en
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Open in Telegram

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Show more
1 526
Subscribers
No data24 hours
+27 days
-230 days
Posts Archive
این دلنوشته هرچند قدیمی هستش تقدیمتان🌹😍

یالان.دونیا...... واقعا ڪے یالان دونیا 🌹🌹

‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

Voice message00:24

Voice message02:12

275998_Aghasi-Ey-Valla-آغاسی-ایوالله-IRAN.mp33.32 MB

Dariush Donyaye In Roozaye Man.mp34.67 MB

این روایت « دستمال » دلتنگی  سهم ماست ،از خاطراتی که یک روز خاطره نبودند ، زندگی بودند . در یک عصر تنهایی ودلتنگی که باز تو‌ لاک خودم فرو رفته ام از سروصدا و جیغ ودادبازی  بچه های داخل کوچه ،کودک درونم به هیجان می آید مشتاقانه به  سمت صدا،  لت پنجره رو به کوچه را باز می کنم ، هوای تازه با   نشاط و سرخوشی و جنب جوش وشادی نوجوانان درهم می آمیزد و  به داخل اتاقم هجوم می آورد وبا  موسیقی وکلام داریوش که در اتاق طنین انداز است مانند جوی های آب روان به هم می پیوندند و رودی از عطر وموسیقی زلال برمن جاری می کنند. داریوش دارد می خواند : دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده تنها مدارا می کنم دنیا عجب جایی شده ... حس عجیبی پیدا می کنم .دلم برای خودم تنگ میشود : برای اون حماقتهای نوجوانی تنگ میشود . برای خاطراتی که ماندگار شده اند : برای زمانی که آغاسی می خواند دستمال را بالای سرت بگیر وگردونش کن. و ما چقدر دیوونه این حرکت بودیم ،چرخاندن دستمال بالای سر . بدست آوردن دستمال هم حکایتی داشت .اینجور نبود که دستمال درهر دکون و مغازه ای ریخته باشند ! اگر هم بود پولی بود وما پولی نداشتیم .اگر هم پس انداز می کردیم واز خیر خوردن آلاسکا وبستنی خوشمزه ننه ممد کاکا می گذشتیم که این دیگه آخرش بود .خیلی مقاومت می خواست .اونم ما بقول خدا بیامرز خانم سلطان که نوه اش غلام همبازی ام بود ،بچه های نفسو ! پول پس انداز را خرج سینما می کردیم .اگر بگم من و برو بچه ها ،غلام و عزیز بچه تهرون و حسین و فرضی وعلی چند بار این فیلم را دیدیم ،خودمون هم باورمون نمیشه یه بار از ساعت ۲ بعداظهر تا آخر شب که سینما تعطیل شد .سیانسی که نبود یک بلیط می گرفتیم وتا هر چقدر که می خواستیم تو سالن سینما و روصندلی های ارج می نشستیم .اون روز عزیز گوشت کوبیده را با مقداری نون آورده بود و ساعتهای ۸ شب زدیم به بدن و بوی گوشت کوبیده آبگوشت همزمان با صحنه ای از فیلم که نامردها داشتن توکافه می خوردن ومی نوشیدن مصادف شد وعجب طعمی داشت آن گوشت کوبیده .بویش را کولرهای سالن سینما همه جا پخش کردند .با خودم گفتم کاش فیلم گنج قارون رو پرده بود و اونوقت بوی گوشت کوبیده پخش شده در سالن سینما با نمای آبگوشت خوری فردین وظهوری در فیلمی بقول دکترهوشنگ کاووسی از سینمای آبگوشتی، خیلی فرا واقع گرا میشد .اما فیلمی که داشتیم می دیدیم ایوالله بود و به عشق دستمال درآوردن و بالای سر چرخاندن مثل بقیه تماشاچیان داخل سالن ،به تماشا رفته بودیم .آنهم با چه جان کندنی دستمال تهیه کردیم .فرضی که دستمال باباش را کش رفته بود .ولی دستمال چه عرض کنم .پارچه ای پر از لک بود .آثار فین ،انفیه باباش .که اصلا با اون همه فین الیاف پارچه به هم چسبیده بودند و نمی شد مانند دستمال که بشود بالای سر چرخاند،استفاده کند .عزیز تهرونی فکر بکری کرد .گفت بچه ها بیاین بریم تو کوچه ها بگردیم شاید عروسی و پاتختی و شیرینی خوران چیزی باشه بریم کمک کنیم .من گفتم لازم نیست راه دور بریم سرکوچه مون خونه رمضان پالاندوز عروسیه .بی دعوت رفتیم ،کمک کردیم .پالاس وفرش های کرایه را تو‌حیاط پهن کردیم و تو آوردن دوری های مسی دونفره ! برای شستشو مثل پادوها کار کردیم .و عصری زمانی که سلمانی ریش داماد و برادرگفته اش را می زد ،ای بفهمی نفهمی رقصیدم ولی از دستمال خبر نبود .غلام گفت تو عروسی که دستمال نمی دن .باید موقع خنچه بردن بریم برای کمک و شانس آوردیم که ماه عروسیها بود .هرچند شب موقع خواب تو حیاط و یا داخل اتاق با پنجره های باز صدای موسیقی و نوای گارمان و هلهله وهرایی را می شنیدیم و عادت کرده بودیم وموسیقی عروسیها که از دور دست می آمد ،حکم لالایی را برایمان پیدا کرده بود وبا این نواهای آغاز زندگی مشترک دو زوج جوان ،می خوابیدیم . بالاخره خنچه بران بود در کوچه مسجد گلریزیها و عاقبت از مادر داماد هنگامی که داشتیم حرکات موزون انجام می دادیم دستمال نویی به بازوانمان بست وهدیه گرفتیم . چه کیفی بردیم از این دستمال‌های رنگارنگ با بویی که نو بودن آنها را می رساند. و لذتی داشت تماشای آغاسی هنگام خواندن ترانه و همراه شدن با تماشاچیان برنامه آغاسی داخل فیلم و سالن سینما که همگی دستمال را بالای سر می بردند ومی چرخاندن .فیلم تو فیلم بود . با یاد آوری و مرور صحنه های دورانی که مثل باد گذشت .پنجره را می بندم .به کمک  ربات اهنگیفای گوشی ام ترانه آغاسی را می یابم پخش می کنم .اما دیگر مثل دوران نوجوانی ام جاذبه ندارد .ترانه را عوض می کنم ، حوصله ندارم ،حوصله سروصدای بچه های شیطان کوچه راهم ندارم .به کودک درونم نهیب می زنم . داریوش دارد می خواند : دنیاعجب جایی شده ... حسن دانایی✍️ @chapeshloo_1

‏کم کم آفتاب خوش میاد سایه خوش نمیاد

Voice message00:51

👏👏👍✨چوخ گوزل شاد ماهنی،آلما گوزل✨ یاسین روا🎼🎤 شاد قالیب شادیاشیاز🌺