en
Feedback
❤زادگاه من چاپشلو❤

❤زادگاه من چاپشلو❤

Closed channel

کانال فرهنگی ، نوستالژی، خاطرات ،با عشق تقدیم به شما عزیزان🌹 اینستاگرام👇 https://www.instagram.com/chapeshloo1347?igsh=cmZvdWkyZXQ0ZDE4

Show more
1 516
Subscribers
-124 hours
-67 days
-1030 days
Posts Archive
برگشتن به داخل سیاه چادر.وقت شام بود پس ازصرف شام وکمی  استراحت سید امنیه رفت بیرون ازچادر وضوگرفت وداخل چادر شدو به نماز ایستاد. امنیه درویش مسلک سابق و گرگ منش ان شب روکرد به سردار پیرعلی گفت.وقت خواب است ماخسته ایم  دستبند و پابندتورا باز می کنم برو بیرون دستشویی کن. چون نیمه شب کسی حوصله نداره ازخواب بیدار بشه ودست وپای تورا بازکنه که بری دستشویی سردار گفت دستشویی ندارم. ژاندارم پاسخ داد گفتم که حوصله نداریم نصف شب، مارابیدار کنی. یالا پاشوبرو بیرون یک امتحانی بکن. سردار که به بیرون از سیاه چادر حرکت کرد پس ازچندمتر با فاصله ازچادر دوزا نو، نشست که امتحان کند! بعد از چندلحظه ژاندارمی  که سردار را وادار کرده بود به بیرون از سیاه چادر برود  ، نشانه گرفت وازپشت به سردارشلیک کرد . گلوله ازپشت به قلب  سردار اصابت کرد و ان مرد رشید با صورت وغرق خون  نقش  بر زمین شد . یکی ازهمقطارانش گفت افرین جیگربُر زدی. از صدای گلوله سید امنیه نمازش راشکست. برگشت که تفنگش را بردارد. متوجه شد اسلحه اش نیست. همقطارانش که می دانستن سید امنیه مخالف اعمال انان است .تفنگ برنو اش، را از دسترسش خارج کرده بودند. جسد سردار پیرعلی را بار اسبی می کنند و به کپکان می اورند. مردم کپکان جسد سردار را می بینند که ازشکم برروی اسب انداخته اند، دستانش از یکطرف و پاهایش از طرف دیگر اویزان است. پول بین امنیه ها ورده بالا ها، تقسیم میشود. درپاسکاه اسلحه سید امنیه راکه درسکوت معنی داری، فرورفته بودتحویل می دهند. پاداشش از این ماموریت، تهیه گزارش خلاف واقع است که منجر به تنبیه انضباطی اش میشود. سالها سید امنیه ناظر ترقی و پیشرفت و ارتقا مقام و مال ومنال همقطارانش است. اما او درهمان مقام وجا ودرجه، درجا می زند. سید امنیه خوشحال است که مال حرام به سفره نمی برد... سید امنیه با خود فکر می کند: پایان کار آدمی به مرگ نیست. دوره آدمی زمانی تمام میشود که قبل از مرگ، انسانیتش بمیرد. اری این قصه واقعی نقل شد تا بیادمان اورد آن کس که نداند چه گذشت نمی تواند بداند چه می گذرد. حسن دانایی✍ @chapeshloo_1

وحوض دران روزکار که اب لوله کشی وجود نداشت از ضروریات زندگی بود جهت ذخیره اب برای شستن ظرف و لباس واب پاشی حیاط وجلو در منزل، استفاده میشد که قتلگاه پسر دلبندش،شد.  سیدامنیه دارای دوفرزند بود دختری نه ساله وپسری ۷ ساله بنام طالب که درحوض همین خانه  غرق شد ه بود وغمگین از یاداوری ان حادثه ناکوار قلبش تیر می کشد . دست به قفسه سینه اش می برد وزیر لب خدا را شکر می کند و می خواند  خداگرببندد دری ز رحمت گشاید دردیگری وشکر گذار است که خداوند پس ازگذشتن دوسال از ان واقعه هولناک،  پسر دیگری به او هدیه کرده که نام او را جلال می گذارند. افسوس می خورد که نمی تواند همیشه درکنار خانواده باشد. طوطی خانم همدمش، پشتیبانش  هست. بااینکه از این گونه زندگی امنیه ای ونوکر دولت بودن همیشه شکوه دارد. اما علاج چیست. سید امنیه مرد خداست نمی تواند حق را برناحق ترجیح دهد. این است که با اینکه هم ردیفهایش به جا ومقام و خانه ومال ومنال رسیده اند. او اینگونه زندگی را ننگ می داند.که بارشوه گرفتن زندگی بهتری داشته باشد حاضر هست خودش وبچه هایش گشنگی بکشند اما دست به سفره دیگری نیندازد. نان حلال خورده و حرام خور نیست. واز این جهت نمی تواند  از عمل سردار پیرعلی ناراحت نباشد. هرچند بسیار ضعیف کش دیده چه در ژاندارمری وچه در ادارات دولتی و کدخداها،مرگان ها و هرکه زورش می چربیده!. ضعیف کشی خان ها که دیگر قابل وصف نبودند. به یاد می اورد شب قبل از حرکت به ماموریت پاسگاه کپکان قطعات اسلحه برنو، اش، را مثل یک استادفنی  باز کرده ودر کنار هم چیده  وبا طنابی به باریکی انگشت کوچک دست داخل لوله تفنگش کرده  واز طرف دیگر برای تمیز کاری کشیده ،برنو  روغنکاری وتمیز شده  ومهیای سفر وماموریت می شود. اهل خانه می دانستن دراین وضعیت که پدر تفنگش را تمیز می کند حتما ماموریتی دارد و از انها دور خواهد شد. سپیده دمان  ، طوطی خانم، شوهر را از زیر قران عبور می دهد. سید امنیه توصیه می کند: زن مواظب بچه ها باش، نزار ان اتفاق خدای نکرده تکرار شود. بخصوص مواظب جلال باش یکباردیگر نمی توانم ضایعه مرگ بچه ام را بببنم. طوطی خانم با حرص درجواب شوهرش به تندی می گوید خوبه خوبه. والا من بچه هایم را بیشتر از تو دوست دارم. نیازی به سفارش نیست. فقط مواظب خودت باش. بچه ها به پدر احتیاج دارند.  بچه ها که از خواب، بیدار می شوند می بینند پدر رفته است. وبقول طوطی خانم، رفتنش با خودشه برگشتنش با خدا. خدایا شوهرم را به دست تو سپردم. سید امنیه از چایخانه  برمی گردد پاسگاه، امنیه ها همه رسیده اند. با هماهنگی کدخداهای روستاهای اطراف از تک تک روستاییان وجهی گرفته وهمه را به فرستاده سردار پیرعلی می دهند و فرستاده ساده لوح بدون اینکه متوجه تعقیب ژاندارمها باشد به سمت سیاه چادرهایی که گله داران  درکوههای هزارمسجد برای ییلاق برپا و اسکان کرده بودند،می رود.منطقه ای که چشم انداز ان تا افق کوه هست وعلفزار برای چرای گله ها. می رود و درتعقیب ومراقبت ژاندارمها، محل سردار کشف  میشود. سردار پیرعلی که جوانی قدبلند با موهای انبوه ریخته شده برشانه های ستبر با لباسی از نوع سربازی برتن دارد. درمحاصره قرار می گیرد  ناچارا وبدون درگیری تسلیم میشود. سیدامنیه دستنبد بردستان سردار می زند. همقطاری رو به سردار می کند پدر سوخته پولها کجاست. سردار جوابی نمی دهد. سید امنیه، سردار را نصیحت می کند.دست ازچموشی بردار. درمقابل چشمان سید امنیه، ژاندارمی با قنداق تفنگ بربدن او می کوبد. سید اعتراض می کند. امنیه می گوید اینها جز زبان زور زبان دیگری را نمی فهمند وژاندارمی دیگر او را زیر مشت ولگد می گیرد. انقدر سردار را می زنند عاقبت سردار اشاره می کند بس کنید بابا من هم آدمم، مثل شما!. پول ها را گذاشتم در« پی تابه» ام. پی تابه پارچه پشمین پهنی بود که ساق پا تا زیر زانو می بستند. امنیه ها پی تا به ها را از دور ساق پاهای سردار باز می کنند. اسکناسها داخل سیاه چادر پخش می شوند . چشمان ژاندارمها برق طمع  می زند. دران زمانه صدتومان پول، خیلی ارزش داشته چه رسد به سیصد تومان. به دست اوردن ان پولها،  ذهن امنیه ها را مشغول می کند . فکر شومی بسرشان می زند. کشتن سرداربرای بردن پول ها. درخارج از سیاه چادر ژاندارمها شور میکنند که اگر پیرعلی رابکشیم پولهاراهم بدون دردسر  بین خودمان میتوانیم تقسیم کنیم سیدامنیه مخالفت میکند ومعترض میشود ومی گوید باید پول ها را صورتجلسه کنیم و عینا تحویل دهیم. این پولها را کدخداها از تک تک روستاییان گرفته اند، مال انهاست. باید برگردانده شوند. امنیه ای که به ظاهر درویش مسلک بود و یا سید علی گمان می کرد چنین است. حال بادیدن اینهمه پول خوی دیکری گرفته و چون گرگ، خون دیده وقصد شکار دارد. با خونسردی رو به سید امنیه کرد وگفت سید جان هرچی توبگی. سید خیالش راحت  شد. @chapeshloo_1 👇

این روایت: قصه سید امنیه ۲ براساس رویداد واقعی که درابتدای سال ۱۳۳۰ در منطقه کپکان وکوههای هزارمسجد، اتفاق افتاده است آن کس که نداند چه گذشت، نمی تواند بداند چه می گذرد. هراسان از خواب برخاست، هول هولکی وضو گرفت، فکر کرد دیر ازخواب بیدار شده حتما نمازش قضا شده اما آبی که به صورتش زد، تلنگری شد براو و متوجه شد نه هنوز فرصت نماز هست. به نماز ایستاد. دران موقع نزدیک سپیده دمان تنها کسی بود که در پاسگاه به نماز ایستاد. سید چه درپاسکاه ویاهرمکانی بایدنمازش رابموقع می خواند. دیشب دیر وقت از کلات امده بود. طوطی خانم زنش با بچه هایش را بامید خدا دردرگز گذارده بود و اینک برای خدمت درلباس ژاندارمری منتقل شده بود به پاسگاه کپکان. از جهتی هم شاید ارتقا یافته بود. کپکان درابتدای دهه سی شمسی برخلاف امروز رونق داشت شاهراه مواصلاتی منطقه ازانجا می گذشته وبسبب موقعیت مکانی و جغرافیایی،که روستایی ییلاقی وخوش اب وهواهم بوده. پاسگاه ژاندارمری اش هم از اعتبار ویژه ای برخوردار بوده است. و تلفن خانه داشته به مسئولیت مرحوم علی اسمی که بعدها دردرگز رییس مخابرات می شود و اداره راه داشته به ریاست مرحوم غلام خان ظفراللهیاری پدربزرگ آقایان پرویز واحمد ظفراللهیاری ودر جنب پاسگاه مغازه پررونقی متعلق به مرحوم امیر سراجی فعالیت می کرده و نقش سوپر مارکتهای فعلی راداشته است.بقول معروف ازشیر مرغ تا جون ادمیزاد دران یافت میشده است.و ساکنین کپکان وروستای اطراف مایحتاج خودشون را از ان مغازه تهیه می کردند. و کمی پایین تر چایخانه ای قرارداشته پاتوق اهالی و رانندگان ومسافرین اتوبوس وکامیون هایی که در مسیر درگز به قوچان ومشهد وبالعکس تردد می کردند.رانندگان حتما درمقابل این چایخانه توقف می کردند برای دمی استراحت خود ومسافران ونوشیدن چای و نهار وشام.وغالبا هم پرمشتری ومحلی برای ردوبدل اخبارو رویدادها بصورت شفاهی ورودررو وان روزها صحبت همه پیرامون سردار پیرعلی می چرخیده که علم طغیان برافراشته ودر منطقه وکوههای هزار مسجد هل من مبارز می طلبیده و راه برعابرین می بسته و به غارت اموال انان دست می زده است. دراین زمان مرکز کشور نیز بحرانی بنظر می رسید. اوایل سال ۱۳۳۰ شمسی است. کشور درتب وتاب و هیجان ناشی از آزادی نسبی، پس از شهریور ۲۰ میباشد. دکتر محمد مصدق زمام امور مملکت رادر دست دارد. جوان ۱۵ ساله ای بنام عبد خدایی با شلیک گلوله دکتر حسین فاطمی معاون دکتر مصدق را ترور می کند. دکتر معالجه میشود ولی تا عمر دارد با عصا راه می رود. در همین سال اعلامیه نواب صفوی منتشر می شودو ظهور وی درعالم سیاست را خبر می دهد . ورهبران حزب توده دچار چپ روی انقلابی می شوند و اعتصابات کارگری علیه دولت ملی مصدق راه می اندازند وهرروز درگوشه وکنار ایران خصوصا شهرهای بزرگ، تظاهرات واعتصابات راه می افتد. بارها کابینه مصدق ترمیم می شود. سرلشگر زاهدی از کابینه کنار گذاشته می شود و روسای شهربانی تغییر می کنند سرلشگرها یکی پس ازدیگری در راس شهربانی قرار می گیرند و سپس به دلیل ستیز با مردم و فرمانبرداری از شاه، توسط دکتر مصدق برکنار می شوند. ازجمله سرلشگر بقایی که مردم را دریک تظاهرات می کشد ومی گوید که فرمان از شاه گرفته بودم. درحالیکه شهربانی باید تابع وزارت کشور و نخست وزیری می بود. سرلشگر مزینی که بعد از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ برای همیشه سرپرست املاک شاه درگرگان ومازندران می شود. املاکی که رضا شاه به زور از مردم گرفته وسندش بنام وی شده بود. زمام امور انتظامی کشور را بدست می گیرد. در شهرها کماکان خوانین وزمینداران حاکم بلامنازع برجان وناموس مردم هستند. نبودبهداشت، آفت، بیماری دام ها، گوسفندان را یک به یک از پا درمی اورد.و فقر وفلاکت بلای جان روستاییان و چادر نشینان شده. و افرادی همچون سردار پیرعلی جوان سرکش،تاب تحمل از دست می دهند به کوه وبیابان می زنند. و رسما یاغی حکومت ومردم میشوند. وتعدادی از چادر نشینان میانکوه را درکو ههای هزارمسجد به گروگان می گیرد و فرستاده ای روانه می کند به روستاهای منطقه میا نکوه که مشترکا صاحبان گله های گوسفندهای چادرنشینان فوق بودندچند صد تومان پول درخواست میکند تا گروگانها را ازاد کند.. خبر سرکشی و گروگانگیری سردار به فرمانداری درگز می رسد، ژاندارمری عده ایی ژاندارم از درگز، وپاسگاههای چاپشلو ونوخندان به پاسگاه کپکان که فرمانده پاسگاه گروهبان ژاله پور هست، اعزام می کنند. سید امنیه که شبانه به پاسگاه کپکان رسیده است. خود را به گروهبان ژاله پور معرفی می کند پس از تشریفات اداری از پاسکاه خارج می شود، قدم زنان به سمت چایخانه می رود. درحین راه به خودش وخانواده اش که درشهر درگز درمنزل یکی از همکارانش،اتاقی را برای خانواده اجاره کرده بود فکر می کند که الان بدون او هستند یادش امد چگونه پسر نازنینش در حوض حیاط افتاد وغرق شد.

📔داستان عاشقانه دوست محمد و آی جمال دوست محمد از درگز بوده آی جمال از کلات نادری با دوتارنوازی و خواننده از استاد شادروان حاج محمد حسین یگانه🎤 https://t.me/chapeshloo_1

هوا گرمه بودجه مون نمی‌رسه واسه فعالان گروه کولر گازی نصب کنیم ببخشید واستون پنکه توشیبا آوردم 😍😊 https://t.me/chapeshloo_1

والر نفتی یادش بخیر😍 https://t.me/chapeshloo_1

خوجی خدر

😋 https://t.me/chapeshloo_1 ۱۴۰۳/۴/۲۰

شعر خوانی ترکی دکتر مسعود پزشکیان ریس جمهور منتخب 👏👌👍 https://t.me/chapeshloo_1

نشوته سنتی درگز با انگور خلیلی (در تیرماه)میرسه😋🍐🍇از گلابی کوچکتر هستش باز یکی هستش کمی بزرگتر از نشوته میگن عامرت https://t.me/chapeshloo_1 تیرماه ۴۰۱