مولاداد رستمی
Open in Telegram
694
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+9730 days
Posts Archive
نمیدانند مردم شیوهی مرهمگذاری را
الهی جمع گردان این گلیم پُرسهداری را
به قصد دستگیری خم شدن تعبیر ذلت نیست
نشیب کوه زیبا مینماید آبشاری را
به چشم یکدلی مانند تاجی میتوان دیدن
پکول پنجشیری هم کلاه قندهاری را
هراتی غزنوی ازبک هزاره ترکمن پشتون...
به یک یک خشت بالا میبرند آری مناری را
نصیحت کردن آن پیرمرد و دستهای از چوب...
الا ای هموطن دریاب این اوضاع جاری را
شنیدم از زبان دشمنانِ در لباس دوست
پیمبرها که آوردند آیینی شعاری را:
" نفوس شهر کابل رشد سرسامآوری کرده
خدا از ما نگیرد ابتکار انتحاری را"
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
جذاب نهخیر آلت بازی نشیبیم
ای آب! بیا تا خودمان را نفریبیم
این دیدِ به ظاهر پدر از خلق درآورد
ما نیز حکایتگر خاتون و قضیبیم
از چارهی کَل بودنمان عاجز عاجز
اما همه جا جار کشیدیم طبیبیم
آسودگی انگار که بر ما ننوشتند
در باغ بهشتیم و پی چیدن سیبیم
چون تار سپیدی وسط موی جوانان
در مملکت خویش غریبیم غریبیم
رنگ رخ ما سِرّ درونیست پر از درد
از منظر یک پاپ همانند صلیبیم
چون باد که در چشم خودش خاک بپاشد
ما با خودمان تا نفسی هست رقیبیم
#مولاداد_رستمی
#ml_rustami
روبهروی آینه ایستاده است. زیر لبش وردی را زمزمه میکند. چهارانگشتی اگر پا را جلوتر بگذاری و گوشها را از بازیگوشی وابکنی, خواهی شنید: اللهم کما أحسنت خَلقی فأحسن خُلقی.
آینه او را یاد خیلی چیزها میاندازد. کودک که بود رو به آینه با خودش حرف میزد, درد دل میکرد و همهی آنچه را که در لایههای ذهنش نقش بسته بود, به زبان میآورد. اکنون به وضوح دیده میشود که هم خَلقش دگر شده هم خُلقش. دیگر نمیتوان تارهای سپید موهایش را ندید. چهرهاش پخته مینماید. چین مختصر پیشانیاش حکایت از انباشتن تجربه دارد. تلخ و شیرین, غمانگیز و فرحزای. از تجربهها آنچه قابل گفتن است خاطره و آنچه قابل گفتن نیست راز است. البته کفهی دوم سنگینتر است و سکوت گاه طولانیاش دلیل. اغلب در مجالسی که هر کس هر گپ را بیآن که مزه مزه کند, میپراند, او با تمام سبک و سنگین کردن سخن باز از گفتن ابا میورزد.
همچنان خیره به آینه خاطرات چون فیلمهای سیاه و سفید قدیمی از نظرش میگذرد. کارهای کرده و نکرده, تصمیمهای درست و نادرست, حرفهای گفته و ناگفته. گفتههای بهجا گفته و بیجا گفته. راههای رفته و نرفته. خواستهها و نخواستهها. عشق, نفرت, خشم, مهر, بخشش و...
به راستی اگر روزی از همهی اینها بازخواست شود او چه پاسخی خواهد داشت؟
از فکر به این موضوع طفره میرود و یا هم به زعم خودش میخواهد زیر سبیلی رد کند. بگذار چنین کند آخر چه؟
آینه! آینه! رفیق قدیمی!
او کماکان خیره به آینه است...
#مولاداد_رستمی
#ml_rustami
قدّت بخمد وَ باز لازم باشد
یک نسل به نیروی تو قائم باشد
سختست بله! فقط پدر میداند
یا آن که شبیه من معلم باشد
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
مدرسهی احیاءالعلوم هرات
تصویرهای غمزدهاش ناب میشود
مابین چشمهای زمان قاب میشود
او روغن است و جِز و وِلِز میزند دلش
آخر به روی تاوه مگر تاب میشود؟
حالت چه میشود که ببینی برای دزد
دستان دوستان تو قُلّاب میشود
آبش زلال بوده ولی از نشیب بخت
این جو مدام راهی مرداب میشود
از جیغ و داد عدهای نادان خراب و خُرد
گاهی عجیب همدل اعصاب میشود
میهن شبیه پیرزنی در غم پسر
پیش نگاه ملت خود آب میشود
کم کم وطن برای غریبان ساکنش
دارد مثال گوهر نایاب میشود
#مولاداد_رستمی
@ml_mustami
مثل ذوق کودکان از مشقِ با صد آفرین
حس و حالی خاص دارد حرفهای دلنشین
شعر خواندن موقع دلتنگ بودن محشرست
مثل وقت خستگی قندان و چای دارچین
باز حافظ باز تزویر و ریا و شعر شعر
همچنان میدان و گوی و همچنان پیکار و کین
شعر جادو میکند اما مخاطبهای روز
اهل تعویذند و ورد و مهرههای فالبین
ما پیمبر, نه! همان شاعر که جای معجزه
مار بیرون میکنیم از لابهلای آستین
صوت عبدالباسط و گوش خداناباوران
پیش برخی شعر خواندن این چنینست این چنین
بعد از این ماییم و دنیایی بدون جاذبه
از درخت زندگی سیبی نمیافتد زمین
#مولاداد_رستمی
#ml_rustami
همراهان و همدلان شعردوست و ادبپرور! عید سعید قربان بر شما خجسته باد. عباداتتان مقبول درگاه حق!
Repost from شعر خوب
چون شیرِ خستهای که به آهو نمیرسد
شب می دود به آخر گیسو نمی رسد
از من چه انتظار، که حتی به وصف تو
چیزی به ذهن سعدی و خواجو نمی رسد
از محفلی که عشق، برایت گرفتهاست
خیری به جز بریدن چاقو نمی رسد
زخم از زبان توست، سزاوارِ بوسه خواه
بی نیش، کس، به حاصل کندو نمی رسد
از چشم، رفتهای و رهایت نکرده است
زورم چرا به این دلِ پُررو نمی رسد؟
لطفاً بخند، طعم لبانت ستودنی است
دست هوس، اگر چه به آلو نمی رسد!
#مولاداد_رستمی
@sheree_khoob
هراتی_زندهجانی
١
تموم عمر تشویش مِده دَنیا
غما رَم بَی تو پیش پیش مِده دَنیا
طلب داری میری از او بگیری
به رد تو سگ خو کیش کیش مِده دَنیا
٢
سراطون داره و وَردم نمِشَه
به جَلغاوه برار شلغم نمِشَه
به قول حضرت سعدی اگر خر
به مکه هم بره آدم نمِشَه
٣
گرفتار غم و درد و بلایه
خدایا آرومی مُلکُم کجایه؟
به پیش هر چه شِخ بوده برفتُم
تَوِض مِدن مِگن آخر میایه
٤
نگاری دارُم از قند و عسل تیر
خدایی تَریفایی از غزل تیر
الهی بُخّوره بم کُرغ دل مه
به او مِزد اگر اسب اجل تیر
٥
قدیفهی گاچه بم سر کرده دلبر
پِرَن مخمل خو بم بر کرده دلبر
فدای پنجَکای خوش تراشی
بَرَی عید مه یخن سر کرده دلبر
٦
اَ صُقدی سر تونه که شاعرُ مه
به هر کارِ که میگی حاضرُم مه
تو لب تر کو به روی هر دو دیده
پیاده تا به مَجغَندک مِرُم مه
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
چنان که رودکی با " بوی جوی مولیان" خود...
مرا دیوانه خواهد کرد این زن با بیان خود
دمی که حرف دارد میزند انگار میرقصد
و یا قند آب دارد میکند زیر زبان خود
به دورش مثل یک پروانه نه! اصلا زمینم که
بچرخاند مرا یک عمر دور کهکشان خود
خدا را شکر گاهی از طریق بانمک بودن
کمی کم میکند از غلظت شهد لبان خود
مرا وابستهی خود کرده مانندی که دنیا را
هرات این سالها با حاصلات زعفران خود
نگاهش میکنم هر لحظه سر تا پا و میگویم
خدایا! نمرهی صد میبری از چیدمان خود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
دنبال هما نیستم آن مرغ خیالیست
جامی که سر و ته بشود نیمهی خالیست
با اشک تپیدهست همه عمر خودش را
دل نیست دلم مزرعهی کاشت شالیست
غم نقشهی دنیا شده تجدید در این طرح
آوردن تغییر پس از بافت قالیست
همواره سر راه مرا سد زده از پیش
گُل هم بشوم باز جهان ظرف سفالیست
با فلسفهی آمدنم شاخ به شاخم
شایع شده در شهر که این مرد غزالیست
از درد، غزل گفتم و یک عده نخواندند
یک عده هم از طعنه بگفتند چه عالیست
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
یک سر سبز و زبانی سرخ پای میز نرد
با من و امثال من این روزها خیلی نگرد
ما پی شر میرویم شاید به خیری سرخوریم
نیست در ایمان ما چیزی به نام فصل سرد
راست میچرخد یزید و داد داری میزنی
یاحسین آن هم برای کاسههای شلهزرد
آدمی در سختکوشیها مقاوم میشود
حکمت امواج را جویا شو از دریانورد
شیر نامش پاچهی کفتار را تر میکند
بحث نر و ماده مطرح نیست در اوصاف مرد
هر مقامی را کماکان چاپلوس تازهایست
بیت آخر سهم اینان از دلی پرسوز و درد
" گر چه اوضاع جهان وابستهی تغییرهاست
لیک پالان جدید خر به او سودی نکرد"
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
شیشه به شیشه پر شده از خون هرات و قندهار
پاتوق دزد میشود باغ انار بی حصار
منتظری که کی؟ کجا؟ لاشه کسی بیاورد
هیچ نمانده شیر جان! جای غرور و افتخار
ساده شکار میشود هر شبه قوچی از رمه
رد شده است یَحتَمِل گرگ به شکل مستعار
کابل دردمند ما چشم که باز میکند...
صبح بهخیر فاجعه صبح بهخیر انفجار
شعر مدام مرثیه خنده همیشه زهرخند
کوچه به کوچه فاتحه خانه به خانه داغدار
پیرزنیست کشورم بیوه و عاجز و مریض
مرگ هوار میکشد روز و شبی هزار بار
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
شیشه به شیشه پر شده از خون هرات و قندهار
پاتوق دزد میشود باغ انار بی حصار
منتظری که کی؟ کجا؟ لاشه کسی بیاورد
هیچ نمانده شیر جان! جای غرور و افتخار
ساده شکار میشود هر شبه قوچی از رمه
ثبت شدهست یَحتَمِل گرگ به اسم مستعار
واعظ و شیخ شهر ما حکم فروش دادهاند
زُهد به شرط حُقه و حور به شرط انتحار
مرثیه زاده میشود حال که شهر حاملهست
کوچه به کوچه فاتحه خانه به خانه داغدار
پیرزنیست کشورم بیوه و عاجز و مریض
مرگ هوار میکشد روز و شبی هزار بار
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
درد دلی با خدا!
شغادی همچنان پشت درخت راه پنهان است
خدایا! چشم بینایی به راهم چاه پنهان است
همیشه دست ظالم بر دهانم بوده این یعنی
الهی! در دل من حسرت یک آه پنهان است
سعادت چیست بیش از این که زیر ذرهبین توست
همان طاعت که از دید خلایق گاه پنهان است
ریا هر چند اندک حالت جُرثومه را دارد
و یا آبی که زیر تودهای از کاه پنهان است
هوای نفس تاریخی کهن دارد حواسم هست
شبیه خائنی در خیمهی یک شاه پنهان است
بهشت و نعمتش یک سو من و اعمال من یک سو
چنان آلو که از چشم قدی کوتاه پنهان است
کتابت واژه واژه نور اما حیف... اما حیف...
تو گویی لابهلای هر ورق یک ماه پنهان است
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
حُسن با خُلق خدا خواسته توأم بشود
هر چه خوبیست به شکل تو مجسم بشود
فکر کن رشتهای از بافت جانم بوده
تاری از خرمن موهات اگر کم بشود
کوه را نَقْب زدن سادهترست از این که
با وجود تو کسی وارد قلبم بشود
بیتو دنبال بهانهست تو باشی پاپیچ
این دل بچهننه میشود آدم بشود؟
پنجه در پنجهام انداز و کمی حرف بزن
به همین شیوه مگر نبض منظم بشود
به لبان تو دمی صرف نگاهی و دمی...
وای از آن عشق که درگیر هوس هم بشود
کسر شأنست برایت غزلی اینگونه
آخرین قافیه از شرم مگر خم بشود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
در آستانهی رفتنت که سه ساله شد!
مانند نهالی به مسیر توام ای باد
با رفتن تو لرزه بر اندام من افتاد
ما را به غم خویش گرفتار نمودی
با این همه ای دوست روان تو بسی شاد
داغ تو چنان بود که ناخواسته گفتم
ای کاش مرا مادر ایام نمیزاد
مانند خطی حکشده بر سینهی یک سنگ
هیهات که بیرون بشود خاطرت از یاد
بگذار که ما اهل زمین اشک بباریم
رفتی و به آن عالم لاهوت خدا داد
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
عشق ریگیست که در کفش بشر افتاده
هر قدم از پی این جرم اثر افتاده
قرنها میشود از مُثلهی ما سیر نشد
همچنان پای اُحُد گوش و جگر افتاده
عقل، وحشتزده دنبال برائتطلبیست
چشمش انگار به هفتاد و دو سر افتاده
لطفاً از تیشه بپرسید که در آمارت
تا کنون چند نفر با تو به بر افتاده؟
دل که عاشق بشود لانهی آن گنجشکیست
که به چنگال دو تا گربهی نر افتاده
زندگی تلختر از این شدنی بود ولی
عشق یعنی وسط زهر شکر افتاده
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
احتمالش میرود نرخ ریا را بشکند
زور باید گردن بیادعا را بشکند
چهرههای عدهای را تا نسازند آشکار
یک نفر پیدا شود آیینهها را بشکند
شاد بودن در سرشت مردم این شهر نیست
محتسب باید که ابزار غِنا را بشکند
سد معبر کرده نان از شغل کاذب میخورد
نیست مأموری که کشکول گدا را بشکند؟
دست و پا گیرند، اصلا بر حکومت لازمست
دست و پای مردم بیدست و پا را بشکند
تا مبادا این رعیتها دگرگونش کنند
کدخدا باید که خودکار قضا را بشکند
ما شبیه چوبهای یکه یکه، پیرمرد!
از کسی لطفا تقاضا کن که ما را بشکند
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
و بلاخره به هرات رسید!
در رکاب عشق ، قصههایی ناگفتهای از بامیان است. روایت تازه و بکر اما نهفته در درازنای تاریخ و فرهنگ سرزمین صلصال و شهمامه. رمانی است دلچسپ و خواندنی و روایت جالب از رگ رگ واقعیتهای امروز و دیروز بامیان.
کتابی از نویسنده هریوا زمین؛ سیامک هروی
تعداد صفحات: 427 صفحه
توزیع در هرات: نشر حریر
برای فرمایش کتاب به آیدی تلگرامی زیر پیام بگذارید.
https://t.me/Shakiba_99
و یا به شماره تماس زیر بتماس شوید.
0792676210
