مولاداد رستمی
Open in Telegram
694
Subscribers
+124 hours
No data7 days
+9730 days
Posts Archive
آزادی
بتاب تا گره از کار روز وا بشود
نماز صبح ریا پیشهگان قضا بشود
بدم بدم که نفسهای گرم در دی ماه
برای شانهی یکلاقَبا قَبا بشود
بیا که پیش نگاهت برای رقصیدن
تمام شهر مبدل به دست و پا بشود
کمست پیش قدوم تو بهترین مهمان!
هزار آدم برفی اگر فدا بشود
و باش کر بکند گوش شبگرایان را
صدای تشت که از بامشان رها بشود
بتاب تا کمر چوب دار چون سایه
بر آستان پر از مهر نور تا بشود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
برای عابران رود مانند گدارم من
سکویم شانهام من، نردبان روزگارم من
نبودم یک شب و خلقی مرا از یادشان بردند
و در شهر خودم بیگانه چون یاران غارم من
مرا در چشم مردم اعتباری نیست میدانم
که مردان سیاستپیشه را قول و قرارم من
خبرهای بدی دارم دمی برگردم از میدان
شبیه بیرقی پرخون و اسبی بیسوارم من
غمم چون گاو پیشانیسفید از دور معلومست
که نیم افراشته پرچم وَ یا سنگ مزارم من
مکدر کردهام آیینهها را جرم آنان چیست؟
بیا دستی بکش ای مرگ! پاکم کن غبارم من
#مولاداد_رستمی
ml_rustami
موانع تبادل کتاب بین ایران و افغانستان برداشته شود - خبرگزاری مهر | اخبار ایران و جهان | Mehr News Agency
https://www.mehrnews.com/news/5684062/%D9%85%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B9-%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%84-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%BA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D9%88%D8%AF
در زمان دانشجوایمان مضمونی میخواندیم به نام جغرافیای بشری، یادم میآید یک مبحث مهم این مضمون نقش موقعیت جغرافیایی و آب و هوایش در رفتار بشر بود، مثلاً برخی دانشمندان این دانش بر این باوراند که کوه و هوای سردش آدمی را سرسخت و مقاوم بار میآورد. این نظریه در سرزمین ما مصداق بارزی دارد. نه این که میهن ما را کوههای سر به فلککشیدهی بسیاری در چنبرهی خود گرفته و رها کردنی هم نیست؛ و کوه هم همین طور الله بختکی نماد صلابت نشده؛ در واقع کوهنشینان و کوهبالا روندگان نشانههای عینی این سرسختی و استواری طلقی میشوند. حالا بماند که سود و زیان این کوهبالاشدنها و سرسختی کوهنشینان چه بوده، هر چه هست ما بهدرستیِ این نظریه ایمان داریم.
پس از این بادنجان به قابچینی میروم سر اصل مطلب:
این روزها که هوا بس ناجوانمردانه سرد است و در کنج خانهی غریبانهیمان الله الله میگوییم، حس نیاز به سرگرمی چون گرمای کرسی آدم را به سوی خود میکشد؛ و چه سرگرمیای به از کتاب.
دیروز زدم به خط داستان و سرزمین جمیله نوشتهی سیامک هروی را خواندم، این سومین داستانیست که از این نویسنده میخوانم، گرگهای دوندر و تالان را پیشترها خوانده بودم. به گفتهی خود نویسنده، سرزمین جمیله در ادامهی گرگهای دوندر نوشته شده است. با نگاهی گذرا به هر سه داستان میتوان فهمید که قصه یک چیز است، فقط شخصیتها بدل شدهاند و جایها دگر.
داستان، داستان جنگ است و عشق، حکایت ستیز برای ماندن در بیشهای که وجب به وجبش گرگ خوابیده. داستان درد و رنج، زورگویی و زورشنوی، ظلم و تظلم، رویارویی سیهاندرونها با زلالدلان، پنجه در پنجه افکندن چوپانهای بیریا که بزرگترین سلاحشان چوبیست که با آن هیهیکنان گوسفند به دامان و کمر کوه میبرند با تفنگ بر دوشان مست قدرت، گویی این تفنگ انگشتر سلیمان را ماند بر دست هر که بود سلطان بیشه است.
هر سه داستان را بوی باروت فرا گرفته و عشق است که در این هوا خسخس میکند و سرفه از دیوارهای سینه میکَند و شمرده شمرده نفس میکشد. داستان سرزمین جملیه داستان جوان سادهدلی به نام پرویز است که دانشگاه را رها میکند و برای این که خرج مادر تازه بیوهشدهاش را بدهد به سرزمین ناشناختهای قدم میگذارد. پدر و برادرش زیر توفان ریگ کشته میشوند و او از این به بعد نانآور مادر و خواهرش مهناز است. شخصیتهای داستان سرزمین جمیله با دو داستان دیگر سیامک هروی تقریبا یکیاند، اما در سرزمین جمیله، پرویز و ارباب محسن آدمهای متفاوتی هستند. محسن برای این که سرمایههای فرهنگی-تاریخی دیارش غور و فیروز کوه توسط زورگویانی چون منصورخان به تاراج میرود و او کاری نمیتواند، بکند اشک میریزد. محسن مرد آگاهیست، داستان حملهی تیمور شاه گورکانی را به غور برای پرویز تعریف میکند و از شهامت مردان و زنان غوری روایتها دارد. در این میان داستان زن قهرمانی به نام جمیله و جنگیدن او با تیمور جالب است.
پرویز اما جوانیست اهل نیمروز که چند سالی در دانشگاه کابل طب خوانده و از طرف مؤسسهای در هرات برای سروی روستاهای غور به این ولایت فرستاده میشود. او در آنجا مهمان ماما کمال رفیق دوران سربازی کاکایش، میشود. این کمال برادر ارباب محسن است و هر دو در قریهی کمر سبز مورد احترام مردم هستند. این دو خواهرزادهای دارند که پدر و مادرش مرده است، تهمینه دختر شوخ و سرزندهای است که گرگهای نرکوه و چغچران در پیاش هستند و او اما دل به جوان نیمروزی داده. شخصیت دیگر داستان شاعر رواتببگیر منصورخان است؛ این شاعر دلدار نام دارد و دُر لفظ دری را به پای خوکان میریزد.
در این داستان محرومیت مردم غور بهخوبی هویداست. من از برخیها شنیدم که میگویند رمان تخیلی و زادهی ذهن نویسنده است. این حرف درست اما همان داستان برای کسی دیگر در جای دیگر و یا به شکلی دیگر اتفاق افتاده یا میافتد.
مگر نه این است که دهها عشق در این سرزمین به زور تفنگ در نطفه خفه شدند و خون عاشقهای بیشماری به وسیلهی افرادی چون منصورخان، بهادر و جمعه بولاغ فرش زمین شده است.
سرزمین ما سرزمین دردهاست و رمانهای نویسندگان ما نیز حاکی این واقعیت است.
@ml_rustami
دوستان گرامی! به دلیلی برخی از مشکلات صفحهی فیسبوک قبلی بنده برای همیشه مسدود شد. لطف نموده و بلاکش کنید.
زین پس از این صفحه با شما خواهم بود!
امشب دلم به چنبرهی تنگ بغضهاست
بغضی که سالهاست به این سینه آشناست
بیرنگی مرا ز سرشکم توان شناخت
از کودکان شنید توان حرفهای راست
ما و تو از دو فرقهی باهممخالفیم
دین تو دل شکستن و آیین من دعاست
یک شب ز لطف بر مژههایم قدم گذار
هرچند فرش کلبهی درویش بوریاست
فارغ ز حشر و نشر بسوزان! بزن به تیغ
کی کشتهی جفای تو در بند خونبهاست؟
گل کردهاند خاطرهها بعد رفتنت
دیگر مگو که راه من و تو ز هم جداست
خواهم به چشم غیر مسلح ببینمش
عینکفروش! مردمک چشم من کجاست؟
غزلی بود از زندهیاد استاد فضل الله زرکوب
روحشان شاد!
@ml_rustami
برای خواهرم
خواهرت
خواهرامون
مرا ۔ این گرگ پیر ۔ از چله سر کردن نترسانید
جنهمدیده را از آتش گُلخن نترسانید
به فرض این که استدلال پیش و پشت تکراریست
خطا ناکرده را از چاک پیراهن نترسانید
عبور از سنگلاخ از هر نشیب کوه را دیدم
و حال از این که میکوبند در هاون نترسانید
همین دیوانه بیتردید درسی عبرتآموز است
الا ای مادران! اطفال را از من نترسانید
چه فرقی میکند؟ نیلوفرم زیبا مرا هرگز
از این تقدیر در مردابها رُستن نترسانید
به رغم زخمخوردن همچنان همپای او هستند
قلم را لطفاً از انگشتهای زن نترسانید
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
آهی میان عربدهها ناپدید، من
از خلق روزگار خودش ناامید، من
هستم ولی به چشم کسی برنمیخورم
آهنگ ناشنیدهی شعری سپید، من
سقفی شکاف خورده نشد سایهسر شود
سنگی فرود آمده از شاخ بید، من
از دوستان بهخاطر این لطفشان سپاس
خاری که زیر سایهی گل قد کشید، من
چون حسرت نبودن نان آورم رفیق
بغض پدر نداشتهای صبح عید، من
پیغمبری که معجزهاش آیههای یأس
پیغمبری که از همه دینش برید، من
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
صرفا جهت اطلاع!
زبان پارسی دری با داشتن فعلهای کمکیای چون کردن، شدن، بودن، زدن و... همچنان پسوندهای مکانی مانند گاه، کده، ستان، سرا و... دست گویندگانش را برای ساختن افعال و واژههای تازه باز گذاشته است.
خود را به بیماری زدن، کاردان بودن، پیروز شدن و دانشگاه، دانشکده، دادسرا و... از این دست ترکیبها هستند.
در ضمن برای هزار و سیصد و هشتادمین بار میگویم که زبان دیگر است و لهجه دیگر. ما با مردم ایران و تاجیکستان تفاوت لهجه داریم نه زبان!
@ml_rustami
گویی این حافظ در سدهی پانزده زندگی میکرده نه هشتم!
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
ای کبک خوش خرام کجا میروی بایست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
حافظ مکن ملامت رندان که در ازل
ما را خدا ز زهد ریا بینیاز کرد
باده با محتسب شهر ننوشی زنهار
بخورد بادهات و سنگ به جام اندازد
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
در میخانه ببستند خدایا مپسند
که در خانه تزویر و ریا بگشایند
مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ
که دست زهدفروشان خطاست بوسیدن
آتش زهد و ریا خرمن دین خواهد سوخت
حافظ این خرقه پشمینه بینداز و برو
@ml_rustami
وابسته به تو مثل هراتم به هریرود
با جان منی، بافته چون تار که با پود
ما لازم و ملزوم چه بهتر که بسوزم
تا بو که تویی پخش شود از دل این عود
بین من و تو رابطهی دشت و سرابست
من آبلهی پایم و تو دوری مقصود
چون تور اگر در پی ماهی بدرآیی
یک عمر مرا فرض کن آن آب گلآلود
یک لحظه هم آزردگیات روحخراشست
ای قهقهِ خندیدن تو نغمهی داوود
تصویر غزلهای مرا سخت به همریخت
هر بار که موهای تو در باد رها بود
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
این غزل به یاد شهدای زاهدان و همهی ستمدیدهگان جهان نوشته شده است و مخاطبش میتواند هر ستمگری باشد:
از سنندج تا مهاباد از کرج تا زاهدان
خون مردم میچکد از مهرهی تسبیحتان
این شما هستید یا آقا محمد خان قَجَر؟
این شما هستید یا هم لشکر چنگیز خان؟
احمد آبادی برای کل ملت ساختید
تخت شاهی را دوامی نیست با گُرز و سنان
مملکت از لطفتان حمام فینی بیش نیست
از کدامین ناصرالدین امر میگیرید هان؟
یَحتَمل عمامه را بر چوب بالا میکنند
الامان از ابتکار کاوههای این زمان
کاش تا طومار در هم پیچتان را یک نفر
جای یک نامه بیندازد به " چاه جمکران"
منتظر باشید زیرا اهل دانش گفتهاند:
جوجهها را میشمارند آخر فصل خزان
نامهها در دست چپ دارید و بر پا میشود
دادگاه دادرس در رَستخیز " خاوران"
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
شیر، زخمی شده و بیشه پر از کفتار است
مملکت خیمهی نادر قُلی افشار است
جایی از پیرهنش سالم اگر هم باشد
آستینیست که در سیطرهی یک مار است
اشک تمساح در این بین به او میگوید
اعتماد آخرش ای ساده تأسفبار است
علفی ریز دمی عامل جنگلسوزیست
یک عدد موش خودش آفت گندمزار است
اعتماد آن کف پاییست که از زخم پُرست
در ولنگی که قدم تا قدمش یک خار است
ای بسا حاکم قرآنزده دارد میهن
ای بسا ساده که بر دار بسی غدار است
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
نقل است که چون از مکه میآمد به همدان رسید. تخم معصفر خریده بود. اندکی از او به سر آمد، برخرقه بست. چون به بسطام رسید یادش آمد. خرقه بگشاد، مورچهای از آنجا بدر آمد. گفت: ایشان را از جایگاه خویش آواره کردم. برخاست و ایشان را به همدان برد. آنجا که خانهی ایشان بود بنهاد...
#تذکرة_الاولياء
@ml_rustami
هرمز را گفتند وزیران پدر را چه خطا دیدی که بند فرمودی. گفت خطایی معلوم نکردم و لیکن دیدم که مهابت من در دل ایشان بیکرانست و بر عهد من اعتماد کلی ندارند، ترسیدم از بیم گزند خویش آهنگ هلاک من کنند. پس قول حکما را کار بستم که گفتهاند:
از آن کز تو ترسد بترس ای حکیم
و گر با چنو صد برآیی به جنگ
از آن مار بر پای راعی زند
که ترسد سرش را بکوید به سنگ
نبینی که چون گربه عاجز شود
بر آرد به چنگال، چشم پلنگ
#گلستان_سعدی
@ml_rustami
نمیدانند مردم شیوهی مرهمگذاری را
الهی جمع گردان این گلیم پُرسهداری را
به قصد دستگیری خم شدن تعبیر ذلت نیست
نشیب کوه زیبا مینماید آبشاری را
به چشم یکدلی مانند تاجی میتوان دیدن
پکول پنجشیری هم کلاه قندهاری را
هراتی غزنوی ازبک هزاره ترکمن پشتون...
به یک یک خشت بالا میبرند آری مناری را
نصیحت کردن آن پیرمرد و دستهای از چوب...
الا ای هموطن دریاب این اوضاع جاری را
شنیدم از زبان دشمنانِ در لباس دوست
پیمبرها که آوردند آیینی شعاری را:
" نفوس شهر کابل رشد سرسامآوری کرده
خدا از ما نگیرد ابتکار انتحاری را"
#مولاداد_رستمی
@ml_rustami
