📚𝄞ܭـــߊܦ̇ܘ ܢܚ݅ܫـܝ ܣܩܢ ܝܦ̇یـــܦ̈ܙ 𝄞📚
Open in Telegram
545
Subscribers
No data24 hours
+37 days
+430 days
Posts Archive
🌱
یه شبِ خفهکننده بود؛ همون شبی که باد انگار قصد داشت تمومِ درختای کهنسالِ کوچه رو از ریشه بکنه، ولی صداش توی دلِ خونه خفهتر میپیچید از صدای سکوت.
ساعتها از رفتنش گذشته بود و هنوز بوی پیراهنش توی چارچوب در گیر کرده بود. انگار خودش میدونست که دیگه برنمیگرده، که آخرین نگاهش رو توی اون قابِ باریکِ در جا گذاشت، همون نگاهی که هزار تا فریادِ بیصدا توش مدفون بود.
تو که باشی، حتی نبودنت هم مثل میخ میره توی استخون؛
آدم میشینه روبهروی اون صندلی خالی و هی با خودش میگه: "برمیگرده... نه؟"
اما عقربهها بیرحمتر از این حرفها میچرخن؛ حتی یه لحظه هم نمیایستن تا بغضت رو قورت بدی.
هر بار که درو باز میکنم، سوز باد میاد تو و انگار تو رو با خودش یواشکی میاره،
اما فقط بوی خاک نمخورده است و هیچکس نیست که بگه: "برگشتم."
فنجونی که دست آخر نیمهتموم گذاشتی هنوز روی میز لکهی لب تو رو به خودش گرفته،
و من مثل احمقها هنوز میترسم پاکش کنم،
مبادا آخرین نشونهی حضورت هم محو بشه.
شبها که چشم میبندم، صدای قدمهات توی راهرو میپیچه،
و درست وقتی که دست دراز میکنم تا بگیرمت،
صبح میشه و اتاق فقط پره از نورِ سردی که هیچ وقت گرمم نمیکنه.
میگن درد با گذرِ زمان کم میشه.
ولی حقیقت اینه که زمان فقط یاد میده چطور با یه حفرهی همیشه باز زندگی کنی،
چطور با یه تکهی جاودانهی نبود تو نفس بکشی.
کاش میشد دوباره حتی برای یه ثانیه،
تمام این شبهای بیرحم رو به بهای شنیدنِ یه سلام
از نو معامله کرد.
کاش میشد…
#هلیا_پاپی
🌱🌻
دکلمه
مادربزرگم همیشه میگفت؛ اگه امروز حالت خوبه، تو همین امروز جاش بذار،
جوری که صبح شد اصلا یادت نباشه که دیروز چه حالی داشتی، حالِ خوبِ امروزت مثلِ یه میوه تازه و خوشمزس، تو این میوه رو امروز بخوری خوشمزس..هرچی بیشتر بمونه گندیده میشه، تلخ میشه...حالت رو بد میکنه...
بعد نگاه میکرد به دستاش که یه خالکوبیِ قلبِ سبز رنگ داشت و میگفت ؛ فقط حواست باشه این حالِ خوب رو کجا جا میذاری...
مادربزرگم دوماه بعدش مُرد
همه حالِ خوبش رو جا گذاشت و رفت
بعد از رفتنش من خیلی حالم خراب شد...نه از خونه بیرون میرفتم، نه با کسی حرف میزدم...
یه شب مثل هرشب داشتم اینستاگرام رو بالا پایین میکردم ، که یه دفعه چشمم خورد به یک پست از دختر عموم ...
از بچگی دوستش داشتم، ولی هیچوقت به روی خودم نمی آوردم ، اونم از اون دخترای مغرور ... میترسیدم چیزی از این حس بهش بگم...
دیدم الآن بهترین موقعیته که بتونم باهاش حرف بزنم..هم من ناراحتم، هم اون
دلمو زدم به دریا و رفتم دایرکت بهش پیام دادم ؛ "سلام . خوبی مهسا؟ "
نیم ساعت گوشیم همینجوری دستم بود و منتظر بودم تا پیامم رو ببینه، تا بعد از ۴۲ دقیقه بالاخره جواب داد ؛ "مرسی"
آخه مرسی هم شد جواب؟
بعد از کلی صحبت تونستم باهاش قرار بذارم و بریم بیرون تا حالِ جفتمون بهتر شه...
من با همون " مرسی" کلی حالم خوب شد
دیگه تقریبا هرروز همدیگه رو میدیدیم، لحظات خوشی رو ثبت میکردیم..
کی فکرشو میکرد اون دختر به اون مغروری یه روز بهم پیام بده که "دوستِت دارم"؟
همیشه برام یه رویا بود، ولی حالا به واقعیت تبدیل شده بود...
زمان زودتر از همیشه میگذشت و من هم عاشق تر میشدم
اولِ اسمش رو روی مچِ دستم تتو کردم...
باهم هرشب تو خیابون ولیعصر توی بارون عبور میکردیم و کلی لحظات خوبی رو ثبت میکردیم...
یه شب وسطِ اون روزهای خوش و روشن یه دفعه همه چی سیاه شد، بهم پیام داد که" برام خواستگار اومده ، وضعیت مالیش خوبه، خانوادم هم مجبورم کردن که ازدواج کنم ..."
همین...
با یه جمله تویِ این مجازیِ لعنتی، تمامِ روزای خوش تموم شد...
هر دفعه به مچ دستم نگاه میکردم و اولِ اسمش رو میدیدم گریَم میگرفت، هربار تو خیابون ولیعصر راه میرفتم گریَم میگرفت...
چند ماه بعد عقدشون بود ، منم باید میرفتم...خیلی سخت بود برام
همه میگفتن چرا گریه میکنی؟ میگفتم از خوشحالیه....
حالم اونقدر خراب بود که دوست داشتم از اول تو این دنیا نبودم...
مادربزرگ راست میگفت، باید روز های خوبم رو همون روز جا میذاشتم، ولی هیچوقت نگفت کجا جا بذارم...
حالا فهمیدم که چرا وقتی به اون خالکوبیِ قلبِ رو دستش نگاه میکرد اشک تو چشماش جمع میشد...
من حالم دیگه خوب نشد
چون خوشی هام رو بدجایی جاگذاشتم
من از من کلافم...
من خودم رو جا گذاشتم...
#امیرحسین_سرمنگانی
🌱🌻
🌱
"کاش حرمتا یادمون نره..."
دلم گرفته...
نه از دنیا، نه از روزگار
از آدما دلم گرفته...
از اونایی که نمک میخورن و نمکدون میشکنن
از بی معرفتی هایی که آدمو میسوزونه
از اینکه چرا دیگه کسی حرمت نگه نمیداره؟
کاش یه کم یادمون بیاد روزایی رو که با هم خندیدیم، گریه کردیم، خاطره ساختیم...
کاش واسه اون لحظههایی که واقعی بودن، یه ذره احترام قائل باشیم.
واسه دوستی هایی که شاید حالا پوچ به نظر بیان
ولی یه زمانی همه چی بودن برامون.
چرا هیچ وقت راه برگشت نمیذاریم؟
چرا وقتی پشیمون میشیم، هیچ دری باز نیست؟
کاش به اندازهی یه سلام، یه لبخند، یه نگاه، از حرمتا باقی بمونه.
کاش دلهامون این قدر سنگی نمیشد،
کاش آدما این قدر زود غریبه نمیشدن...
چی میشه که یه دفعه همه چی به هم میریزه؟
چی میشه که یه دفعه آدمایی که یه عمر باهاشون بودیم،
میشن یه اسم توی لیست مخاطبین، بدون هیچ حس و خاطرهای؟
کاش رحم کردن به همدیگه رو یاد بگیریم...
کاش یه لحظه فکر کنیم شاید فردایی نباشه،
نه برای اون، نه برای ما...
دنیا همین قدر بیرحم و غافلگیرکنندهست.
کاش دلهامونو بتکونیم از کینه، از غرور، از قضاوت...
کاش بدونیم که آدما اشتباه میکنن،
ولی پشیمون هم میشن.
و اگه راهی برای برگشت نباشه،
اون پشیمونی میتونه بشه یه دردِ بیدرمون.
بیایید حرمت نگه داریم...
واسه خاطره ها، واسه لحظه ها، واسه آدما...
واسه خودمون.....
#ماکان
🌱🌻
🌱
یه مدت بود عوض شده بود
هر روز بهش میگفتم میشه درست رفتار کنی؟
میگف من همونم که!ولی نبود...
کارم شده بود همش نق بزنم گیر بدم که کجایی؟
چرا نیستی؟
چرا برام وقت نمیذاری؟
یادمه وقتی دعوامون میشد تند تند شروع میکردم به تایپ کردن که نکنه آف بشه...
بهش زنگ میزدم میگفت عصبی ام؛اروم بشم زنگ میزنم
بماند که هیچوقت اروم نشد که زنگ بزنه این من بودم که دوباره زنگ میزدم....
وقتی عصبی میشد باهام حرف نمیزد
شروع میکردم به تایپ کردن پشت سرم!!
همشو اشتباهی مینوشتم میترسیدم از صفحه چتمون بره
منتظر میشدم اون دوتا تیک آبی. بخوره
بعد چند دیقه سین میزد و جواب نمیداد!!!!!
دوباره پیام میدادم
زنگ میزدم
ویس میدادم
تا سین میکرد
وقتی شروع به تایپ میکرد قلبم تند میزد نکنه بنویسه خدانگهدار!!!
پیامش که میومد اخرشو میخوندم میدیم خداحافظی نکرده خیالم راحت میشد
خلاصه همه شبا و روزاییکه اینجوری گذشت داشتم کم کم عادت میکردم به این اخلاقش و رابطه ای که رنگ و بو نداشت
کم کم دیدم هر چندشب یه بار بهم میگه تمومش کنیم برو!!!
گریه میکردم:؛از علاقم بهش میگفتم
از اینکه تنهام نذاره
ازاینکه بدون اون برام سخته
هرشب منتظر بودم بهم بگه تمومش کنیم
چون. دیگه گفتنش براش آسون شده بود
و منی که تارو پودم بود....💔
رفتار سردش روز به روز بیشتر شد
نبودناش
زنگ نزدناش
ندیدنش
و دلتنگیای من....
هر وقتم بهش میگفتم میگفت:کار دارم
داد میکشید
وقطع میکرد
به اینم عادت کرده بودم
من به نبودناش داشتم عادت میکردم
ولی بازم منتظر یه نور بودم از سمتش
که هیچوقت اتفاق نیفتاد....
حالا من دیگه پیام نمیدم
زنگ نمیزنم
نگران نیستم
ترس ندارم
فقط دلتنگم.......
میدونم اگه یه روز برگرده دیگه نمیتونم آدم اول باشم
شبایی که من هق هق کردم
التماس کردم
برای شنیدن صداش!!!!!!
نبود
و نبودنش شد عادت!
الان اروم شدم
سکوت میکنم
قلبم کوک میزنه
ولی کاش از اول نمیومد که بخواد یه روزی بره
عاشقی تاوان داره .......
#سپیده_زاهدی
🌱🌻
شعر
من اسیر یک نفر بودم که فالم را گرفت
قهوه چشمان او فرض محالم را گرفت
از جنوب غرب ذهنم باد و باران میرسد
آخرین برف زمستان شمالم را گرفت
در میان جاده های این فراموشی گمم
خاطراتم پیچ و تاب هر خیالم را گرفت
هر چه من پرسیدم از او طفره میرفت از جواب
جای پاسخ دادنم متن سوالم را گرفت
آینه در آینه پیوسته تکراری شدم
خیره شد بر چشمهایم، شور و حالم را گرفت
عین و شین و قاف آمد عین و قاف و لام رفت
مانعم شد عشق آری ابتذالم را گرفت
در قمار سرنوشتی که ورق را چیده بود
ناگهان دستی برآمد، آس خالم را گرفت
من که خوشحالم از اینجا و رسیدن های خود
آسمان بی سخاوت سیب کالم را گرفت
تیغ را چون برگ پاییزی زمین انداختم
آخرین وسواسِ این جنگ و جدالم را گرفت
واژه هایم در گلویم یک به یک زنجیر شد
اینچنین دیوانگی راه کمالم را گرفت
#مهرداد_آرا
🌱🌻
🌱
رابطه یکطرفه 🥺🖤
یه روزی فهمیدم دیگه اون آدمِ قبل نیست…
نه اینکه یهویی عوض شه، نه… یواش یواش محو شد.
مثل عکسی که رنگشو آفتاب میبره و تو هی میگی نه، همونه… فقط نورش فرق کرده.
اولش خودمو زدم به نفهمی
میگفتم خستهست… درگیره… حال نداره…
ولی تهِ دلم میدونستم وقتی یکی بخواد، وقت پیدا میکنه.برات وقت میزاره
پیام میدادم، آنلاین بود… جواب نمیداد.
میگفتم شاید ندیده…
دوباره میفرستادم، این بار کوتاهتر… ک مبادا حوصله خوندن نداشته باشه.
انگار من باید اندازهی حوصلهی اون میشدم و نزارم کلن بره
هر بار که گوشیم صدا ی پیام میداد قلبم میریخت…
باز میکردم، میدیدم نه… اون نیست.
دیه واسه یه «سلام» ساده هم ازش ذوق میکردم
در حالی که قبلاً با یه دنیا حرف میومد سراغم.
یادمه یه شب گفتم: حست به من عوض شده؟
خندید گفت: تو زیادی حساسی!
و من همون شب تا صبح به این فکر میکردم
چطور میشه یکی که هر روز میگفت دلتنگته
حالا حتی حوصلهی یه تماس کوتاه رو هم نداره…
کمکم یاد گرفتم کمتر بپرسم.
کمتر بخوام.
کمتر ناراحت شم جلوی خودش.
قوی بازی میکردم که نره.
نمیفهمیدم کسی که بخواد بره، با سکوتِ تو هم میره.
هر بار بحث میشد، راحت میگفت: سخت نگیر، اگه اذیتی لازم نیست ادامه بدیم.
این جمله رو اونقدر شنیدم
که یه روز خودم جلوتر ازش گفتم: باشه… هر طور راحتی.
اون روز گریه نکردم.
نه اینکه دلم نسوخت…
فقط انگار اشکام قبلاً خرج شده بودن.
میخام بگم عشق یه طرفه همینه…
تو با هر تپش قلبت میسازی
اون با هر بیحوصلگیش خراب میکنه.
من یاد گرفتم بدون پیام صبح بخیر هم روز مو آغاز کنم
بدون صدای شب بخیرش هم شب صبح کنم.
یاد گرفتم دلتنگی آدمو نمیکشه… فقط آرومترش میکنه.
الان دیگه نمیپرسم کجایی.
نمیپرسم با کیای.
نمیترسم از اینکه یه روز بگه تمومش کنیم …
چون واقعا همه چی تموم شده، وقتی یکی تنها دوستت داره، همه چی تمومه
هنوزم بعضی شبا دلم میگیره…
ولی دیگه دنبال معجزه نیستم.
فهمیدم عشق اگه دو طرفه نباشه
بیشتر شبیه التماسه تا رابطه…
و من دیگه نمیخوام برای موندنِ کسی
خودمو گم کنم. 💔
#علیرضاسوئدی
🌱🌻
🌱
دختر خانه پدر که بودم خیال میکردم آدم وقتی ازدواج کند دیگر نه دلش هرز میچرخد و نه فکرش. خیال میکردم از همه زنان و مردان عالم، همان همسر آدم کفایت میکند، هم به تن و هم به جان. فکر میکردم باید هیچ چیزی مخفی نباشد، هیچ چیزی پنهان نباشد و اینجور است که بعدش به خودت میآیی میبینی جانت بند میشود به همسرت. خیال میکردم مامان چطور کل تابستان من را برمیداشت و میبرد ساری خانه مادرش؟ چطور دلش برای بابا و تنها ماندنش پر نمیزد؟ چطور دلنگران خورد و خوراکش نمیشد وقتی تنها و خسته به خانه برمیگشت و حتی جمعهها هم میرفت کارخانه؟ چطور میرفتیم و مامان آنقدر آنجا میماند تا بابا بیاید دنبالمان آنهم وقتی فقط سه چهار روز مانده بود به شروع مدرسهها؟ فکر میکردم من اگر ازدواج کنم یک لحظه از کنار شوهرم جم نمیخورم. یک جوری که بهشت هم بدون مردَم زهرمارم شود. فکر میکردم ازدواج، درست همین است. باهم، تا زمانی که مرگ ما را از هم جدا کند. با محبی که ازدواج کردم همان نقشه ذهنی خودم را رفتم. حرفی نبود که توی دلم باشد و به گوش محبی نگفته باشم. نه پول و حساب و پسانداز جدا داشتم، نه طلب مسافرت و سیاحت و زیارت تکی و زنانه میکردم، نه آب بی او از گلویم پایین میرفت نه میشد جایی چرتکی بزنم به دل خوش و از جای خواب محبی خاطرجمع نباشم. اما به سال نکشید که فهمیدم غلط کردهام. از اولش غلط کردهام که خیال کردم ازدواج یعنی بدهبستان عشق دو تا روح که این میان نانی هم دوپاره میشود و پتویی، پشت و پهلوی دو تا تن را تنگ هم میپوشاند و هرکدام قبل از هرچیزی میشود غمخوار آن دیگری؛ چون چیزی نگذشت که دیدم توی خانه خودم از چیزی که در خانه پدرم بودم تنهاترم. لابد قرار نیست همیشه یک حلقه و وعده گرفتن قوم و خویش و یک پیرهن پفدار توری سفید آدم را از غار تنهایی و انزوایش بکشد بیرون و آفتاب و درخت و رود را نشان آدم بدهد. گاهی ازدواج میشود دست قوی و کاربلد یک بنای کهنهکار که در غار را گل میگیرد و ماله میکشد که تا ابد توی تاریکی تنهاییات بمانی و بپوسی و صدایت هم درنیاید.
#الهام_فلاح
🌱🌻
🌱
تولدم مبارک 🖤🥹
به نامِ شبی که زیادی ساکت بود…
میخوام یه قصه بگم؛ قصهی امشب… شبی که تولدم بود و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد. نه صدای خندهای، نه شمعی که روشن بشه، نه پیامی که صفحهی گوشیمو روشن کنه. فقط من بودم و یه تاریخ روی تقویم که انگار برای هیچکس مهم نبود. ساعت از دوازده گذشت و من هی بیاختیار گوشیمو چک میکردم… شاید یه نفر، فقط یه نفر یادش باشه. اما هر چی گذشت، سکوت بلندتر شد.
خیلیا همیشه میگن رفیقیم، میگن دوستیم، میگن هواتو داریم… اما امشب فهمیدم بعضی آدما فقط وقتی حوصله داشته باشن رفیقن. فقط وقتی جمع گرمه دوستن. تولد که رسید، انگار منم از حافظهها پاک شدم. نه اینکه دنبال جشن و کادو باشم… نه. فقط یه «تولدت مبارک» ساده، یه نشونه که بگه یادت هستم، برام کافی بود. همونم نبود.
دلم گرفت، خیلی هم گرفت. نه از اینکه تنها بودم؛ از اینکه فهمیدم شاید اونقدرها که فکر میکردم مهم نیستم. شاید زیادی جدی گرفتم حرفای قشنگو. شاید رفاقت برای من یه معنی داشت و برای بقیه فقط یه کلمه بود. امشب یه حقیقت تلخ آروم نشست تو دلم: بعضی آدما کنار آدم میمونن، اما حواسشون هیچوقت پیشت نیست.
بدترین قسمت ماجرا اون لحظهای بود که خودم به خودم گفتم «تولدت مبارک»… آروم، بیصدا، طوری که حتی دیوارام نشنون. یه حس عجیبیه وقتی تو مهمترین شبِ مربوط به خودت، فقط خودت یادت باشه. یه جور خالی شدنِ عمیق، یه جور فرو رفتن تو فکرایی که کاش هیچوقت نمیومدن سراغت.
ولی با همهی اینا، واقعیت اینه که زندگی همینقدر بیتعارفه. بعضی شبها بهت نشون میده روی کی حساب نکنـی. امشب قشنگ نبود، حتی تلخ بود… اما واقعی بود. و شاید همین واقعیت قراره منو یه کم محکمتر کنه، یه کم کمتوقعتر، یه کم محتاطتر تو دل دادن و دل بستن.
تولدم گذشت… بیصدا، بیتبریک، بیهیاهو.
اما من هنوز اینجام؛ با دلی که شکست ولی خیلیارو شناخت
#علیرضاسوئدی
🌱🌻
دکلمه
بـذار برات تعـریف کنــم :
خواب عجیـبی بـود ...
اتاق ، کوچیـک و نسبتـا تاریک بود
هیچی و هیچکس نبـود جـز من
و یـه تخت خوابـی که روش از خواب
بیـدار شـدم
حـس میـکردم روی تخـت و تـوی
یـه اتـاقک شیشـه ای هسـتم
که فقـط صـدای دریـا رو می شنیـدم
و صـدای خیلی مـلایمی از امواج آب
که از تـکون خوردن ِ ماهـی های
بـزرگ تر ، تولیـد می شـد
یـه جـورایی ترسیـده بودم
تمـوم قدرتمو جمع کردم تا بتونم
روی تخت بشیـنم تا بیشـتر
مشـرف باشـم به اطـرافم
به محض اینکه نشسـتم
لامـپ های آبـی ملایـمی روشـن شـدن
که به نظـرم هم زیبـا بـودن و هـم یه
جورایی چشـمم رو اذیـت میـکردن .
کمی با پشـت دسـتم چشـمامو مالیـدم
تا خواب الودگی رو ازشـون دور کنـم
پس درسـت حس کرده بودم و دقیقـا
تـوی اتاقـکی شیشـه ای وسط دریـا
بودم و ماهی های ریز و درشـتی پشت
شیشـه بودن که برام هم جالـب و
تمـاشایی بـود هم وحشـتناک و غیـر
قابل بـاور .
با تعجب خیـره شـده بودم به
ماهی ها و کلی موجـودات زنـده ی
دریـایی ریـز و درشـتِ دیگه ای
که اون بیـرون دیـده می شـدن
و به این فــکر میـکردم اینجا کجاسـت
و چرا من اینجـام که یهـویی صـدای
بسـته شـدن دری رو شنیـدنم و وقتی
به پشـت سـرم نـگاه کردم اونـو دیدم
که با همـون چشـمای جـذاب و نـگاه ِ
نافـذش داشـت می اومـد پیشـم
صداش زدم گفت : جانـم ...
گفتـم تـو میـدونی اینجا کجاسـت؟!
گفـت اینجا خونـه ی منـه دیگه
خیلی وقتـه دلم میخواسـت بیـارمت
اینجـا رو ببینی اما بهـم اجـازه نمیـدادن
اونقدر اصـرار و خواهش کردم که بالاخره
راضی شـون کردم تـو بیــای ...
داشـت آرووم آرووم میومـد طرفـم
که حس کردم یه جـورایی مسـته
و تلو تلو میخوره
اومـد نشسـت پیش مـن،
بـوی دریـا میـداد و یه کم خیـس بود
گفـت اجازه میـدی سـرمو بذارم روی
پات یه کوچولو دراز بکشــم مثل اون
وقتـا و تـو موهـامو ناز کنـی؟!
گفتـم حتما
راحت باش ...
دراز کشید و سـرشو گذاشت روی پام
انـگار وزنـی نداشـت و من هیـچی
حـس نــکردم
با موهـاش بازی کردم خیس بـودن
اما خیلی سبـُک ...
یهـویی بلنـد شـد و نشست روبروم
گفـت: دلـم برات تنـگ شـده بود
خیلی زیـاد ...
به چشـماش نــگاه کردم
مثل همیشه جـذاب و زیبـا بودن
البتـه کمی غمگیـن تر ...
نمی دونم چقدر زمـان گذشـت اما
چشـماش یه دنیـا حـرف داشــت
بـرای گفـتن
حس کردم داره بیشـتر بهــم نزدیـک
میشـه طوری که گرمـای نفـس هاشو
روی صورتـم حس میـکردم
بهــم گفـت همیشه عاشــقتم و اینـو
هـــــرگز فـرامـوش نکن ...
محکـم بغلـم کرد و فشـارم داد
صـدای نفـس هاشو بعـد از
مدتـها می شنیـدم
که یهـویی از خـواب پریـدم
هنـوزم حسش میـکردم
انـگار کنـارم بـود اما من نمی تونسـتم
ببینمـش و فقط
احسـاسش میکردم
به خودم اومـدم فهمیـدم خواب دیدم و
یـادم اومـد اون بیشتـر از یک سـاله
که آسمـونی شـده و برای همیشه رفتـه ...
خواب عجیبی بود..
#ژیلامعصومی
🌱🌻
🌱
کنارم با قدمهای آهسته راه میرفت و
من قدمهاشو میشمردم
چه لذتی داشت شنیدن صدای قدمهاش وقتی پابهپام میومد
دستشو به سمتم گرفت
سرمو بلند کردمو نگاش کردم
با مکس پلک زیبایی زد و سرشو تکون داد
ی لبخند زیبا صورتشو پوشوند
دستشو گرفتم و جوری که دردش نیاد دستشو فشار دادم.میخواستم برای همیشه نگهش دارم.
امسال پاییزش خیلی قشنگتر بود
خیلی
زیبا و
رویایی
یهو خودمو روبروش قرار دادم
جا خورد
گفت چته؟؟
خیلی آروم شالشو از رو سرش برداشتم و نگاش کردم
چقدر زیباتر شده بود
ی باد پاییزی اومد و موهاشو به پرواز درآورد
صورتم تو موج موهاش غرق شد
نفس عمیقی کشیدم
انگار دوباره زنده شده بودم
عطر موهاش همه جارو پر کرده بود
دلم میخواست تو آغوشش گم بشم
دلم میخواست انقدر ببوسمش تا تلافی این همه تنهاییمو سرش در بیارم
موهاشو تو دستش جمع کرد
صورت ماهش جلو چشمام بود
چشماش مثل ستاره های شب میدرخشید
بودنش مثل ی تیکه موزیک بیکلام بود
مثل ی روزنه نور تو دل تاریکی
بهش گفتم
تو زیباترین سمفونیه عشقی
تو آرامشی
تو.......
خشکم زده بود
یهو همه چی تار شد
یهو ازم فاصله گرفت
دور و دور و دورتر
خواستم بگیرمش
هر چی قدمهام به سمتش تندتر شد
بیشتر ازم فاصله میگرفت
فریاااد زدم
نروووووو
یهو حس کردم از بلندترین نقطهی تنهاییم سقوط کردم
از خواب پریدم
پشت میز کارم به خواب رفته بودم
ی دفتر و ی مداد و کلی تراشه مداد
پنجره اتاق باز شده بود و ورقهای دفتر یکی یکی ورق میخورد
تمام صفحاتش این جمله بود
عزیزِ دورم کجایی؟؟
و سوالی که بارها تکرار شده بود
مدام با خودم تکرار میکردم
کجاااایی؟؟
کجایی؟؟
#حامد_زکیان
🌱🌻
دکلمه
دلتنگی شبیه آبیِ بیقرارِ دریاست، وقتی هیچ ساحلی نیست که آرامَش کند.
شبیه شمعیست که در خلوتِ اتاق، بیآنکه کسی تماشایش کند، آرام آرام میسوزد و همهی بودنش را خرجِ نبودِ کسی میکند.
دلتنگی همان لحظهایست که نامِ تو در ذهنم میپیچد و جهان از حرکت میایستد؛
لحظهای که هیچ صدایی جز تپشِ خستهی قلبم نمیماند، و همهی شهر به اندوهِ گامهای تو خالی میشود.
چه بگویم؟
دلتنگی مثل یک زخمِ کهنه است: هر بار که خیال میکنی التیام یافته، ناگهان با بوی باران، با عبورِ نسیمی خنک، یا حتی با سایهای بر دیوار، دوباره دهان باز میکند و خون میچکاند بر روح.
شبها، دلتنگی طولانیتر میشود؛
در تاریکی، صدایش بلندتر است، مثل سگی ولگرد که پشت درِ دل زوزه میکشد و مجالِ خواب را میگیرد.
من در این شبها، هزار بار تو را صدا میزنم، اما جوابم فقط پژواکِ خالیِ اتاق است.
دلتنگی، همدمِ غریبیست.
نمیرود، نمیگذرد، فقط کنارِ تو مینشیند و آرام، آرام استخوانت را میجود.
و تو در میانِ همهی این جهانِ پرهیاهو، ناگهان تبدیل میشوی به کسی که با یک لبخند، با یک نگاه، میتواند تمام این شکنجه را پایان دهد.
ای کاش دلتنگی جسارتِ پرواز داشت.
که برود، در را بکوبد، در آغوشت بپرد و بگوید: «اینهمه سال در من خانه کرده بود.»
اما افسوس، دلتنگی فقط میماند.
میماند و میروید، مثل پیچکی سیاه که همهی دیوارهای جانت را میگیرد،
و تو فقط میتوانی نگاهش کنی،
بیآنکه راهی برای رهایی داشته باشی.
#ناشناس
🌱🌻
🌱
من چه میدانستم تو خواهی ٱمد
نه منتظر کسی بودم
نه در خیال کسی زندگی میکردم
نه برای دیدن کسی لحظه شماری میکردم
نه رهگذری مرا جذب خود میکرد
نه دیدن دختری که باد در شال ان می پیچید
نه دیدن دختری زیبا که در کنج یک کافه نشسته بود
نه خیال عاشقی در سر داشتم
نه از شنیدن اهنگی طلب عشق میکردم
با خود زندگی میکردم
هر روز به خیابان یا کوچه میرفتم
برای خود مینوشتم
بدون ٱنکه کسی در خیالم باشد
برای خود خرید میکردم
بدون انکه به یاد کسی باشم
پشت چراغ قرمز نه دختر گل فروش برای من اهمیتی داشت
نه گلهایش نه ان دستهای مهربانش
گل را میخواستم چکار
اصن برای چه باید از او گل میخریدم
منتظر سبز شدن چراغ بودم
بدون توجه به چشمان معصوم ان دخترک از ان عبور میکردم
نه نگاهش برایم اهمیتی داشت
نه دستهای سرخ شده دخترک در سرمای سخت زمستان
نه روز تولدی برای مهم بود
نه روز ولنتیاین
روزهایم مثل روزهای قبل تکراری و بی رنگ بود
صبح را شب و شب را بدون انگیزه ای صبح میکردم
چه فرقی میکرد صبح باشد یا شب
با دیدن دختر و پسرهای عاشق درمسیر خانه شوقی در من ایجاد نمیشد
حتی میلی به دیدن انها نداشتم
تا اینکه تو ٱمدی
با لبخندی زیبا و چشمانی براق
با امدنت همه چیز تغییر کرد
حتی روزها و شبهای من
حتی پریدن پرنده ای از شاخه ای به شاخه دیگر
به راستی تو از کجا امدی
این همه سال تو بودی و من در نبودت با همه قهر بودم
امدی و من غرق در خیالت شدم
شاید باور نکنی با امدنت من حتی در خیالت هم زندگی کردم
بعد از امدنت دیگر پشت چراغ قرمز به دنبال ان دخترک گل فروش بودم
تا تمام گلهایش را برایت بخرم
و چه زیبا بود حضور او در جای که من بی توجه سالها از کنارش عبور میکردم
و چه مهربان بود دخترک گل فروش و دریغ من هیچگاه قبل امدنت مهربانی ان کودک معصوم را حس نکرده بودم
تو امدی و من خود را فراموش کردم
و دنیای خود را با تو ساختم
بدون تو حتی حال گلهای شمعدانی ایوان خانه ما نیز خراب است
و چه زیباست حضورت در لحظه لحظه زندگی من
#امیر_نادری
🌱🌻
🌱
من ریزه کاری های بارانم ... در سرنوشتی خیس می مانم
دیگر درونم یخ نمی بندی ... بهمن ترین ماهِ زمستانم
رفتی که من یخچالِ قطبی را ... در آتش دوزخ برقصانم
رفتی که جای شال در سرما ... چشم از گناهانت بپوشانم
اِی چشم های قهوه قاجاری ... بیرون بزن از قعرِ فنجانم
از آستینم نفت می ریزد ... کبریت روشن کن،بسوزانم
از کوچه های چرک می آیم ... در باز کن،سردرگریبانم
در باز کن،شاید که بشناسی ... نت های دولّا،چنگِ هذیانم
یک بی کجا درمانده از هر جا ... سیلی خورِ ژن های خودکامه
صندوقِ پُستِ پَستِ بی نامه ... یک واقعا در جهل علامه
یک واقعاتر شکلِ بی شکلی ... دندانه های سینِ احسانم
دندانه ام در قفل جا مانده ... هر جوری می خواهی بچرخانم
سنگم که در پای تو افتادم ... هر جا که می خواهی بغلتانم
پشتِ سرت تابوتِ قایق هاست ... سر برنگردان روحِ عریانم
خودکارِ جوهر مُرده ام یا نه ... چون صندلی از چارپایانم
می خواهی آدم باش یا حوّا ... کاری ندارم، من که حیوانم
یک مُژه در پلکم فرود آمد ... یک میله از زندانِ من کم شد
تا کِش بیاید ساعتِ رفتن ... پل زیر پای رفتنم خم شد
بعد از تو هر آینه ای دیدم ... دیوار در ذهنم مجسم شد
از دودمانِ سِدر و کافوری ... با خنده از من دست می شوری
من سهمی از دنیا نمی خواهم ... می خواستم،حالا نمی خواهم
این لاله ی بدبخت را بردار ... بر سنگِ قبرِ دیگری بگذار
تنهایی ام را شیر خواهم داد ... اوضاع را تغییر خواهم داد
اندامی از اندوه می سازم ... با قوزِ پشتم کوه می سازم
باید که جلّادِ خودم باشم ... تفریقِ اعدادِ خودم باشم
آن روزها پیراهنم بودی ... یک روزِ کامل بر تنم بودی
از کوچه ام هرگاه می رفتی ... با سایه ی من راه می رفتی
اِی کاش در پایت نمی افتاد ... این بغض های لختِ مادرزاد. .
اِی کاش باران سیر می بارید ... از دامنت انجیر می بارید
در امتداد این شبِ نفتی ... سقطِ جنونم کردی و رفتی
در واژه های زرد می میرم ... در بعد از ظهری سرد می میرم
باید کماکان مُرد اما زیست ... جز زندگی در مرگ راهی نیست
باید کماکان زیست اما مُرد ... با نیشخندی بغضِ خود را خورد
انسان فقط فوّاره ای تنهاست ... فوّاره ها تُف های سربالاست
من روزنی در جلدِ دیوارم ... دیوارِ حتما رو به آوارم
آوار یعنی دوستت دارم
آوار کن بر من نبودت را ... باروت نه،با فوت ویرانم
از لای آجرها نگاهم کن ... پروانه ای در مشتِ طوفانم
طوفان درختان را نخواهد برد ... از ابرِ باران زا نترسانم
بو می کِشم تنهاییِ خود را ... در باجه ی زردِ خیابانم
هر عابری را کوزه می بینم ... زیر لبم خیام می خوانم
این شهر بعد از تو چه خواهد کرد ... با پرسه های دورِ میدانم
یک لحظه بنشین برفِ لاکردار...دارم برایت شعر می خوانم
#احسان_افشاری
🌱🌻
دکلمه
چند وقتی بود که چشماش یه غمی داشت..
یه غمی که آزارم می داد ، کم حرف شده بود ، مدت ها به یه نقطه خیره می شد و فکر می کرد ، یادمه وقتی ازش پرسیدم چیزی شده که انقدر بهم ریخته ای تو چشمام زل زد و گفت: دلتنگم ، خیلی دلتنگم...
نذاشت بپرسم دلتنگ کی ، دلتنگ چی
دستمو گرفت و گفت تا حالا به کسی حسادت کردی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم نمی دونم ، شاید ، تو چی؟
خندید و گفت آره...
من به خودم حسودیم میشه ، به همون کسی که بودم و دیگه نیستم ، همونی که از یه جایی به بعد عوض شد ، می دونی سخت ترین روزهای زندگی همون روزایی هست که آدم دلتنگ خودش میشه...
حرفاشو درک نمی کردم تا اینکه چند سال بعد روزای سختم شروع شد ، دلتنگ شدم ، دلتنگ همون کسی که تو گذشته بودم ، دلتنگ همون حس هایی که مدت ها تجربه نکرده بودم ، دلتنگ خنده هایی که مصنوعی نبود ، دلتنگ رویاهایی که هر چی گذشت کمرنگ تر شد...
همون جا بود که فهمیدم فرقی نداره شرایط تغییرت بده یا سرنوشت یا مسیری که انتخاب می کنی ، اگر با گذشت زمان عوض بشی بالاخره یه روز بی رحمترین دلتنگی میاد سراغت
دلتنگی که هیچ راه فراری نداره
دلتنگی که هیچوقت تموم نمیشه ، فقط گاهی فراموش میشه ...
همین
#حسینحائریان
🌱🌻
شعر
تو از تنهایی شب های آغوشم خبر داری؟
از اندوهی که مانده بر سر دوشم خبر داری؟
صدایت بهترین آرامش این قلب زخمی بود
از آوای به جا مانده در این گوشم خبر داری؟
هنوزم عطر دستانت میان موی من مانده
مثال آتشی در کوره می جوشم ! خبر داری؟
بدون تو شبم سرد و سیاه و بی سحرگاهم
به یاد چشم مستت باز مدهوشم خبر داری؟
نمی دانم کجایی و کنار کیستی ، اما ؛
خیالت را به روی بغض میپوشم خبر داری؟
همیشه مزه ی شیرین تلخی های من بودی
و حالا زندگی را ، تلخ می نوشم خبر داری؟
سکوتی تلخم از بی همزبانی تا نفس دارم
نباشی چون تنوری سرد و خاموشم ، خبرداری؟
دلم با بی کسی هرگز نمی گیرد قرار ای عشق
برای وصل تو عمریست می کوشم ،خبر داری ؟
نه مهتابی نه خورشیدی به روی "پونه" میتابد
تو از لمسِ غریب اشک و تن پوشم خبر داری ؟
#افسانه_احمدی_پونه
🌱🌻
🌱
توجه زیادی❌
یه وقتایی آدم یه اشتباه ساده میکنه… فکر میکنه اگر بیشتر اهمیت بده، اگر بیشتر وقت بذاره، اگر بیشتر کوتاه بیاد، طرف مقابل قدر میدونه. ولی واقعیت اینه که بعضی آدما وقتی زیادی تحویلشون میگیری به جای اینکه قدردان باشن، فکر میکنن واقعاً یه خبراییه. مشکل از اونها نیست همیشه… از جایی شروع میشه که تو سقف توقعشونو خودت بالا میبری. وقتی همیشه در دسترسی، وقتی همیشه توضیح میدی، وقتی همیشه تویی که آشتی میکنی، کمکم طبیعی میشه براشون. و چیزی که طبیعی شد، دیگه ارزش نداره. سطل آشغال هم اگه هی برقش بندازی و دورش بچرخی توهم گاوصندوق بودن میگیره. نه چون عوض شده، چون بیش از حد بها دادی .
من فقط یه جا فهمیدم ارزش رو با التماس ثابت نمیکنن، با نبودنِ بهموقع ثابت میشه. از یه حدی به بعد آدم دعوا نمیکنه، اثبات نمیکنه، قانع نمیکنه… فقط عقب میایسته و میبینه واقعاً چی بوده و کی بوده.
#علیرضاسوئدی
🌱🌻
🌱
راستش…
عشق از راه دور همیشه شاعرانه نیست.
گاهی سخته.
گاهی اعصابخُردکنه.
گاهی دلت فقط یه آغوش واقعی میخواد، نه یه «آنلاین» سبز کوچیک گوشهی صفحه.
اما با همهی اینها،
تو برای من واقعیای.
واقعیتر از خیلی نزدیکیها.
کنارمی، حتی وقتی نیستی.
توی صبحهایی که هنوز خوابآلودم و اولین فکری که از ذهنم رد میشه تویی.
توی روزهای شلوغی که وسط کار یهدفعه گوشیمو چک میکنم ببینم پیام دادی یا نه.
توی شبهایی که خستهام اما دلم میخواد فقط صداتو بشنوم تا حالم جا بیاد.
ما بلد شدیم با فاصله زندگی کنیم.
بلد شدیم دلتنگی رو قورت بدیم و به جاش برنامه بریزیم برای «یه روزی که…».
یه روزی که لازم نباشه ساعت نگاه کنیم ببینیم کی بیداری.
یه روزی که خداحافظیهامون فقط برای چند ساعت باشه، نه چند روز و چند ماه.
دوست داشتنت برای من یه حس هیجانیِ زودگذر نیست.
یه انتخابه.
هر روزه.
با همهی سختیهاش.
میدونم گاهی خسته میشی.
میدونم گاهی فاصله اذیتت میکنه.
منم همینطورم.
اما با همهی اینها، هنوز وقتی به «ما» فکر میکنم، دلم قرص میشه.
چون چیزی که بین ماست فقط حرف قشنگ نیست.
اعتماده.
صبره.
تلاشه.
و یه عالمه آیندهای که داریم براش میجنگیم.
شاید الان نتونم دستتو بگیرم،
شاید نتونم وقتی حالت بده کنارت بشینم،
اما یه چیزو مطمئن باش:
من اینجام.
واقعی.
پای تو.
عشق ما شاید راحت نباشه،
اما عمیقه.
و من این عمق رو با هیچ نزدیکیِ سطحی عوض نمیکنم.
تو از راه دور کنارمی،
و من هر روز آگاهانهتر از دیروز
دوستت دارم. 🤍
#علیرضاسوئدی
🌱🌻
🌱
بهم می گفت تو خیلی خطرناکی. تعجب که می کردم، میگفت چیه؟ تعجب نداره که. تو از هر موجودی که تو این دنیا هست، خطرناکتری. هر لحظه ممکنه همه چیزو رها کنی و بی سر و صدا بری. تو می تونی صبح زود بیای دنبالم و منو ببری کوه، روی آتیش برام صبحونه درست کنی، موهامو نوازش کنی و دستامو ببوسی، وقتی حواسم نیست توی گوشم جیغ بزنی و به ترسیدنم بخندی. اما غروب که می شه ازم خداحافظی کنی و برای همیشه بری. تو خیلی ترسناکی، درست همون وقتی که آدم به بوی موهات و صدای خندیدنت عادت می کنه، می ذاری می ری. آدم از نزدیک شدن به تو می ترسه. می ترسه که هر لحظه پاشی جمع کنی بری.
#بابک_ایراندوست
🌱🌻
دکلمه
چند وقتی بود که چشماش یه غمی داشت..
یه غمی که آزارم می داد ، کم حرف شده بود ، مدت ها به یه نقطه خیره می شد و فکر می کرد ، یادمه وقتی ازش پرسیدم چیزی شده که انقدر بهم ریخته ای تو چشمام زل زد و گفت: دلتنگم ، خیلی دلتنگم...
نذاشت بپرسم دلتنگ کی ، دلتنگ چی
دستمو گرفت و گفت تا حالا به کسی حسادت کردی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم نمی دونم ، شاید ، تو چی؟
خندید و گفت آره...
من به خودم حسودیم میشه ، به همون کسی که بودم و دیگه نیستم ، همونی که از یه جایی به بعد عوض شد ، می دونی سخت ترین روزهای زندگی همون روزایی هست که آدم دلتنگ خودش میشه...
حرفاشو درک نمی کردم تا اینکه چند سال بعد روزای سختم شروع شد ، دلتنگ شدم ، دلتنگ همون کسی که تو گذشته بودم ، دلتنگ همون حس هایی که مدت ها تجربه نکرده بودم ، دلتنگ خنده هایی که مصنوعی نبود ، دلتنگ رویاهایی که هر چی گذشت کمرنگ تر شد...
همون جا بود که فهمیدم فرقی نداره شرایط تغییرت بده یا سرنوشت یا مسیری که انتخاب می کنی ، اگر با گذشت زمان عوض بشی بالاخره یه روز بی رحمترین دلتنگی میاد سراغت
دلتنگی که هیچ راه فراری نداره
دلتنگی که هیچوقت تموم نمیشه ، فقط گاهی فراموش میشه ...
همین
#حسینحائریان
💔
امروز به چهلم این داغ رسیدهایم.
چهل روز است که خاک، امانتدارِ
هزاران کوهِ استوار است.
چهل روز است که هزاران لاله بیبهار شدند و وطن، تلخترین سوگ را به دوش میکشد.
چهل روز است که حرف جوانانی که زودتر از رویاهایشان خاموش شدند، در گوش باد میپیچد.
چهل روز گذشت.
چهل روز از پرکشیدن آنهایی که فریاد شدند، وقتی صداها در گلو شکست.
چهل روز است که زمین سنگینتر نفس میکشد؛
نه چون باران نیامده،
بلکه چون هزار آرزو، بیاجازه در آن دفن شده است.
هزاران جوان، با خندههایی که هنوز نوبت پیر شدن نداشتند،
با دستهایی که هنوز کارهای ناتمام بسیار داشتند،
با چشمهایی که هنوز سهمشان از دیدن فردا کامل نشده بود.
به جایی از تاریخ رسیدهایم که دیگر واژهها کم میآورند.
برای ما،
از روزهای معمولی تقویم نگویید.
از ایرانِ در سوگ بگویید،
از داغِ بیپایان وطن بگویید،
از مادری که هر صبح با جای خالی فرزندش بیدار میشود،
از پدری که قامتش زیر بار یک نام خم شد و دیگر راست نشد.
این روزها یک سؤال ذهنم را رها نمیکند:
چه کسی میخواهد مشکی را از تن ایران بیرون بیاورد؟
چه کسی میخواهد این صفحهی سرخ را ورق بزند؟
کی قرار است دوباره به کوچهها یاد بدهیم که صدای خنده چیست؟
ای خاک،
با عزیزانی که به آغوش سپردهای مهربان باش.
آرامتر بگیرشان.
سبکتر بخوابانشان.
اینها در وطن، غریبانه کشته شدند؛
مبادا در آغوش تو غریب بمانند.
ساده میگویم؛
ما هیچوقت همدیگر را نمیشناختیم.
نه همکلاس بودیم، نه هممحله، نه حتی هممسیر یک خیابان.
اما چهل روز است که انگار تکهای از زندگیام را از دست دادهام.
چهل روز است نامهایی را زیر لب زمزمه میکنم که هرگز صدایم را نشنیده بودند.
چهل روز است برای عکسهایی گریه میکنم که پیش از این، از کنارشان بیتفاوت عبور میکردم.
چهل روز است که فهمیدهام وطن فقط یک واژه روی نقشه نیست؛
وطن یعنی دلهایی که با هم میشکنند.
یعنی زخمی که وقتی بر تن یکی مینشیند، دیگری هم دردش را حس میکند.
یعنی شانههایی که حتی اگر همدیگر را نشناسند، زیر یک اندوه مشترک خم میشوند.
چهل روز گذشت،
اما سوگ در تقویم نمیگنجد.
درد با عدد آرام نمیشود.
فقط شاید یاد بگیریم چگونه با آن زندگی کنیم؛
چگونه با نامشان نفس بکشیم؛
چگونه در تاریکترین روزها، چراغی از خاطرهشان روشن نگه داریم.
امروز به چهلم این داغ رسیدهایم،
اما امید دارم روزی برسد
که از چهل روز صبر بگوییم،
از چهل روز همدلی،
از چهل روز کنار هم ماندن،
از چهل روزی که ما را به فردایی روشنتر رساند.
تا آن روز،
یادشان در دل ما زنده است،
نامشان بر زبان ما جاری است،
و قلبهای ما،
با همهی شکستگیشان،
هنوز برای ایران میتپد.
سـ✯ـتاره
