en
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Closed channel

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Show more
1 520
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-630 days
Posts Archive
‏فیلم از طرف محمدرضا بقالچی

#چاپشلو از سمت راست آقایان ،اصغر رعوف مدیر شرکت تعاونی چاپشلو در دهه ۷۰ و ۸۰ الان هم ازمشهد اومده چاپشلو چون موقع برداشت گندم
#چاپشلو از سمت راست آقایان ،اصغر رعوف مدیر شرکت تعاونی چاپشلو در دهه ۷۰ و ۸۰ الان هم ازمشهد اومده چاپشلو چون موقع برداشت گندم هستش دلالان سود جوغریبه گندم کشاورزان را با اُفت پایین نخرن👍 ابوالقاسم رحمانیان یکی از بامرام ولوطیان چاپشلو محمد رضا بقالچی (مهمان)😊 خدا همه شونا حفظ کنه🙏🌹 👇 @chapeshloo_1

photo content

photo content

#یاد_ایام اولین دوره مسابقات بخش های درگز در چاپشلو سال 53 @Dargaz
#یاد_ایام اولین دوره مسابقات بخش های درگز در چاپشلو سال 53 @Dargaz

آواز زیبای کرمانجی

یاشاسین تورک قیزلاری قیزلار گونو مبارک اولسون😍❤️👉

قیزلار گونو قوتلو اولسون ❤️😍 『 』

📄 توران گؤزلؤ ، تورڪ_قیزی 📝تقدیم اولسون بؤتؤن تؤرڪ قیزلارا❗️ 🥀

✍🎶 برای ۲۰ مهر، روز بزرگداشت حافظ؛ 🌷🌺💐💐🌹🌹🌾🌷🌺 در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند من چُنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقل
🎶 برای ۲۰ مهر، روز بزرگداشت حافظ؛ 🌷🌺💐💐🌹🌹🌾🌷🌺 در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند من چُنینم که نمودم دگر ایشان دانند عاقلان نقطه پرگارِ وجودند ولیر عشق داند که در این دایره سرگردانند جلوه‌گاه رخِ او دیده من تنها نیست ماه و خورشید همین آینه می‌گردانند عهد ما با لبِ شیرین‌دهنان بست خدا ما همه بنده و این قوم خداوندانند مفلسانیم و هوایِ می و مطرب داریم آه اگر خرقه پشمین به گرو نَسْتانند حافظ 🎼

داستان مهاجرت خیلی تلخه ... کاش جا بود، برای بودنِ کسایی که رفتن 💔

داستان عشق حضرت حافظ و شاخه نبات آورده‌اند که: سال‌ها پیش خواجه شمس‌الدین محمد شاگرد نانوایی بود. عاشق دختر یکی از اربابان شهر شد. که دختری بود زیبا رو بنام شاخ نبات. در کنار نانوایی مکتب خانه ای قرار داشت که در آنجا قرآن آموزش داده می‌شد و شمس‌الدین در اوقات بیکاری پشت در کلاس مینشست و به قرآن خواندن آنان گوش می‌داد. تا اینکه روزی از شاخ نبات پیغامی شنید که در شهر پخش شد " من از میان خواستگارانم با کسی ازدواج می‌کنم که بتواند 100 درهم برایم بیاورد!" 100 درهم، پول زیادی بود که از عهده خیلی از مردم آن زمان بر نمی‌آمد که بتوانند این پول را فراهم کنند! عده ای از خواستگاران شاخ نبات پشیمان شدند و عده ای دیگر نیز سخت تلاش کردند تا بتوانند این پول را فراهم کنند و او را که دختری زیبا بود و ثروتمند به همسری گزینند تا در ناز و نعمت زندگی کنند! در بین خواستگاران خواجه شمس‌الدین محمد نیز به مسجد محل رفت و با خدای خود عهد بست که اگر این 100 درهم را بتواند فراهم کند 40 شب به مسجد رود و تا صبح نیایش کند. او کار خود را بیشتر کرد و شب‌ها نیز به مسجد می‌رفت و راز و نیاز می‌کرد تا اینکه در شب چهلم توانست 100 درهم را فراهم کند و شب به خانه شاخ نبات رفت و اعلام کرد که توانسته است 100 درهم را فراهم کند و مایل است با شاخ نبات ازدواج کند. شاخ نبات او را پذیرفت و پذیرایی گرمی از او کرد و اعلام کرد که از این لحظه خواجه شمس‌الدین شوهر من است. شمس‌الدین با شاخ نبات راجع به نذری که با خدای خود کرده بود گفت و از او اجازه خواست تا به مسجد رود و آخرین شب را نیز با راز و نیاز بپردازد تا به عهد خود وفا کرده باشد. اما شاخ نبات ممانعت کرد. خواجه شمس‌الدین با ناراحتی از خانه شاخ نبات خارج شد و به سمت مسجد رفت و شب چهلم را در آنجا سپری کرد. سحرگاه که از مسجد باز می‌گشت چند جوان مست خنجر به دست جلوی او را گرفتند و جامی به او دادند و گفتند بنوش او جواب داد من مرد خدایی هستم که تازه از نیایش با خدا فارغ شده‌ام، نمی‌توانم این کار را انجام دهم اما آنان خنجر را به سوی او گرفتند و گفتند اگر ننوشی تو را خواهیم کشت بنوش، خواجه شمس‌الدین اولین جرعه را نوشید آنان گفتند چه می‌بینی گفت: هیچ و گفتند: دگر بار بنوش، نوشید، گفتند:حال چه می‌بینی؟ گفت: حس می‌کنم از آینده باخبرم و گفتند :باز هم بنوش، نوشید، گفتند: چه می‌بینی؟ گفت :حس می‌کنم قرآن را از برم؛ و خواجه آن شب به خانه رفت و شروع کرد از حفظ قرآن خواندن و شعر گفتن و از آینده‌ی مردم گفتن و دیگر سراغی هم از شاخ نبات نگرفت! تا اینکه آوازه او به گوش شاه رسید و شاه او را نزد خود طلبید و او از آن پس همدم شاه شد؛ و شاه لقب لسان‌الغیب و حافظ را به او داد. (لسان‌الغیب چون از آینده مردم می‌گفت و حافظ چون حافظ کل قرآن بود). تا اینکه شاخ نبات آوازه او را شنید و فهمید و نزد شاه است و به دنبال او رفت اما ... حافظ او را نخواست و گفت : زنی که مرا از خدای خود دور کند به درد زندگی نمی‌خورد ... تا اینکه با وساطت شاه با هم ازدواج کردند. این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد اجر صبریست کزآن شاخ نباتم دادند!!!!! https://t.me/chapeshloo_1 روز بزرگ داشت حافظ گرامی باد🌺🌸

‏فایل صوتی از طرف @chapeshloo_1347