en
Feedback
جان کابلی

جان کابلی

Open in Telegram

@j1kby تماس با ما

Show more
264
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
نشست و بعد دوسه سرفه... بعد کوشش کرد عجیب بود، خودش را به‌جا نمی‌آورد غروب بود و جهانی پُر از تظاهرِ رنگ سیاه و سرخ و سپید و بنفش و آبی و زرد در انتظارِ دو ناخوانده میهمان غریب دو سوی میز، دو چوکی چه‌قدر خالی و سرد... نشانِ عشق درست آمد و به‌قلبش خورد به روی پاشنه چرخی زد از نهایتِ درد به‌روز و حال خودش دید و زیر لب خندید تبسمی که نمی‌خواند با قیافۀ مرد کنارِ پنجره رفت و به‌مرگ فرمان داد: چه بوی می‌کشی این‌جا!؟ برو... سگِ ولگرد! #عفیف_باختری @jankabuly

برای آرزوهای محال خویش می‌گریم اگر اشکی نمانَد، در خیال خویش می‌گریم شب دل کندنت می پرسم آیا باز می‌گردی؟ جوابت هرچه باشد، بر سوال خویش می‌گریم نمی دانم چرا اما به قدری دوستت دارم که از بیچارگی گاهی به حال خویش می‌گریم اگر جنگیده بودم، دستِ‌کم حسرت نمی خوردم ولی من بر شکست بی جدال خویش می‌گریم به گردم حلقه می بندند یاران و نمی دانند که من چون شمع هرشب بر زوال «خویش» می‌گریم نمی‌گریم برای عمر از کف رفته‌ام، اما به حال آرزوهای محال خویش می‌ گریم #فاضل_نظری @jankabuly

زیر مجموعه ی خودم هستم مثل مجموعه ای که سخت تهی‌ست در سرم فکر کاشتن دارم گرچه باغ من از درخت تهی‌ست عشق آهوی تیزپا شد و من ببر بی‌حرکتِ پتوهایم خشمگین نیستم که تا امروز نرسیدم به آرزوهایم نرسیدن رسیدن محض است آبزی آب را نمی‌بیند هر که در ماه زندگی بکند رنگ مهتاب را نمی‌بیند دوری و دوستی حکایت ماست غیر از این هر چه هست در هوس است پای احساس در میان باشد انتخاب پرنده‌ها قفس است وسعت کوچکِ رهایی را از نگاه اسیر باید دید کوه در رشته کوه بسیار است کوه را در کویر باید دید گرچه باغ من از درخت تهی‌ست در سرم فکر کاشتن دارم شعر را، عشق را، مکاشفه را همه را از نداشتن دارم... #یاسر_قنبرلو @jankabuly

Morteza_Pashaei_-_Yeki_Hast_-_Piano_by_VN(256k).mp35.79 MB

تبارز می‌دهم با ترس حس آنی خود را تلنگر می‌زنم شخصیت پنهانی خود را روانم با فشار خانه درگیر است، می‌خواهم تدارک بنگرم در جا سفر درمانی خود را به رحم آورده‌ام شش قاره را، بازیگری‌ام که نمایش می‌دهم قابلیت افغانی خود را به هُشیاری دریا اعتمادی نیست، بی‌وقفه به سنگ و صخره کوبیده‌ست سرگردانی خود را مرا در هیئت یک جنگ ویرانگر فراخوانده‌ست توقع برده بودم فکر شوم بانی خود را قرارم از تحمل کردن دنیا همینقدر است که ویرانتر کنم در جنگ‌ها ویرانی خود را گرفتم کارگردانیِ نقش فیلمی را که به غمگینی نوشته صحنه‌‌ی پایانی خود را #غلام_حسین_میرزایی @jankabuly

از دیدن روی یار می‌ترسیدیم از بوسه و از کنار می‌ترسیدیم چون بید شکسته‌ی لب جو بودیم از آمدن بهار می‌ترسیدیم #جان_کابلی @jankabuly

هدفم شهدِ لبت نیست، شکر بسیار است عشق با بوسه نشد، کار دگر بسیار است دور تو حلقه کند یا نه چه فرقی دارد دست باشد اگر آماده، کمر بسیار است بی‌خیال از وسطِ چشم و دل ما نگذر بین دو وحشیِ دیوانه خطر بسیار است به نماینده‌ی‌شان راه بده کم‌ازکم پشتِ دروازه‌ی قلب تو نفر بسیار است خوب شد دیر نماندم به درت، جان دادم که بدانی به من امکان سفر بسیار است کرده شاعر ستمت را به جهادی تشبیه سرِ این مسأله اما و اگر بسیار است بی‌محاباشکن و تیزی و کوبنده‌ و تند وجه شبه تو و فولاد و تبر بسیار است #ضیای_رفعت @jankabuly

شلاق زمانه را به پشتش می‌خورد اندوهِ دلش زمانه را می‌آزارد در ساعت هشت و نیم شب آن کودک از شهر به سمت خانه لاش‌اش را بُرد #جان_کابلی @jankabuly

حیف است جگرخون و پریشان باشیم آشفته و افسرده و حیران باشیم حیف است نشاط و شور و شادی نکنیم غم‌خورده به کنج خانه پنهان باشیم! #اشرف_آذر @jankabuly

می‌گفت که: آبروی ما را بردی چون سبزه چرا تو این‌قدر پژمردی؟ می‌گفت که: بچه‌ها برایم گفتند: با بچه‌ی بدنام محل می‌خوردی! #اشرف_آذر @jankabuly

او خشک در آفتاب مویش را کرد بر گشت به سوی باد رویش را کرد با بچه‌ی همسایه لب‌جوی نشست یک چند دقیقه گفت‌وگویش را کرد #اشرف_آذر @jankabuly

زیبا زیبا هوای حوصله ابری است چشمی از عشق ببخشایم               تا رود آفتاب بشوید                                     دلتنگی مرا   زیبا هنوز عشق                  در حول و حوش چشم تو می چرخد از من مگیر چشم دست مرا بگیر و کوچه های محبت را                                                با من بگرد یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دل ها معنا شود یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت                                          در تندباد عشق نلرزد   زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را                                       احساس می کنم آنگونه عاشقم که نیستان را                                    یکجا هوای زمزمه دارم آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است   زیبا چشم تو شعر چشم تو شاعر است من دزد شعرهای چشم تو هستم   زیبا کنار حوصله ام بنشین بنشین مرا به شط غزل بنشان بنشان مرا به منظره ی عشق بنشان مرا به منظره ی باران بنشان مرا به منظره ی رویش                               من سبز می شوم   زیبا ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق                                    بر من ببار بر من ببار تا که برویم بهاروار چشم از تو بود و عشق                         بچرخانم                                  بر حول این مدار   زیبا  زیبا تمام حرف دلم این است من عشق را به نام تو آغاز کرده ام در هر کجای عشق که هستی                                            آغاز کن مرا...! #محمدرضا_عبدالملکیان @jankabuly

https://youtu.be/Kj4ClCBK0Bs مصاحبه #جان_کابلی در تلویزیون آرزو @jankabuly

Sezen_Aksu_-_Belalım_-_Piano_by_VN(256k).mp38.72 MB

صد باره وجود را فرو ریخته‌اند تا همچو تو صورتی برانگیخته‌اند سبحان الله ز فرق سر تا قدمت در قالب آرزوی ما ریخته‌اند #خاقانی @jankabuly

خوابی‌ست که بین لرز و تب می‌آید جانی‌ست که از صبر به لب می‌آید بیهوده خروس لعنتی می‌خواند شب می‌رود و دوباره شب می‌آید... #سید_مهدی_موسوی @jankabuly

دست در دست تو دادیم و جهان شکل گرفت حرکت کرد زمین بعد زمان شکل گرفت   مژه ات تیر کجی بود و برای پرتاب چون که ابروی تو خم گشت کمان شکل گرفت   همه انگار که نا خواسته لبخند زدند  نامت ان لحظه که در بین دهان شکل گرفت   حفره ای بود پر از خون وسط سینه ی من  مهرت افتاد به قلبم ضربان شکل گرفت   تا که سلمان وسط ظهر پس از نام نبی اشهدان علی گفت اذان شکل گرفت   مثل خونی که به رگ های بدن جریان داشت شیعه‌گی نیز پس از این جریان شکل گرفت   با تو هر جای خرابی شده آباد ترین بی تو در شهر خرابات مغان شکل گرفت   با علی اصغر تو روز جهانی عطش با علی اکبر تو روز جوان شکل گرفت   سر مولا که سری گشت میان سر ها نقشه قتل علی در رمضان شکل گرفت #علی‌اصغر_عراقی @jankabuly

کردیم وجب کوچه‌ی هر مستی را دیدیم همه بلندی و پستی را از آخر کار این جهان پی بردیم بر سینه‌ زمین می‌فشرد هستی را #جان_کابلی @jankabuly

هوای شهر دود و گرد داره شمالک‌های تند و سرد داره کبوتر می‌شوم می‌رم ازی شهر دلم از دست مردم درد داره #جان_کابلی @jankabuly

فریاد کشیدیم -چه آوردیِ- خود را دادیم به گل طعنه‌ی همدردیِ خود را از خار وفا می‌طلبد باغ ولیکن پاییز به گل می‌سپرد زردی خود را چون زخم تنِ باغ صدا می‌کشم آویخ افسوس کسی نیست که سردردیِ خود را با جانورِ عصر یخی گرم نباید... خاموش نمی‌ماند اگر سردی خود را... بر صاحبِ این باغ سلامی برسانید تا سر بِکَشد پیک جوانمردی خود را #جان_کابلی @jankabuly