𝑺𝑚𝑖𝑡ℎ𝑒𝑟𝑒𝑒𝑛𝑠
Open in Telegram
- Art and chaos!✨️ - Welcome! Hope you enjoy your stay here - Commissions opened - Disclaimer: This is not a cult to convert you into Eddisim! ° • ° - Sisy (she/her) --> @Sisy_or_CC - Eddie (he/him) --> @Eduard_dreamer • ° • Anon: @eduarddreamer_bot
Show more337
Subscribers
+124 hours
+17 days
+1330 days
Posts Archive
338
Repost from 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘌𝘯𝘥 𝘰𝘧 𝘵𝘩𝘦 𝘞𝘰𝘳𝘭𝘥.
خیره به آسمان از خودش پرسید «چهطور آدمیزاد ذره ذره به احساس گناه عادت میکند؟» و بعد به خود تشر زد که چه سوال بیجایی. بوی خشکی و بیجانی خاک آزارش میداد. چیزی بود شبیه به بوی تنهایی. پس به چی باید فکر میکرد؟ همین را از خودش پرسید. آدمها دم آخری به چی فکر میکنند؟ تمام عمر شنیده بود که لحظهی مرگ، لحظهی یادآوریست؛ اما او حالا دراز به دراز افتاده بود و در فکر این بود که آیا اصلا زندگی کرده است؟ هیچ تصویری مقابل چشمهایش نمیرقصید، هیچ خندهای در گوشش زنگ نمیزد، هیچ جفت چشمی ذهنش را پر نمیکرد. آسمان هم خالی بود. فکر کرد چه بیرحمانه است که از یک آدم درحال مرگ خیال را هم بگیرند. شاید دوست داشت ابرها را تماشا کند و توی پیچوتابشان اشکال عجیبوغریب پیدا کند. اما کمکم میفهمید که میان این همه خالی، دلش حسابی پر است و برمیگشت به همان سوال اول. چهطور آدمیزاد آنقدر به احساس گناه عادت میکند که نامش را از یاد میبرد؟ فقط میفهمد از چیزی در عذاب است و مدام میگردد دنبال مقصر. دنیا را سرزنش میکند، و زندگی را و هرکه از بخت بد راهش میکشد به راه او، غافل از اینکه از خودش است که در عذاب است. اوست که بد زندگی کرده است. از اشتباهات خودش است که نمیتواند بگذرد. این احساس گناه است که خونش را میخورد و او نمیفهمد که چیست و از کجا میآید. حالا اما برایش روشن است. دوباره با خودش میگوید چهقدر ظالمانه است که از یک انسان درحال مرگ آرامش را هم بگیرند. شاید دلش میخواست مثل فیلمها لحظهی آخری با یک لبخند بزرگوارانه چشم بر هم بگذارد! یک مرگ راحت چی بود که نصیبش نشد؟ نه سریع بود، نه حداقل سر بر بالشت داشت. اینجا، تنها، روی خاک دراز کشیده بود و آفتاب چشمش را میزد و حالا هم کمکم داشت سردش میشد. شاید اگر آنروز صبح میگرفت و میخوابید این اتفاق نمیافتاد. خیلی خستهکننده است که آدم مجبور باشد فقط به مرگ فکر کند. آنوقت میفهمد که چهقدر مضحکانه تمام عمر خودش را صرف همین کار کرده است.
نفسش را با بیحوصلگی و به تندی بیرون داد. آنوقت سکوت اطرافش را صدای پایی شکست؛ صدای فشرده شدن خاک خشک زیر قدمهای کسی. و شنید: «پا شو دیگه.» و جواب داد که «نه.»
صدا پرسید: «باز داری وانمود میکنی به مردن؟»
گفت: «میخواهم ببینم چطور است. میخواهم زندگیام یادم بیاید.»
صدا گفت: «زندگیات را پشت میز هم میتوانی به یاد بیاوری. یالله.»
تصمیم گرفت وانمود کند نشنیده است. بهجایش پی حرف خودش را گرفت که: «فکر میکردم مردن رهایم کند. بهجایش عذاب وجدان دارم.»
صدا پرسید: «عذاب وجدان چی؟»
و او جواب داد: «زندگی.»
338
Anyway, the challenge arts are finished. Thank you all for participating. It was fun for the most part.
