2 793
Subscribers
-424 hours
-27 days
+130 days
Posts Archive
2 793
شغل من البته نقاشی نبود. شب ها خوابم نمیبرد، و اگر سرم را به کاری گرم نمیکردم دیوانه میشدم. هیچ کاری هم بهتر از نقاشی نبود.
_ همنوایی شبانه اکستر چوبها
2 793
Repost from Shiva.Study
خوبه آدم بتونه کمکم خودشو بشناسه و بپذیره
مثلا من پذیرفتم یه برنامه طولانی مدت پرجزییات برای من جواب نمیده چون حین نوشتنش دوپامینم میره بالا و یه هدفایی مشخص میکنم و خودمو در اون میبینم که اصلا انگار دیگه انجامش دادم و اون حس باعث میشه به اندازه ای که باید براش تلاش نکنم و این برنامه ریزی و تصور انجام دادنش مدام تکرار بشه ولی به اندازه ای که باید به محقق شدن نزدیک نشه،
پس قدم های کوچولو ولی مستمر بهتر از دید بلند مدتیه که گاهی قدم های کوچیکمو هم متوقف میکنه🐢📚.
2 793
راحتتان کنم، همه اش نصیحت بود؛ همه اش نهی، هیچکس هم نگفت که چه باید کرد. یکی هم از دستش در رفت و گفت: 《 ای که دستت میرسد کاری بکن _ پیش از آن کز تو نیاید هیج کار 》و بلاخره نگفت چه کار. این طور بود که هیچ چیزی یاد نگرفتم، از جمله مقاومت کردن را.
_ همنوایی شبانه اکستر چوبها
2 793
این طور بارم آورده بودند که بترسم. از همه چیز. از بزرگ تر که مبادا بهش بربخورد؛ از کوچک تر که مبادا دلش بشکند؛ از دوست که مبادا برنجد و تنهایم بگذارد؛ از دشمن که برآشوبد و به سراغم بیاید.
_ همنوایی شبانه اکستر چوبها
2 793
همه این سالها بعد از خوندن بوف کور در دوران نوجوانی از ادبیات ایران فاصله گرفتم. حتی یک کتاب را هم نمیخواستم امتحان کنم. فکر میکنم میترسیدم. میترسیدم با چیزهایی که در واقعیت با آنها دست و پنجه نرم میکنم مواجه بشوم. کتاب ها مچ آدم را میگیرند. همیشه این کار را میکنند. در نهایت نقطه ای از تورا پیدا میکنند که درد دارد. تو حالا بهتر از قبل متوجه میشوی کجا درد میکند. راستش گمان میکردم نویسنده ایرانی بهتر از هرکسی میداند چطور زخم هایت را پیدا کند و این چیزی بود که همه این سال ها از آن میترسیدم.
2 793
همه این سال ها بعد از خوندن بوف کور در دوران نوجوانی از ادبیات ایران فاصله گرفتم. حتی یک کتاب را هم نمیخواستم امتحان کنم. فکر میکنم میترسیدم. میترسیدم با چیزهایی که در واقعیت با آنها دست و پنجه نرم میکنم مواجه بشوم. کتاب ها مچ آدم را میگیرند. همیشه این کار را میکنند. در نهایت نقطه ای از تورا پیدا میکنند که درد دارد. تو حالا بهتر از قبل متوجه میشوی کجا درد میکند. راستش گمان میکردم نویسنده ایرانی بهتر از هرکسی میداند چطور زخم هایت را پیدا کند و این چیزی بود که همه این سال ها از آن میترسیدم.
2 793
صحبت کردن با آدمها و شنیدن جهانبینی هاشون بهشدت الهامبخشه. دیدن یک اتفاق، یک روایت، از چشمهای مختلف باعث میشه روایت شکلهای مختلفی پیدا کنه؛ آنچه که میبینیم از دو بعد خارج بشه، حجم پیدا کنه و به واقعیت خودش نزدیکتر بشه.
2 793
صحبت کردن با آدمها و شنیدن جهانبینیهاشون بهشدت الهامبخشه. دیدن یک اتفاق، یک روایت، از چشمهای مختلف باعث میشه روایت شکلهای مختلفی پیدا کنه؛ آنچه که میبینیم از دو بعد خارج بشه، حجم پیدا کنه و به واقعیت خودش نزدیکتر بشه.
2 793
Repost from خرده جنایت های یک دانشجو
حالا حالم خیلی بهتره. با برادرم رفتیم شهر رو گشتیم و اکبرجوجه که غذای موردعلاقمه خوردیم و فروشگاه های خوبش و ساحل قشنگش و رستورانا و کافه ها رو پیدا کردیم. حتی گشتیم ببینیم نون باکیفیت از کجا بگیریم. کانال های ماهواره رو برام سرچ کرد و تلویزیون رو راه انداخت. فضا رو برام طنزآمیز کرد تا از غصه در بیام. حالا روی تخت خودم در شهر دیگه دراز کشیدم و به چراغ برج های روبرو از ورای پنجره نگاه میکنم. بوی نمک دریا از پنجره ی شمالی میاد. این اولین شبِ دور از خونه توی خونه ی خودمه. بعد از تمام این سال ها که همیشه میخواستمش.
احساساتم در هم و برهمه و نمیتونم بفهمم خوشحالم یا غم داره. باید فرصت تهنشین شدن بدم.
