعه یعنی همین: وقتی واژهها از معنا تهی میشوند و بدن تنها راویِ صادق فاجعه است. در این روزها ما در خلاءِ کلمه نفس میکشیم. لکنتِ این روزهایمان، صادقانهترین فرمِ شهادت دادن به ویرانیست.
.
📝: #الهه_صدوقی
.
@badogisoo❄️
361
«گفت نمردیم و چه چیزها دیدیم. گفتم ای کاش مرده بودیم و نمیدیدیم.»
.
📝: #شاهرخ_مسکوب
.
@badogisoo❄️
