شوخی با زندگی🌻🌻🌻🌻
Open in Telegram
شوخی با زندگی، ثبت روایت مکرر زندگیست، باوصفی یگانه چرا که هر انسانی بی آنکه بخواهد سخت یگانه است. اعظم صالحی
Show more350
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
چند وقت است که نوشتنم نمی آید ؛ نه که مغزم آرام گرفته باشد، برعکس، آنقدر جهان درون و بیرونم مدام در حال شیرینکاری هستند که نمیدانم کدامیک پیروز میدان ذهنم میشوند تا تبدیل به کلمات و احساساتم شوند.
از یک سو، اکتبر از راه رسیده و این روزها مرا سر میدهد به شروع داستانی که سال پیش از سر گذراندم. هرچه میخواهم خودم را به فراموشی بزنم، یک بغض دندانهداری مینشیند در گلویم که حتی نمیتوانم احساساتم را تجزیه و تحلیل کنم.
ضمن اینکه از جهان هستی سپاسگزارم که به من فرصت داد تا باز هم پاییز را به نظاره بنشینم، ولی چنان سال سهمگینی بر من گذاشت که خودم هم باورم نمیشود سال قبل، درست در همین روزها، بیخبر از همهجا مشغول رج زدن پرگهای پاییزی بودم.
و امسال، پاییز من، حتی تصویر خودم در سال قبل برایم جوری ناآشناست؛ انگار در جهان دیگری و آدم دیگری بودهام.
حالا من نیمهی دوم زندگیام را سفید و سیاه آغاز کردهام و کاملاً باور دارم زندگی درست مثل موهایم همینقدر خاکستری است.
سفیدی و سیاهیاش هرگز پایدار نبوده و نیست. آنچه از ما برمیآید این است که همهی لحظاتش را دریابیم.شاید نقره ای به نظر برسد
حالا شبهای پاییز امسال پناه میبرم به پتویم، هاپو جانم، فیلمهای مستندم، پادکست و کتابهایم، تمرینهای آوازم... و نمیدانم جهان چه خوابهای دیگری برایم دیده است.
پینوشت: اکتبر در این سوی دنیا ماه آگاهیبخشی #سرطان سینه است. شدیداً و مکرراً توصیه میکنم تستهای پیشگیری را جدی بگیرید. درد و رنج، از آنچه دور و برمان میبینیم، به ما نزدیکتر است.
T.me/azamsm
دوستان عزیز گروه کر ما به خوانندگی آقای عبدالرضا رستمیان و خانم اوا رستمیان در ریچموند هیل سنتر تورنتو اجرا
داره ..اگر دوست داشتید افتخار بدید ...زمان بیست و هشتم اکتبر خوشحال میشم ببینمتون
Repost from تهران پادکست | پادکست و کتاب صوتی
🎙 آرمان گرشاسبی
🎼 هزار امید
🔸️داغِ داغ گوش کنیم
@tehranpodcast | تهران پادکست
━━━━━━◉──────
↻ㅤ ◁ㅤ ㅤ❚❚ㅤ ㅤ▷ㅤㅤ ⇆
جمع جبری
هاپو جانم چند روز مریض بود. چشمهای تیلهایاش پر از اشک بود و بیقرار. دخترکم زبان ندارد که دردش را بگوید. فقط من با او حرف میزنم؛ خودم سؤال میکنم، خودم جواب میدهم، خودم قربانصدقهاش میروم و او فقط خیره میشود.
وقت مریضیاش هی میپرسم: «کجات درد میکنه؟» و پاسخ میدهم. وقتی بهتر است، برایش شعر میخوانم و او سرش را توی دستهایم فرو میکند و گاهی هم بیحال روی زمین دراز میکشد.
به احوال هاپو جان، هوای پاییز را هم اضافه کنیدکه غربتمان را یاداور میشود؛ تکوتوک برگهای زرد و گلهایی که آخرین تلاششان را میکنند تا آمدن پاییز.
اخبار ایران و هواپیماهایی که دیگر از خاک ایران به سمت هیچ کجای جهان بلند نمیشوند و خاکی که هیچ پرندهای در آن نمینشیند... به ممنوعیت پرندهها، حال و احوال مرا اضافه کنید؛ در دوران پسا بیماری...
و حال، اگر خواستید تمرین آوازم را از جمع جبری شادیها و غصهها کم کنید، همان را که جزو بهترین ساعتهای این روزهاست؛ هجوم خندههای سر کلاس و صدای «ای ایران، ایران» و «یک شب مهتابی بود» پری زنگنه و آمادگی برای کنسرت اکتبر.
و حضور کماکان شمعدانیها را
و
استقبال گرم هر روزه هاپو جان را،
و #نوشتن را که آخرین راه رهایی من است، و گهگاه تئاتری و موسیقی و همنشینی دوستی...
و باقی، همه بقای شما، اگر چیزی از جمع و منهای غصهها و شادیهای این جهان ماند.
پی نوشت : اتفاقی پادکست جعبه#منصور _ضابطی را گوش میکردم قسمت تصادف و تازه متوجه شدم که پری زنگنه چشمهایش را در تصادفی از دست داده و این را درست روزی متوجه شدم که ترانه "یک شب مهتابی بود رنگ چشماش آبی بود " پری جان را در کلاس تمرین کرده بودین این هم زمانی ها گاهی حال مرا خوب می کند انگار جهان هستی دست ادم را میگیرد و نشانه های پی در پی رونمایی میکند
#نویسندگی
#نویسنده #آواز_ایرانی
T.me/azamsm
#مهسا_امینی ،ژینای معصوم میدانست یا نمی دانست می خواست یا نمی خواست در یک چنین شب و روزی تقدیری برایش رقم خورد که فقط وقتی در خیابانهای #ایران راه بروی ارزش وجودش را درک میکنی. وقتی موهای زنان و دختران در تلالو خورشید میدرخشد وقتی اندام زیبایشان در سیاهی مانتو ها و چادرها پیچیده نیست وقتی چشمهایشان در شبهای روشن برق میزند . رها زیبا قوی
#مهسا نامش رمز شد. وجودش چنان جرأتی به زنان ایران داد که چشم در چشم تاریکترین دشمنان آزادی میدوزند و زلفهای زیبایشان را به باد می سپرند
زیبا ترین مهسا، من امسال در خیابانهای وطنم راه رفتم و افتخار کردم به راه روشنی که تا خورشید کشیدی که راه روشن خورشید محال است که تاریک شود با دیدن هر زن آزادی تو را به خاطر آوردم افرین گفتم به دختران جوان و زنان سرزمینم، زیبا سرفراز با موهایی به سیاهی شبهایی که از آن پیروز در آمدند. آزادانه و شجاعانه در شهرها قدم بر میدارند و با هر چرخش و گردششان خار چشم ستمگران خواهند بود امشب در سالگرد پرواز دختر ایران کنار مادر مهسا بمانیم به رسم همدلی و سر تعظیم فرود بیاوریم در برابر مادرو پدری که رفتن پرافتخار فرزندشان چهره غبار گرفته ایران را بار دیگر نور و روشنی بخشید ...#زن_زندگی_آزادی
و نامی که رمز شد برای آزادی
T.me/azamsm
از روزهای بعد از کرونا
پیچ کوچه را پیچیدم به سمت خیابان اصلی ،صبح دوشنبه خواب الود و غر غرکنان ،ترافیک از حد معمول بیشتر بود پیاده روها بالاخره بعد از یک سال و نیم پر از کیف و کتاب و بچه مدرسه ای شده داشتم به نیمه پر لیوان فکر میکردم که دیدم افتادم پشت یک اتوبوس مدرسه ،اتوبوسهای اینجا مثل تانکهای جنگی می مانند قدیمی و محکم تا بلا به دور از بچه ها باشه بنابراین شیشه های کوچکی دارند که معمولا خیلی بچه ها رو نمیشه دید من ولی در موقعیت مشرف به شیشه عقب توی ترافیک یک عالم کله بور و سفید میدیدم که به رسم یهودیها کلاههای کوچکی روی کله شان محکم کار گذاشته شده بود ،مشغول خوشگذرانی بودند برای یکیشان که زل زده بود به من دست تکان دادم دومی امد خندیدم ادا دراوردم سومی و چهارمی امدند شش هفت ساله بودند کوچو لو و شیطون براشون بوس فرستادم حالا من پشت اتوبوس مدرسه ماشین میروندم و کلی بچه قد و نیم قد مثل فیلمهای المانی از شیشه عقب مدرسه برایم شکلک در می اوردند یکی میرقصید اون یکی بوس میفرستاد اون یکی شکلک و هر لحظه به تعدادشون اضافه میشدو من تقریبا فرمون رو ول کرده بودم و جواب همه شون رو میدادم دلم میخواست راه تا به ابد ترافیک بود و من همین طور شریک شادی روزهای اول مدرسه شان بودم هم قد کودکیشان،نگاههای معصوم و پر از شعفشان قلبم را پر از شادی کرد یکی دو تا چهار راه چسباندم پشت ماشینشان ... دلم آن روزها را خواست ته سرویس مدرسه بی قید ازاد پر از شیطنت تا مدرسه پرواز میکردیم ....و بالاخره پیچ پیچید ومن نپیچیدم اتوبوس شادی رفت به سوی مدرسه و من دوباره بزرگ شدم اخم کردم گاز ماشینم را گرفتم رفتم دنبال مسئولیتها و استرسهای روزمره ام ...نیمه پر لیوان که بازگشت بچه ها به مدرسه بعد از ایام کرونا بود را دستم گرفتم و باخودم فکر کردم ان بچه ها از زن دیوانه ای که با ماشین ابیش تعقیبشان میکرد و برای همه شان بوس و شکلک میفرستاد چه تصویری برایشان ماند...
ادرس کانال تلگرام
T.me/azamsm
فروشگاههای دستدومفروشی را دوست دارم. معمولاً چند هفته یکبار سر میزنم. برای من شبیه سفر در یک تونل زماناند. هر وقت استرسم بالاست یا دلم هیچ کاری نمیخواهد، خودم را رها میکنم در اینجور مغازهها؛ مخصوصاً میان ردیف مجسمهها، ظرفها، قوریها، سرویسهای چایخوری، وسایل آشپزخانه و رومیزیها.
به هر چیزی که دست میزنم، فکر میکنم دست چه کسی بوده؟ صاحبش چقدر باسلیقه بوده؟ چرا دیگر آن وسیله را نخواسته؟ و گاهی فکر میکنم شاید صاحبش دیگر در این جهان نباشد. دلم میگیرد. گاهی هم از این همه تنوع و رنگ و شکل شاد میشوم. خلاصه، حس غریبی است؛ حسی که حتماً شما هم شاید تجربهاش کرده باشید.
امروز، در یکی از همین اکتشافاتم، یک جعبهی آهنی جذاب دیدم که رویش نوشته بود: «رسپیها و مواد».
درش را که باز کردم، دلم رفت.
ردیف کارتهای رنگی با عنوانهایی مثل دسرها، نانها و پیشغذاها. روی هر کارت، عکس باکیفیتی از یک غذا یا دسر بود و پشتش دستور پخت آن.
همینطور که داشتم به آن زنِ توی آشپزخانه و کارتهای آشپزیاش فکر میکردم، دیدم تعدادی کاغذ پرینتشده هم ته جعبه هست. آنها هم دستور غذا بودند؛ حتی کاغذهایی با دستخط صاحب جعبه.
حتماً این جعبه متعلق به دورهای بوده که این همه اینترنت و چتجیپیتی و منابع مختلف در اختیار آدمها نبود. حتماً زنی با موهای جوگندمی، بارها و بارها یکی از این کارتها را برداشته مواد را آماده کرده و با یک طعم تازه، گرما و صمیمیت را مهمان خانهاش کرده است.
نمیدانم چه ارتباطی بین من و این جعبهی رسپیها برقرار شد، اما یکدفعه احساس کردم دستهای آن زن هنوز جایی میان این کارتها هستند.
به نظرم به آشپزی فرانسوی علاقه داشته. میان پرینتها، دستور آمادهسازی چند کوکتل الکلی هم بود؛ لابد برای مهمانیهای زنانهاش، در آشپزخانهای که بوی دسر و قهوه و ادویه میداده، کوکتلهای رنگارنگ درست میکرده .
مشغول خیالبافی شدم.
جعبه را برداشتم و با خودم آوردم.
و حالا، همهی رسپیهای آن زنِ میانسال که عاشق آشپزی،و دسرهای بینظیر بوده، در دستهای من است.
به همین دلپذیری وبه همین سادگی.
جریان عشق، از یک آشپزخانه به آشپزخانهی من آمد.
#اعظم_صالحی_مقدم
#آشپزی
#نویسنده
#نویسندگی
#عشق
T.me/azamsm
امشب، وقت خواب، قبل از اینکه پنجره را ببندم، به آواز جیرجیرکهای شهریور دوباره گوش کردم. حتی صدای حلزونها میآمد که داشتند برگهای گلدان نعناع و ریحانم را میجویدند، و صدای پوست انداختن آن حشرههایی که کنار نردهها طرحی از خود به جا میگذارند...
وقتی پنجره را بستم، تازه یادم آمد که چه شبهای زیادی پنجره را رو به سفیر ماشینهای اتوبان بستهایم؛ یا رو به صدای عشقبازی گربهی همسایه، یا حتی رو به صدای وانتی که آهن کهنه و آبگرمکن میبرد و با بلور اصفهان میفروخت...
بعد فکر کردم خیلی وقتها هم پنجرهها را باز کردهایم؛ رو به شرشر باران، گاهی، یا صدای پرندهای؛ برای استشمام یاس امینالدوله، یا لمس خنکای یک عصر آبپاشیده، یا حتی سرک کشیدن به خانهی همسایه.
امشب، ولی، وقت بستن پنجره، دلم برای تمام شبهای پر از جیرجیرک تابستان تنگ شد؛ شبهایی که پر از پدر و مادر بود، یا پدربزرگ و مادربزرگ... پر از اخبار رادیو بیبیسی و انگورهای آویزان، پر از وزوز شبپرهها دور چراغ حیاط... و خنکی تشکهای روی ایوان
پر از ما و معصومیت آن روزها.
امشب، وقت خواب، پنجره را باز کردم و جیرجیرکها را از نو شنیدم.
شب شهریور، مالامال از خاطره شد
T.me/azamsm
اسمش لیلیا بود خنده اش هم عرض صورتش با چشمهای روشن، کانادایی به گمانم کمی تپل مپل و آنقدر خوشرو که من اصلا یادم نمی آید چیزی غیر از صورتش دیده باشم هارلی سگ کوچولوی سفیدشون با هاپو جان ما دوسته و گاهی از کنار هم رد می شویم .سلام و احوالپرسی میکنیم .دیروز به وقت ملاقات هاپوها زدند توی سر و کله هم، من از آب و هوا گفتم و بعد دوتا پروانه بامزه دیدم که روی مچ پایش تتو کرده. گفتم چه تتوی خوشکلی گفت اون پروانه ها من و مادرم هستیم تولد پنجاه سالگیم تتو کردم ..مادرم به تازگی منو تنها گذاشته.. چشمهای روشنش پر از اشک شد. پروانه ها روی پایش بازیگوشی کردند لیلیا و مادرش با هم بازی کردند پریدند رفتند توی بغل هم ....خواستم بگم همیشه بخند لیلیا مادرت حتما مثل پروانه کنارته. زن رفت و من یادم رفت بهش بگم چهار پرنده تتوی روی شانه ام چه کسانی هستند.فکر کردم
اکثر ادمهایی که نقشی روی پوستشان جاودان کردند داستانی پیامی یادگاری و عشقی برای باز گو کردن برایتان دارند...انگار داستانی روی بدنشان حک کرده اند که تا ابد با آنها بماند .. کیتی و هارلی با هم راه رفتند ،لیلیا و مادرش با هم پیچیدند توی باد شهریور....و من موندم و چهار پرنده تنها روی شانه ام
پی نوشت: عکس تزئینی است
#شهریور
#تتو
#پرنده
#عشق
T.me/azamsm
Repost from شوخی با زندگی🌻🌻🌻🌻
آدمی همانطور که پاهایش مثل آهوبره ای می لرزد به چشمهای ترسهایش زل میزند که شکل شجاعت به نظر بیاید
و بعد ترسهایش را بغل می کند که وقت مردن سرافراز باشد .
و بعد ترسهایش فاجعه می شوند و مثل ارتش نازی از روی همه رویاهایش عبور می کنند
به آتش می کشند اسیر می گیرند
وما از هجوم درد خلاف فلسفه رنجدیدگان الماس نمیشویم
بلکه مثل معشوقگان شهر پمپی زیر خاکستر اندوهمان و در آغوش ترسهایمان سنگ میشویم
سرد و بی روح زل زده به امتداد زندگی
@azamsm
بعد از ده ماه، دوباره نشستم روی همان صندلی که به آقای آرایشگر گفته بودم: «بریز پایین، این رنجِ در حال ریختن را.»
دیشب به دوستم گفتم میخواهم بروم موهایم را مرتب کنم. گفت: «قربونت برم که موهات قد کشیده!» و دلم غنج رفت.
به آقای آرایشگر گفتم: «منو یادتونه؟» گفت: «بله، حالتون بهتره؟»
گفتم: «آره. سه ماه زحمت کشیدم، اینقدر مو بلند کردم. مرتبش کن.»
بعد آرام گفت: «ببخشید، شیمیدرمانی چهجوریه؟»
توضیحات ملایمی برایش دادم که نترسد. گفتم: «قسمت اعصابخردکنش همین موهاست که هی درنمیاد.»
گفت: «خوب دراومده که!»
گفتم: «خون جگر خوردم.»
فضا مثل دفعهی قبل غمگین نبود. چشمهایم غبار اندوه نداشت و برق میزد. یک کمی بغلها را زد و مرتب کرد. گفتم: «نترس، بیشتر بزن.»
گفت: «آخه...»
گفتم: «ببین، من دیگه از اون خانمها نیستم که نگران یک سانت، دو سانت قد موهاشونن. من تا ته خط رفتم؛ بریز پایین.»
خندهاش گرفت. گفت: «راست میگی، دیگه نمیترسی.»
گفتم: «فکر کنم تا حالا موی یک خانم رو اینقدر کوتاه نکرده بودی. یه جوری بزن که دیگه زود نیام پیشت.»
باز ماشین و قیچی را برداشت. اینبار ترس او هم مثل ترس من ریخته بود.
شاید برای اینکه توی بعضی موضوعها جسارت پیدا کنیم، به قول عرفا باید تهی بشیم ازش؛ از سلامتیمون، از ازدواجمون، از پولمون، از عافیتمون.
خلاصه که رفتم و موی کوتاهم را کوتاه کردم. همهی سالن، از آرایشگر تا مشتریها، نگاهم کردند. توی صورت همهشان خندیدم.
خوی قلندریام باز زده بود بالا.
توی پمپ بنزین، دوستم را دیدم. از دوستش گفت؛ زنی که با یک عالمه مشکل گرفتار کنسر شده، با بچه و تنها و...
گفتم: «بهش بگو امروز منو دیدی؛ با موی از ته زده و چشمهای براق. گفتم دلم پیششه. شک نکنه که روبهراه میشه.»
آقای آرایشگر خردهموهایی را جارو زد که به خون دل بلند شده بودند.
T.me/azamsm
