[معذوریم]
Open in Telegram
پیرِ به ظاهر جوان، چه بر تو گذشته است؟! https://t.me/BitChatsBot?start=sec-ibfffdif ما معذوریم!
Show more646
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-330 days
Posts Archive
646
Repost from نباید میماندیم - معین دهاز
این پست یک درددل است و درواقع هیچ چیز نیست که ندونید.
لینک پیج
646
من از بهار خود ندیدم جز خزانی...
(داشتیم با نواب راجع به "جوانی" حرف میزدیم و این موزیک پلی شد)
@maazoorim
646
تمام روز را تا شب دویدم. نمیدانم فقط میرفتم یا فرار میکردم. خستهام، کاش امشب میهمان روشنی خانه تو بودم، کاش صندلی کنار تو خالی بود...
درد را تسکین فراوان است، تو علاج دردی.
@maazoorim
646
رنج؛ بالاخره یک شب آینده را از چشم انسانِ ناامید پنهان میکند.
خودکشی
ادوار مانه-۱۸۸۱
@maazoorim
646
وقتی در خانهام کنار شومینه هستم مثل همین لحظه، چطور این خواسته را نداشته باشم که تو با من باشی و با هم به آتش نگاه کنیم؟ وقتی تولستوی میخوانم و در هر صفحه دنیایی شگفت را کشف میکنم، چطور بگذرم از اینکه تو با گوشت و استخوانت اینجا باشی و این حس را با من شریک شوی؟ وقتی بیرون میروم و در خیابان یا هر جایی چیزی متعجبم میکند، اندوهگینم میکند یا مرا میخنداند، چطور به دنبال نگاهت نباشم؟ وقتی میخوابم چطور نبودنت را احساس نکنم؟ وقتی کسی با من حرف میزند چطور به لبهایِ تو فکر نکنم؟ و چطور به چشمانت فکر نکنم وقتی همه با چشمان تو به من نگاه میکنند؟
-ماریا کاسارس به آلبر کامو
@maazoorim
646
دلم میخواهد همهچیز را بگذارم و بروم. طوری که کسی نداند من که هستم. مرا ببخش عزیزم، احساس وحشتناکی دارم. سوار قطار خواهم شد و تمامی وجودم را گریه خواهم کرد.
-از نامهی اولگا کنیپر به آنتوان چخوف
@maazoorim
646
«أنتِ خائفة؟ ممّن؟ من العالم؟ أنا العالم من الجوع؟ أنا السنابل من الصحراء؟ أنا المطر من الزمن؟ أنا الطفولة من القدر؟ وأنا خائفٌ أيضاً»ترسیدهای؟ از که؟ از جهان؟ من جهانت. از گرسنگی؟ من گندمت. از بیابان؟ من بارانت. از زمان؟ من کودکیات. از سرنوشت؟ آه... من هم از سرنوشت میترسم. - محمد الماغوط سياف الزهور @maazoorim
646
حیف که نیستی و نمیدانی چهقدر غصه میخورم. میفهمی که... هیچوقت با هیچکس مثل تو صمیمی نمیشوم.
-ژیل ژاکوب
مثل عکسی سیاه و سفید
@maazoorim
646
تو در خانه من بدون هیچ رودربایستی میتوانی غمگین باشی.
-از نامه های ژرژ ساند به گوستاو فلوبر
@maazoorim
646
آدم یک لحظه ناچار میشود واگذارد و برود.
احساس میکردم هستیام را گم کردهام، هویتم را از یاد بردهام و دیگر چیزی ندارم که براش بجنگم.
-عباس معروفی
@maazoorim
646
هرگز این در باورمان نمیگنجید
که آدمها اینهمه سرسخت باشند.
هرگز این باورمان نمیشد
که قلبمان اینهمه تاب داشته باشد.
-یانیس ریتسوس
@maazoorim
