en
Feedback
مولاداد رستمی

مولاداد رستمی

Open in Telegram

دریچه‌ی دل‌نوشته‌های من https://t.me/ml_rustami

Show more
694
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+9730 days
Posts Archive
و بلاخره به هرات رسید! در رکاب عشق ، قصه‌هایی ناگفته‌ای از بامیان است. روایت‌ تازه و بکر اما نهفته در درازنای تاریخ و فرهنگ س
و بلاخره به هرات رسید! در رکاب عشق ، قصه‌هایی ناگفته‌ای از بامیان است. روایت‌ تازه و بکر اما نهفته در درازنای تاریخ و فرهنگ سرزمین صلصال و شه‌مامه. رمانی است دل‌چسپ و خواندنی و روایت جالب از رگ رگ واقعیت‌های امروز و دیروز بامیان. کتابی از نویسنده هریوا زمین؛ سیامک هروی تعداد صفحات: 427 صفحه توزیع در هرات: نشر حریر برای فرمایش کتاب به آیدی تلگرامی زیر پیام بگذارید. https://t.me/Shakiba_99 و یا به شماره تماس زیر بتماس شوید. 0792676210

شبیه خون که از یک زخم کاری می‌زند بیرون چنین از سینه‌ی من شعر، آری می‌زند بیرون دلم تنگ‌ست آن‌قدری که هی از آستین‌هایم سر برخی کسان مانند ماری می‌زند بیرون چه لذت می‌برند از این که می‌سوزم به پای‌شان حرارت از درون یک بخاری می‌زند بیرون توقع داشتم دین مرا تبلیغ خواهد کرد ولی از راه دین اول حواری می‌زند بیرون رئیس کاروان زیره‌ام وقتی که از کرمان پس از کلی ضرر با شرم‌ساری می‌زند بیرون تمام اعتبار از آن‌شان رفتم خداحافظ! همان صفرم که گاهی از عشاری می‌زند بیرون #مولاداد_رستمی @ml_rustami

با زبان حال می‌گوید کماکان روزگار " لا فتی إلا علي لا سيف إلا ذوالفقار" قرن‌ها از رفتنش بگذشته اما تاکنون هم‌چنان تاریخ از تو
با زبان حال می‌گوید کماکان روزگار " لا فتی إلا علي لا سيف إلا ذوالفقار" قرن‌ها از رفتنش بگذشته اما تاکنون هم‌چنان تاریخ از توصیف کردن شرم‌سار قدر یک شب خواب او جای پیمبر می‌شود قدر خواب سیصد و نه ساله‌ی یاران غار حیدر کرار، داماد نبی، شیر خدا... روی طاق خانه‌اش کلی مدال افتخار گفت دنیا را طلاقش داده‌ام آن‌ هم سه تا عشق هرگز با رقیبانش نمی‌آید کنار دور از چشمان او این روزها بنشسته‌اند وارثان  ابن ملجم بر سریر اقتدار کوچه‌های کوفه خاک سُم خر هی می‌خورند رد نخواهد شد از آن‌جا دیگر آن دُلدُل‌سوار #مولاداد_رستمی @ml_rustami

موجم که هیچ دل‌کن دریا نمی‌شود دیوانه بودن‌ست که حاشا نمی‌شود باید به شکل بوسه کمی خالی‌اش کنم عشقت میان سینه‌ی من جا نمی‌شود شاید تو را به صورت حور آفریده‌اند یک دختر آخر این همه زیبا نمی‌شود از اولین نظر به تو مبهوت مانده‌ام این دست و پا که گم شده پیدا نمی‌شود من در شبیه خواندن گیسو به غیر شب دارم تلاش می‌کنم اما نمی‌شود هر دفعه‌ای که با توام ابری‌ست آسمان چشم جهان به دیدن ما وا نمی‌شود #مولاداد_رستمی @ml_rustami

از گذشته‌ها: چون زخمی از زبانی و درمان نمی‌شوی تو مثلِ عمرِ رفته که جبران نمی‌شوی حالا که نیست ‌در تو مماسی به نام صلح هرگز تو نیز صاحب پایان نمی‌شوی یا هم شبیهِ قایقِ در گِل نشسته‌ای دیگر دچارِ فتنه‌ی طوفان نمی‌شوی ای سیبِ کرم، خورده برو خوش به حال تو ابزار سنگ، بازیِ طفلان نمی‌شوی جایِ تعجب‌ست که در کشورِ منی! ای جنگ! رو به راهی و ویران نمی‌شوی #مولاداد_رستمی @ml_rustami

دشمن او به هر اندازه اگر بد بشود دل، سمیه‌ست محال‌ست مردد بشود شده تا حال که افتادن سنگی از کوه جلو سیلِ خروشان‌شده‌ای سد بشو
دشمن او به هر اندازه اگر بد بشود دل، سمیه‌ست محال‌ست مردد بشود شده تا حال که افتادن سنگی از کوه جلو سیلِ خروشان‌شده‌ای سد بشود؟ خوب فهمیده ابوجهل که دیگر باید با سر خم‌شده از کوچه‌ی او رد بشود کاخ بر گرده‌سواران جهان با صورش وقت آن‌ست که تبدیل به مرقد بشود ناز او می‌خرد آن‌جا که خدا می‌گوید: خواب پیروزی‌ خود دیده و باید بشود* فکر می‌کرد کسی؟ عاقبت آن طفل یتیم شرق تا غرب در آفاق زبان‌زد بشود بین آحاد ملل تا به قیامت حتی یک نفر نیست که هم‌پای محمد❤بشود #مولاداد_رستمی *اشاره به آیه‌ی ۲۷ از سوره‌ی مبارکه‌ی فتح: َّلَقَدْ صَدَقَ الله رَسُولَهُ الرُّؤْيَا بِالْحَقِّ ۖ لَتَدْخُلُنَّ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ إِن شَاءَ الله آمِنِينَ مُحَلِّقِينَ رُءُوسَكُمْ وَمُقَصِّرِينَ لَا تَخَافُونَ ۖ فَعَلِمَ مَا لَمْ تَعْلَمُوا فَجَعَلَ مِن دُونِ ذَٰلِكَ فَتْحًا قَرِيبًا_بى‌گمان خداوند به حقّ رؤياى رسولش را راست گرداند: اگر خدا بخواهد ايمن[و] در حالى كه موى سرتان را تراشيده و كوتاه كرده‌ايد، بى‌آن‌كه بيم‌ناک باشيد وارد مسجدالحرام خواهيد شد. و آن‌چه را كه نمى‌دانستيد مى‌دانست، كه پيش از اين فتحى نزدیک را مقرر داشت

اکنون که به چشم تو همان گردم و ناچیز دستی بکش و پاک کن از آینه‌ام نیز دل‌کنده‌ام از شاخه و بازی‌چه‌ی بختم برگم که فروریخته بر
اکنون که به چشم تو همان گردم و ناچیز دستی بکش و پاک کن از آینه‌ام نیز دل‌کنده‌ام از شاخه و بازی‌چه‌ی بختم برگم که فروریخته بر مقدم پائیز جویم که مسیر سفرش خورده به مرداب ای سنگ! اذیت نکن این دفعه تو بر‌خیز دیری‌ست که از پیش و پس خویش دریده‌ست بیهوده به پیراهن من چنگ نیاویز من سایه‌سر هر که شدم خیر ندیده‌ست از این منِ چون سقف ترک‌خورده بپرهیز شاعر نه! حسابم نکن این مایه‌ی خنده‌ست مانند حسین ابن علی خواندن چنگیز ساکت شده‌ام تا که نرنجند خلایق مصداق نیابد شتر و غمزه و جالیز م.رستمی #فقط_شعر_و_غزل در جرعه نوش👇👇 https://t.me/jore_noosh

کشت‌زارم حاصلی چندان ندارد خرمنش کرده‌اند آری دروگرهای ناشی سرکنش بین جمعی کور و کر وقتی که می‌افتد کسی فهم یعنی درد سر یعنی وبال گردنش آن پیمبر را تصور کن که با هر معجزه تهمت جادو زند ردش کند حتی زنش باغ وقتی از حضور آدمی هم‌دل تهی‌ست گور بابای درخت و یاسمین و سوسنش یک نفر چون سبزه‌ای در انحصار خارها دارد احساس غریبی می‌کند در میهنش از ستیزِ با من ای دنیا چه سودی می‌بری؟ من همان آبم که می‌کوبند بین هاونش  از جفای کوسه ماهی تا به ساحل سررسید دید مرگ دیگری بوده‌است بیرون جَستنش #مولاداد_رستمی @ml_rustami

یکی را از ملوک عجم حکایت کنند که دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و اذیت آغاز کرده تا به‌جایی که خلق از مکاید فعلش به جهان برفتند و از کربت جورش راه غربت گرفتند. چون رعیت کم شد ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزانه تهی ماند و دشمنان زور آوردند هر که فریادرس روز مصیبت خواهد گو در ایام سلامت به جوان‌مردی کوش بنده‌ی حلقه‌ به گوش ار ننوازی برود لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش باری به مجلس او در کتاب شاه‌نامه همی‌خوانند در زوال مملکت ضحاک و عهد فریدون. وزیر مَلِک را پرسید: هیچ توان دانستن که فریدون که گنج و مُلک و حشم نداشت چه‌گونه برو مملکت مقرر شد؟ گفت: آن‌چنان که شنیدی خلقی برو به تعصب گرد آمدند و تقویت کردند و پادشاهی یافت. گفت: ای مَلِک چو گرد آمدن خلقی موجب پادشاهی‌ست تو مر خلق را پریشان برای چه می‌کنی مگر سر پادشاهی نداری؟ همان به که لشکر به جان پروری که سلطان به لشکر کند سروری ملک گفت: موجب گرد آمدن سپاه و رعیت چه باشد؟ گفت: پادشه را کرم باید تا برو گرد آیند و رحمت تا در پناه دولتش ایمن نشینند و تو را این هر دو نیست نکند جور پیشه سلطانی که نیاید ز گرگ چوپانی پادشاهی که طرح ظلم افکند پای دیوار مُلک خویش بکند مَلِک را پند وزیر ناصح موافق طبع مخالف نیامد روی ازین سخن درهم کشید و به زندانش فرستاد. بسی برنیامد که بنی عم سلطان به منازعت خاستند و مُلک پدر خواستند. قومی که از دست تطاول او به جان آمده بودند و پریشان شده و بر ایشان گرد آمدند و تقویت کردند تا مُلک از تصرف این بدر رفت و بر آنان مقرر شد. پادشاهی کو روا دارد ستم بر زیردست دوست‌دارش روز سختی دشمن زورآورست با رعیت صلح کن وز جنگ خصم ایمن نشین زان‌که شاهنشاه عادل را رعیت لشکرست #گلستان_سعدی @ml_rustami

گر چه هر کس می‌رود یک روز در یک گور تنگ زندگی نو می‌شود اما به پایانی قشنگ مقتدر حاضر جواب و سخت بودی عین کوه چیست در قاموس ت
گر چه هر کس می‌رود یک روز در یک گور تنگ زندگی نو می‌شود اما به پایانی قشنگ مقتدر حاضر جواب و سخت بودی عین کوه چیست در قاموس تو جز در جواب جنگ، جنگ مثل ناموسی که افتاده به دست دشمنان در عزایت اشک و خون می‌ریزد از میل تفنگ با پکول آدم نخواهد شد چریکی مثل تو فرق دارد سبزه‌های باغ با خار ولنگ دوستانت مثل سابق نیستند آری چنان کاغذی که غوطه خورده در میان سطل رنگ حضرت ساقی کجایی تا ببینی بعد تو جام ما از بی‌شرابی کله می‌کوبد به سنگ قهرمان! مسعود! تاریخ مجسم! حسرتی مانده از تو روی دل‌هامان چنان یک لایه زنگ #مولاداد_رستمی @ml_rustami

اکنون که به چشم تو همان گردم و ناچیز دستی بکش و پاک کن از آینه‌ام نیز دل‌کنده‌ام از شاخه و بازی‌چه‌ی بختم برگم که فروریخته بر مقدم پائیز جویم که مسیر سفرش خورده به مرداب ای سنگ! اذیت نکن این دفعه تو بر‌خیز دیری‌ست که از پیش و پس خویش دریده‌ست بیهوده به پیراهن من چنگ نیاویز من سایه‌سر هر که شدم خیر ندیده‌ست از این منِ چون سقف ترک‌خورده بپرهیز شاعر نه! حسابم نکن این مایه‌ی خنده‌ست مانند حسین ابن علی خواندن چنگیز ساکت شده‌ام تا که نرنجند خلایق مصداق نیابد شتر و غمزه و جالیز #مولاداد_رستمی @ml_rustami

همه را بعد تو با تلخی خود آزردم ته آن جام شرابی که تو بودی دُردم شرط بستیم من و بخت سرت اما حیف! کاش اندازه‌ی لبخند، تو را می
همه را بعد تو با تلخی خود آزردم ته آن جام شرابی که تو بودی دُردم شرط بستیم من و بخت سرت اما حیف! کاش اندازه‌ی لبخند، تو را می‌بردم خون دل‌ها که تو دادی همگی نوشم باد مثل شیری که من از سینه‌ی مادر خوردم گور بابای نظامی که مرا یاغی کرد دولت عشق سوارست فقط بر گُرده‌م بعد تو داغ فلسطینی و اشغال شدن حسرت مملکتی داشتنِ یک کُردم زندگی ارزش جان کندنِ یک عمر نداشت من همان لحظه‌ی اول که تو رفتی مردم #مولادادرستمی @ml_rustami

غزلی مال دو سال پیش که البته با چکش‌کاری شد این: شب ابری تو را از چشم‌های برکه پنهان کرد هلاکویی شد و بغداد را این‌گونه ویران کرد غرورم را شکست از رونقم انداخت دوریت شبیه آن‌چه با لات و هُبَل آیات قرآن کرد تماشای تو و نارنج و چاقو دست خون‌آلود مرا در خانه‌اش دنیا بدین منظور مهمان کرد همیشه اخم کردی ورنه با لبخند تو می‌شد که صدها اسقف و مرتاض و موبد را مسلمان کرد   کنایه طعنه و هی پوزخند این و آن دیدن پس از تو زندگی روی سگ خود را نمایان کرد من از این شعرها طوطی برای خویش می‌سازم همان کاری که داش‌آکُل به پای عشق مرجان کرد بیا برگرد وقتی پشت سر یک پل به جا مانده بیا! زخم ‌زبان را می‌شود با بوسه جبران کرد #مولاداد_رستمی @ml_rustami

کنار آب می‌گردم به دنبال گدارم من پی‌ام افتاده کفتاری مگر نعش شکارم من؟ فقط باد هوا چون وعده‌های انتخاباتی برای مردم امروز آن
کنار آب می‌گردم به دنبال گدارم من پی‌ام افتاده کفتاری مگر نعش شکارم من؟ فقط باد هوا چون وعده‌های انتخاباتی برای مردم امروز آن قول و قرارم من مثال نوش‌داروای پس از مردن، گمانم که شبیه صفرهای بی‌خود بعد از عشارم من   کسی نانی نداد ارزش ندارد سکه‌ام گویا یکی از قرن‌ها پیش از همان یاران غارم من غمم چون گاو پیشانی‌سفید از دور معلوم‌ست دروغم چیست؟ آخر مثل یک سنگ مزارم من خبرهای بدی دارم دمی برگردم از میدان شبیه پرچمی پرخون و اسبی بی‌سوارم من مکدر کرده‌ام آیینه‌ها را جرم آنان چیست؟ پفی، دستی، بکش ای مرگ! یک مشت غبارم من الو! هم‌سایه جان! خیلی صدای طبله‌ات بالاست رعایت کن کمی لطفاً هرات داغ‌دارم من #مولاداد_رستمی @ml_rustami

این شعر را چندی پیش برای زنده‌جان نوشته بودم؛ اما شرح حال امروز هرات نیز هست: پیش چشمم قطره قطره آب داری می‌شوی نازنین غلتی بزن مرداب داری می‌شوی حاصل برخورد تو با هر که اینک ناله است با چنین اخلاق خود مضراب داری می‌شوی منجمد مانند یخ یا خسته چون مرد درو در فضای بلبشو اعصاب داری می‌شوی نام‌بردن از تو دیگر محض سودی بردن‌ست بر زبان چاپلوس القاب داری می‌شوی خواب دیدم کرکسان از گوشت‌هایت می‌خورند عین تعبیر من از این خواب داری می‌شوی بی‌خیالت بودن انگاری شده یک قاعده مثل نونِ قبلِ با اِقلاب داری می‌شوی با دُمت هر طور می‌خواهند بازی می‌کنند شیرجان! این روزها سنجاب داری می‌شوی آدمِ برفی تو و من شال دور گردنت پیش چشمم قطره قطره آب داری می‌شوی   #مولاداد_رستمی @ml_rustami

گر چه تولید خودی آن‌قدرها منقوش نیست کفش‌های اجنبی‌ها هم به جز پاپوش نیست چهره‌ی زشتی نمایش می‌دهد از مملکت جنگ هم چیزی شبیه لکه‌های جوش، نیست؟ دل پیِ خوش بودنش بیهوده دارد می‌رود لاک‌پشت اصلا حریف جَستن‌ خرگوش نیست نعش ما روی زمین افتاده بو خواهد گرفت طاقت مرده‌کشی دیگر برای دوش نیست کل این ملت بمیرد احتمال صلح هست گربه زاهد می‌شود وقتی که دیگر موش نیست برف و بارانی که در موقع نبارد آفت است پیش رستم هیچ فرقی بین نیش و نوش نیست #مولاداد_رستمی @ml_rustami

ای خدا! مثل آهویی که از صحرای شیران بگذرد یا که دزدی با خروس از پیش دربان بگذرد چند گامی می‌رود دل باز پا پس می‌کشد کودکی می‌خواهد از عرض خیابان بگذرد حالت یک پیرمرد روزه‌داری نیمه‌روز قصد دارد از میان دشت سوزان بگذرد بوته‌های خار، پستی و بلندی، سنگ‌لاخ... پا دلش می‌خواهد از این راه، آسان بگذرد حس سربازی که می‌بیند حکومت خائن‌ست با کدام انگیزه این بی‌چاره از جان بگذرد تاجری یک کاروان زیره دارد آخرش با خسارت باید از بازار کرمان بگذرد حس و حال روسپی... سخت‌ست آری سخت، سخت باید از حیثیتش یا این‌که از نان بگذرد بی‌تو جای خون به رگ‌ها اضطراب است اضطراب مثل آهویی که از صحرای شیران بگذرد مثل یک کودک که از عرض خیابان بگذرد یا که دزدی با خروس از پیش دربان بگذرد #مولاداد_رستمی @ml_rustami

فرارسیدن روزی را خجسته باد که می‌گوییم که در آن عشق، به معنای واقعی کلمه بر سکوی اقتدار می‎نشیند؛ روزی که اسرار پنهانی عاشق و معشوق گل می‎کند: ملامت‎گو چه دریابد ز راز عاشق و معشوق نبیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی « حافظ » عاشق تا ندای دل‎نواز معشوق را در خواب می‌شنود، راه کنعان به مکه گز می‎کند: یا بنی إنی أری فی المنام أنی أذبحک... آری این روزی‌ست که پدری در پاسخ کرشمۀ معشوق پسر به مذبح می‎برد و کارد برگلوی دل‎بندی می‌کشد که سال‌های حسرت نداشتنش را کشیده بود؛ آن هم در باب کسب رضای دوست. و آن فرزند؛ نیز به خریداری ناز معشوق می‌رود و بهای این ناز را با رفتن زیر کارد پرداخت می‌کند: یا أبت افعل ما تؤمر... عید سعید قربان بر محبان حضرت دوست مبارک! #مولاداد_رستمی

این شبه‌شعر جهت تلطیف اوضاع نوشته شده است: خنده روی لب و رخساره‌ات انور باشد گردش چرخ به میل تو برابر باشد ای الهی که بمیرم، وَ نبینم روزی خاطر حضرت معشوقه مکدر باشد مثل پرگار به دور سر تو می‌چرخم باش تا زندگیِ با تو مدور باشد پشت هر مرد موفق به یقین یک زن هست گرچه این آدم مذکور پیمبر باشد صاحب شخصیتم لازمه‌اش اولادی‌ست که میان همه‌ی اهل محل سر باشد بحث جنسیت فرزند مهم نیست ولی بچه‌ی اول‌مان کاش که دختر باشد دختری مثل تو در خلقت خود بی‌همتا و همانند خودم زاده‌ی آذر باشد بگذر از نقشه‌کشی خوب که هستی بانو؟ حرف آینده برای دم دیگر باشد #مولاداد_رستمی @ml_rustami

فضایل و مسائل قربانی.pdf1.59 MB