کافه خیال
Open in Telegram
848
Subscribers
-124 hours
+137 days
+3630 days
Posts Archive
849
کاش دلم می آمد و میگفتم "خدا کند به کسی مثل خودت دچار شوی"!
وقتی با خودت صادق باشی ، سر دلت را گوش تا گوش میبری و میگذاری زیر پایت تا نکند دلتنگی را بهانه کنی و بخواهی غرق نگاهش شوی. یادت می افتد که قول داده ای دوست داشتنت اذیت ش نکند... پا میفشاری روی پدال گاز در حالیکه به ترمز دستی مجال خوابیدن نداده ای!
#ناهید_سعادتیان
...
@kaffekhial
849
.
عصر ها وابسته تر میشویم...!!!؟
دل بسته تر...
عاشق تر....
تنها تر....!!!؟
گاهی فکر می کنم
هیچکس نیست ترجمان زبان ما باشد..!!!؟
دنیای ما...
دل ما و ارزوهای ما....
#عصر که میشود...
خورشید که میرود...
تنها تر میشویم..
عاشق تر..
دل بسته تر....
#ناشناس
#سلام_عصرتون_عاشقانه☕️😊❤️💋🌸🍃
...
@kaffekhial
849
عشق و عاشقی رو از #کاظم_بهمنی
یاد بگیرین که میگه:
" نازِ معشوقِ دلآزار خریدن دارد^^
#توییت
...
@kaffekhial
849
ما نیاز داریم کسی را دوست بداریم، نه برای خودمان، که برای بقای تمام خوبیهای باقیماندهی روی زمین. دوست داشتن، روح آدمی را متعالی نگه میدارد و به او قدرت بینهایتی میبخشد برای زیستن و برای خوب زیستن.
دوست داشتن، جهان را قشنگتر میکند، آسمان را آبیتر، خورشید را درخشانتر، ماه را تابانتر و آدمی را مهربانتر.
دوست داشتن، نیروی شگرفی را در وجود آدمی بیدار میکند و انگیزههای بسیاری را.
آدمی که کسی را بیاندازه دوست دارد، بیاندازه مشتاق میشود به زیستن، بیاندازه در دلش امید دارد و بیاندازه حضورش حالِ جهانِ حوالیاش را بهتر میکند.
آدمی که کسی را دوست دارد، انسانِ امنتریست و انسانِ مهربانتریست و انسان امیدوارتریست و انسان موفقتری.
بیتوقع، بیچشمداشت و حتی شده بیابراز؛ کسی را دوست بدارید... آدمی با بالهای دوست داشتن است که پرواز میکند.
#نرگس_صرافیان_طوفان
....
@kaffekhial
849
همیشه تــ𝓽𝓸ـو
در جایی از من خواهی بود
شاید در یادم،
شاید در قلبم
و شاید در هر قدمی که بردارم ...
#فروغ_فرخزاد
@kaffekhial
849
#ماهپیشونی_پارت164
محمد که زیادی سر زبون دار بود با نیلی و بقیه بچه ها خیلی زود صمیمی شد. جاوید اما مثل همیشه ساکت و آقا
منشانه سر جاش نشسته بود گاهی اگه کسی سوالی ازش می پرسید جواب می داد. من تازگی ها شیفته این اخلاقش
شده بودم. چه معنی داشت اصلا مرد با هر غریبه ی زود صمیمی بشه و صدای خنده اش بلندتر از صدای موسیقیه
سالن باشه چشم غره نامحسوسی به محمد رفتم.
سنگینی نگاه جاوید و روی خودم تموم مدت حس می کردم. دسته ای از موهام و دور انگشتم پیچوندم و سعی کردم
نگاهم سمت جاوید نچرخه .
باز یاد اومد تصمیم داشت ازدواج کنه . اصلا هر بار که می خواستم فراموشش کنم از ناکجا آباد یهو سر کله اش پیدا
می شد و گند میزد به تموم روز من مردک ماموت خودخواه .
هومن برای پایان جشن شامپاین سفارش داده بود. به جام گیلاس تو دست هومن با اخم خیره باقی مونده بودم.
هومن سر کج کرد و لب هاش و نزدیک گوشم نگه داشت : پرنسس این جوری نگاه نکن قول میدم همین یه گیلاس
باشه .
با حرص گفتم : معدت درد بگیره اصلا ناراحت نمیشم هر چی هم از درد به خودت بپیچی محلتم نمیدم.
خندید : یه چیز بگو بتونی از پسش بر بیای .
نامحسوس لبخند زدم : ایش
جام گیلاسم و فقط به لب هام نزدیک کردم و بدون نوشیدن محتویاتش روی میز گذاشتم.
می دونستم ظرفیتم نسبت به الکل پایینه بعد خوردن الکل دچار سردرد شدیدی می شدم. دلم نمی خواست فردا
صبحم رو با سردرد شروع کنم.
هومن به ساعتش نگاه کرد : تنهات بذارم که مشکل نداری؟
نیم نگاهی به دختری که خیلی بهش نمی اومد روس باشه و چند دقیقه ای بود که داشت به هومن نخ می داد
انداختم.
زیر لب غر زدم : نمیشناسیش ممکنه مریض باشه .هومن چشمکی زد : حواسم هست .
این و گفت بلند شد. منم تصمیم گرفتم و جمع و ترک کنم. بلند شدم. که جاویدم هم زمان با من بلند شد. از جمع
خداحافظی کردم. از کلاب خارج شدم جاوید خودش وبه من رسوند. از گوشه چشم برندازش کردم دست هاش و
داخل جیب شلوارش فرو کرده بود و با ژست خاصی کنارم قدم بر می داشت.
با طعنه گفتم : چه تصادفی که اینجا هم و دیدیم!!
با بی تفاوتی شونه بالا انداخت : اهووووم.
گوشه لبم و با دندون فشردم و تو دلم غر زدم : اهووووم و درد
جلو آسانسور ایستادیم : این یعنی تصادفیه که هم و اینجا دیدیم؟
بی ربط جواب داد : پرواز برگشتت کیه؟
دندون هام بهم سایدم : دوشنبه.
سر تکون داد. وجود جاوید اونم اینقدر نزدیک به خودم و نمی خواستم. مغزم کرخت شده بود می خواستم این چند
روز و با خودم خلوت کنم که حضرت والا مثل همیشه با حضور غیر منتظرش همه چیز و خراب کرده بود.
در آسانسور باز شد وارد اتاقک آسانسور شدیم. به خاطر جمعیت به دیوار آسانسور تکه زدم بازوم مماس با بازوی
جاوید قرار گرفت.
نگاهم و به بوت هام داده بودم.
نزدیک شد و سر انگشت های بلند و کشیدش لابه لای موهام لغزید: موهای صاف خیلی بهت میاد.
تعریفش یه تعریف عادی بود؟ نه از کلمه محبت آمیز خاصی استفاده کرده بود نه لحن خیلی عاشقانه ای داشت پس
چرا همین تعریف که شاید اصلا تعریف هم به حساب نمی اومد این جوری باعث شده بود تپش قلبم بالا بره.
چشم بستم نفس عمیق کشیدم ولی وضع بدتر شد رایحه عطرش پرز های بینیم و قلقک می دادن. حس کردم این
حسی که به جانم افتاده بود داشت قلبم و سوراخ می کرد.....
#ادامهدارد....
࿐჻❥⸙🦋⸙❥჻࿐
849
#ماهپیشونی_پارت163
لبخند زدم سر چرخوندم چیزی که می دیدم غیر واقعی بود. پشت سر هم پلک زدم تا مطمئن بشم توهم نمی دیدم.
زیر لب زمزمه کردم : جاوید!!
هومن سرش و کنار گوشم اورد : چی ؟
به میز های که پشت بار بزرگی که درست وسط سالن قرار داشت اشاره کردم.
هومن ابرو بالا انداخت : چه تصادفی این که دکی خودمونه.
با تعجب چرخیدم سمتش : اینجا چیکار می کنه؟ یعنی می دونستم قرار بره سفر ولی فکر نمی کردم می خواد بیاد
مسکو!
جاوید همراه چهار مرد که همگی بهشون می اومد همسن خودش باشند سر میز نشسته بودن. لبخند ملیحی به لب
داشت.
به دور اطراف نگاه می کرد انگار دنبال کسی بود. نگاهش که طرف میز ما کشیده شد خودم و پشت علی تهیه کننده
فیلم قایم کردم تا صورتم تو دیدش نباشه. این دیگه چجور تصادفی بود . مسکو شهر کوچکی نبود که بشه این اتفاق
و یه تصادف در نظر گرفت.
ولی هومن برای جاوید دست تکون داد. اصلا من چرا خودم و قایم کرده بودم. صاف نشستم. جاوید داشت به طرف ما
می اومد . مثل همیشه شیک و با وقار به نظر می اومد پلیور یقه اسکی زرشکی با شلوار کتان خاکی همراه پالتوی به
رنگ شلوارش به تن داشت تیپ دختر کشش و با یه نیم بوت قهوه ای تکمیل کرده بود.
هومن از جاش بلند شد دست جاوید و به گرمی فشرد : چه تصادفی جاوید خان ؟
جاوید نیم نگاهی به من انداخت از روی ادب بلند شدم و سلام دادم . طبق معمول سر تکون داد.
جاوید : برای یه همایش پزشکی اینجا هستم.
با خودم فکر کردم این همه هتل تو مسکو هست چجوری ممکنه درست جاوید سر از هتلی در بیاره که ما در اون
اقامت داشتیم. چرا اصلا تو کتم نمی رفت این یه دیدار تصادفی باشه.
جاوید : تبریک میگم جناب نامجو خبر ها رو خوندم.هومن لبخند زد : ممنون
بعد به میز اشاره کرد : خوشحال میشیم با ما همراه بشید جناب دکتر.
جاوید دوباره سر تاپام و از نظر گذروند. نگاهش روی موهای صافم که روی شونه ام رها کرده بودمشون افتاد. نگاهش
مثل همیشه معذبم کرد. نیمچه اخمی روی پیشونیش نشست.
جاوید به پشت سرش اشاره کرد : تنها نیستم.
یکی از مردایی که همراه جاوید بود به ما پیوست : جاوید گفت آشنا دیده نگفت آشناهاش هنرمندن..
بعد جاوید محمد را به عنوان دوست و شریکش معرفی کرد. محمد به سمت من چرخید لبخند ژکوندی زد. من این
نگاه مرد ها رو خوب میشناختم خیلی جدی جواب سلامش و دادم.
محمد دستش و جلو اورد: ایران خانم من یکی از طرفدار های پر و با قرص شما هستم.
نگاهم بی اختیار از دست جلو اومده محمد سمت جاوید کشیده شد. چنان چشم غره ی به محمد رفت که اگه واقعا
هم می خواستم دستش و بگیرم دیگه همچین جراتی رو تو خودم نمی دیدم.
لبخند ملایمی زدم : شما لطف دارید.
محمد که متوجه شد علاقه ی به دست دادن ندارم دستش و عقب کشید بازهم با همون لبخند ژکوند ادامه داد :
جاوید گفته بود یکی از مراجعه کننده هاش بازیگر ولی سعادت آشنایی از نزدیک باهاتون و نداشتم.
جاوید اخم آلود دست به شونه محمد کشید : ایران خانم جز بستگان من هستند .
محمد تای یکی از ابروهاش و بالا داد : جدا نمی دونستم.
جاوید با حفظ اخم روی پیشونیش جواب داد : بله ، امیدوارم متوجه شده باشی منظورم چیه؟
من هم حتی متوجه منظور جاوید شده بودم. با اون همه اخم به محمد فهموند حواسش باشه و پاش و از گلیمش
بیشتر درازتر نکنه .
هومن برام چشم و ابرو اومد. گوشه لبم و به دندون گرفتم و ول کردم. کمی از هومن خجالت کشیدم. به در خواست
هومن جمع دوستانه جاوید هم به ما پیوستن .
#ادامهدارد....
࿐჻❥⸙🦋⸙❥჻࿐
849
تا حالا شده دنبال سلام گمشده اى باشى
كه توش كلى خاطرست و مهربونى
يه سلامى كه هيچ سلامى جاشو نمى گيره و
هيچ وقت از يادت نمى ره
شده تو تنهاييت
پشت يه پنجره
غروب تلخو نفس بكشيو دلتنگياتو بشمارى
تا حالا شده
قد چند تا كلمه حوصله هيچكسو نداشته باشى
شده بغضتو حبس كنى و
تنهاييتو سنگين تر كنى
امانذارى كسى بفهمه
خيالت تا كجاها سفر مى كنه
كسى چه مى دونه
تو به سلامى فكر مى كنى
كه ديگه هيچ وقت نمى شنوى
#امیر_وجود
...
@kaffekhial
849
.
ای کاش پستچی بودم...
و هر صبح، حالِ خوب میبردم برای آدمها، هربار در میزدم،
هربار کسی در را باز میکرد و با دیدن من و دلخوشیِ کوچکی که به همراه داشتم، برق اشتیاق مینشست توی چشمهاش و اگر غمی هم داشت، فراموش میکرد.
کاش پستچی بودم ..
و تمام بستههایی که به قصد مقصدی حمل میکردم، پر از خوشبختی و لبخند بود.
کاش قاصد خبرهای خوب بودم، قاصد دلخوشیها، آرزوها، لبخندها...
کاش برای خوب کردنِ حال این مردم، کار کوچکی از من ساختهبود،
کاش بذر خوشبختی داشتم و میپاشیدم در دل کوچهها و خیابانها و آدمها.
کاش پستچی بودم،
کاش حال خوب پخش میکردم
میان آدمها.
ای کاااااش
#بهار_خلعتبری
👌☺️♥️☕️🌸
....
@kaffekhial
849
هر صبح باید به شیرینی آغاز شود
شبیه لبخند کسی
که دوستش داری . . .
#سلام_صبحتون_عاشقانه
...☺️👌♥️🌸💜💋
@kaffekhial
849
بہ من صبح بخیر نگو فقط
بخند...🥰
خندہ ات، تمام عمرم را
بخیر مے ڪند..
#زیور_شیبانے
#سلام_صبحتون_دلنواز☕️☺️❤️
...👌🌸☕️💜☺️
@kaffekhial
849
شاید شبی
دیڪَر نباشم
تو اما هر شب...!
دریچه قلبت را بڪَشا
و تمام عشـ.ـق خود را....
همراه #شبتبخیـر راهی آسمان ڪن
زندڪَی را نفس بڪش
مـ.ـاه آسمان تاریڪ اشعارم باش
مـ.ـن
تـ.ـو را
سپرده ام به آسـمان
و به خالق عشق ڪه تورا آفرید...!!
#مینوپناهپور
#شبتون_ماااااه☺️✨🍃❤️
....
@kaffekhial
849
همیشه در حد یک سلام و احوال پرسی بود... حداقل برای من. یعنی انقدر توی روزمرگی خودم بودم که فکر نمی کردم قراره اتفاقی بیافته.
همه چیز از یک احوال پرسی متفاوت شروع شد. بعد از مدتی غیبت، یه روز پیام داد که خبری ازت نیست؟ خوبی؟
اعتراف می کنم این عجیبترین سوالی بود که توی زندگیم باید جواب می دادم...
قبل از جواب دادن، رفتن توی آینه خودم رو نگاه کردم، دست انداختم لای موهام تا مرتبش کنم. چروك تيشرتم رو صاف كردم و يه نفس عميق كشيدم. احساس کردم بعد از مدتها ته خنده ای روی صورتم هست.
اینکه کسی زمان غیبتم رو داشته باشه، به خودی خود عجیب بود، چه برسه به اینکه کسی بخواد نگرانم بشه.این حال پرسیدن برام، با همه حال پرسیدنهای دیگه فرق داشت. احساس می کردم قلبم تندتر میزنه، دستام بی حس شده و چشمام دارن زور می زنن که خوب ببین.
از اون روز به بعد، اتفاقات خوب، تند و تند می افتاد. احساس می کردم توی عمرم، هیچوقت تا این انداره منتظر کسی نبودم، انتظار به تنهایی میتونه پیغمبر خدا رو از پا دربیاره، من که جای خود داشتم...
حرص بودنش دیوونم می کرد، برای خبر گرفتن ازش، زمان کشدار می رفت جلو، روزها انگار نمی گذشت و چیزی توی دل من بی وقفه می جوشید....
واقعیت اینه که ممكنه توی عمرت، صد بار، هزار بار شاید اصلا یک میلیون بار، آدم، آدم اسمت رو صدا کرده باشن... اما توی زندگی هرکسی، فقط یکبار پیش میاد که یکی، به اسم کوچیک صدات کنه و تو دلت بخواد هزاربار اسمت رو با صدای اون بشنوی...
دلبستگی، پدرِ آدم رو درمياره...
#پویا_جمشیدی
#پست_ویژه💖
....
@kaffekhial
849
تمامتان را رو نکنید در رابطه...
نقطه ضعف هایتان را نشان ندهید...
مدام پیام ندهید که از "نبودنت میترسم"....
که "قول بده میمونی"...
باور کنید اگر طرف مقابل آدم ماندن باشد نیازی به این حرف ها نیست...
خودش با رفتارش اطمینان میدهد که آمده تا ماندن را معنا کند...
اما اگر دلش به رفتن باشد باید بگویم این آدمِ لایعقل، بی منطق تر و بی رحم تر از آن است که ترس هایتان راه رفتنش را ببندد...
میرود و پیش لاشعور هایی مثل خودش سینه سپر کرده و شکست شما را قهرمانیِ خودش تلقی میکند...
رو نکنید تمامتان را در رابطه که این جماعت این روزها عجیییب "زیر و رو" میکشند...
#یگانه_حق_پرست
...
@kaffekhial
